« ... | صفحه اصلی | `.معيار »
مرغهاي دريايي و بادهاي گرم عاشقانه ( داستانه و اگر حوصله نداريد نخونيد. )

خواب می بينی که ساعت ها نشسته ايد و با خودتان عهد می کنيد که وقتی ميخواهيد از لبه يک پرتگاه بپريد هيچ کس نبايد نامردی کند و دست بقيه را رها کند . در نگاه همه اينقدر خيره می شوی بلکه نشانه اي از بی اعتمادی پيدا کنی تا وقت پريدن تو اول دست بقيه را رها کنی. چيزی نمی فهمی. پس مجبوري بپری. خب با خودت کلنجار ميروی که بقيه هم می پرند و هر جوری هست خودت را قانع می کنی که همه با هم هستيد که می پريد. با صداي فريادي همگي دستهاي يكديگر را ميگيريد و چند قدم به جلو مي رويد. تصوير درياي سبز آبي كه تا قبل از اين ديده ميشد تبديل به تصاوير دور صخره هايي كه پاي اين ديواره ي دره و در كنار ساحل درياست ميشود. همه صورتهايشان را روبروي باد نگه ميدارند و به دورترين جايي كه ميشود خيره ميشوند. خيلي دلت ميخواهد بداني در سر هر كدامشان چه ميگذرد. مطمئنا در اين زنجيره بايد دست دو نفر را گرفته باشی و اين يعنی تحمل لحظات سخت . دستهاي هر دو نفري كه دستهاشان را گرفته اي عرق كرده است. لابد ترسيده اند. تو هم ترسيده اي؟ نمي داني از ترس است يا هر چيزي ولي ميترسي دستانت از دستهايشان سر بخورد. پنجه ات را محكم ميكني و دستهاشان را فشار ميدهي. هيچ صدايي جز ناله باد كه در گوشهايت ميپيچد شنيده نميشود. گوشهايت دارند کنده ميشوند تا بتوانی صدای سنگ ريزه های زير پای بقيه را بشنوی. منتظر صداي پريدن هستيد. صدايي كه مي گويند هميشه از پشت سر شنيده ميشود. پشت سرت را نگاه ميكني. هيچ كس اين كار را نميكند. انگار ترسيده اند. شايد تصميمشان را گرفته اند و به اين چيزها فكر نميكنند. باد خنك و شديدتر ميشود و غبار صخره ها را محو ميكند و دريا خاكستري ميشود. مي گويند در مقابل صدا كسي نمي تواند مقاومت كند و مانند دستي لزج تو را از تاريكي ميكشد بيرون و در هوا معلقت ميكند. به نفر سمت راستي نگاه ميكني. مصمم است و پلكهاش آرام ميزند. مي داند چه ميكند. موهاش كوتاه است و بيني اش روي تكه اي ابر در افق افتاده و در آن فرو ميرود. چشمهاش اينقدر گشاد شده اند كه چند تكه ابر ديگر هم در آنها فرو ميروند و تمام ميشوند. چند مرغ دريايي هم خيلي دورتر و مثل چند لكه روي شيشه پنجره به طرف شرق پرواز ميكنند. سرت را ميچرخاني و زمان را كش ميدهي. به نفر سمت چپ نگاه ميكني. گونه هاي صافي دارد. انگار هيچ وقت چيزي از روي آنها نكنده است. خورشيد در حال غروب چشمت را ميزند و از بيني اش ميچكد روي لب بالايي اش. اگر زبانش را بيرون بياورد ميتواند غروب را ليس بزند و شيريني اش را بگيرد. دور سرش قرمز است و چند تكه ابر سرگردان آلبالويي هم ريخته اند روي موهاي بلندش كه در باد موج ميخورند. دوباره به روبرو و به درياي خاكستري نگاه ميكني. ديگر وقتش شده است و بايد صدا شنيده شود:
يک، دو، سه ...

يك قدم بر ميداري و با سينه خودت را رها ميكني بين آسمان و كجا نميداني. بايد طول بكشد كه برسي اما انگار زود ميرسي و پشتت درد می گيرد. حالا تو آويزان ماندی بين آسمان و دستهای بقيه . و پشتت به ديواره خورده است. چون فقط تو پريدی و وقتي فهميدي دستهاشان را رها نكردي و معلق ماندي. آنها دارند با هيجان و ترس تو را ميكشند بالا. زير پاهايت دنبال تكيه گاه ميگردي و صداي سنگ ريزه ها و شنها را ميشنوي كه مي روند آن پايين. ديواره پشتت را خراش ميدهد. باد ميپيچد در پاچه شلوارت و زير پيراهنت. عرق كرده اي و خنك ميشوي. روي علفها كشيده ميشوي. از لبه پرتگاه دورت ميكنند و بعد رهايت ميكنند. انگار فقط دستان تو عرق كرده است. ديگران ميروند و دوباره دستان همديگر را ميگيرند و لبه پرتگاه مي ايستند. سرت را ميگذاري روي علف ها و تصوير آسمان ميرود پشت تصوير كفشدوزكي كه نوك برگ سوزني علفي هرز نشسته است و بالهايش را جمع ميكند زير پيراهن قرمز خال مخالي اش. ديگران هم به كارشان ادامه ميدهند. و صدايي شنيده نميشود. با خودت فكر ميكني كه هنوز داري خواب ميبيني و بايد حالا صبح شده باشد. پلكهات را بر هم ميگذاري و باز ميكني. صداي دريا را مي شنوي و بعد موجي كوچك تا پيش چشمانت كشيده ميشود و پس ميرود. نرمي شن را حس ميكني و سرت را بلند ميكني. موجي بلندتر مي آيد و خودش را ميكشد و زيرت را تر ميكند و در شن ساحل فرو ميرود. حس خوبي داري. باد از روي تنت رد ميشود و بوي شوريدگي دريا را ميكشد توي بيني ات. دچار رخوت شده اي و خودت را كش ميدهي... و چند پلك ميزني و همه چيز واضح ميشود...
_ بالاخره بيدار شدي. اينقدر صدات زدم.
_ از پشت سرم صدام كردي؟
_ نه.
نگاهش ميكني كه از لبه ي تخت بلند ميشود و ميرود جلوي آينه ميايستد و انگار به ادامه ي كارش ميرسد. لبهاش را رژ سرخ غروبي ماليده است و صورتش را با تكه اي ابر پودر ميزند. از توي آينه نگاهي مياندازد و ميگويد:
_ پاشو برات چاي ريختم و گذاشتم لب تخت ولي نيم ساعت پيش اين كار رو كردم!
دستت را دراز ميكني و چاي را در آغوش دستت ميگيري. ولرم شده است. طعم گس چاي تلخ و سرد روي زبانت ميماند. با صدا روي ميز رهاش ميكني و از روي تخت بلند ميشوي. مي گويي:
_ همه ش خواب بود؟!
به تو اعتنايي نميكند و همچنان مشغول است. مي گويي:
_ فكر ميكردم اولين روز بعد از ازدواج جوره ديگه ايه؟
لبهاش را بهم ميمالد و سرش را نزديك آينه ميبرد و انگار صورتي از پشت ابرها بيرون مي آيد و در آينه ديده ميشود. مي گويد:
_ ولي من ميدونستم كه روز اول كجاها پاگشا ميشيم. براي ناهار خونه مادرم ايناييم. بعدش براي عصر ميريم خونه يمادرت اينا و شام خونه خواهرم اينا و شب نشيني هم خونه ي داداشت اينا و ...
دست و رو نشسته ميروي از پشت در آغوش ميكشي اش و صداش پايين ميايد و بس ميكند. ولرم هم نيست. سرت را ميگذاري پشت گردنش و چشمهات را ميبندي. بوي خوبي ميپيچد زير بيني ات. مي گويد:
_ حوصله ندارم حسين. خسته ام. كف پام از بس ديشب سرپا وايسادم گزگز ميكنه. دلمم پيچ ميخوره. تنم كوفته شده. ضعف دارم...
همينطور حرف پشت حرف و سرت گيج ميخورد و ابر و غروب و دريا و غبار و باد و هر چيز مزخرف و سگ مصب ديگري را ميگذاري زمين و كفشدوزك را هم له مي كني و دستهاي آنها را كه لبه پرتگاه ايستاده اند پس ميزني و مي پري... تصوير دريا بالا مي آيد تا همسطح چشمهات مي شود. موج ميزند و مي كوباندت به صخره ها. كمي آب و شن قورت ميدهي و موج بعدي ميكوباندت به صخره ها. همينطور پشت هم موج مي آيد و تقريبا نرم و له ميشوي. گوشه اي لاي سنگهاي بزرگ ميافتي و ارام ميگيري. بوي لاشه ي چند ماهي مرده كه زير صخره ها گير كرده اند هم به بيني ات ميرسد. جذر دريا تمام ميشود و مد آب را بالا ميبرد. جلبك ها دور دست و پات ميپيچند و تمام تنت را ميپوشانند و رشد ميكنند. جذر شروع ميشود و گلسنگها سفت و سخت ميچسبند به صورتت و تنها منافذي ريز روي چشمهات شب و روز را برايت تكرار ميكنند. هر روز مرغهاي دريايي روي سرت توقفي ميكنند و ميرينند به هيكلت و ميروند. چند حلزون هم راهپيماييشان به پايان ميرسد و روي ناف و كمي پايينتر مانده اند و معلوم نيست به چه خيره شده اند؟! خرچنگها هم از سوراخهايت سرك ميكشند و فرو ميروند و دردناك شده اند. گلخورك ها هم زير تنت ليز ميخورند و قلقلكت ميدهند. همه چيز رشد ميكند و كم كم سفت و سخت و صخره اي ميشوي و گوشه ي دنجي را اشغال ميكني. تنها چيزي كه بعضي روزها سرگرمت ميكند زن و شوهرهاي جواني هستند كه قدم زنان از كنارت عبور ميكنند و گاهي رويت مي نشينند و حرفهاي عاشقانه ميزنند و حلقه هاشان را مدام نگاه ميكنند و بهم لبخند ميزنند و به پدر و مادر همديگر احترام ميگذارند. از روز بعد از عروسيشان با حرارتي كه از زيرشان به تو منتقل ميكنند حرف ميزنند. و نقشه ها ميكشند. چه ها كه نميكنند صبح روز عروسيشان. مثل همين دو نفر و همين حالا.
خودت را مچاله كرده اي زيرشان تا بيشتر گرمت كنند. يكيشان گلسنگهاي روي شكمت را چنگ ميزند. دماغت به خارش افتاده و قلقلكت ميآيد. آن يكي روي سينه ات جابجا ميشود و نفست ميگيرد. كاش دهانت باز ميشد و ميتوانستي فحش خواهر و مادرش بدهي و بلند شوي خشتكت را بتكاني و رد خط ساحل را بگيري و گورت را گم كني اما دهانت باز نميشود و از جلبگ پرشده و درش را گل گرفته اند. جلبكها و گلسنگها و مرجانهاي آهكي به خوبي مهارتشان را نشان داده اند و صخره اي بيجان ساخته اند. گوشهات هنوز چيزهايي مي شنوند، زن مي گويد:
_ آروم بيدارت ميكنم و بعد پرده ها رو ميكشم تا نور آفتاب بيافته روي تختت و ...
و در همين حين باد گرمي از زير مرد بيرون ميزند...
و روزها و بادهاي گرم و ابرهاي تكه تكه و غروب شيرين و مرغهاي دريايي كه لزجت ميكنند تكرار ميشوند.


25 و 26 تير 85
حسين نيازي

پ.ن: در مورد پي نوشت حرف نميزنيد. حالم خوب بوده كه اينو اينجا گذاشتم. روي اين داستان خيلي حساسيت دارم. مجبور نيستيد بخونيد. يا در موردش حرف بنيد يا ويرايشش كنيد. ولي ميتونيم در مورد حرفها بزنيم. خيلي حرف ها.

توسط <$MTEntryAuthorDisplayName$> در <$MTEntryDate$> |
نظرات

salam hosein .ajab chizai minevisia onam bedoone sansoor.vaghean porrooi .yejoorim shod .shabihe vaghti kheyli sardame bad miram yejaye garm va pooste sooratam shol mishe va bad dobare miram ye jaye sard va halate tahavo behem dast mide .shabihe shabai ke ehsas mikonam divoone shodam .man shabaye ziadi divoon e misham taghriban har shab va hala mesle hamon adamiye ke ye alame jolbak dooresh pichide va ...
baraye hamine ke hamishe doost daram dastanaye shadiavar bekhoonam vali age man ye nevisande boodam ham shayad bishtare mavaghe haminjoor mineveshtam .be har hal halam bad shod
-----------------------------------------------------------------------
من يه ناشناس ميشناسم كه عجيبه ازش اينجوري گفتن. ببين اون پايين يه داستان طنز شادي آور هست. همونو دوبار بخون. هديه رو ميگم. واقعا كه. شهربازي كه نيومدي؟ يه بار اونجوري يه بارم اينجوري. يه بارم جوراي ديگه. خوبه دارم همه جوره سير ميكنم تو حالا احوالات خودم و زندگيم. عجيبه والله. منم يه جوريم شد كامنتت رو ديدم. انگار رفتم تو يه كارخونه ي نورد و لوله و كنار كوره ي ريختگري و بعد دستگاههاي قالبسازي و بخار روغن و آب و صداهاي انفجار تركيبات توي كوره و جولت اسكوئيز دستگاههاي قالبگيري و بوي ماسه ي سوخته و حرارت لوله هاي آماده و دستگاه فرز و سنگ زني و ماشينكاري و ... دارم داستان ميخونم و همه هاج و واج منو نگاه ميكنند و فقط يه ليوان چاي ميخوان. مهم نيست چي براشون ميخوني و هر دفعه چقدر متفاوت بخوني. فقط هر دفعه خواهش ميكنن همون يه ليوان چاي رو براشون ببري. منم حالم بده.
انگار ديگه نميشناسمت. عوض شدي انگار...

تا دلت بخواد حوصله داستان خوندن داريم.. خودت گفتي داستان ديگه.. آدم ميخونه و فکر مي کنه و حتي گاهي خودش رو جايي شخصتيهاي داستان ميذاره.. ولي اينکه حالت خوب بوده خيلي خوبه

به نظر من جای حرف بسیار داشت . داستان خسته کننده ای هم نبود. البته خیلی خیلی جالب بود.

می دونی آدم اول ازدواج دقیقا فکر می کنه همه رهاش کردن و حالا خودش باید سکان رو بدست بگیره.

مثل موقعیه که مامانت روز اول دبستان خداحافظی می کنه !

نظراتم رو اگه اینترنت داشته باشم به زودی ایمیل می کنم.
----------------------------------------------------------------------
ليليان تو هم كه نيستي و سر زائيدن من بالا سرم ظاهر ميشي بيشتر رو اعصابي. آدم فكر ميكنه خيلي بچه ست كه از دوستانش يا از كسانيكه رابطه ي ذهني يا عاطفي اي باهاشون برقرار ميكنه توقع بيشتري يا انتظار داشته باشه. مثل يه بچه كهمامانش داره براش جلد شكلاتش رو باز ميكنه تا بهش بده ولي بچه هه داره هول ميزنه شدم.
آره اين داستان خيلي حرف داره. طنز تلخي داره كه حالت مشمئز كننده اي به خودم ميده. مخصوصا قسمت دوم مو به تن خودم سيخ ميكنه كه با حالت عجيبي شروع ميكنم به فحش دادن به زمين و زمون و رفتن و پريدن و فراموش شدن و فنا شدن. انگار كه وقتي همه آرزوهات و همه زندگيت اون چيزي كه فكر ميكردي نميشه و انرژي زيادي رو بابتش گذاشتي و استعاره اوجش كه شده ازدواج و بعد اوج ازدواج كه صبح روز عروسيه و شده چند تا ديالوگ و چسبوندن دو تكه از زندگيت بهم. قبل و بعدش. قبلش داري شاعرانه تصوير ميسازي از غروب و دريا و ... و بعدش با زبان عادي شروع ميكني ليچار بار زندگي كردن.....

hosele nadashtam.. ama khondam! jaleb bod.

حس گسي بود كه سخاوتمندانه به خوانندت بخشيديش... بعد از اين هندونه بازيا... اي كاش از ياس و پشيموني پس از پريدن هم مي گفتي،‌ كه مثل توده اي يكپارچه تمامي افكارت رو در بر مي گيره و باعث مي شه ثبات قبل از پرش رو با تمام ترديدهاش، براي رهايي از شرايط مطلق سقوط، آرزو كني! چرا كه حتي در مطمئن ترين و ايمن ترين پروازها هم احتمال سقوط هست!...
-----------------------------------------------------------------------
گمگشته جان ديگه داريم با هم رفيق ميشيم: ببين ممنون از حس گس هندونه ايت ولي اوني كه پريد پشيمون نشد يا ترديد نكرد كه بخوام بنويسمش. فراموش شد. تو تعليق موقعيتي كه بدست آورده مونده والا چرا بايد اين چيزايي رو كه گفتي بنويسم؟! داستان منه ها!!!!!!!!!!!

داستاني كه نوشته بودي بيشتر شبيه فيلمنامه بود ..حتي فاصله زماني را رعايت كرده بودي ..جالب بود .ولي نظر بيشتري نمي دهم چون به ژاله قول داده اي كه به مامحل سگ نگذاري ولي من آمده ام كه برايت تله بگذارم ومن بيشتر از دوبار اين كار را نميكنم چون بعدش اين توهستي كه ضرر ميكني نه من. البته از آن تله هاي مخصوص بعضي دخترها نه ها اشتباه فكر نكن من مي خواهم بياي و داستان من را هم بخواني و با آنچه ژاله نوشته مقايسه كني .اين مهمه كه يكي بگه كي قدرت تخيل بيشتري داره و اون كس بايد نوشته هاي هر دو تا را خوانده باشد. در هر صورت اين بار اول تله گذاريه ...بدو بيا بچه خوبي باش..
-----------------------------------------------------------------------
لاله! فيلمنامه هم يه جور داستانه با فرم فلاننامه! ( پس بكش بكشه؟ چون من محل سگ نميذارم بهتون نميخواي نظر بدي.. ايول . چيزايي كه ميگي بهم ربط ندارند. تله ميذاري من ضرر ميكنم و از اون تله ها نيست چون بايد بيام مقايسه كنم. اين چه جور تله گذاشتنه؟ بيشتر يه بازيه مگه نه؟ وقتي بچه بودم من لي لي بلد نبودم و مينا و پروانه بازي ميكردندو نم رو هم بازي ميدادند تا من بد بازي كنم يا سنگ رو نتونم روي چهار بالاتر بندازم و از روش بپرم و بهم بخندند!!!!

آهــــــــــا خب می بینم که از ترس چرت و پرت کامنت گذاشتن صد جور اخطار می دی! خوندم و خوشم اومد. ولی وَر ویراستار ذهنم ‏زیادی فعال بود و نذاشت خودم رو رها کنم و بذارم که احساس دریا و شن ها غرقم کنه. می مونه برای این که دو سه بار دیگه هم ‏بخونمش. ‏
تا این جا و فعلا فقط این که باید از "جزر" حرف بزنی و این "خورشيد در حال غروب چشمت را ميزند و از بيني اش ميچكد روي لب ‏بالايي اش" یه جوری برام نامفهومه. تا دوباره بخونم. بلکه این دوزاری لعنتی بیافته!‏
----------------------------------------------------------------------
ميترا قسمت ويرايشش رو با تو بودم. دلم خنك شد كه گفتم. همينو ميخواستي بشنوي!!!!؟؟؟ اصلا دلم نميخواد جاي تو باشم و داستان بخونم. فكر كن نتوني قصه بخوني و فقط تو اين باشي كه چي بايد كجا باشه و چرا نيست!!!؟؟ اون تصوير غروب هم پر تخيله. فكر كن نيم رخ جلوي غروب ايستادي و خورشيد پشت سرته. اونيكه داره نگاهت ميكنه فقط شعاع ضعيف سرخي رو ميبينيه كه زير دماغته يا يا زير چونه و خوب داره ميچكه ديگه. سخته نه آدم تخيلش كار نكنه يا آفش رو زده باشه؟

منظور از نمیشه له له زد اینکه که دیگه احساسات به اون حد از تکامل رسیدن که نمیشه خارج از اجازه عقل کسی رو دوست داشت ! مواظب باش شیرجه زدن شما هم خارج از اون نباشه !
--------------------------------------------------------------------
مريم اين داستان بود. سعي كن فرقش رو با دفتر خاطرات تين ايجري بدوني.

هوم، صبح بعد از عروسی و مسخ شدن به صخره‌ی مرجانی، و دريا که جذر ميکند و مد ميکند و موجها... . خب، گفتی در موردش فقط ميتونيم حرف بزنيم! راستش منو ياد کتاب کليدر انداخت، يه جايي زن و مرد رو به صخره و دريا تشبيه ميکنه، يعنی زن رو به دريا و مرد رو به صخره‌ ی مغرور که فرسايش پيدا ميکنه. اينجا هم اينکه مرد بعد از پریدنش تو دريا (و گوش نکردن به حرف بقيه که نميذاشتند بپره، که خود نفس پريدن کلی حرف داره!) تدريجاً مسخ ميشه و يه صخره ميشه... و مرغهای دريايي و جلبکها و خرچنگ ها... همه خيلی ملموس بودند و بعد، آدمهايي که ميآيند و روي صخره مينشينند که تصادفاً زوجهای جوانند که عشق ميآورند و حرارتش را (باد گرم؟؟!)
تکه تکه‌ی داستان و تشبيهات، محشر بود. يعنی نفس آدم بند ميومد اينقدر که ماهرانه بود، تکرار نميکنم اينجا نمونه هاش رو، اما خيلی دوسشون داشتم. چيزی که کمتر دوست داشتم (با اجازه!) مخلوط شدن تشبيهات (زبان ادبی) با زبان محاوره ای بود. احساس ميکردی (حرف خودت!) که مرغهاي دريايي روي سرت توقفي ميكنند و ميرينند به هيكلت و ميروند!

ولی عالی بود آقای نيازی!
-----------------------------------------------------------------------
آينه ي عزيز اون حلقه ي آدمهاي منتظر صداي پريدن نشان از گستردگي و بزرگي اين پريدنها و نپريدنها داره. وقتي مينوشتم اين داستان رو اصلا به اين موضوع دقت نكرده بودم كه چقدر اينها ميتونند شبيه به هم باشند و از خواب بيدار شن و بعد بپرن. توي خواب وقتي بپري از دره پرت نميشي بلكه ميبيني از تخت افتادي و بيدار ميشي. در مورد قسمت محاوره و بعد قسمت كتابي. خوب اگر ديده باشي قسمت اول تشبيهات كلاسيك هم داشت و قسمت دوم همه چيز تغيير ميكنه و زبان راحت به دهان مياد و انگار بدجوري بريدي و بند زبان رو هم پاره كردي. ولي كتابي حرف ميزني و هنوز تعلق تكنيكي رو به قسمت اول حفظ ميكنم. مخصوصا كه مرز ديالوگ هم بين دو قسمت وجود داره. اين ديالوگ مياني هم فقط يه مرز بين خواب و نپريدن و بيداري و پردن. فقط تقارن كلاسيكش رو با انتهاي داستان بر هم زدم. عذر ميخوام از طرف مرغهاي دريايي ولي خب بايد اين حس ريدن مرغها منتقل ميشد!!!
و من خيلي ممنونم از تعريفت آينه.

باشه... چون گفتی نمی خونم!(فقط خواستم ابراز وجود کرده باشم)

بگذار از اول هر چیو دوست داشتم یا اذیتم کرد بنویسم:
1- تصویر یا شاید بهتره بگم فضای اول خیلی خوب دراومده یعنی می تونم ببینم اون چیزی رو که نوشتی. این یعنی من و بردی تو داستان. این خودش 10 امتیازه. حالا خانومه. ببین ( آها بذار اول اینو بگم از ربط کدهای قسمت قبل از زن و بعد از ورود اون خیلی خوشم اومد تیکه های رژلب غروبی و ابرها مثلا) خوب حالا دوباره می ریم سراغ ببین. خانومه اگه قراره یه زن بی اعتنا به شوهرش تصویر بشه اون دیالوگ: پاشو... اصلا منطقی نیست به چند دلیل.اول وقتی چایی رو گذاشته لب تخت ( چه جوری می شه چای گذاشت لب تخت؟! )دیگه لازم نیست مرده پاشه. همونجور دراز کشیده هم می تونه بخوره. این زنی که حسین گرفته و قرار من خواننده فکر کنم شخصیتش طوریه که پاتختی رفتن رو ترجیح می ده به لوس کردن شوهرش روز بعد از عروسی، باید مثلا چایی شوهرش رو بگذاره رو میز آشپزخونه مثلا یاهر جایی که مرد مجبور شه برای خوردنش بلند شه. از این بلند شدنش کلی استفاده می شه کرد مثلا اون چیزهایی رو ببینه که من بفهمم امروز روز بعد از عروسیشونه. نه اینکه بگه خودش. یعنی به جای اینکه حسین بگه( بذار برک کپی اش کنم برگردم)"فكر ميكردم اولين روز بعد از ازدواج جوره ديگه ايه؟"
فقط بگه فکر می کردم امروز یه جور دیگه باشه. این طوری تو ذهن من هم یه تعلیق جدید می سازی. بعد که مرد از اتاق بره بیرون دنبال چایی و نشانه هایی از دیشب ببینه که بشه تصویر تو ذهن من خواننده، مثل قسمت اول، یعنی نشونم بدی، به جای اینکه تعریف کنی برام( نمی دونم این جمله رو چه جوری می خواستم تموم کنم)، ولش، آها می خواستم بگم تو هم که اند نشون دادن همچین صحنه ای هستی یه ذره از استعدادت استفاده کن. دیگه، انقدر زنه رو غرغرو نشون نده ترو خدا، خیلی ضابیله. همین که داره آرایش می کنه و می خواد بره پاتختی کافیه برای نابود کردنش. نهایت اینکه شوهرش رو پس بزنه و از اونم بخواد زودتر حاضر شه( می دونی دلم برای زنه سوخت گناهی، اما اگه خواستی یک زن غرغرو نشون بدی خیلی موفق بودی). تکه بعدش که حسین خودش رو پرت می کنه پایین. اینم مثل تکه اول حرف نداره تا جایی که میفته و تبدیل می شه به نشیمن عشاق ابله. بعدش می دونی چی حس می کنم حس می کنم حسین داستان تبدیل می شه به حسین نویسنده. اون قسمت که مرغهای دریایی می رینند به هیکلت، ببخشید هیکلش،یا باد گرم آقای عاشق،یا فحش دادن، اینا همه طنز تیز مخصوص توئه و تو دهن یا ذهن مرد داستان، برای من قابل قبول نیست که بیاد.و این کاملا واضحه حتا بدون این قسمتها. اینا دیگه یه جوری گل درشته. به نظرم نیومد اصلا بخوای یا بهتره بگم داستان اینجا یه فضای عصب بخواد که خودتم می گی عشاق جوان سر گرم می کنند این صخره نو را. در حالی که من عصبانیت می بینم نه بی تفاوتی صخره رو. ترجیح هم می دهم صخره شاهد اتفاقات بعد از صخره شدنش باشد و قضاوت نکند. بذار من خودم قضاوت کنم. وای چقدر زیاد شد ... ولی درنهایت کار خوبی بود حق داری دوستش داشته باشی.
-----------------------------------------------------------------------
آزاده جان همين حالا تشكر ميكنم از حرفهات و بودنت. ولي ميخوام بيام توچشمت!!!! : ( خانومه قراره بي اعتنا به شوهرش باشه؟! ) و بعد دليل آوردي كه چاي آورده و بي اعتنا نميتونه باشه. چه كاريه. خب بياعتنا نيست ديگه. شوهره يه چيزي ميخواست يا شروع كرد به انجام دادن كه زنش حوصله نداشت و پاهاش گزگز ميكرد و خسته بود. همين. خيلي قضيه كوچولوئه و مني نميخواستم بگم فجعه اي باعث اين پريدن ميشه ميخواستم بگم خيلي كوچكتر از اونيكه فكرشو بكنيم فاجعه مياد سراغمون. همين. ( بالاي تختهاي خونه ي ما يه قسمت مكعبي داره كه ميشه وقتي كتابت رو نخواستي بخوني تو رخت خواب يا صبحانه ت رو تو تخت خوردي يا هر چيز شيك و سرياليه ديگه بگذاريش بالاي سرت يا پايين پات و خلاصه بهش ميگيم لب تخت. ولي اگر همه گير نيست خوب ميذارمش لب ميز عسلي پاي تخت. زن خاصي رو هم قصد نداشم تصوير كنم. چون اگر اين كار رو ميكردم دچار حملات فمينيستي ميشدم. فقط يه مشكل كوچولو. يه بي حوصلگي اينهمه عواقب داره. يا يه پيشبيني نكردن برآورده نشدن آرزوها. چيزهايي كه قبل از ازدواج بهم ميگن و حالا بهمين راحتي نميشه.
در مرود تصوير روز بعد از عروسي يا نگفتن در ديالوگ. خب عزيز من بايد ببيني قالب داستانت چيه؟ خوبه خودت داستان مينويسي. هر تصويري فكر نميكني فرمت رو بهم بريزه يا شلوغش كنه. من دو تكه از يه لبه پرتگاه دارم و اين ديالوگ اين وسط خيلي كوتاهه. مثل يه پنجره ي دوجداره ميمونه. اگر وارد تصوير خونه ميشدم ديگه من اين تقارن رو نداشتم كه! يه كمي حس زيبايي شناسي فرم و روايت رو هم آدم داشته باشه خيلي مسلط تره رو كارش. و ساختن يه تعليق جديد چند صفحه ي ديگه داستان لازم داشت. من هميشه تو جلسات هم ميگم از معما نوشتن بدم مياد. از اينكه داستان رو طوري بنويسم كه انگار قراره آخرش برملا بشه بدم مياد. دوست دارم همش رو فكر كنم و آخرش چيزه ديگه اي بخونم كه ته اون نگاهم رو نشون بده. شايد اينجا هم درنيومده باشه. يه جور آروزي نوشتن فرض كن. تعليق جديد براي اينكه از حالت ناپختگي و معمايي در بياد بايد پرداخت بشه...
بعدش اين ديگه از اون نگاه زنانه ت هست جون حسين: كجا اين زنه غرغروئه؟ فكر كنم ميخواستي در مقابل اين مرد اين زن اينطور باشه. بابا فقط چند تا ديالوگ هست كه تو هر زندگي هم هست. ببين فكر كنم ديده باشي تو داستانهاي من هم زن هست و هم مرد ولي اون يدونه داستاني كه ازت خوندم مرد نداشت!!!! فكر كنم يه نموره ديدگاه زنونه امروزي داريا!!! اصلا بدبينانه نگاه نكن به مرد داستان يا به نويسنده يا به داستان يا هر چيزه ديگه اي. دقت كن. هيچ چيز به اين دو تا ربط نداره و خيلي آروم هستند. فقط مرد قاطي ميكنه و موقعيتي رو كه تو خواب تجربه كرده رو تو بيداري تجربه ميكنه اونم يه ذره به تخيل ميزنه. چون تو اتاق دره كجا بوده؟!اون قسمت دوم و توضيحي كه دادي هم جالب بود. هم عصب دارم و هم عصبانيت و هم كار بي تفاوتي و فراموشي صخره يا در واقع مرد و اينا ميكشه. خب من فكر ميكنم همه ي آدمها وقتي عصباني ميشن حتي لهجه شون هم عوض ميهش چه برسه به فحشهايي كه از دهنشون در مياد. بابا خيلي عاديه. اگر تو جلسه اي چيزي بودي حتمن يكي بهت ميگفت ايرادهاي بني اسرائيلي گرفتي. وان حسين نويسنده و طنز تيزش هم خب كمي مربوط به اين وبلاگ و اينجا ميشه. قبلا با دوستانم در جاهاي مختلف در مورد وبلاگ و بودن زيادي حرف زديم. همه معتقدند كه وبلاگ زيادي نويسنده رو رو ميكنه و اينطوري زيادي آشنا ميزنه و تاويل افكار جديدش بي اهميت ميشه. خوش به حالت كه داستانهات رو نميذاري تو وبلاگت. و منم در نهايت ممنونم از بودنت و حرفهات. كلي منم حرف زدم. چه خوب.

من وقتی خوندمش حس خوبی بهم دست داد یعنی تمام تصویرهای که ساخته بودی تک تک جلو چشمم بود و تصویری که از ساحل واز افتادن لبه پرتگاه خیلی جذاب بود و دلم برای اون تازه داماد خیلی سوخت چون انگار دختر از سر اینکه فقط صرفا بگه ازدواج کرده این حسینو انتخاب کرده و براش هیچ کدوم از حس های حسین مهم نیست.
-----------------------------------------------------------------------
هيچكس جان منم وقتي دلم براي اون حسين سوخت كه ديدم ميگه نميتونه بلند شه و خشتكش رو بتكونه و رد خط ساحل رو بگيره و بره گورش رو گم كنه. ميدوني انگار ديگه گير كرده تو زندگي روزمره و بعد از اينهمه هيجان ازدواج و نبودن اون چيزي كه فكر ميكرد هست!!!!

با این که مشکل کالیبر دارم ولی همشو خوندم و خوشم اومد کلا هر چند که فکر کنم درست متوجه نشدم منظورو...

هم اين داستان و هم پستهاي قبلي را كه نخوانده بودم خواندم.
در مورد داستان با اينكه به قول خودتان دوست داشتني است موافقم.. انقدر زيبا نوشته شده كه دوست داشتني باشد... و راستش چند نكته هم به نظرم آمده بود كه ديدم آزاده خانم خيلي بهتر و گويا تر از من گفته اند.
يك چيزي هم بگويم و آن اينكه به نظرم داستان حتا تا مرحله ي از خواب بيدار شدن مرد داستان هم خودش به نظرم داستان كمالي ميامد... البته به نوعي خاص و زيبا هم بود. (يعني تا آن يك دو سه..)

dastanet mano bord jayi beyne zamino asemon, hese moalagh bodan bem dad... shirin bod, tashakoram lazeme
??

با پوزش... يك مشكل فني پيش اومد... من جدا حوصله خوندن داستان رو داشتم اما چطور شد كه قسمت ادامه مطلب رو نديدم نمي دونم!!!!!!!!!!!!!!

ما نفهمیدیم تو کامنتی که گذاشتی تاییدمون کردی تا تکذیب ! اومدی وبلاگمون یه رفرش بکن !

من مجبور شدم اسباب کشی کنم و برم .اگه دوست داشتی بیا اینجا

ای بابا بالاخره حرف بزنیم یا نزنیم ؟ من اصلآ حوصله ی کتک خوردن ندارم . حرف نمی زنم فوقش لال از دنیا میرم دیگه

سلام حسين. فکر کنم دو هفته پيش بود که توی ايستگاه مترو هفت تير٬ وقتی توی صف بليط وايساده بودم يکی رو ديدم شبيه تو که داشت از روبرو ميومد. بعد از يه کم دقت خود خودت بودی که ديگه به نزديکيهام رسيده بودی. دهنم باز شد که صدات کنم که ديدم انقدر کم تحملی که نميتونی صبر کنی تا خانوم جلوييت بليطش رو از دستگاه رد کنه و تو کارت زدی و از اون دستگاهه رد شدی. راستش ترسيدم که بيام جلو سلام کنم و حال آنی رو بپرسم. احتمالا اون روز زياد خوب نبودی ؛) اينا رو نوشتم چون دلم ميخواست حرف بزنم و حرفام در مورد داستانت کم بود. زيبا بود و اونقدر نافذ که توش حل شدم و فاصله ای باهاش نداشتم. فقط اون فحش خواهر و مادر بود که چند قدم بزرگ دورم کرد. به اميد اون روزی که خوب ببينمت...

سلام. ورژن قبلی این داستانت رو بیشتر دوست داشتم . فکر می کنم به خاطر اون بخشی که شما بهش میگین بهانه ی روایت. دلیل همه ی این ماجراهای ذهنی و خوابها توی اون ورژن محکمتر بود. .....
-----------------------------------------------------------------------
سلام.هیچی از اون ورژن کم نشده و وفقط دو سه تصویر به قسمت صخره ای شدن حسین اضافه شده. هیچی دست نخورده سالومه.

منظورم دقیقا دیالوگیه که جای این جمله بود: حوصله ندارم حسين. خسته ام. كف پام از بس ديشب سرپا وايسادم گزگز ميكنه. دلمم پيچ ميخوره. تنم كوفته شده. ضعف دارم...
-----------------------------------------------------------------------
اين جمله هم ديالوگه.اون كمي با اين فرق داشت و اون بيشتر موضوع رو بزرگ ميكرد و تازه اون ديالوگ محور داستان ميشد. انگار ناراحت باشي كه نتوني به همسرت صبح روز عروسيت دست بزني. ولي اين يكي فقط يه مرزه. انگار كه پيش بيني ش نگرده باشي. اين خيلي بهتره. گرچه هر دوش در كل داستان تاثيري آنچناني كه بخواد نظر عوض كنه نداره.

سلام .نمی دونم عوض شدم یا نه ولی می دونم که خیلی وقته تصمیم گرفتم حرف دلمو راحت بگم .من از اون مخاطبایی نیستم که داستانتو از نظر فنی نقد کنم و برم از اونایی هم نیستم که فقط می گن خیلی جالب بود خیلی معرکه بود یا خیلی مسخره بود به ندرت از این کلمه ها استفاده می کنم مگه اینکه حسم فقط همون باشه .من مخاطبیم که دلش داستان می خواد روحش داستان می خواد و میتونه به خاطر یه داستان چند روز افسرده یا سرحال باشه .من آدم تنبلیم و برای لذت بردن حوصله درگیر شدن با پیچیدگیهایی که ازشون سر در نمیارمو ندارم .من به راحتی میگم نفهمیدم یا حالم به هم خورد و وقتی میگم حالم بد شد مطمئن باش موفق شدی با جلبکای داستانت به یه نفر حس گندیدگیو خفقانو منتقل کنی و دقیقاً تشبیه هوای سرد و هوای گرم هم برای همین به کار بردم نمی دونم شاید من تو ابراز نظرم بیشتر از اونی که فکرشو کنم ناشیم .باید اعتراف کنم که بعضی از داستانات اونقدر برام مبهمو پیچیده است که هاج و واج نظرات بقیه رو در موردشون میخونم .برای همین بیشتر مواقع نظر نمیدم چون نتونستم با چیزی که نوشتی ارتباط برقرار کنم .منو تحت تاثیر قرار نداده .باعث نشده هیچ اتفاقی درون من بیفته .من ترسی از گفتن این حرفا ندارم چون دیگه خسته شدم .از حرفای قلمبه ،از هنرمندایی که مخاطبای خاصی دارن ،از راحت لذت نبردن و از اداهای الکی .من یه آدم معمولیم ولی با آرزوهای بزرگ .از لذتهایی که بعضیا پست می دونن باکی ندارم .از اینکه کسی به حسابم نیاره وحشت ندارم .من اینم نویسندهای هست که بتونه با من حرف بزنه ؟ نقاشی هست که من بتونم از تابلوش لذت ببرم ؟ من یه مخاطب معمولیم و شاید کم سواد همین...
-----------------------------------------------------------------------
سلام. خب من حالا ميدونم كه عوض شدي.دانشگاه اينقدر تاثير ميذاره؟ يه چيزه كوچولو بگم براي قسمتهاي آخر حرفات كه چند تا چيز رو يهو نسبت دادي. كثا ادا درآوردن و حرفاي قلمبه و مخاطب خاص و ... ببين من يه عالمه تشنه به خونم دارم كه بهم ميگن من خيلي چيپم و داستانهام زبان عامي و عادي داره. ميگن من خيلي ساده مينويسم و دنبال مخاطب عامم!!! باور كن. بهمين دليل گذاتنم كنار. جالبه نه. فكر كنم اشتباه همه اينا رو به من گفتي. چون اگر اونا اين كامنتت رو بخونن يا بايد تجديد نظر كنن در موردم يا اينكه بيان سر وقتت يقه ت رو بگيرن اين كلمات رو بيخودي خرج كردي. ولي باور كن عوض شدي. حالا خود داني ميخواي عصباني شو ميخواي نشو.

سلام شب نویس
من عقب موندم ولی میرسم بهت قول می دم
---------------------------------------------------------------------
آ سلام به اين دخمل! ببخشيد چقدر خودموني شد. ميدونم ميرسي. بدو بخون ببينم. امتحانا خوب پيش ميره. اين خارجيا تقلبم ميكنن؟ استاداشون پول ميگيرن نمره ي قبولي بدن؟ از لاي پرونده برگه ي مرخصي تحصيلي رو هلفت ميكشن بيرون؟!!! خلاصه بلدند ايراني بازي در بيارن يا نه؟!

ببین الان خوابم، خسته ام، عصبانیم، دلم می خواد هرچی بد و بیراه از دهنم در میاد اینجا بنویسم ولی چون تو از من بدتری و همه رو پابلیش می کنی زیپ دهنم رو می بندم و خفه می شم!
جوابات رو یه خط در میون خوندم. مال همه رو. با بعضیاش موافق نیستم ولی چون الان ابدا صلاحیت ندارم که نظر بدم، می مونه برای فردا صبح یا شاید همونجوری که خودت جواب منو دادی!
جای منم نمی تونی باشی، چون از این که تصور می کنی خیلی بدتره!
اینم نوشتم که دلم خنک بشه و کاش می شد که بی سانسور تر بنویسم که بیشتر دلم خنک بشه که نمی شه!


*اگه نامربوط می دونیش، پابلیش نکن! اختیار با صاحب-بلاگه!
----------------------------------------------------------------------
تو كه بدون اسم و امضا اينا رو نوشتي فحشم ميدادي چي ميشد؟! بعدشم آدم بيكار جوابا رو خوندي. ببين بايد داستان رو بخوني. فكر كنم اشتباه بزرگي مرتكب شدي. شنيدي ملانصرالدين يه روز داشته ميرفته؟ خب يه روزم بر ميگشته. اين دفعه به خير گذشته!!!! دفعه بعد بي سانسور تر بنويس دلت خنك شه. من قبلا رادياتور بودم. هر كي جوش ميآورد ميومد پيش من. ده سال تو كار خنك كاري بودم.

سلام. اولا درمورد پست قبلي يكي طلبت!
ثانيا درباره اين داستانت:
از اين تبديل به سنگ شدن آخرش خيلي خوشم اومد. آخه من اينو به خيليا مي گم و بهم مي گن كه من بدبينم! خوب اين عين واقعيته كه آخر كار خيلي از زندگيا تبديل كردن آدم به سنگه و بايد آدم خيلي حواسش جمع باشه و خيلي چيزا رو رعايت كنه كه اين اتفاق براش نيافته...

ببینم تو وقتی حرفهای ما رو می خونی اصلا به این فکر می کنی که شاید درست بگیم؟! یا فورا به فکر جوابی می افتی که نشون بده تو درست می گی.؟! هرچند در نهایت دماغ سوخته آقای نویسنده ، حق همیشه با من خواننده است. در مورد داستانهای خودم هم حق با توئه آقایون داستانهای من هم یا نیستند یا خیلی طفلکی هستند. ولی فکر نکنم ایراد باشه در مورد داستان تو هم بازم می گم خانومه خیلی خوب در اومده یعنی خوی درآوردی شخصیت رو. من فقط حس شخصی غیر منتقدانه ام رو به همچین زنی گفتم که فکر کنم نباید می گفتم.
----------------------------------------------------------------------
راستش وقتي نظرات رو ميخونم دو سه روزي صبر ميكنم و بعد جواب ميدم كه كسي از روي دست كسي حرف نزنه. مثلا اگر بدوني چند نفر به من گفتند با حرفهاي تو موافقن و چند نفر گفتند مخالفن و چند نفر هم گفتن با بعضياش موافقن و با بعضياش مخالف؟!! فكر كنم تجربه ش رو داشته باشي كه تو جلسات هم اين قضيه اپيدميه و همه از روي حرف هم حرف ميزنن اگر بزنن. حالا بريم سر جواباي من: اولا من داستان و نوشتم و خب از داستانم دفاع ميكنم. نگو مرگ مولف و اين چيزا كه خوب ميدونمشون ولي مرگ مولف به معناي چرند بنويس و برو و هر كي هر چي گفت و اينا نيست. كلي مصاحبه و مقاله ديدم كه گنده هاي دنيا در مورد كارهاشون حرف زدند و جواب بعضيا رو هم دادند. شديد. پس به قول دوستي اگر پاي داستانت بايستي يعني از روي وبلاگ نويسي و بيكاري و رفع تكليف پست پر كردن و ... ننوشتي. علاوه بر اينكه اينجا رو يه جور كارگاه ميدونم و ميتونم با دوستان جر و بحث كنم. چه اشكالي داره. حالا اينجا نميشه داد و بيداد كرد ولي ميشه فحش داد كه!!!! جسارتا البته. و ديگه اينكه دقيقا حق باشماست كه حق با خواننده ست. ولي اين يكي رو تجربه ش رو نداري آزاده ي عزيز كه داستانهات رو بذار تو وبلاگت ببين چند نفر بلا نسبت شما ميان و از سر بي حوصلگي و گذري و بي حالي و خوندن داستان سكسي و ... ميخونن و ميرن و گاهي يه چيزي هم ميگن. پس محافظه كار ميشي و سعي ميكني نشون بقيه بدي كه اين داستان جديتر از اين حرفاست كه بشه همينطوري خوندش. ميبيني چقدر پيش زمينه دارم. ولي جا خالي نكردم و هنوز دارم داستانهام رو كه جون ميكنم پاشون اينجا ميذارم. منتي هم نيست و منتي هم اگر باشه از طرف دوستانيه كه ميخونن. و كمكي هم به من ميكنن با نظراتشون. ولي اون دو تا تبصره ي بالا رو بايد داشته باشم. نويسنده پاي داستانه نه وبلاگ نويس. كار كردم پاشون و ميدوني كه تو بحث رو در رو ميشه ابهامات رو برطرف كرد وچند جمله اونم با زبان فارسي كه همش ابهام داره و گنگه نميتونه منظور رو برسونه. مثلا شما چرا نبايد احساس شخصيت به اون زن رو بگي؟ چون فكر كردي منظورت رو نرسوندي يا اينكه چون گفتي منم چيزي گفتم كه بي ديليل . بي ربط و اينا بوده. فقط با بحث دو طرفه به هر شكلش ميشه كمك كرد به همديگه. حالا اين كه شايد منم بايد بگم كه كاش منم جواب ندم. مثل وبلاگاي ديگه و انگار طلب دارم از بقيه كه داستان اينجا ميذارم و خلاص. ولي نميشه. واقعا واسه وبلاگ نمينويسم و بايد بحث كنم. حتي تو جلسات هم همينكار رو ميكنم و تقريبا اعصاب همه رو بهم ميريزم. ولي فقط بعضيا مسخره م نميكنن و يا پا به پام ميان: دوستانم وكسانيكه ايمان دارند به كارم حتي اگر حالشون از داستانهاي من بهم بخوره يا سليقه شون بهم نخوره. و ...
بازم ممنون كه هستي.
راستي حرفهاي ما نه حرفهاي من! قشون كشي ميكني؟!!!!

من اعتراضی ندارم به شیوه پاسخگویی تو، خیلی هم خوبه که باب گفتگو باز می باشد ،چیزی که نوشتم فقط یک سوال بود. و با وجود توضیحاتت جواب سوالم رو نگرفتم. سر یک نکته باهات خیلی موافقم اونم اینکه این داستان واقعا خیلی جدی تر از تمام این حرفهاست برای همین هنوز هم سر حرفهایی که زدم هستم به شدت. ولی می ترسم ادامه بدم بیای ترورم کنی. چقدر خوب که من انقدر دورم این طوری بیشتر احساس امنیت می کنم.

می دونی! موضوع اینه که با اون ورژن یه چیزی توی ذهن من میسازی و با این یکی یه چیز دیگه. گناه من چیه؟ بعد هم میدونم این جمله هم دیالوگه. ولی این دیالوگ کجا و اون کجا ؟؟؟؟ البته داستان خودته . هر کاری میتونی باهاش بکنی ولی من نمیتونم دنیایی که اون داستان ساخته رو فراموش کنم و این یکی رو جایگزین.

موقع خوندن انگار یادم رفت نفس کشیدنو ...یا این که یه دفه هوا سنگین شد؟...این فقط یه نوشته بود؟ باورم نمیشه!یه دنیا تصویر !موسیقی ...بهتره با حرفام خراب نکنم این احساسمو...

سلام
بسيار عالي بود
كار بسيار قوي اي بود نوع روايتت مدرن و براي من جذاب بود انتهاي و هم چنين ابتداي داستان شاهكار بود نوع توصيفي كه مي كردي روان بود سرعت روايت يا استاندارد بود يا اينكه ديگر به سبك روايت كردن تو عادت كرده ام.
اما موضوع داستان
سوژه اي كه پيدا كرده اي بكر است حداقل براي من
تا بحال به اين موضوع فكر نكردهبودم البته كمي هم من را ترساند
يك جمله هم در داستان بود كه خيلي با حال بود
**دستت را دراز ميكني و چاي را در آغوش دستت ميگيري**
عجب جمله اي بود
خسته نباشي

من از سبک نگارشت خوشم اومد
با اجازه شما رو لینکیدم
----------------------------------------------------------------------
اجازه ي مام دست شماست. ممنون

نمیدونم چرا ها .. ولی خوش دارم اینایی که نوشتی اپیزود اپیزود نقاشی بشه ... اونم قلم سیاه .... یا فریم فریم عکاسی بشه ... اونم سیاه سفید .... نمیدونم چرا . نه یعنی میدونم چرا .......... حفظش کردم ... آدمارو میزارم جای شخصیت ....... نگاشون میکنم .......

میخونم اینجارو ... اما نه بلدم تعریف کنم نه خوشم میاد بگم عالی و از این حرفا هرچند در خور و شایسته ست که گفته بشه .!....... ... همین که میخونم کیف میکنم خوبه دیگه ........

برقرار باشی آقای نویسنده ...

چقدرعقل كل هستيد من ازهمين زمان مي خواهم نظربدهم يعني تاهيچ وقت نمي تونم نظربدهم

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Host by: Jablogi
Jablogi.com

 

New Page 2