آنجلينا يه سيب بهم ميده. يكي هم به ماريو ميده. من و ماريو بهم نگاه مي كنيم. ماريو به سيبش گاز ميزنه. ميگه كثافت من و مجبور كرد. به سيبم نگاه مي كنم. بعدش به ماريو و بعدش به آنجلينا. ماريو دوباره به سيبش نگاه مي كنه و يه گازه ديگه ميزنه. ماريو دوباره مي گه كثافت مجبورم كرد. به سيبم نگاه مي كنم. به ماريو و آنجلينا نگاه مي كنم. چشمهام همينطوري مي چرخند بين اونها. ماريو گاز سوم رو داره مي جوه و آب سيب از گوشه لبش چكه مي كنه. دهنش رو باز مي كنه و ميگه كثافت مجبورم كرد. دوباره به سه تاشون نگاه مي كنم. ماريو سيبش رو تموم مي كنه و دراز ميكشه و به آسمون نگاه مي كنه. ميگه كثافت مجبورم كرد. به سيبم نگاه مي كنم. به ماريو ميگم منم مجبورم بخورمش؟ ماريو ميگه نمي دونم. توي اين يكي ديگه منو شريك نكن. ميگم ماريو شيرين بود؟ ميگه بدجوري. ميگم كيف كردي پسر؟ ميگه بدجوري. ميگم الان حالت چطوره؟ ميگه حال يه آدمي رو دارم كه يه كثافتي مجبورش كرده يه سيب رو بخوره. ميگم اين چه جور حاليه؟ ميگه مثل وقتيه كه آنجلينا رو تازه پيداش كرده بوديم و مي گفت تو عمرش مرد نديده و نميدونه مردا چه شكلي اند! گفتم اون حس خوبي بود. ماريو ميگه يه حس ناب بود. يه حسي كه آدم فكر ميكنه شانس آورده تو زندگيش. ميگم ولي بعدش فكر كردم كه شانس تو زندگي ما آدماي معتقد دخلي نداره. ماريو گفت در هر صورت اون كثافت مجبورم كرد و منم مجبور شدم اون سيب رو بخورم. گفتم هنوز مشكلي پيدا نكردي؟ ماريو گفت نه. گفتم ميتونم منم مجبور بشم كه از دست اون كثافت يه سيب بگيرم و بخورم؟ گفت همه ميتونن. تازه اگر بخواي ميتوني دوتا بخوري! سيب رو ماليدم به شلوارم و يه گاز ازش زدم. گفتم كثافت مجبورم كرد بخورم...