چهره خاك آلودم را رها كردي
و سگان تقدير قيد بريده
مي دريدند
هر چه واژه ي جفت شده بود
لكه هاي زيبا چون ستاره هاي عاشق
مي چكيدند
روي گره ي بند سپيدي كه
چشمهايت را از آن پايين
مي كشيد
به سوي برق تقدير ميان پلكانم
به سوي آن خاك آلود زخمي
به سوي چشم و گوش و لب هام
كه ميان آرواره هاي سهمگين وارثانت
با قطعه قطعه ي يكديگر همخوابگي ميكردند
و چنان ضعف بر روزنه هاي بي صورت درهم آن صخره ي سنگين بي قرار روي گردنم
مستولي شده بود
كه لنگر تنم را به مجازات قيامتي روزمره تشبيه ميكردم
آه خدايا تو كجاي اين مسندي
تا به انتهاي مسير شبانه ات بنگرم؟
يا ميان فك هاي لغزان
به دنبال مشتي علف هرز
و بوي تعفن گلهاي جويده ي مانده و ترشيده
براي رسيدن به آن سرماي جاودانه
و بهشتي آلوده به درختان و نهرها
بر اريكه هايي دندان گرد تكيه ميزنم
و سگ لرز زنان خيره به نافم
لهيدگي چهره ي خاك آلودم را تجسم ميكنم
خدايا گوسفند خليفه ات را در آسمان رها كن
من دارم ذبح ميشوم
اما هنوز برق خنجرش را نديده ام
و چنان خر خر پره هاي بيني ام
گرد و خاك به هوا پاشانده
كه مرا دچار رخوت بي اندام ملائكه كرده است
و چنان سگان تقدير، حريم دايره واري بسته اند
كه باور ته نشين شده ام
برايم لالايي غمگين سكوت ميخواند
پ.ن: يك شب كه او نميرفت نوشتمش. خدا را ميگويم!
sakht khundamesh...
bazam KHODAye To ke tanhat nemizare...
________________
و سگ لرز زنان خیره به ناف بزرگم ... اینطوری رفته تو ذهنم. هر کاری میکنم نمیاد بیرون.
من فعلا اين قالبتو نگاه كنم بعدا پستاتو مي خونم... عجيبه من تا حالا وبلاگتو نديده بودم.
این همه تعبیر شاعرانه از کجا میآوری پس؟ :
سگان تقدير قيد بريده
مي دريدند
هر چه واژه ي جفت شده...
.
می خوانم و یاد آن شعر قبلی هم می افتم و دارم فکر میکنم این همه مدت فیلم کرده بودی ما را... یادت هست. آن روز ها برایم نوشته بودی از شعر هیچ نمیدانی؟ !
----------------------------------------------------------------------
به جون حسين اگه بدونم شعر چيه و مينيمال چيه!!!! به جون خدا گاهي نميفهمم اينا چي هستند!!!! آخه دردمو به ي بگم؟!
hala ke rafte chi migi?
معمولا وقتي با اشعاري چنين مواجه مي شم نمودار درك و فهمم به اين شكل ميشه:
مصرع اول... فهميدم!
مصرع دوم... فكر مي كنم فهميدم!
مصرع سوم... اميدوارم كه فهميده باشم!
مصرع چهارم... نخير! اينو ديگه جدا نفهميدم!
و الي آخر...
توجه: اميدوار نمي شم چندان كه اون چيزي رو هم كه فهميدم صحيح باشه! چون در اين قسم اشعار قضيه هر كسي از ظن خود شد يار منه!!!
با اين حال نمي دونم چه اصراري دارم همواره و هميشه كه سعي خودم رو بكنم ):
بعضی وقتها لزومی نداره ادم خط به خط یک شعر یا مطلب رو بفهمه..کافیه فقط حال و هوای اون رو درک کنه...حال و هوای عجیبی داری!
خدايا گوسفند خليفه ات را در آسمان رها كن!
ببين حسين ... ميگن جواب هاي هويه. اومدي هر چي دلت خواست بهم گفتي حالا ميام ميبينم كه دست كمي از من نداري. آخه تو رو چه به شعر ... حسيني كه من مي شناسم فتوكپيش هم با اين جور چيزها جور در نمياد. بميييييييييييييييييرم، چي به روزت اومده كه اين جوري شدي نمي دونم...
درود!
... می دانم می دانم می دانم!
شب نویس به شبخون دوره گرد هم سری بزن!
آه خدايا تو كجاي اين مسندي تا به انتهاي مسير شبانه ات بنگرم؟
to khodai..to nakhodai...
حسین این شبانه نویسی نبود چون خیلی سخت بود! اصلا سیال ذهن نبود!
یه جایی حس رو خوب می رسوندی و احتیاجی به آه و اوه نبود... نمی خوام شعر و مردونه زنونه کنم ولی فکر می کنم این جمله:آه خدايا تو كجاي اين مسندي... احتیاجی به آه نداشت این شعر بیشتر از درماندگی تو میگه نه از افسوس تو! می فهمی که چی می گم؟!
برای اون مطلب "حال":
خواستم بخونم ولی گفتم بذار وقتی که حسش بود! فک کردم حسش هست و واقعا هم بود... خوندم... یه حس که که به حالت استفراغ آوری خصوصیه بهم دست داد... شاید اگر یه روز دوباره دیدمت بهت گفتم
همه ی پستهای وبلاگتون رو خوندم...همه رو یکجا...بی نظیر بود...بی تعارف و مبالغه!
nistin chera!!!
به نظرم قشنگ بود .البته جاهاییش که فهمیدم : آه خدایا تو کجای این مسندی ....
برخی از استعاره ها هم گنگ هستند برام : مثل پاراگراف دوم ...
توسط: روجا | June 16, 2007 06:15 AM