فرشته اون اوايل دو زانو مينشست و كمر راست ميكرد و سفره را پاك ميكرد. ولي حالا چنان خودش را ول كرده و پاهاش از هم باز و با اين شلوار گشاد كه سر زانوهاش كاسه كرده، آدم دلش ريش ميشود. بلند شدم و گفتم من ميرم رو پشت بام كمي هوا بخورم. فرشته اون اوايل ميگفت سرمانخوري عزيزم و بعد سفره تا شده را ميبرد به آشپزخانه و من ناراحت ميشدم كه همراهم نميامد و يا چيز ديگري نميگفت.
حواسم را جمع كردم ديدم لاي اين شلوار گل منگلي و اينجور نشستنش دارد به من نگاه ميكند. گفت: دستهام بوي ترشي ميده. ميخوام از پشت بغلت كنم و صورتم رو پشت گردنت بگذارم و باد از كنار پوست هر دومون كه ميگذره ليز بخوره و بره و مچاله مون كنه. ولي كلي كار دارم. بايد آلبالوها رو هسته بگيرم واسه مربا.
دوباره به شلوارش نگاه كردم. اون اوايل دستهاش بوي ترشي نميداد. داشت لبخند ميزد. گفت: بيا اينجا...
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.shabnevis.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/130
سلام دوست من.نگاهتان را دوست دارم.این نکته ظریف ودرعین حال اساسی شایدمغفول مانده باشد.اصولا عشق یکیاره می آیداما آهسته آهسته کوله بارش را می بندد ومی رود.یک باره چشم باز می کنی ومی بینی که اسیر خلا یی هستی که پر شدنی نیست.زمین وزمان را مقصر می شماری اما درنمی یابی که آن گمشده را خود به رفتن واداشتی.گل عشق به سادگی ونامحسوس جای خود را به گلواره عادت می سپارد.خوب باشی
----------------------------------------------------------------------
متشكرم اميد خان. آره منهم فكر ميكنم چنين حركت نا محسوس ولي مبتذلي وجود داره.
توسط: omid | February 6, 2006 08:19 AM