« دو تا ايكس | صفحه اصلی | دست و پا زدن »
استفان

استفان حالم از زندگیت به هم میخوره. ماريو می گفت باید درکت کنم. ماريو می گفت. ماريو می گفت . ماريو می گفت باید بفهمم که یه چیزی به اسم دوست داشتن وجود داره. بهش گفتم من بزرگ شدم. من دارم میرسم به اونجائی که هیچ چیز مقتضای سنم نیست. دل پیچه دارم. من دارم خودم رو دفن می کنم. استفان تو هم بیا. بیا با هم بکنیم. بیا با هم گودترش کنیم. لعنتی فکر میکنی من نمی تونم اینقدر بکنم که هر دو توش جا بشیم. شاید هم هر سه. اون ماريو دنیاش جداست. میگن پیامبرها توی قبر سالم میمونن. من نمیخوام کنار کسی بخوابم و دفن بشم که پوسیدگی منو می بینه. من نمیخوام زیر یه کپه خاک هم باز از کسی کم بیارم. استفان ولی خواهش می کنم اگر اومدی تو وصیت نامه ت بنویس که اونایی که همیشه ما رو و منو مسخره میکردن نیان سر وقتمون. به خدا فاتحه ای که با لبخند خونده بشه به دردمون نمیخوره . تنهایی کندن و تنهایی بالا آوردن مثل زایمان بدون قابله ست. استفان یادته یه بار کمکت کردم یه زایمان پر درد رو بدون خونریزی شدید پشت سر بگذاری. اون چیزی که زاییدی هر روز داره داغون تر میشه. بهش سر زدی. دیدی چی میگه و چه کار می کنه. نمیخوام یادت بندازم . ولی میخوام بگم خیلی پرونده مون سنگینه و میتونیم خوشحال باشیم که توی تیریپه جهنمیا هستیم. فکر میکنی با شلوار پارچه ای میرن تو جهنم یا با جین آبی روشن؟
استفان تو داری در مقابل یه زایمان تازه مقاومت می کنی. اولین کسی هستی که می بینم بچه ش رو سقط نمی کنه ولی اجازه نمیده که به دنیا بیاد. از ماريو یاد گرفتی نه؟! اون هم داره به خودش فشار میاره. ماريو میگه اين يه مرحله ست که باید بگذره و بره. بهش گفتم این همش دوره ایه. گفتم اگر مثل پریود شدن باشه چی؟ اولاش ازش بدت میاد و بعدش بهش عادت می کنی و وقتی از دستش خلاص شدی افسردگی میگیری که دیگه خیلی از قابلیت هات رو از دست دادی. ماريو بفهم چی میگم. اون استفان داره عادت می کنه. اون فکر میکنه قابلیت عاشق شدن رو داره. اون نمی دونه که باید فرار کنه تا بگیرنش. تا فرار نکنی کسی به دنبالت نمی دوه. استفان هر چی خونده رو پس دادي. استفان تو نیچه خوندی. تو میدونی که وقتی بگذاری سر تا پات رو نگاه کنن اینقدر حال به هم زنی که برداشت هاشون رو توی زندگیت می چپونن. تو میدونستی. تو یه شب تا ساعت یازده شب توی ترمینال ونک و قبل از رفتن به خونه هامون همین چیزها رو زر می زدی. یادت رفته. اون موقع هنوز کوله نخریده بودی. اون موقع هنوز روی عدد ده و یازده سیر میکردی و توی خاطراتشون بودی. ماريو میگه ... ولش کن. ماريو زیاد حرفهای مفت میزنه. ماريو روی اعصاب من راه میره. ماريو منو یاد احسان میندازه. اون سعی کرد بهم بفهمونه که یه چیزایی رو نباید از دست داد ولی از دست دادم و هنوز حسرتش رو میخورم. میدونم که اگر بود حالم ازش بهم میخورد ولی باید آدم همیشه حالت تهوع داشته باشه تا دنیا دور سرش گیج بخوره و نفهمه چی میگذره. استفان مگه تو چند بار یه کاری نکردی که دنیا دور سرت بچرخه؟ خودم که دیدم. ولی من همیشه حالت تهوع دارم برای همینه که‌ آب هم میخورم اینقدر منو میگیره که میتونم مثل یه میل گرد فرفورژه ساعتها وسط براتون مثل یه دلقک برقصم. همیشه اینو تو ذهنم که دلقک به دلقک نمی خنده مگر اینکه دلقک نباشه رو تكرار ميكنم. برای خودمون متاسفم. برای اون چیزایی که بالا میاریمشون هم متاسفم. برای اون چیزایی که نمیخوای ازشون فارغ بشی هم متاسفم. و برای این همه کلمه که گفتمشون تا بهشون بخندیم هم متاسفم.

توسط <$MTEntryAuthorDisplayName$> در <$MTEntryDate$> |

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com

 

New Page 2