خواب برادر مرگ است و شب براي خواب .
تمام روز را تحمل مي كنم تا به شب برسم . همه از روز خارج مي شوند و به خانه مي آيند و وارد شب مي شوند . روبروي مونيتور كه مي نشينم صورتم را مي پوشانم . سرم را پايين مي اندازم . چيزي از خارج اتاقم ديده نمي شود . وحشتناك است . هر استهزاء و خنده ي مرموزي را نمي توان ديد . با حضور سايه هاي عبوري شروع به نوشتن مي كنم . صداي خواب از پشت در اتاقم وارد مي شود . علامت تعجب بزرگ روي در اتاق را نگاهي مي كند و احتمالن مي خندد و آرام روي شانه هايم مي نشيند . اعتنايش نمي كنم . چون همه حضور دارند و مهماني آغاز شده است:
" پسري از خواب بلند شده و بي اختيار جايش را خيس كرده است . هراسان نيست . هر روز كارش اين است . به صداي دختر كه مي رسم زورم نمي رسد پسرك معلول را بلندش كنم تا دختر را ببيند كه آمده پيش مادر پسرك و كاسه ي آشي در دست دارد . پسرك هم حسرت مي خورد و صورتش را به طرف پنجره مي كشاند . از نگاه پسرك فرار مي كنم و آرام مي خزم توي اتاقم و پيش چشم سايه ها و نااميدانه به مونيتور خيره مي شوم .
هنوز رضا كه مدتها است مرده و زنش آمد و او را برد به جائيكه خودش وقتي مرد به آنجا رفته در ذهنم التماس مي كند كه ماجراي او را بازنويسي كنم . داستانش را دوست دارم ولي رضا هيچ وقت كمكم نكرد تا بفهمم وقتي مرد ، چگونه او را روايت كنم . "
سايه ي مادرم از من ساعت را مي پرسد و آرام از زير در سرك مي كشد . صداي حركتش را له مي كند و مي رود . سرم را بر مي گردانم روي نوشته ها . رضا را دوباره مي خواهم زنده كنم . او حتمن خواهد مرد و تخفيفي براي او قائل نمي شوم فقط بايد تكليفش را با همسرش و لحظات بعد از مرگش روشن كند . از بي تفاوتي نسبت به او خسته شده ام و مي دانم مرگ او مرا نيز آزار مي دهد و نمي توانم ببينم دستش آويزان كتفش شده است . ترس ، پايه ي صندلي و چوب و رنگ و پارچه و ناخن و پوست و گوشت و استخوانم را ليس مي زند و بالا مي آيد . انگشتانم مي لرزند .
رضا شانه هايم را مي مالد . انگار از اوضاعش خسته شده است . داستانش گوشه اي از اين كامپيوتر ماسيده است . بين داستان او و قصه زن صيغه اي مانده ام . پسرك معلول شده است خوره ي روزهاي امتحان و سر سفره و توي خيابان و ...
رضا نمرده است و اين را مطمئن هستم . ولي دستانش را بيشتر به حلقم نزديك كرده و محكم تر مالش مي دهد .
سايه ي پدر رد مي شود و صداي سيفون دستشويي آرامش بخش است . پدر وقتي به هوش است و خواب نمي بيند سيفون را مي كشد وگرنه بو ، خانه را بر مي دارد .
رضا عقب رفته و سنگيني اش را برده روي ديوار پشت سرم .پدرم كه نگاهم نمي كند يعني بايد مرد ، جاي خوابيدن . پدر مي رود و سايه اش را را هم با خودش كشان كشان مي برد .
پسرك معلول تمام راه خانه ي خودش تا اتاق مرا آمده است . تكه اي گوشت با دو دست و دو زائده به نام پا كه آنها را دنبال خودش يدك مي كشد . همهمه ي او و رضا و همسرش كه باز هم روز تولد رضا شده است و اين جا آمده تا با رضا شمع روشن كنند و زن صيغه اي كه به تازگي ازدواج دائم كرده است هم اينجا ايستاده است . محجوب و سر به زير است . مي داند كه اولين بار داستانش را خودش برايم تعريف كرد و خودم تشويقش كردم كه تن به صيغه بدهد . خدا را شكر پشيمان هم نشد . از شوهرش اجازه خواسته است تا بيايد و ماجراي ازدواجش را هم تعريف كند . مانند جزئيات روابطش وقتي كه صيغه بود . جذابيت داستانش از بين رفته . مي خواستم هميشه او را در كنار مردي ببينم كه بي دغدغه در كنارش بود . همه چيزي مثل سابق شده است . آزارم مي دهد . وقتي اين زن صيغه شد و به خواست خودش ، مي خواستم از زير شكنجه اي كه هر روز مي بينم خلاص شوم . نوشتمش تا داستاني را روايت كنم از يك زندگي متفاوت ديگر . من تنها نبودم . بعد از صيغه شدنش ديگر تنها نبودم . كسي بود كه مثل ديگران نباشد . وقتي پسرك معلول عاشق شد مي دانستم كه برچسب عاشقي را به پيشاني اين بدبخت بي دست و پا چسبانده ام و خودش مي داند كه اين تكه گوشت بي حس و حركت نمي تواند به طرف دخترك توي حياط خانه اشان كشيده شود . از تنهايي در آمده بودم . همه چيز بر وفق مراد بود . پسرك به من نگاه كرد . يعني بنويس پنجره اي بود . بنويس كه دري باز بود . چه مي دانم بنويس كه مادر آمد و او را بلند كرد تا دختر را كه منتظر كاسه ي خالي آش بود را ببيند . بنويس پسرك دستانش را به لب پنجره گرفت تا دخترك و صدايش و حجم اندامش بالا بيايد و از لب پنجره به زور و لرزش صورت پسرك كشيده شود بالا و بيايد در چشمان پسرك بنشيند و بخار آش چشمانش را تار كند ...
" كاغذ را پاره كردم و بدون كلامي پسرك را با گردن كشيده به طرف صداي پشت در زير پتوي پر از بوي شاش رها كردم . مي دانستم كه نبايد از او دستور بگيرم . اينگونه او را نوشته بودم و بايد تاوان خلقتش را مي پرداخت . من هم تنها بودم و بي دست و پا . عرضه درآوردن يك لقمه نان را هم نداشتم و ندارم . هر چه گفتم و ناله كردم براي خودم بوده و در تنهايي . حالا شديم دو نفر و با زن صيغه اي ورضا هم مي شويم سه چهار نفر . جمعمان جمع مي شود . "
بوي تند ادرار پسرك توي حلق و بيني ام پر شده است و راه حرف زدنم را بسته است . حرفهايم از ته دلم كنده مي شوند و مثل شير ترشيده و دَلَمه بسته به ته حلقم مي زند و مي سوزاند و پايين مي رود . براي پسرك نمي گويم كه بدبختت كردم تا تنها نباشم . تا آدمهايي را خلق كنم كه در مقايسه با من كم بياورند . تو معلول بودي ولي هيچ گاه نمردي . حتي مثل كودكي ها و نوجواني هاي من هم تصميم به خودكشي و فرار نگرفتي . نمي توانستم اين ها را به تو بگويم . تو را نوشتم بدون اينكه به پاهايت فكر كنم . تو بايد تصادف مي كردي تا داستانت غم انگيز تر باشد . تو بايد مزه زندگي سالم را مي چشيدي و بعد در عمق يك تاريكي روي دست مادر بي چاره ات كه حتي به من يك نگاه كوچك هم نيانداخت بيافتي و او بايد تو را كشان كشان تا دستشويي ببرد و آب سرد را از حرصش روي عورتت بگيرد و بگريد و تمام حرفش با خدا باشد و ضامن آهو . من كجاي داستانت بودم . داستانت ايراد داشت . براي من هيچ اعتباري بوجود نياوردي تا بلكه در جايي و در جمله اي شفايت را بنويسم . داستان پسرك معلول بيش از اندازه تلخ و سياه بود و نمي توانستم كمتر از اين برايت بنويسم . لازم نبود خودت را خيس كني ولي آن را اضافه كردم . ياد كودكي و شب ادراري هايم افتادم . جلوي دكتر رياضي مي ايستادم و او نگاهم مي كرد و مادر برايش توضيح مي داد كه من جايم را خيس مي كنم . تمام تنم مي لرزيد . مي لرزيدم و گرم و آهسته فرو مي ريخت و پايين مي رفت و بعد خشك مي شد .
لاي پتوهاي تو تلمباري از بوي كودكي هايم است . گذاشتم خرابكاري تو اين بار خشك شود و مادر نفهمد و سرش به دخترك همسايه گرم شود . تو سوزش پاهايت را كه از ماندگي ادرار برايت مانده را احساس نمي كني . التهابي قرمز رنگ . اين ها را برايت نمي نويسم .الزامي ندارد . وقتي رسيدم به دخترك و آن پايين پنجره كه اين لبه اش را بالا بردم تا نتواني ببيني اش . من هم نمي توانستم ببينمش . پس تو هم نبايد مي ديدي . من نتوانستم ادامه بدهم و تو نبايد ادامه مي دادي . تو هرگز در نظر او نيامدي مثل من . او سالم بود و توي كوچه و توي حياط خانه ي شما و من گوشه ي اتاقم افتاده بودم و خيال بافي مي كردم . با خيال تو . با خيال زن صيغه اي كه هميشه در تنهايي به سراغم مي آيد . در داستاني سوال امتحاني اين بود : رفتارهاي تنهايي شما چيست ؟ نوشتم فيلم مجاز مي بينم . اب نديدم و گر نه شناگر ماهري هستم . مهارت نمي خواهد . جسارت مي خواهد كه با تصاوير خنده دارش كنار بيايي . كجا مي تواني لذت بي درد داشته باشي . مردهايي هستند كه بعد از ازدواج هم توانايي هم خوابگي را ندارند و از همسر خود مي خواهند كه عمل خود ارضايي را برايشان انجام دهند . هر چه فكر مي كنم به نظرم توقع زيادي نيست اگر از همسرم بخواهم فيلم بازي كند . همسر هنرپيشه بايد بگيرم تا نقشش را خوب بازي كند . اگر او هم بخواهد من هم برايش انجام مي دهم . حالا كه گرفتار سانسور هستم .
زن صيغه اي نتوانست گرفتار آن مرد شود كه ديگر هر سه ماه طبق عادت ، تلفني از او مي خواست سر قرار بيايد تا تمديد مدت كنند . بدون نزديكي . بدون استرس . بدون هيجان زدگي از كاري كه فقط او توانسته بود انجام دهد . حتي لحظه اي هم به ذهنش نرسيده بود كه من مي توانم رازش را فاش كنم . من نوشتمش و او خيالش راحت شد كه او مي تواند راست بگويد . او مي تواند تصميم بگيرد كه در داستانهايش كسي را بدون اطلاع دادن به پدر و مادرش بسپارد دست پسري دانشجو كه در انتهاي داستان محجوبانه رهايش مي كند تا دنبال سرنوشتش برود . زن صيغه اي خيالش از بابت من راحت بود . هيچ گاه از او نپرسيدم چرا ! ولي مي فهميدم كه مي خواهد اعتماد كند . چون من از او خواسته بودم كه به پسر دانشجو اعتماد كند . و گر نه داستان متفاوت آنها شكل نمي گرفت . پسر دانشجو در تنهايي هايش نياز داشت رفتاري داشته باشد . من به او گفتم مي تواند طبق قانون شرع زني را صيغه كند . دهانش خشك شده بود تا توانست بفهمد كه من باور دارم كه او نياز دارد . نياز به داشتن يك هم صحبت . در ابتدا اصلن به روابط نزديك ترشان فكر نمي كردم . قصه اشان اصلن اين طوري نبود . پسر دانشجو تنها بود و مي خواست دوستاني داشته باشد كه باور كند آنها او را تحمل نمي كنند . ولي هيچ كس رو راست نبود . پس برايش نوشتم كه زني پا پيش گذاشته و مي خواهد با تو باشد . روزهاي اول برايت نوشتم كه كنار هم تا صبح فقط حرف مي زنيد . دو روز از شما غافل شدم و ديگر مهار شدني نبوديد . حتي سراغي هم از من نگرفتيد و مدتها ادامه داديد . مجبورم كرديد . نمي خواستم اين بلا را سرتان بياورم . قصه را رها كردم و گفتم بگذارم تا قبل از اينكه گرفتار زندگي سابقتان شويد با هم باشيد . ولي با هم نبوديد و هر كدام راه خود را رفته بوديد . هر دو مي خواستيد مانند بقيه باشيد . مثل پسرك معلول كه هر سال يك ماه مي رود مشهد . اگر شفا بگيرد لبه پنجره را رها مي كند و مي دود توي حياط و مثل يك پسر محجوب و با حيا كاسه ي آش را مي گيرد و شاخه نباتي تويش مي گذارد و به پوست سفيد دست دخترك نگاه مي كند كه از زير چادرش براي گرفتن كاسه بيرون آمده است . دختر هم اگر من بخواهم با ناز نگاهش مي كند . طوري كه دل مي برد از من چه برسد از پسرك معلول . ولي نخواستم و نمي خواهم .
من هنوز توي تاريكي و رو به نور اين مانيتور غرق كلمه ها هستم . كلمه هاي نا آشنا كه بوي ترشيدگي مي دهند و از قلبم كنده شده اند و مثل يك كرم كور اين قدر لوليده اند در ذهن و افكارم تا رسيده اند به چشمهاي خسته ام كه فرق سايه و مادر و پدر را نمي فهمند و فقط از روي كلمات فرار مي كنند . كلمه ها مي ريزند روي صفحه و قطار مي شوند و مي ميرند . كلمه ها مثل انگل هستند . بدون ميزبان مي ميرند . آنها از من تغذيه مي كنند . خودم دعوتشان كردم . مثل رضا كه باز هم شانه هايم را مي مالد . اسم خستگي را كه مي آورم رضا گردنم را مي چسبد . او نيز مي خواهد مانند بقيه باشد . مي خواهد راحت بميرد . سايه اش بارها يقه ام را چسبيده و گفته است كه برايش مهم نيست كه بعد از مرگ و در لحظه ي مردن چه اتفاقي مي افتد و چه چيزهايي تغيير مي كنند . مي خواهد فقط بميرد . صد بار خودش را كوبيد به زمين و گفت بنويس رضا مرد و خلاص . نوشتم رضا مرد ولي راوي داستان او را ديد كه وارد خانه اش شد . رضا جان من هم تو را مي بينم .
كلمه هاي نادان كه اين همه تقلا مي كنند تا بميرند ، از من نيستند . مي دانم كه از وجود من نيستند و من آنها را نه زائيده ام و نه خلق كرده ام و نه روح در آنها دميده ام . آنها بوده اند . از جايي آمده اند و من آنها را بارها نشخوار كردم . مي توانم ثابت كنم . چندين جلد كتاب خوانده ام كه پر از كلمات تر و تازه بود . مثل يك دشت با حصارهايي كه داخل هر حصار چندين گاو گوشتي و شيري كلمات را نشخوار مي كنند . من هم آنجا هستم . همان گوشه . در اين كارت پستال ديده نمي شوم . در هيچ كارت پستالي عكسي از من نيست . ولي من هم مي توانم كلمات را نشخوار كنم .
باشد اينقدر تلخ نمي گويم تا به هيچ كس برنخورد .
ولي خودم مي دانم براي اينكه كلمات را وارد بدنم كنم بابتشان پول پرداختم . نويسنده ي اين كتاب ها به اندازه ي يك گاو هم براي من ارزش قائل نبوده و نيست .
دستهاي رضا گلويم را فشار مي دهد . درد لذت بخش . درد نجات بخش . مي دانم در حقش بدي كردم كه مردن پايان درد است . ولي مجبورش كردم بماند و براي همسر مرده اش شمع روشن كند . با دست آويزان از كتفش كه از چند جا شكسته احتمالن ، چون در داستان چيزي در اين باره ننوشتم ، به حمام مي رود . چقدر احمقانه است رفتارهاي من . تا حالا تصميم نگرفته ام كه قبل از مردن به حمام بروم . ولي رضا را فرستادم . درد كشيد ولي تن به اين كار داد . چاره اي نداشتي رضا جان . خودت نيز باور نداشتي كه وقتي بميري تازه سوژه مي شوي . سوژه ي بي اهميت راوي بي تفاوت من. يا خود من . مي پذيرم و راه فراري نيست . من بودم كه وادارت كردم . چون كلمه ها وادارم مي كنند . هميشه همينطور بوده و هست . اين كلمه ها هستند كه مغزم را پوك كرده اند . اگر اين ها نبودند حالا مثل بقيه بودم و آن دخترك توي حياط خانه ي پسرك معلول هم ناز و ادا داشت و لازم نبود اين همه شخصيت تلخ و بدبخت را وارد زندگي كنم . فقط كمي فكر كردم تا ذهنم به شماها رسيد . رضا را كشتم . پسرك معلول را توي ادرارش غرق كردم و زن صيغه اي را با پسرك دانشجو آشنا كردم . كلمات را به بازي گرفتم . مي خواستم بهشان بفهمانم كه مي توانم هنوز روي پاي خودم بايستم . مي جنگم . با تمام اين كلمات مي جنگم و يكي يكي وادارتان مي كنم روي اين صفحه هاي سفيد بميريد . راهش را ياد گرفته ام . شماها وقتي در جمله ها قرار مي گيريد مي ميريد و توان حركت نداريد . به تنهايي هيچ كاري از دستتان بر نمي آيد . تن بي جان كلمات را مي توان پاك كرد . ماانند كرمهاي باغچه له تان مي كنم . قدرت جمله ها بيشتر از شما ست . آنها حتي مي توانند نويسنده را نيز محو كنند . مي توانند اعدامش كنند . جمله ها زبان الكن نويسنده ها هستند . به جايشان سوگند مي خورند كه تا آخر تحت تسلط زبان و لحن آنها باشند . يك انتقال قدرت غيابي . بي عدالتي محض است و از روي ناچاري . هويت نويسنده نياز به امضاي پاورقي بي ارزشي دارد كه جمله هاي با اندازه ي ريز در آن جاي دارند . توضيح مي دهند كه فلان نويسنده در فلان سال داستان زن صيغه اي را نوشته و جمله اي در حاشيه ، بد خط نوشته مي شود : " داستان احمقانه اي كه دروغي بيش نبود . "