دايره هاي روشن به صف شده ي توي خيابان

انگار مي ديدمش كه پشت پرده منتظرم ايستاده بود. مثل هميشه. لابد يك دستش را به كمرش زده و دست ديگرش رو شكمش است. پشت در كه رسيدم در باز شد. به صداي در طبقه ي دوم گوش دادم كه مثل هميشه آرام باز مي شود و گوش ميدهد. از جلوي همان در رد شدم و به طبقه ي سوم رفتم. در را باز كرد و بي سلام و تعارف رفتم تو. در را بست و لبخند زد. سلام كرد و لبهام را بوسيد و رفت نشست روي كاناپه. انگار خسته و سنگين بود. گفتم: وقتشه؟
دستش را روي شكمش گذاشت و انگار ميخواست جنينش را آرام كند، گفت: همين روزهاست.
نگاهي به دور و بر انداختم، گفتم: چرا خونه نيست؟
گفت: رفته مادرش رو بياره اينجا. اين چند روز مواظبم باشه.
بلند شدم و توي خانه چرخي زدم. گفتم: برات خرج ميكنه؟
خسته بود. دستش را بر پيشاني اش گذاشت و چيزي نگفت.
گفتم: به چيزي شك نكرده كه؟ چيزي نپرسيده؟
بلند شد و دست به كمر به طرف آشپزخانه راه افتاد. گفت: سرش به كار خودش گرمه. خيلي خوش خياله.

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در July 30, 2006 12:05 AM | | نظرات (45)
..............................................................................................................................................

كاش ميماندم

چشمانم را بستم و خيال كردم تو به طرفم مي آيي و بعد منتظر شدم. خواباندي زير گوشم و رفتي عقب تر ايستادي. چشمانم را باز كردم. تو داشتي به ويترين مغازه روسري فروشي با ولع نگاه ميكردي. دستم را در جيبم فرو كردم و گفتم: آنجلينا.
تو انگشتت را گرفتي طرف همان شالي كه گفته بودم شبيه زير سفره ايست كه فقط يك مترش را بريده اند و لبه دوزي كرده اند. گفتم: آنجلينا.
تو رويت را برگردانيدي و گفتي: قشنگه.
گفتم: ديگه نميخوام ببينمت.
گفتي: اينو بخر برام. بعد در موردش صحبت ميكنيم.
گفتم: الان جاش ميسوزه و درد ميكنه و برق از چشمام پريده؟!
گفتي: خب تا اونموقع دردش ساكت ميشه.
لبخندي زدي و صداي جيرينگ در مغازه رو شنيدم. چند لحظه تصوير خودم را در شيشه ويترين ديدم و بعد راهم را كشيدم و رفتم. ولي برگشتم و ديدم ديگر نيستي. چند روز بعد هم گفتي: خيلي وقت بود دنبال بهانه ميگشتي.
_ كه خودم دستت دادم. حالا ديگر جاي سيلي كه زدي نمي سوزد.

پ.ن: اين داستان رو بخونيد.
پ.ن: لطفن از خود يك ايميل برجابگذاريد.

توسط شب نویس در July 25, 2006 11:07 AM | | نظرات (33) | ترك بك (0)
..............................................................................................................................................

شركت خدماتي سبزان شهر پاكروب

مرد به انتهاي خيابان رسيده بود. خاك و زباله ها را با جاروش هل داد توي جوب و كمي هم به دور و بر نگاه كرد. شلوار نارنجي ش رو بالا كشيد و طنابي رو كه دور كمرش بسته بود تا شلوار محكم پاش باشد را هم مرتب كرد . جاروش رو بلند كرد و روي نوك انگشتش گذاشت و سعي كرد تا تعادلش را حفظ كند. اتوموبيل بنزي در كنار پايش توقف كرد. شيشه ي دودي اش پايين آمد و دختري عينكش را بالا زد و گفت: اگه تا آخر همين خيابون بدوئي زنت ميشم!
و دختر قاه قاه خنديد. مرد يك دستش را به شلوارش گرفت و شروع كرد به دويدن...

توسط شب نویس در July 21, 2006 08:49 AM | | نظرات (26)
..............................................................................................................................................

فقط ده دقيقه

رفتم و كنارش نشستم و به همان جايي كه او نگاه ميكرد نگاه كردم. بعد از ده دقيقه بلند شد و رفت. ده دقيقه ي بعد يكي ديگر آمد و كنار من نشست و به همان جايي كه من نگاه ميكردم نگاه كرد. بعد از ده دقيقه بلند شدم و راه افتادم كه بروم دستم را گرفت و گفت: من اشتباه تو رو تكرار نميكنم. دستش را فرو برد لاي موهاي پشت سرم و چنگشان زد. سرم را كشيد طرف صورتش و آرام زمزمه كرد: دوستت دارم بيشتر از ده دقيقه.

توسط شب نویس در July 18, 2006 08:46 AM | | نظرات (32) | ترك بك (0)
..............................................................................................................................................

همه ي ماجرا

برهنه نشستيم لبه تخت. سرش را در سينه ام جاي داد و گفت: من بچه نميخوام.
دستانم را دور سرش حلقه كردمو موهاش را مثل هميشه بو كردم و گفتم: ديگه وقتش بود عزيزم.
صداي گريه ش بلند شد. گفت: آره داشت از سن و سالمون ميگذشت.
با لبهام يكي دوتار موش را پس كشيدم و گفتم: فقط چند روز صبر كني ديگه از هيچ كدوممون كاري برنمياد و مجبوريم بزرگش كنيم.
دستش را روي سينه ام گذاشت و گفت: و همه راضي ميشن...
_ همه ماجرا اين بود فرزندم. من پدر شدم و اون زن مو فرفري مادرت.

توسط شب نویس در July 14, 2006 07:34 AM | | نظرات (28)
..............................................................................................................................................

اينبار هم فقط پي نوشت:

خب جواب كامنتهاي داستان " يك مرد بد " رو خواهم داد ولي با بي حوصلگي كه دوستان در خوندنش داشتن منهم جواب ميدم. ببينيد اگر فونتش ريزه ميشه متن رو در ورد كپي پيست كرد و درشتش كرد و خوند و اگر زمين كجه ميشه صافش كرد و ... به قول اون جوكه: تو كه ميخواي بشاشي و بري چرا ديگه سوال ميكني و ايراد ميگيري!!!
خب اين وبلاگ بر اساس داستانه و حاشيه چنداني نداره و احتمالن متوجه شديد. اگر داستانهاش خونده نشه ديگه حرفي براي گفتن نداره چون حرفهاش رو در قالب يا غالب داستان ميزنه و روش ديگه اي هم بلد نيست تا بوسيله اون فحشها و فرياد و زندگي كثيف راويها و نويسنده ش رو، رو كنه.
واقعيتش اينه كه تاخيرم براي اين بود كه ديگه قصد نداشتم داستانهام رو اينجا بگذارم و قصد هم نداشتم ادا در بيارم و بگم الوداع با اين وبلاگستان و اين حرفها كه اينقدر دوستان خوبي اينجا دارم كه خدا رو شكر وارد دنياي واقعيه من هم شدند و ميدونن كه من بيشتر واقعي زندگي ميكنم تا مجازي و براي همينه كه ميتونم اينقدر قصه سر هم كنم!...

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در July 11, 2006 10:17 AM | | نظرات (22)
..............................................................................................................................................

يك مرد بد ( داستان كوتاه )

“ take a look to the sky
just before you die
It’s the last time you will “ metalica/


یک مرد بد

نمی‌دونم چقدر می‌تونم در موردش با صراحت و بدون حیا و شرم صحبت کنم اما تمام سعی‌ام رو می‌کنم تا حداقل بهش فکر کنم.
مشکل رضا این بود که با یه آدم یک شخصیتی طرف بود. شاید بگویید این مشکل نیست و رحمته ولی این‌طور نیست. البته هر کسی قضاوت خودش رو داره ولی من از این‌جور آدما می‌ترسم. همیشه در حال اعتراف کردن هستند.
رضا یک روز نشسته بوده و دیده که نامزدش آرایش نکرده و خیلی سنگین نشسته جلوش و گفته باید یه روزی بالاخره یه چیزی رو بهش می‌گفته و دلش نمی‌خواد اینقدر دیر بشه که دیگه کار از کار بگذره و اگر کسی تصمیمی جدی در موردشون گرفت و یا خودشون خواستند چیزی رو تغییر بدن تمام زندگی‌شون تحت تاثیر این موضوع قرار نگیره. که رضا هم ازش پرسیده مگه چی می خوای بگی؟ و اون‌هم گفته چیزیه که یه وقتی خیلی براش مهم بوده ولی حالا نیست. رضا هم گفته اگر حالا مهم نیست چطور این‌قدر تغییر ایجاد می‌کنه و یا این‌قدر باید براش مقدمه بافت؟ اون‌هم در جواب گفته ممکنه چیزی که برای تو می‌گم اولش باشه و برات سنگین باشه و معلوم نیست که اگر همین‌قدر هم برای تو بگذره عادی و بی اهمیت بشه! رضا هم بدون اینکه تعجب کنه که این برخوردش هم دلیل داره، گفته خب بگو ببینم چی می‌خوای بگی؟ و این‌قدر خونسرد گفته که طرفش هم فکر کرده جای امیدواری توی این ماجرا براش وجود داره. خلاصه نامزد رضا برگشته و همه چیز رو از سیر تا پیاز براش گفته. رضا در تمام مدتی که داشته می‌شنیده که چی سرش اومده اول پاهاش رو دراز کرده و شلوارش رو مرتب کرده و چین‌هاش رو صاف کرده و بعد پاهاش خواب رفته و کمی قدم زده و اون قسمت‌هایی رو که عصبانی شده هوس سیگار کرده ولی ترسیده که اگر بره و برگرده نتونه جریان رو تمام و کمال بشنوه ـ چون مثل اینکه نامزدش حسابی روی دور افتاده بوده و داشته با جزئیات تمام ماجرا رو تعریف می‌کرده ـ و فقط به قدم زدن و نشستن اکتفا کرده و خلاصه تا آخر حرف‌های نامزدش چند بار ابروهاش بالا رفته و چند بار آب دهانش رو قورت داده و خلاصه دیگه داشته از تشنگی و معده درد می‌مرده که همه چیز تموم شده و در آخرین جمله ی نامزدش سرش رو پایین انداخته بوده و شاید مدت خیلی زیادی به چیزی جزئی و بی اهمیت نگاه می کرده.

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در July 4, 2006 09:13 AM | | نظرات (33)
..............................................................................................................................................

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com

 

New Page 2