(( یادداشتی بر میرا نوشته ی کریستوفر فرانک/لیلی گلستان/ بازتاب نگار/چاپ سوم))
نویسنده هیچگاه نمی تواند خودش را نفی کند.
(( ... بدون شک دارند از یک اولین حرف می زنند, چون دارد به آخرینش نزدیک ی شود.
●
تصمیم داشتم از گذشته ام حرف بزنم, ولی حالا تردید دارم. حتما" وقت نخواهم داشت تا شرح بدهم که حقیقت چگونه بر من آشکار شد. تنها می توانم شکل مسئله یی بدیهی به آن بدهم و سربسته به آن اشاره یی بکنم. وانگهی برایم مشکل است که بگویم چطور و چه وقت همه چیز شروع شد. ))
این جمله ها قسمت هایی از کتاب میرا نوشته ی کریستوفر فرانک است. این جمله ها را پیدا کردم تا بتوانم به ذهنم در مورد این کتاب سر وسامانی بدهم. تا چقدر موفق باشم؟
این داستان دارای فضا و موقعیتی ناهمگون با دنیای ماست. اما آغاز ماجراست. نمی دانم باید از کجای این داستان شروع کنم. چیزهایی مبهم هستند. هنوز در بین مفاهیم گیج می خورم. داستان خودش را اینطور با می شناساند که: در ابتدا از موقعیت می گوید جایی که در تنگنای خطوط زرد رنگی که نمادی از اخطار است قرار گرفته است و بعد یک راوی در این فضا و مفاهیم و تعاریفی که ارائه می دهد قرار می گیرد و در این فضای بحث انگیز و مبهم و غریب و دور از یک نفر هم می گوید که عینیتی را به ما می بخشد از کسیکه در مقابلش قرار دارد. میرا نقطه مقابل راوی است. تقابلی که روی دیگر راوی را نشان می دهد و در واقع بسیار از او دور است.
شاید بهتر باشد داستان را رها کنم و از آن چیزهایی بگویم که در داستان خوانده ام و با آنها درگیر شده ام و بینشان گم شده ام و نمی توانم درکشان کنم.
این داستان از چیزهایی می گوید که ناآشنا هستند. (( وزارت تبلیغات ))، (( خانه ی اصلاح ))، (( شورای رفاقت )) اینها ما به ازای بیرونی دارند؟
شاید باید تا انتهای داستان هفتاد صفحه ای را خواند. داستان تا جایی برای تعریف کردن فضا و فلسفه ی فکری غریبی اصرار می کند و داستان را بدون کنش و واکنش باقی می گذارد که توان ادامه را صلب می کند. اما اینقدر داستان کوتاه هست که بخواهی هر طور شده تمامش کنید. اگر برای خواندن این کتاب اقدام می کنید حتمن باید مشوقی داشته باشید و یا اینکه بر خلاف اخلاق خوانندگی مقدمه ی کتاب را قبل از داستان بخوانید تا بتوانید با داستان پیش روید. داستانی که تفاوت خود را با 1984 اورول در بخش سوم نشان می دهد. در هر دو کتاب شخصیتی تنها و ناراضی درون گرا داریم. که تعریف دیگری از زندگی و یا خوش بختی و سعادت را در وجودش حس می کند و یا می شناسد و در یکی تقدیر گونه پیش می رود و در یکی آگاهانه و انقلابی و در هر دو پایان محتوم برای همه ی اجزای ناچیز بشر اتفاق می افتد و نابودی و شکست را تجربه می کنند.
شاید برای من اینگونه بوده که نمی توانستم داستان را ادامه دهم چون دائمن 1984 جورج اورول پیش چشمم مجسم می شد. مخصوصن وقتی داستان از یک سیستم حاکم می گوید که همه چیز و همه کس را تحت کنترل دارد. وقتی از خانه های شیشه ای می گوید که داخلشان دیده می شود تا کسی تنها نباشد. در 1984 دوربین هایی در خانه ها قرار دارد که آنها را زیر نظر می گیرد. در میرا جمله هایی هست به این شکل: (( این ها نشانه های بیماری من هستند. اما دلیل آن را باید در زمان های گذشته جست و جو کرد، و این را مورخان نمی توانند توضیح دهند. زیرا همه ی مورخان اصلاح شده اند و هیچ چیز را به یاد ندارند. )) و در 1984 راوی یک کارمند وزارت خانه ایست که کارش تغییر تاریخ است. تغییر اطلاعات است. در هر دو کتاب آدم ها زندگی می کنند و فقط جرج ناراضیانی را در مقابل قدرت نشان می دهد که به آرامی به چیز دیگری فکر می کنند و نظام قدرتمند دیگری را در مقابل قدرت حاکم قرار می دهد تا در مقابلش بایستد و بتواند از شعارهای سیاسی و فلسفه های رایج در ایدئولوژی بکاهد و قدرت را با قدرت پاسخ گوید و نه اینکه یک جز از یک سیستم تنها در مقابل یک قدرت حاکم بایستد و با مشت های گره کرده حرف هایی بزند که بهانه ی روایت شان حداقل یک تفاوت در رفتار و یک نارضایتی باشد. به طور مثال:
((این تغییر و تبدیل فقط روی صورت انجام می شد و کسانی را که در معرض آن قرار می گرفتند از روی لبخند خشک متحجری که همواره عرضه می کردند به آسانی می شد تشخیص داد. ))، (( می خندد و ادامه می دهد:
ـ به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق ها، با لاغرها، با جوان ها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می ریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصا" برای اینکه مشمئز شوی برای اینکه از امیال شخصی ات بترسی، برای اینکه از چیزهای مورد علاقه ات استفراغت بگیرد. و بعد با زن های زشت خواهی رفت و از ترحم آن ها بهره مند خواهی شد و همچنین از لذت آن ها، برای آنها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گله وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بی شمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می رود، کینه یی بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آ<د و با پای گروهیتان آن قدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده اش را نبیند، چون او می خندیده است. تو تمام این ها را می دانی؟
ـ می دانم. ))
اما از حداقل رفتار و نارضایتی گفتم. این در صورتی است که می بینیم در داستان به دفعات راوی می داند که بیمار است. بیماری خودش را تشخیص داده و حتی به پزشکی که می داند او میرا را دوست دارد و مشکلش از آنجا نشات می گیرد تبریک می گوید. و مشکل من از همین جا آغاز می شود. داستان با قدرت بستر سازی اش از محیط و موقعیت ها و فضای حاکم چه هدفی را دنبال می کند. من دو برداشت دارم. یکی اینکه داستان یک تنهایی را می خوانم و یک تفاوت و پریشانی از این تفاوت. کسی که نمی خواهد آدم متفاوتی باشد و می داند که متفاوت بودن یک بیماری است و این را پذیرفته است. یک سیستم در جریان است که در آن حکم ماهی هایی در دریا را دارند که چیزی غیر از آن را نمی دانند و نمی شناسند و همه چیز همانی است که هست. مثل دنیای طبیعی ما. ما تصوری فراتر از دنیای خود نداریم. چیزهایی فراتر قابل انکار هستند و بعد شگفت زده امان می کنند و پذیرش آنها با گذشت زمان و تکفیر و تنبیه صورت می گیرد. آیا نویسنده ی این داستان قصد دارد یک دنیای یکسان را بنا کند و کسی را در آن قرار دهد که دلش نمی خواهد بیمار باشند و به راحتی به درمان خویش تن می دهد و در انتها برای قدردانی از دولت و از شیوه ی فداکاری دولت برای بازگرداندن بیماران به دوران سلامتی دوباره به دام واقعیت جدایی خودش از جمع می افتد؟ ـ البته من این برداشت را بسیار دوست دارم چون همان طور که می دانید قبلن در یک یادداشت عقایدم را در مورد تفکرات جمعی گفته بودم با اسم: (( یقین یعنی گسترش جمعی. )) که در آن به تبیین آرامش و گریز از همین تفکر بیماری پرداخته بودم و می خواستم نشان دهم خروج از جمع نوعی متفاوت بودن و جریان گریزی یعنی بی ثباتی و از دست دادن آرامش. پیش نهاد می کنم حتمن آن یاداشت را بخوانید.
اما برداشت دوم چیست؟ برداشت دوم من ساخت فضایی مشابه فضای دنیای ما همراه با نماد هایی نزدیک برای پرداخت به موضوع مسخ شدگی انسان ها در دام ایدئولوژی های حکومتی و قدرت طلبانه و قرار گرفتن در موقعیتی هستند که پذیرش جزئی از آسایش و سلامت روانی و جسمی آنها به شمار می رود و اینکه چطور کسی یا کسانی هستند که به صورت ناخودآگاه! ( این کلمه را تاکید می کنم چون واقعن مسئله دار است. ) ناراضی هستند. ولی با کسی مبارزه نمی کنند بلکه با خودشان می جنگند و تلاشی نمی کنند تا بفهمند که جای دیگر کار می لنگد و گناه را از خودشان می دانند.
(( ـ آیا من تنها کسی هستم که به دشت آورده ای ؟
و من می گفتم:
ـ تو تنها کس هستی.
کفر سینه هایمان را پرمی کرد و هر کدام از دهان دیگری خوش بختی انتخاب شدن را به چنگ می آورد. ))
راوی می داند تفاوت در رفتار کفر آمیز است اما لذت گناه را می چشد.
اما مثال هایی برای ساخت فضای نمادین از دنیای ما:
(( به رقابت پناه می بردم که بزرگ ترین گناه دنیاست. )) این یک مانیفست ضد سرمایه داری است.
(( ... . برایم یک بار "مقررات همشهری گری" را شرح دادند: بشر، در خدمت بشر، مالی که قابل تقسیم نباشد، مال بدی است. هر چه کمتر باشیم، کمتر می خندیم. احتیاج یک فرد، وظیفه ی فرد دیگر است. شادی تقسیم نشده، اندوهی بزک شده است و غیره... و... ))
(( ... توانستند در کارخانه ها تساوی حقوق برقرار کنند، و حقوق شان به نوع کارشان بستگی نداشت. ))
به نظر این ها مانیفست کمونیست هستند. و در ادامه ی این مانیفست ها با زبان روایی که حاکی از طنزی تلخ است می گوید: (( همان سال، ورزش های انفرادی نظیر شنا، دو، پرتاب وزنه، پرش ارتفاع، پرش طول، اسکی، و غیره ... که رقابت را دامن می زد، قدغن شد. در مقررات بازی های گروهی ( نظیر فوتبال، بسکتبال، و غیره)، نیز تغییراتی داده شد: منظور کردن یک گل برای هر دسته یی که از دسته ی مقابل گل می خورد. به این ترتیب همه ی مسابقات با نتیجه ی مساوی تمام می شد. ))
و این نشان از بهانه ی روایت این مانیفست ها می دهد. دنیای دیکتاتوری ایدئولوژی که انسان ها را جنون آمیز و بدون تامل و تعقل مانند خوابگردها به دنبال خویش می کشند و آنها نیز سپاسگزار هستند. و حتی کسانی که چیزی را می خواهند درک کنند و یا به قول راوی پی به حقیقتی ببرند نیز خود را بیمار می دانند که باید درمان شوند. و نمونه هایی از مسخ شدگی را می توان در صفحه ی 50 پاراگراف دوم:
(( از طرف دیگر دوست ندارم...))
و در صفحه ی 69 پاراگراف اول:
(( نشانه ی تازه یی از بیماریم را کشف کرده ام... ))
اما حالا می خواهم موضع خود را در قبال این داستان مشخص کنم. در قسمت سوم این داستان نویسنده دست خودش را رو می کند و مرا که درمیان دو برداشتم مستاصل باقی گذاشته است به میدان می خواند.
(( من یک اصلاح شده هستم و لبخند همگانیم را با خلوص نیت آشکار می کنم. ))
زبان روایت دارای طنزی تلخ می شود که بیشتر آشکار می شود. در ادامه نیز راوی نشان می دهد که همه چیز همانی است که باید باشد:
(( در هر لحظه و در هر وقت، برای هر فردی از افراد ملت امکان این هست که درستی موضع اجتماعی اش رابررسی کند، برای این کار فقط کافی است که موقعیت خود را با موقعیت همسایگانش بسنجد. ))
به نظر همه چیز روبراه است و فقط باید در راستای اهداف حاکم و طبیعی کمی به ذهنمان سر و سامان بدهیم.
((شب، وقتی از کارگاه خارج می شویم، همگی با هم در دشت راه می رویم، در حالی که محکم همدیگر را چسبیده ایم و با صدای بلند داستان های بامزه برای هم تعریف می کنیم. گاهی اوقات قدم های مان را با هم بر می داریم، چون دیدن پاهایی که با هم به جلو قدم می گذارند و احساس اینکه این حرکت مشترک ما را یکی می کند، قشنگ است. ))
اما راوی با یک جمله متناقض با این روند طبیعی در دنیایی طبیعی تر نشان می دهد که یک آگاهی جمعی در وجود جزئیات یک سیستم هست که می تواند به وجود چیز دیگری که می تواند غیر این باشد اشاره کند:
(( ... می دانیم که این عشق، تنها عشق واقعی است. ))
یعنی تعریف دیگری نیز از عشق وجود دارد. نوعی دیگر. نوعی که کفر آمیز هم می تواند باشد. طبق باور این جمع گناهکار می شود هر کس به نوعی دیگر فکر کند.
اگر یادتان باشد بالاتر اشاره ای کردم به اینکه راوی می خواهد حقیقتی را دریابد. هیچ اشاره ی مستقیمی نمی کند و نمی گوید حقیقت چیست و به صراحت و قضاوت بیان نمی کند که در مقابل افکار و رفتار و نوع زندگی اش چه فکری می کند. او به چیزی پی برده است ولی نمی تواند درک کند و در این داستان قصد این کار را دارد:
(( به هر حال، می شود با نزدیک نگاه کردن به چیزی درباره اش حرف زد، اما هیات مجموع را فقط از دور می شود دید. ))
و به نظر هر دوبرداشت من صادق است. راوی در قسمت سوم اصلاح شده است اما باز هم به دلیل رعایت قوانین دچار تناقض ذاتی می شود تا نشان دهد یک سیستم پذیرفته شده که بر روند حقیقی حرکت نمی کند خود نیز با خودش متناقض است.
(( ... و این است تناقض ذاتی من: برای خدمت به جمع، باید خود را دور از آن نگاه دارم و حتا خشمش را ندیده بگیرم. با این همه، باید وقایع را با دست بسنجم، و البته پر واضح است که این کار من یک فداکاری است و چون فداکاری زیر بنای اخلاق است، محال است که من در اشتباه باشم. ))
نویسنده فوق العاده این فلسفه ی وجودی را به خوبی به تصویر کشیده است و یک شاهکار خلق کرده است. او توانسته به زیبایی تحلیل و دلیل و پرداخت یک تفکر را با احتساب جایگاه به روایت بکشاند. سرکشی را جزئی از تناقض ایدئولوژی دانسته و نشان داده که حتی با بر هم ریختن مغزها و تعویض و مخلوط کردن مغزها و فکرها و اصلاح و جراحی هم نمی توان در مقابل ترک برداشتن نقاب های مصنوعی و خرد شدنشان را گرفت. گر چه کمی انتهای داستان و ترک خوردن نقاب ها به صورت خرق عادت تصویر شده است اما باز هم می تواند قابل اغماض باشد.
اما حالا می خواهم کمی بیشتر موضوعی را تحلیل کنم که به نظر حل نشده است.
ما در این داستان یک قدرت حاکم را می شناسیم که برخلاف قدرت های حاکم دیگر در دنیای واقعی به غیر از اجزا سیستم کسی را در مقابل ایدئولوژی خود ندارد و یا حتی قدرتی که بخواهد قدرت او را سلب کند را نمی بینیم. و این یعنی نفی دوقطبی بودن و یک دنیای کاملن یک دست. دولتی که قدرت نمی خواهد و دولتی که پذیرفته شده است (( ما بیماریم... )) برای چه تلاش می کند. آنها فداکار هستند. راوی در طنز تلخی در قسمت سوم که همه چیز با زبان طنز روایت می شود می گوید دولت فداکار. یعنی آنها چیزی نمی خواهند بدست آورند. پس بر سر چه چیز می جنگند؟ آیا سیستم یا قدرت حاکم نیز خودش در واقع جزئی از سیستم است و مسخ شده است؟ من فکر می کنم نویسنده قصد نداشته که سیستم را در یک کل قرار دهد و گر نه نقش بیدار کننده و آگاهی ساز در تمام جوامع بشری که همگی چنین دولت ها و حاکمانی دارند، قطبی کاملن انقلابی است که همیشه قدرتی نابرابر اما با موجودیت برابر دارند. ما اینچنین قطب نیرومندی نداریم و فقط عده ای بیمارگونه که همچون علف های هرز در حال رویش هستند می توانند یک دستی را بر هم زنند که اصلاح می شوند اما باز هم علف هرز هستند. این ماجرا به خودی خود مشکلی را ابراز نمی کند اما وقتی نویسنده ایدئولوژی را با طنز تلخی به مسخرگی می کشاند ونفی می کند در واقع نقش روشنگرانه ی خویش را نادیده گرفته است و همه چیز را حتی نارضایتی را در اجبار سرنوشت قرار می دهد. پس نویسنده ای وجود ندارد. و این موضوعی است که نویسنده نتوانسته ابهامات آن را بردارد. اگر به دو قطب حاکم و محکوم قایل باشیم در واقع سرنوشتی شوم و بدون علف هرز را نیز باید بپذیریم ولی اگر جهانی سه قطبی داری حاکم و محکوم و روشنگر و یا همین نویسنده این کتاب را بپذیریم علف هرز در واقع یک ایده آل به حساب می آید و نه یک برآیند از یک تناقض.
پی نوشت: اما این داستان را بدون خواندن مقدمه اش به پایان رساندم و این یادداشت را نیز همین طور. اما این سوال برای من پیش آمده است که چرا مقدمه ی تحلیلی این داستان در ابتدا آمده است؟ جواب در ملال انگیز بودن داستان هفتاد صفحه ای در صحنه هایی تکراری است که مانیفست های سرمایه داری و کمونیستی را ارائه می دهد. به نظر می آید مرد تنهای روشنفکر امروزی حداقل درکش از فرو ریزی ایدئولوژی ها همین زیر پا گذاشتن حافظه ی تاریخی اش باشد. او می تواند تنهایی و رنج خود را (( زنی را دیدم که در اتاقی سفید به تنهایی عشق بازی می کرد.
همه ی این چیزها و خیلی چیزهای دیگر را دیده ام، چون اطرافم را نگاه می کنم. این اولین گناه تنهایی من است. ))
بدون ایجاد جریان روشنفکری جامعه و دنیای خارج بیان کند و حرف هایی بزند که ایدئولوژی را مسخره نکند. زیرا کاری بیهوده و تکراری است.
(( بدون لذت تسلیم شدن تسلیم حقیقی است. )) که این جمله نیز خود طعنه ای به بودیسم نیز می تواند باشد. به نظر می آید این مقدمه باید به طور اجباری در ابتدای داستان خوانده شود و گر نه در هجوم عناصر متعدد و تصاویر تکراری غیر عینی که بیشتر نمادین هستند نمی توان لذتی از خواندن اثر برد. همان طورکه با اضافه کردن این پی نوشت و بعد از خواندن مقدمه پی برده ام که مقدمه حتی در خط دادن به خواننده ابایی ندارد و بی جا نیاورده شده است.
این یادداشت نمی تواند نادرست باشد که جهان ذهنی داستانی نویسنده هم نمی تواند شفاف تر از این باشد مگر به مدد تحلیل یک منتقد در ابتدای داستان. و حتی پشت جلد (( ... و وقتی می دیدم که این جزئیات با معنی با چه قدرتی، و با چه آهنگ حساب شده یی، و با چه دانش و آگاهی استواریـ که نزدنویسندگان جوان امروز نایاب استـ در جای خود قرار داده شده اند، به یک لذت واقعی حرفه یی می رسیدم. )) به نظر می رسد مقدمه برای خوانندگان آماتور و غیر حرفه ای نوشته شده باشد و این داستان برای حرفه ای ها است. و این یعنی ضعف؟!
كتابي عالي و در حين حال دقيق كه انسان روزهاي اتي را نيك به تصوير كشيده
توسط: mina | October 8, 2006 04:10 PM