دور گودال چهارگوش تنگ جمع شده بودند و دستهاشان را جایی گذاشته بودند تا زیادی نباشد. به درون گودال نگاه میکردند. خطر از بیخ گوششان گذشته بودند و حداقل حالا نوبتشان نبوده است. هر کسی انگار زیر پایش را نگاه میکند قصد دارد زودتر گودال را پر کنند و از آنجا دور شود. با نوک پاهایشان نم نم خاک را سرازیر میکنند توی قبر. همه اشان میدانستند که پیر ها زودتر میمیرند. ولی او كه مرد جوان بود. به نوبت به ذهنشان خطور کرد که خدا خوب ها را زودتر میبرد. مگر بد بودند؟ بعد به ذهنشان خطور کرد خدا بدها را نگه میدارد تا مکافات اعمالشان را همین جا ببینند. انگار فرصتی برايشان باقی بود. شاید کمی راضی کننده بود. فاتحه ای تند تند خواندند ولی بعد دوباره ارام خواندند تا دیگران هم برایشان آرام بخوانند. بعد فکر کردند و صحیحش را آرام خواندند تا دیگران صحیحش را بخوانند. بعد چند بار دیگر خواندند تا دیگران برایشان چند بار دیگر بخوانند. هر کسی دور وبرش را نگاه میکرد و مغموم تر نشان میداد. چه کسی اولین نفراز آن جمع جدا میشود؟ این سوالی بود که دست آخر به ذهنشان رسید. و فاتحه ی آخر همه را از آنجا تاراند و هر کسی به سمتی رفت.
سلام خیلی واقعی بود
یه روزی بالاخره هممون میریم اونجایی که باید بریم.
******************
سومین باری بود که میومد
هر بار دسته گلش آب میرفت.
گفت یه رفیق میخواد ،یه دوست،یه همدم،یه همسر.
گفت یه زن خونه دار میخواد،یه زن هنرمند،یکی که فقط برای خودش باشه.
گفتم یه مرد سر به راه میخوام،یه مرد کاری،یه مرد....
گفت هستم،گفت هستی؟
گفتم هستم
*****************
نامزدیمو تبریک نمیگی؟!!!!!
-----------------------------------------------------------------------
بابا نامزدي. مبارك باشه. كه مباركي رو اعتقادي ندارم ولي حتمن آدم باشين و درستش كنين و درست زندگي كنين. ولي به رسم تبريك ميگم. چيزايي هم كه از هم خواستين رو هم فراموش كنين. براي قبل از نامزدي بود. حالا ببينين چي زندگيتون رو بهتر ميكنه. اونا رو براي هم داشته باشين. جدي گفتم اينو. چقدر خوشحال شدم. بعدش بزن برقصش بعد از محرم و صفر ديگه؟! شاباش شاباش بريز به پاش!!!
من بمیرم تو میایی سر قبرم؟
-----------------------------------------------------------------------
ببين چكمه پوش من وقتي بچه بودم يه گنجشك چال كردم و دو تا ماهيه عيد و ه موش و چند ا مورچه و يه عالمه ملخ زنده زنده و سنجاقك!!! حالا با گربه ها بايد چه مراسمي داشت رو نميدونم.
خیلی حال کردم اونقدر که الان بی حال بی حالم. مرسی حسین جان
----------------------------------------------------------------------
يعني چي تيگي؟ چجوري حال كردي از حال رفتي؟ خواهش ميكنم قابلي نداشت. هر كي ندونه فكر ميكنه من دلاكم و كيسه كشيدمت و خلاصه بخار چركت كردم. خسته نباشي. خششششك.
همینه که میگن مرگ خوبه اما برا همسایه .
-----------------------------------------------------------------------
چيا ميگنا مينا؟! مهم همسايه بودنش نبود. بيشتر خلاصي از دست فكر و خيالش بود. كه چرا مرد انگار؟ همش بايد ماوراييش كرد و بعد ازش ترسيد!!!
man taa harfe marg mishe say mikonam havaase khodam o part konam che tor deletoon miaad in mozoo ro baaz konin
-----------------------------------------------------------------------
دلم نمياد تخيلش مياد نازلي. اسمت هم خيلي قشنگه نازلي. ديدي منيرو رواين پور يه كتاب داره هم اسم تو.نازلي اولشم يه دو خط شعر نوشته از ناديا حيدري كه تو همين وبلاگستان وبلاگ داره به اسم مولف مرده.
حسين نازنين، جدال آدمها با خود، تند تند خواندن فاتحه، صحيح خواندن، چند بار خواندن،و پايان داستان كه هر كس به فكر مرگ خود و هراس از آن مي افتد... آفرين، عالي بود. اما من جمله اول را نفهميدم. ( دستهايشان را جايي گذاشته بودند تا زيادي نباشد ) فكر مي كنم باز با عجله تايپ كردي. مثل جمله " خطر از بيخ گوششان گذشته بودند" يه كوچولو ايراد دستوري داشت نوشتت. بعد هم يه سوال ديگه، اينها كه مي نويسي طرح هستند نه؟ اگر ميني مالند مي خوام بدونم ما در ميني مال نبايد مثل داستان كوتاه شخصيت رو توصيف كنيم. يعني تصويري ازش به خواننده بديم؟
----------------------------------------------------------------------
اول بگم حال كردم با خوندنت. برداشتت رو دوست داشتم. در مورد دستهاشان ديدم اگر بخوام تصويري از دست بر دست و دست به سينه و دستها زير بغل و ... بدم از مينيمال در مياد. پس گذاشتمشون جايي كه زيادي نباشن. يعني فكر نكني كه آويزون هستند. بعدش ايراد دستوري مال ويراستار دختر. خوددتو موقع نوشتن درگيرش نكن داستان رو از حس و حال ميندازي. خيلي دلت به حال متنت سوخت موقع بازنويسي بشين پاي زبانش. هر جا ديدي زبانت لنگ ميخوره درستش كن. اشكال دستوري مال ادبيات دستوري. تو ميتوني دستور زبان رو هم بشكني. نديدي مندني پور مفعول رو با شناسه ش آخر جمله مياره و لحن ميده به كارهاش. بعدش در مينيمال چه كار بايد بكنيم و چه كار نه؟ اين بماند كه در داستان كوتاه هم حق نداريم فكر كنيم كه بايد چه كار كنيم. اين نظر منه. شخصيتي كه در ذهن تو هست همونطور مياد روي كاغذ. تو قصه ميگي ولي با آگاهي بر فرم و نوع روايت و تصاويري كه از خلاقيتت در زاويه ديد نشات ميگيره. اينا ربطي به تئوري نداره. شخصيتي توصيف نميشه ولي ساخته ميشه. شخصيتي ديده نميشه ولي ديگراني كه با او هستند او نو ميسازند. اصلن در قيد هيچگونه رفتار تئوري وار و منتقدانه نباش. مينيمال هم تعريفي نداره. ميوني تعريف تازه اي رو با نوشتنت بهش بدي. همين.
هوووووووم...حلواش رو چرا سانسور کردي؟!
----------------------------------------------------------------------
ميخواستم رمان نشه بچه جان! اوهووووووووم!
خوب بود حسین به خصوص این تصویر : با نوک پاهایشان نم نم خاک را سرازیر میکنند توی قبر. به نظرم کار موفقی بود و دیگه اینکه من هم فکر میکردم خدا خوبها را زودتر می برد اما بعد فهمیدم این اعتقاد فقط یه دستاویز بود برای خلاص شدن از بعضی فکرها . ترس از مرگ رو توی ذهن بقیه خوب نشون دادی ولی اون سوال آخر به نظرم اذیت میکنه . یه جورایی هم فکر میکنم که اونها باید جمع به خصوصی باشند یه جمع مثلن دوستانه که صد ساله با هم دوستند و همه پیر ند یه جوری که انگار خیلی به هم نزدیکند یا وابسته اند که به این فکر میکنند نفر بعدی کیه ! نمیدونم چرا یاد ضیافت افتادم ! احتمالن چون فکر کردم این نفر بعدی کی میتونه باشه (!). ولی نویسنده میگه اونها میخوان زودتر گودال پر بشه تا زودتر برن یا اینکه فاتحه رو خیلی سریع میخونند . شایدم نباید جمع به خصوصی باشند و چون من تا حالا یه بار بیشتر خاک کردن مرده رو ندیدم نمیتونم درک کنم که آدم اون موقع به این فکر میکنه که نفر بعدی کیه ؟ اون یه بارم که اونقدر فکر داشتم برای خودم بکنم که وقت نشد فکر کنم نفر بعدی کیه آخه از اون جمع یکی دو نفر رو بیشتر نمیشناختم و اونی رو که میشناختم آب از سرش گذشته بود . خدا بیامرزدش . راستی امروز 9 شدم از 10 و تولدم هم مبارکه هنوز در ادامه دیروز .
----------------------------------------------------------------------
از خوندنت كيف كردم. خاطره هاي قديمي هم بي خيال. در موردش حرفي ندارم. تو چه درسي از ده ، نه شدي؟! پاچه خوار بچه خر خونه ترم اولي! راستي تولدت ديروز بود آره؟ مبارك باشه. صد سال به از اين سالها شمعا رو فوت كن. راستي چطوري ميشه كه فكر كرد جمع خاصي. نه بابا بالارخه هر كدوم شناختي از مرده دارند يگه. فك و فاميل و دوست و همكار و ... مهم اينه كه نميخوان جاي اون باشن.
آقای گرامی
در خصوص اسم مینیمالم باید بگم که خیلی هم خوب بود
چون چند شخصیت را تعریف میکنه
1- دست دلباز دقیق نشون دهنده یک آدم خسیسه که خسیس بودنش را در پناه یک گیجی پنهان کرده
2- نشاندهنده یک آدم دست دلباز ولی واقعا گیجه
3- نشاندهنده یک آدم خسیس که واقعا دقیق بوده که کادو برای کسی نگیره
عزیزم لطفا دیدتو وسیع کن
و بعدهای مختلف را ببین !!!!!!!
_____________________
اما در مورد الوداع
من هروقت اعلانیه مجلس ختم می بینم همین حس دارم که نوبت من کیه و گاهی حتی اسم خودم می بینم
پیشنهاد می کنم کتاب معمایی در آینه اثر یوستین گوردر را بخونی تا از مرگ لذت ببری
-----------------------------------------------------------------------
جودي در مورد مينيمالت كه بيشتر از خودش نميشه حرف زد ميشه؟ ولي در مورد الوداع هم كه گفتي كتابهاي گوردر رو دارم. همه اون كتابهاي قطع جيبيش رو كه يكيش معمايي در آينه ست.
wow...اینجا چقدر با کلاسه...مثل این هتل های پنج ستاره شده که از دربون هتل تا مدیر هتل میان و جلوت دولا راست می شن...!:) یعنی واقعا دونه دونه کامنتها رو جواب می دی؟:)) ایده ی خوبیه...هیجان انگیزه...کپی رایت که نداره این ایده ت...!؟
راستی...عجب آدمهای مزلفی هستن این جابلاگیها ها...باورت می شه هنوز نیومدن سراغ من که دات کامم کنن؟آهان...در مورد داستانت...امممم...بذار این رو ازت بپرسم که برات مهمه که حتما در یه بازه زمانی مشخص تعداد مشخصی داستانک بنویسی یا اینکه هر وقت حسش باشه و ایده ی خاصی توی ذهنت باشه می ری سراغ نوشتن؟ برام مهمه که بدونم...
-----------------------------------------------------------------------
آره همه كامنتها رو جواب ميدم. اينطوري هر كسي حساب دستش مياد كه اينجا نميشه هر چيزي رو گفت. تقريبن تمام كسانيكه اينجا كامنت مذارن سبك خودشون رو دارن. خلاصه با هم حال ميكنيم. اينو گفتم بدوني كه اين كامنتهاست كه منو وادار به احترام و بحث و پاسخگويي و حرف زدن ميكنه. نه كپي رايت نداره. جابلاگيها هم دو تا جوون عين خودت هستند. برو و غرورت رو كنار بذار و بگو ميخواي دات كام شي! در مورد نوشتن هم بگم هيچ قاعده اي براي نوشتن ندارم. ولي زياد مينويسم. چون حرف زياد براي گفتن دارم. حتي حرف يا مفت گفتن هم جذابش هنر ميخواد. من روزي يكي دو تا مينيمال مينويسم.. ولي از هر 5 تا چهار تاش رو ميندازم دور. ولي خب روزي يكي دو تا ميمونه كه ويرايش بشه. سخت نيست مينيمال. سخته خوبش.
من می گم در مورد مرگ و میر و قبر و ... بگذار روزا بنویس.اگه شبا از این حرفا بزنی که خوابت نمی بره.
-----------------------------------------------------------------------
ري را من شبا بيدارم. من كارم طوريه كه شبها بيدارم. روزها هم دو سه ساعت بيشتر نميخوابم كه در مجموع ميشه 5 ساعت خواب در شبانه روز.
مراسم کجاست ؟ آدرس ندادی...راستی داستان های قبلی بیشتر چسبیدن شاید چسبشون بهتر بوده
-----------------------------------------------------------------------
مهستا چه فرقي ميكنه مراسم كجاست به جهاني شدن ادبيات فكر كن! بعدشم داستانهاي قبلي هم توسط ديگران خونده شدن. همين يكي رو كه ننوشتم. شما ميتوني اونا رو بخوني. عجيبه كه قبليا بهترن. ممكنه بعدياي اين الوداع هم بهتر باشن! معجزه نيست.
شاعر دنيا من اگه بودم آغاز شعرم با كلام پدرم بود...امروز ظهر كه خوابيدم خواب ديدم بابام مرده...مثل اين فيلما بود بارون مي يومد و همه يه چتر سياه توي دستشون بود...اينجارو كه خوندم گريم گرفت...
----------------------------------------------------------------------
دور از جونه بابا. فيلمت و خوابت هم غرب زده ست زهرا. ما هيچ وقت تو ختم و سر قبر و دفن نديديم چتر سياه يا باراني هاي سياه و كلاه سيلندر داشته باشن. ولي يه نكته. من هيچ وقت به ذهنم خطور نميكرد كه تو بتوني گريه كني . نميدونم چرا؟! انگار بهت نمياد ياب لد نيستي و يا اصلن گريه نميكني..
ديگه اصلن از اين فكرا نكن ها كه كاملا در اشتباهي!
-----------------------------------------------------------------------
آره به قول دوستي هميشه بايد ديگران رو در بهترين حال و روزشون ديد. منظورش اين بود كه اون قسمت بد رو همه دارند.
طی چند سال اخير تا الان که درسم داره تموم ميشه دوستای زيادی رو تو دانشگاه از دست دادم..خيلی..همه شون تو کوه..همه شون از سر ضربه خوردن..اکثرن پيشونيشون از بين رفته بود..حس بديه..ادم خوشحال نيست که بهمن دخل خودشو نياورده و بغل دستيش مرده..ولی يه حسی داره..يه مدت ميره تو لک که اين ميتونست قسمت اونم باشه..ولی بعد دوباره همه چی عادی ميشه..بوی خاک..بوی کافور..بوی گلاب..نماز ميت غلط غلوط...
----------------------------------------------------------------------
يعني چي كه همشون توي كوه پيشونيشون ضربه خوره. مگه اپيدميه؟! عجب . هيچ كس نيست ببينه دانشگاه شما چه خبه؟ بگذريم. من اون حسي برام جالبه كه فكر ميكنيم تو ختم يه نفر شكرت كنيم تا در ختم ما شركت كنند. فاتحه بخونيم تا برامن فاتحه بخونن. درستش رو بخونيم تا برامون درستشو بخونن. زياد بخونيم و احساس ترحم كنيم تا همينطور براي ما باشه. ديدي وقتي يه حجله ميبيني و عكس يه جوون تندي ميري طرفش و با دقت ميخوني روش چي نوشت و ميگي آخي و گاهي يه كمي بيشتر احساساتي ميشي. ولي يادت رفته همون لات سر كوچه اي بوده كه با موتور تك چرخ ميزده رفته زير قطار!!!
dar rastaye javabi ke be rira dadi. bebinage bekhay haminjori az khodet kar bekeshio kam bekhabi belakhere ye roz mimiriha. az man goftan.
-----------------------------------------------------------------------
در راستاي همين چيزايي كه بهم گفتي. ممنون كه نگرانم هستي و بهم اين نكته و گفتي. ولي خب ما يه راننده داريم كه براي اينكه يه نفر خونش رو تصاحب كرده با قولنامه ي جعلي و هفت ساله خونه رو بهش پس نميده و اين طرف ما پول وكيلهاي مفت خور رو بايد بده و همينطور خرج زن و بچه و خونه ي مستاجري و حقوق بازنشستگي شب و روز داره كار ميكنه و سيگار ميكشه و فحش ميده و حرص ميخوره و نماز ميخونه. منظورم اينه كه ديدم آدمايي رو كه چطور كار ميكنند و در واقع مرده هاي متحرك ماشيني كه از سر بدبختي دارن جون ميكنن و حتي زن و بچه هاشون هم نمي دونن و دارن تو خونه سريال نگاه ميكنند. من كه اول صبح ميام خونه و صبحانه با عسل ميخورم و بعدش چرت ميزنم و اينترنت و دانشگاه و نوشتن. زندگي يه جاهايي كه من نميتونم ببينم بدجوري گه داره ميگذره. وقتي توي اتوبانها اين بنزهاي مدل بالا رو ميبنم تو ذهنم ميگم فقط ده مليونش ميونه براي آقاي بهماني بس باشه. فقط 5 ميلونش براي فلان كس و خلاصه بنزه رو تمومش ميكنم. ولي بعدش ميگم ميدوني چقدر ديگه باقي موندن. با اين بنزا كار راه نمي افته. چقدر زر بي ربط زدم مرضيه. ولي آره بعضي روزا از خستگي سرم گيج ميره. ولي وقتي ياد روزاي بيكاري مي افتم با اين خستگي حال ميكنم.. بيكاري يعني بدبختي. حتي از بي پولي هم بدتره.
من با اون جمله دستهایشان را جایی گذاشته بودند که زیادی نباشد مشکل دارم. کلا من با دستهایی که زیادی باشن مشکل دارم . مخصوصا وقتی هیچ کاری ازشون برنمیاد.مثل وقتی زیر تنه گیر کردن و نمیشه تکونشون داد. یا مثل وقتی داری با چنگال غذا می خوری و دست چپتو نمی دونی چی کار کنی. تو مراسم عزاداری مادربزرگم انقدر به قبر نزدیک شدم که بتونم داخلشو ببینم. راستش اون لحظه بیشتر به این فکر می کردم که زیر نگاه خیره فک و فامیل یک اشکی بریزم تا بعدا به عنوان نوه بزرگ حرفی توش درنیاد. اون لحظه اصلا به مرگ فکر نمی کردم. به ذهنم هم نرسید که روزی خودم هم میرم زیر اون سنگ هایی که مَرده داشت با پا می کوبید روشون تا خوب جا بیوفتن. من تمام مدت حواسم به این بود که این سنگه آیا روی صورت مادربزرگمه یا نه. ( بعدا فهمیدم که نیست.) رگبار تندی هم گرفته بود و من هم بدون چتر وایساده بودم و قطرات سرد آب از روسری ام که خیسه خیس بود راه می گرفت توی یقه ام و می رفت پایین روی پوستم و من غلغلکم میومد. همونجا بود که یادم افتاد من با روسری آبی و سفید رسیده بودم دم در خونه و حالا یک شال مشکی سرم بود که یادم نمیومد کی وسط اون هیر و ویرانداخته بودش روی سرم.خوشحال بودم که آرایش ندارم چون بعدش احتمالا عین دلقک سیرک می شدم.حواسم به این بود که نخندم. شرط می بندم هیچ کس توی اون جمع به این که نفر بعدی کیه فکر نمی کرد. همه بیشتر حواسشون به بارون بود و لباسهاشون که داشت خیس می شد و اینکه پاهاشونو کجا بزارن که کمتر تو ی گل فرو برن، نمونه اش هم عمه ام که درست همون موقع هایی که داشت حسابی گریه می کرد و مادر مادر می کرد حواسش به این بود که دست پسرشو بگیره بیارتش زیر چتر یا اون یکی عمه ام که همه اش به دخترش می گفت برو توی ماشین مریض میشی.همون جا فهمیدم که هیچ کس الان به مرگ فکر نمی کنه. همه دنبال زندگی بودن. بارون هم حسابی خاکو گل کرده بود انقدر که با نوک پا و دست و بیل و هیچی نمیشد یک ذره خاک ریخت پایین. میدونی من بعدش فهمیدم که چرا شوهر عمه ام رفت اون پایین و گلی و خیس برگشت بالا. ظاهرا این جور مواقع داماد از پسر محرم تره. خلاصه که به نظر من این جور موقع ها زندگی بدجور پررنگ میشه و ارزش پیدا می کنه. همه اینا رو گفتم که بگم من با این نوشته ات ارتباط برقرار نکردم. ( این کامنت هم در تاریخ کامنت گذاری زندگی من یک جور شاهکار محسوب می شود از نظر طولانی بودن .!!!)
-----------------------------------------------------------------------
دستها مي سايم تا دري بگشايم / بر عبس مي پايم كه بر در كس آيد / در و ديوار به هم ريختشان / بر سرم مي شكند /عجب كامنتي بود ركسانا واقعن چنين چيزي ازت سابقه نداره. فكر كنم دم دستت بودم چشمامو درآورده بودي و كه بگي ارتباط برقرار نكردي. ولي همه مراسمهاي تدفين و همه ي آدمها يكي نيستند. ولي چيزهايي كه تو گفتي هم كم نداشت و داستان كاملي بود.
من هم پول دستم بیاد سری کتابشو میگیرم
مینیمالی با نام سکوت
-----------------------------------------------------------------------
و مينيمالي با نام غوغا:
...
من دوست دارم توي جواني بميريم...
-----------------------------------------------------------------------
براي من فرقي نميكنه سارا! مهم نفسه عمله و اون خاكه كه نم نم ميريزن روي آدم.
شادی روح تازه گذشته فاتحم الصلوات! ... دومی رو بلند تر ... سومی رو برای باز شدن نیش نویسنده ی این سطور بلندتر ... اللهم ....
-----------------------------------------------------------------------
اللهم ...
داستان ترسناك نداشتيم ها. ببين اگه من اسم لينكتو عوض كنم آشتي مي كني؟
-----------------------------------------------------------------------
مخلص آسپرين جونم هم هستم. عزيزم هم باهات آشتي ميكنم هم اگر بفهمم جنسيتت چيه ممكنه خواستگاريت هم بيام!!!!
معني مرگ براي من يعني :تمام
واقعه اي كه براي اطرافيان تاثير گذاره ولي براي شخص مرده ديگه هيچ چيز نيست.
هميشه فكر ميكنم كسايي كه خودكشي ميكنند دنبال تاثير مرگشون توي اطرافيان هستند نه كشتن خودشون.
من گورها رو باور ندارم چون خيلي از ادمهاي زنده ميتونند در عمل برات مرده باشند سالها.
بدون اينكه گوري داشته باشند و خيلي از مردگان صاحب گور هميشه توي دلت زنده.
ميدوني مرگ براي من يعني : تمام.
-----------------------------------------------------------------------
شيرين مرگ فقط پايان احساس گناهيه كه از زنده بودن در تمام عمرمون به ما تحميل ميكنند. شما با مرگ از دست اين منتي كه بر سر شماست به خاطر زنده بودن خلاص ميشيد. مرگ ازاتون ميكنه از اين همه بندگي بي چون و چرا. مرگ پايان توه ترس از جايي ست كه تاريك و غليظ و چندش آور تصويرش كردند. اگر خدا خداست نميتونه جاي بدي رو آماده گذاشته باشه براي آدمهايي ناچيز و بي مقادر و ارزن اين دنياي گل و گشاد. پس مرگ فقط پايان غش و ضعف براي هديه اي رعب آور است. مانند مشتي كه قرار است از درون جعبه ي روبان پيچي شده بيرون بزند و شما بيني اتان قبل از اصابت درد گرفته ست و چشمهاتان را نيمه بسته نگه داشته ايد.
فكر كنم ژاک دریداست که می گه: مرگ هیچ ارتباطی با ما ندارد. تا ما هستیم مرگ نیست و تا مرگ هست ما نیستیم... ولی فکر نمی کنم هیچ کس بتونه به راحتی با این قضیه کنار بیاد. یه حسیه که آدم به راحتی نمی تونه توصیفش کنه. عجیبه که اونایی که سن و سالی ازشون گذشته بیشتر ازش می ترسن و من فکر می کنم اون آدمایی که دور قبر یارو ایستادن همه اشون _ همونطور که واقعا یه پاشون لب گور بوده _ یه پاشون لبه گوره، ولی می ترسن. بعضی وقتا که راننده تاکسی ها می زنن تو خط دیونگی و یه پیرمرد یا پیرزن هم تو تاکسی نشستن اونقد اسم خدا و پیغمبرو می برن که آدم اعصابش خورد می شه. چه خبرشونه به خودم می گم؟! مگه تو این همه سالی که بودی چه گ...ی خوردی که می خوای بازم بمونی که چه گ...هی بخوری؟! ولی خوب حتی اونایی که زیاد هم ادعاشون می شه زدگی رو یه موهبت می دونن. آدم حتی اگه یه ساعت از عمرش مونده باشه فکر می کنه تو این یه ساعت می تونه دنیا را زیر و رو کنه. حالا من که هیچ کاری از دستم بر نمی یاد فکر می کنم مثلا می تونم یه چند جمله بنویسم و خودم و خالی کنم و با دهان پر از دنیا نرم. خوب نوشتی شازده...
اولین سلام من.
کاش اینجوری تمومش میکردی یا حداقل من اینجوری دوست تر داشتم : "بعد به هم نگاه کردند و دیدند نه مثل اینکه برای خودشون دارن فاتحه می خونن"...
بعدش هر کی داش این پستت رو میخوند یهویی یخ میکرد.
زود تر از بقیه باید اومد ..دیرتر از بقیه هم باید رفت / سنگ قبر ظاهرش سنگه توش پر درده ..
-----------------------------------------------------------------------
آره اينطوريه و شايد اينجوري نوشتمش.
واقعا جالب وشيوا بود&معلومه خيلي نكته ستجيد و براي تحليل اطرافتون خيلي وقت ميذارير بهتون لينك ميدم...
-----------------------------------------------------------------------
اي بابا لابد اينجوريه ديگه! ممنون بابت لينك باغ البالوي لذيذ و خوش خوراك. فصلشم هست.
عالی بود:) به مطلبتون لینک دادم!
-----------------------------------------------------------------------
متشكرم از لينك و حسن نظرتون. كاشكي من ميدونستم چرا اينقدر بازديد كننده اين مينيمالم بعد از مدتها كه ازش ميگذره اينقدر زياد شده؟!
vagheiyat ! delam baraaye yeki az hamin safar kardehaa lak zadeh . inghadr ke haazeram vaase didanesh , salhaa az zendegimo bedam .
-----------------------------------------------------------------------
ميبينيش عزيزم. يه روزي نوبت تو ام ميشه.بهتره فعلن زندگي كنه تا اون شتره بياد پيشت.
خیلی قشنگ بود حسین جان تو بلاگ نیوز لینک دادم.
انگار همه ی ما این تصاویرو دیدیم
-----------------------------------------------------------------------
اون دفعه كه بلاگ نيوز بهم لينك دادي و تحويلت نگرفتم غير عمدي پوستمو كندي اين دفعه فكر ميكني بايد چه كار كنم سالم و زنده برسم خونمون؟!
توسط: بلاگ نیوز | February 18, 2006 08:43 AM