دستهام به دنبالت ميگردند
جايي روي تنت
ناصاف
با خط نوشته هاي تاريخ
كتيبه ها و ستونها
سرستونها و پله هاي پاي تختها
نقش بر جسته هايي از گوشت و پوست
پيدات ميكنم
همان نسل تاريخي را
همان نسل اميدوارم را
همان بن بستها را
پشت پلكان بسته ات
پشت لبانت كه قفل شده اند لاي دندانهات
پشت: صدات
ناله هات
كش وقوسهات
و چشمانم را بر نسل تو ميبندم.
( ادامه مطلب ...
)
مانتوش را پهن كرد و گيره اي به آن زد. شلوارش را پهن كرد و گيره اي به آن زد. پپيراهنش را پهن كرد و گيره اي به آن زد. زير پوشش را پهن كرد و گيره اين به آن زد. شورت آخري بود؟ نه نه. سوتين؟ نه اينهم نيست. جورابها آخري بودند و چندتايشان كه سوراخ و كهنه بودند را گيره نزد . ته سبد لباسهاي شسته شده را نگاه انداخت و ديد دستمالي باقي مانده. گيره اي هم باقي نمانده بود. دستمالش پر اشك و آبريزش بيني بود.
در يك تصوير بسته اما با فاصله از هم نشستند. دوربين روي ريل حركت ميكرد و دور آنها ميچرخيد. از روي مرد حركت آغاز ميشد و آن دو بدون نگاه كردن به هم قلبهايشان به سوي يكديگر كشيده ميشد. همه چيز آماده بود و چراغ قرمز جلوي دوربين روشن شد. هر دو به جلو خيره شدند. تا دوربين روي صورت زن بيايد زن فرصت داشت بي تفاوت باشد. به صورتش فكر ميكرد. اينكه صورت بي حالتش چه چيزي را ميتواند نشان دهد. اگر كمي لبش را به سمتش كج ميكرد شايد كششي ديده ميشد. دوربين به نيمه ي راه رسيده بود. هر دو حالا بي حالت بودند. مرد احساس ناخوشايندي داشت. انگار چيزي در درونش وول ميخورد. به دوربين نگاه كرد كه از روي صورتش عبور كرده بود. تكاني خورد تا حالش بهتر شود. به ذهنش رسيد شايد كششي ايجاد شده. به كشش فكر كرد. كششي خاموش و سنگين كه حالا تمام روده اش را طي ميكرد. دوربين روي صورت زن رسيده بود. او همچنان مصمم بود كه كشش ايجاد كند. چشمهاش دو دو ميزد. اين آخرين سكانس فيلم بود كه بعد از طلاق اتفاق مي افتاد. كارگردان كارش را خوب بلد بود و چندين جايزه برده بود و معني كشش را خوب حالي اشان كرده بود. زن ديگر نتوانست طاقت بياورد و سرش را به طرف مرد گردانيد و نگاهش كرد. اما جاي مرد خالي بود. كارگردان كات داد و براي زن دست زد و گفت " براوو " . همه به طرف مرد دويدند كه دستانش را دور شكمش حلقه كرده بود و روي زمين افتاده بود و به خود ميپيچيد.!
شب نشيني آخر هفته بود. دكتر تقوي و دكتر رضايي و دكتر عابديني وپدر و مادر رضا هم بودند. مادرش گفت: رضام وقتي رفت سوم ابتدايي يه پا دانشمند بود. آبليمو ميخريديم براش و شيشه جوش شيرين رو ميگذاشتيم دم دستش و ميرفتيم پي كارمون. چون دستش نمي رسيد مي رفت روي كابينت و دو تا ليوان بر ميداشت و جوش شيرين را ميريخت توي يكيش و كمي شكر هم ميريخت توي آن يكي. بعد آبليمو را از توي يخچال بيرون ميآورد و اول كمي ميريخت روي شكر و آب هم رويش ميريخت و هم ميزد و ميخورد. بچه م جون ميگرفت و چشماش رو لوچ ميكرد. بعد آبليمو را ميريخت روي جوش شيرين و همينطور كف ميكرد و ميآمد بالا. همه خنديدند و آفرين گفتند. پدرش گفت: من از راه ميرسيدم و ميديدم آشپزخانه را به گند كشيده. كشيده اي ميخواباندم بيخ گوشش و با تيپا پرتش ميكردم توي اتاقش. آنقدر زر زر ميكرد تا خوابش ميبرد. دوباره همه خنديدند. رضا كمي سرخ شده بود و خجالت كشيد. دكتر تقوي گفت هنوز هم آقا رضا دانشمند هستند. صبح به صبح كه مياد دنبال من دم در روغن ماشين را چك ميكند. بعد آب توي رادياتور ميريزد. گرد و خاك شيشه ها را ميگيرد. باد لاستيك ها را كنترل ميكند. باز هم همه خنديدند. آقا رضا هم ميخنديد. شب خوبي بود.
دوستي كه دلش خيلي به حال من مي سوخت به من گفت: نميشه تو كارت رو عوض كني. اينقدر هميشه خسته ودرب و داغون نبينمت. بعدش من توي ذهنم بهش گفتم: نمي تونم كارم رو عوض. اون بهم گفت: چرا نمي توني عوضش كني. من بهش گفتم: من نميتونم دست از نوشتن بكشم. اون بهم گفت: منظورم كار تاكسي سرويسه.
به دوسته ديگه اي كه ميخواستم باهاش درد دل كنم و كنارم نشسته بود! گفتم: ايكاش نويسندگي در ايران كار بود. اون بهم گفت: كاره ديگه. بهم گفت: تو الان دو تا شغل داري. تو دلم بهش گفتم: ازنوشتن كه پول در نمياد. اون روزبعدش بهم گفت: شغل تو نويسندگيه.
پ.ن: پي نوشت رو بعدن به عنوان يه بحث مي نويسم. دوست دارم بدونم شماها چي فكر ميكنيد. نوشتن و نويسندگي بدون درآمد يه كار يا شغل محسوب ميشه؟ راستي اگر دوست داشتيد بدون اسم نظر بدهيد ولي الكي حرفهاي خوب خوب نزنيد. دقيقن اون چيزي رو كه در واقعيت ميپذيريد بگوييد.
دور گودال چهارگوش تنگ جمع شده بودند و دستهاشان را جایی گذاشته بودند تا زیادی نباشد. به درون گودال نگاه میکردند. خطر از بیخ گوششان گذشته بودند و حداقل حالا نوبتشان نبوده است. هر کسی انگار زیر پایش را نگاه میکند قصد دارد زودتر گودال را پر کنند و از آنجا دور شود. با نوک پاهایشان نم نم خاک را سرازیر میکنند توی قبر. همه اشان میدانستند که پیر ها زودتر میمیرند. ولی او كه مرد جوان بود. به نوبت به ذهنشان خطور کرد که خدا خوب ها را زودتر میبرد. مگر بد بودند؟ بعد به ذهنشان خطور کرد خدا بدها را نگه میدارد تا مکافات اعمالشان را همین جا ببینند. انگار فرصتی برايشان باقی بود. شاید کمی راضی کننده بود. فاتحه ای تند تند خواندند ولی بعد دوباره ارام خواندند تا دیگران هم برایشان آرام بخوانند. بعد فکر کردند و صحیحش را آرام خواندند تا دیگران صحیحش را بخوانند. بعد چند بار دیگر خواندند تا دیگران برایشان چند بار دیگر بخوانند. هر کسی دور وبرش را نگاه میکرد و مغموم تر نشان میداد. چه کسی اولین نفراز آن جمع جدا میشود؟ این سوالی بود که دست آخر به ذهنشان رسید. و فاتحه ی آخر همه را از آنجا تاراند و هر کسی به سمتی رفت.
_ این چیه؟ با تو هستم این چیه؟
_ ها...
_ اينا كه همشون صورتين. پارسالم صورتي بودن. پيارسالم صورتي بودن. تو نمي فهمي يه مرد دوست نداره لباس زيرش صورتي باشه. عشقم حدي داره!
_ ها؟ آها....
پ.ن: دوستاني كه اينجا نظري ميدن چه قديمي و چه جديدي براي يادآوري عرض ميكنم كه همه نظرات در تمام پستها و داستانها پاسخ داده شده و داده ميشود. اين كار براي ارزش گذاري به نظرات دوستان است.
آخرين سرويس رو كه فرستادم رفت تقريبن دو و ده دقيقه صبح بود. فكر كردم تا وقتي برسه تقريبن دو نيم ميشه. ساعت رو گذاشتم روي چهار و چهل و پنج كه اولين سرويس رزرو صبحم رو داشتم. و خوابيدم. ساعت كه زنگ خورد تعجب كردم چرا راننده اي كه رفته بود و بايد نيم ساعته بر ميگشت تا حالا نيومده. پنج تا سرويس همزمان فرودگاه و ترمينال داشتم كه فقط با اين يه راننده ميتونستم يكيش رو جواب بدم و براي بقيه بايد زنگ ميزدم اينطرف و اونطرف. يه لحظه اينقدر خسته بودم و دهانم خشك شده بود و ناراحت بودم، از پشت ميز بلند شدم و اومدم در و باز كردم و وسط خيابون ايستادم:
ساكت. نم بارون بوي ملايمي رو توي هوا پخش كرده بود و درختها زير نور چراغها برق ميزدند. صداي آواز شاطر نانوايي چند تا مغازه اونطرفتر به گوشم خورد.از سرما و ناچاري و استيصال لرز كردم. مچاله شدم توي جيبهام و برگشتم توي آژانس. دفتر تلفن رو باز كردم شروع كردم زنگ زدن به چهار پنج تا از راننده ها. هر كسي ناز ميكرد و يا ميخواست نياد تهديدش ميكردم به تسويه حساب. تا ده دقيقه ي بعد همه اونجا بودند و من و ميديدند كه عصباني ايستادم. آدرسها دستم بود و يكي يكي راهشون ميانداختم تا برن سرويس. تلفن پشت هم زنگ ميخورد و متلك مي گفتند از اينكه دير شده و چرا دير شده! جفت گوشيها رو قطع كردم و خوابيدم!
پ.ن: امامزاده صالح، تجريش، شب نويس ولگرد، يه دوربين ، يه سرباز كنجكاو كه ميخواست عكسه خودشو ببينه، يه دختر زيبا كه تا نوبتش شد غذا بگيره در رو به روش بستند، يه كارگر شهرداري كه با ترحم يه آشپز غذا گرفت ولي داد به همكار ديگه ش خورد و خودش تا آخر به صف غذا با حسرت نگاه كرد و با لهجه ي پشتو غر ميزد... خيابان وليعصر و خانه هاي مجلل كه درهاشون رو باز كرده بودند نذر ميدادند و ثواب جمع ميكردند براي آخرتشون... 206 هاي كه شربت و چاي و شيركاكائو ميدادند. بين آنها يه دختر با موهاي خرمايي كه تو دست به سياه و سفيد نزده بود مجبور بود براي يه عالمه ليوان يه بار مصرف دراز شده شيركاكائو بريزه. موهاش ريخته بود توي صورتش و روسريش داشت از سرش مي افتاد. خسته شده بود ولي ناچار بود. زانتياهايي كه كيسه هاي غذا رو ده تا ده تا عقب ماشيناشون ميگذاشتند. دخترهاي 16 و 17 ساله اي كه به خاطر امام حسين اجازه داشتند تا تجريش بيان و متلكهاي ملايم تر از: قيافشو ببين چقدر تخميه؟! رو بذارن به حساب گناه داشتن شب عاشورا... باروني كه سرعت دسته هاي عزاداري رو كم و زياد ميكنه و ريتمهاي دي جي علي گيتور كه با اجراهاي زنده همراه با فلوت و ني و ارگ و ترمپت و شيپور و باد فتخ همراهه! ... يه علم رو كه روي چرخ ميبردند! پشتش فلسفه هم بار زده بودند:لابد منتظر بودند يكي ازشون بپرسه شما علم كش ندارين؟ و حاضر جواب بگن: ... يه چيزي ميگن! شمع حاجت بخر. نيت كن، روشن كن.
الو... احوال شما؟
_....
_ بله زايمان كرد.
_.....
_ آنيتا. آني....تا.
_....
_ بابا و مامانش انتخاب كردن.
_....
_ خودشون خواستن.
_ .....
_ اسم مامانش آتيسا و خب دخترشم شده آنيتا.
_ ....
_ خب جوونها حالا ديگه از اين اسمها ميگذارن.
_ ....
_ دوست داشتن اين اسم رو ديگه. ما دخالت نكرديم.
_ ....
_ خدا رو شكر سلامته....
_.....
_ قربان شما خدافظ.
_....