خب جواب كامنتهاي داستان " يك مرد بد " رو خواهم داد ولي با بي حوصلگي كه دوستان در خوندنش داشتن منهم جواب ميدم. ببينيد اگر فونتش ريزه ميشه متن رو در ورد كپي پيست كرد و درشتش كرد و خوند و اگر زمين كجه ميشه صافش كرد و ... به قول اون جوكه: تو كه ميخواي بشاشي و بري چرا ديگه سوال ميكني و ايراد ميگيري!!!
خب اين وبلاگ بر اساس داستانه و حاشيه چنداني نداره و احتمالن متوجه شديد. اگر داستانهاش خونده نشه ديگه حرفي براي گفتن نداره چون حرفهاش رو در قالب يا غالب داستان ميزنه و روش ديگه اي هم بلد نيست تا بوسيله اون فحشها و فرياد و زندگي كثيف راويها و نويسنده ش رو، رو كنه.
واقعيتش اينه كه تاخيرم براي اين بود كه ديگه قصد نداشتم داستانهام رو اينجا بگذارم و قصد هم نداشتم ادا در بيارم و بگم الوداع با اين وبلاگستان و اين حرفها كه اينقدر دوستان خوبي اينجا دارم كه خدا رو شكر وارد دنياي واقعيه من هم شدند و ميدونن كه من بيشتر واقعي زندگي ميكنم تا مجازي و براي همينه كه ميتونم اينقدر قصه سر هم كنم!...
خب من مقاله و يادداشت و هر چيزه حاشيه اي ديگه اي ندارم كه بگذارم اينجا و اهل تيريپاي زندگي به فلانجام و دنيا به بهمان جام و داستان و اينترنت به بيسار جام و اينام نبودم و فقط داستان بود و داستان و داستان و داستان و داستان و ... حالا اين داستان از انواع مينيمال و كوتاه بود و هنوز اعتماد به نفس رمان رو پيدا نكردم ولي به شدت پرم از حداقل چهار طرح رمان كه پيش نويسهاش هم آماده ست ولي ميونم كه در زبان خاص خودم هنوز اينقدر پخته نشدم كه حمله كنم به رمان. و يك نكته اينكه داستن كوتاه براي من مهمتر از مينيمال هست و رمان از داستان كوتاه مهمتره چون قدرت طلبي و جاه طلبي و ارضا نيازهام و گفتن حرفام و همه انگيزه هاي داستان نويسيم كه بيشتر انساني هستند در نوشته هايي كه بتونن اين اهداف رو به ثمر برسونند خلاصه ميشه.
اين انگيزه هاي انشاني يعني داستنهام رو براي انسانها مي نويسم. كه ناشي از توجه و محبت و عشق هاي زودگذر وآدمهاي قابل تامل و هر چيزي كه كسي رو از لايه هاي قاعده رم جمعي خودش به به راس هرم نزديكتر كنه تا قابليت نوشته شدن رو داشته باشه.
به قول محمدرضا: تا وقتي حسين داستان كوتاه مينوشت همه مي گفتند چقدر بلنده داستانات و وقتي مينيمال نوشت گفتند چقدر كوتاهه!!!؟
_ چرا كسي نمياد بگه حسين حالم ازت بهم ميخوره و خلاص شيم و اينقدر دماغ همديگر رو گاز نگيريم!!!؟
حالا كه داستانهام با بي ميلي و بي حوصلگي خونده ميشه ديگه چه دل و دماغي براي موندن.
اما خب طبق معمول يه بهانه باز هم آدم رو بر ميگردونه اونجايي كه هميشه دوست داره باشه چون دوستانش رو در يه حداقل زماني ميتونه داشته باشه.
حالا ميخوام جواب دوست با محبتي رو بدم كه چند ماهي هست كه به شدت از ذهن من پرده برداري كرده و بدجوري منو وسط يه چهار راه شلوغ تنها گذاشته كه اگر در آخرين پست وبلاگش از من نمي نوشت الان من هنوز در غيبت صغري به سر ميبردم!
ليلي عزيز:
همانطور كه گفتم انگيزه نوشتن داستانهام انساني هستند و معمولا اين انسانها و صفاتشون و حالتهاشون هستند كه نقطه ي شروع داستانهام هستند. مخاطبانم رو ميبينم و داستانشون ميكنم. داستانهام كلاژي از حرفها و چهره هاي مخاطبام هستند. وقتي كودك بودم اگر چيزي در سررسيدي مينوشتم كه حالا رديف شده اند كنج كمدم هرگز قايمشون نميكردم و همه مي تونستند اونها رو بخونند. هميشه مينوشتم تا خونده بشن. يكي از زيباييهاي اين روزهاي زندگي نوشتاريم در همين چند ماهيه كه وسط يه چهارراه رها شدم همين بود كه كسي با علاقه و بدون هيچ تعهد و بده بستوني اينقدر با علاقه داستانهام رو خونده و با اطلاع از علم و آگاهيهاش و نقدايي كه كرد و رسيدنش به لايه هاي فوق العاده پنهان و تاريك و شيطنت آميز ذهن من نشون داد كه ميخونه چون نمي تونه نخونه چون نمي تونه نفهمه و نميتونه نباشه.
من بابت داستانهام و نوشته هام گاهي به ديگران جواب پس ميدم. اين خيلي بده. متاسفانه ديد نويسندگي و داستاني به كارهام وجود نداره و با اينكه داستانهام بر گرفته از واقعيت هستند و اصطلاح دري وريه مرگ مولف هم چيز چرنديه انگار قضيه به دادگاه اجتماعي و روانشناختي و اين حرفا تبديل ميشه اينجا و چه در دنياي واقعي.
متاسفانه هميشه هم جواب دادم و به همين روشني كه اينجا هستم و مينويسم در واقعيت هم سعي كردم باشم. خب شايد هدف نوشتنم اين باشه كه يك نفر از همون انسانها كاملا با من شناخت پيدا كنه و براي هميشه بمونه.
_ عاشق ميشيم كه ثبات داشته باشيم. عاشق ميشيم كه موقعيتمون رو حفظ كنيم. عاشق ميشيم كه براي هميشه دوستمون داشته باشند. عاشق ميشيم كه بدست بياريم و براي هميشه داشته باشيمش.
_ و وقتي قدرت عاشق شدن و نگهداشتن و تغيير دادن نداشته باشي مجبوري كاري كني كه ديگران عاشقت بشن و تغييرت بدن و نگهت دارند. پس مينويسي. و من مدتهاست مينويسم. دست خودم رو رو ميكنم و از اينكه كسي بفهمه كه حالش از اعترافاتم بهم بخوره و بذاره بره نميترسم چون توانايي موندگار كردنش رو نداشتم و اگر ميموند هم موندگار نبود كه بخواد براي هميشه تحمل كنه.
غرور آفرين تر از اين نبود كه دو سال پيش دوستي من رو به خونه ي مادربزرگش برد كه خونه اي تاريك و پر از اشياي عتيقه بود. مثل فيلمهاي داريوش مهرجويي! اون مادربزرگ كه در آلبوم عكسهاش عكسهايي از مديا كاشيگر و ابراهيم يونسي و دريابندري و ... داشت تمام داستانها و متنها و نوشته هاي وبلاگ قبليم رو پرينت شده و صحافي شده داشت. اونموقع زبان شلخته تري نسبت به حالا داشتم و فكرهام بكرتر و دست نخرده تر از حالا بود شايد و لي اون روز از خوشحالي نمي دونستم كه كجاي اين دنيا هستم. و حالا ميدونم كه يك نفر ديگر در گوشه اي ان دنيا كه خواه اسپانيا ( در آخرين خبر ) و خواه در فرانسه و خواه در ايتاليا در طبقه ي پنجم يك ساختمون و در شب فتح جام جهاني در حال خوندن داستانهام باشه براي من از هر لذتي بالاتر و غرور آفرين تره و خب ميدونم كه اين راهي كه در پيش گرفتم و ميدونم كه فرجامي نداره جز همين غرور و لذتي كه اين روزها ميبرم. فقط دعا ميكنم آينده و واقعيت منو به زانو در نياره و به غلط كردن نندازه.
راستي از اون عكسي كه از من در وبلاگت گذاشتي عكسهاي بهتر و جديدتري هم دارم!!!
ليليان وبلاگي داره كه خارج تصور همه ما در اون مي نويسه و بسيار متفاوت. اينجا لينكش ميكنم تا همگي دسته جمعي بريم و كشفش كنيم. اگر دوست داشتيم تحقيرش ميكنيم تا من هم به تبعش تحقير بشم. دوست داشتيم ازش ياد ميگيرم كه با خودمون و زندگيمون و دوستانمون و آدمهاي دور و برمون رو راست باشيم. و يا شايد دلمون بخواد مثل هميشه اگر چيزي ازش گيرمون نيومد بهش بي تفاوت باشيم. شايد از وبلاگهايي كه آدم معروفا بهشون لينك دادند بيشتر نيم خوره و پس مانده بر زمين بيافته.
اينم يه مينيمال كه اگر خيلي افكت هميشه داستاني اينجا ما رو جو گير كرده دست خالي نريم از اينجا:
عشق با سرعت متوسط چهارصد كيلومتر بر ساعت
وقتي دم دست بود بهش نگفتم. وقتي از اين شهر رفت بهش گفتم. وقتي از اين كشور رفت فهميدم بايد زودتر ميگفتم. وقتي از اين قاره رفت فهميدم ديگه نميتونم بهش بگم. و وقتي از اين دنيا رفت فهميدم هيچ وقت به گرد پاش هم نميرسيدم كه بتونم بهش بگم.
حسین جان بیرویدربایستی این رو بهت میگم: آدم انتقادپذیری نیستی! این رو من از همون جریان «من بنویس، تو جواب بده» از خلقیات تو برداشت کردم.
با وجود اینکه بارها این وقت گذاشتنت و توجهات در پاسخگوییت به تکتک کامنتها رو ستایش کردم، اما یه بار هم بهت تذکر دادم که لزومی نداره به «هر» نظری هم پاسخ بدی. حتی به نظرات غیرآگاهانه و گاهی «مزخرف» من!؟
فکر میکردم برای خودت مینویسی، نه برای دیگران.
باز نگی میخوای تبلیغ کنی ها، نه! چون واقعاً از تهدل نوشتههات رو دوست دارم دارم این رو مینویسم. من اصولاً دو دسته از آدما رو سخت نقد میکنم: یکی اونایی که خیلی دوستشون دارم، و دیگری اونایی که خیلی ازشون بدم میاد.
من اولین درسی که توی این محیط مجازی گرفتم این بود که برای خودم بنویسم. دومین درس این بود که چیزی بنویسم که حداقل چندتا خوانندهی آگاه و دائمی هم بتونه داشته باشه (برای همین به تو انقدر گیر دادم. حاضرم سیتا از خوانندههای «چلمنگ»م رو از دست بدم، ولی یک نظر تو رو به جاشون در بین کامنتهام داشته باشم. باور نداری برو از لیلا نویسندهی سایت برکهکبود بپرس). و اما سومین درسی که گرفتم، از خود تو بود. و اون این که این دنیای مجازی رو بیش از حد جدی نگیرم؛ و اگه شده چندتا از دوستای خوب رو وارد دنیای واقعیم کنم. خب اینکار برای من که در ایران نیستم مقدور نیست اما الان دو-سهتا دوست دارم که میدونم اگه برم ایران با آغوش باز ازم استقبال میکنن.
بیشتر از این رودهدرازی نمیکنم. تنها امیدوارم که از این نظر برگردی و این فقط یه دلزدگی موقت باشه. نمیدونم شاهین نویسندهی دلتنگستان رو میشناسی یا نه! بعد از مدتها باز شروع کرد در ادامه آرشیو چندسالهش نوشتن. این بار کامنتها رو هم که بسته بود، دوباره باز کرد. شاید چون دلتنگ شده بود برای همون جملهی عذابآور «زیبا بود، به من هم سر بزن!».
من هیچ اصراری به موندنت نمیکنم. تنها خواستم بگم که نوشتههات رو دوست دارم و منتظر میمونم تا باز برگردی. حالا اگه یه روز طول بکشه یا اگه یه سال!
حد خودت و وبلاگت رو هم پائین نیار و جواب نوشتهی کسی رو در پستی قرار نده. از این که پستی دبدم که نه داستان بود و نه مینامال و نه «رمان» خیلی متعجب شدم.
خلاصهش کنم، من منتظر نوشتههاتم.
----------------------------------------------------------------------
سامان عزيز ممنون كه نظرت رو ميگي و خب براي من جاي دفاع و جوابگويي باقي ميگذاري. در مورد انتقاد پذير بودن يا نبودن خب نميدونم دقيقن منظورت چيه ولي اينو ميدونم در مورد داستانهام و كارهايي كه ميكنم اينقدر فكر ميكنم واينقدر آگاهانه مي نويسم كه اين اجازه رو به خودم ميدم پاي داستانهام بايستم. يعني الابختكي نيست كه همينطوري بشه يه چيزي در موردشون گفت و رفت. اما در مورد پذيرفتن اشتباهاتم خب تو كامنتها خيلي چيزها رو پذيرفتم. نقد درست يعني خواندن با دقت و با قبول داشتن نوينسده ش. وقتي نويسنده اي مثل ماركز رو قبول داشته باشي كارهاش رو با دقت ميخوني و بعد ميگي خوشم نيومد. به غير از صد سال تنهايي ديگه كاري در اون حد نداشت ولي چون مورد اقباله با دقت خونده ميشه. اين مثال بود. به نظر من ار نويسنده اي پاي كار و داستانش نايسته براي سر گرمي نوشته. و اگر نويسندهاي انتقاد پذير نباشه مطمئنن رشد نميكنه. من وبلاگ قبليم با داستنها و ارشيوش هست و ميشه سطح كارهاي اونموقع رو با حالا مقايسه كرد. در مورد نظرات ديگران هم من واقعيتش نميتونم تشخيص بدم كه نظرات غير آگهانه چيه و آگاهانه چيه؟ چون دوستان آگاهم به شدت با نظرات عجيب و غريبشون چرند ميگن ولي دوستان غير آگاه راحت داستان رو ميخونند و نظرات به درد بخوري ميدن. و در مورد نوشتن هم هم براي خودم مينويسم و هم براي ديگران. از زمانيكه موسيقي كار ميكردم يه درس بزرگ گرفتم: اونموقع هر كسي ميومد سر كلاس سنتور يا سه تار ( اونموقع هنوز اينقدر گيتار مد نشده بود. ) ميخواست براي دل خودش بزنه ولي بعد از چند وقت با ضرب يكي از بچه ها همراهي ميكرد و بعد از چند وقت ديگه دنبال گروه يا دسته اي ميگشت براي اجراي صحنه اي و گروهي!!! خب اونموقع فهميدم كه تمايلات واقعيم رو رو كنم و زياد تيريپ هنري و انزوا و عرفان و خلسه برندارم. من قدرت طلبم وبا نوشتن اين نيازم ارضا ميشه. ولي چون شعور دارم سعي ميكنم بهترين نوشته روداشته باشم تا دنيا رو تسخير كنم.
در مورد داشتن مخاطب يا به قول تو خواننده درست و حسابي به جاي كلي آدم بيكار هم باهات موافقم. ولي خب من دقيقن اين بچه هايي كه برام وقت ميگذارند مخاطبم ميدونم و معمولن هم حرفهاي خيلي خوبي ازشون ميشنوم. حتي گاهي بهتر از دوستان آگاهم كه حب وبغضهاي حرفه ايشون در نظراتشون دخيله.
اما در متن هم گفتم انگيزه هاي داستان نويسيم انسانيه. خب من با داستان نوشتن دوستان زيادي پيدا كردم كه خيلي خوب هستند يا حداقل تا الان خوب هستند. اين يعني من مي نويسم براي ارتباط. هيچ چيزي رو دوست ندارم با افه آرت به هنر و ادبايت و اهداف متعالي و اين چيزا وصل كنم. اينا همش ادا و اطوار. آدم بهتره خودش و هنر مملكتش رو بشناسه تا بتونه پيشرفت كنه. اگر پيشرفتي كردم براي اينه كه دروغ نميگم به خودم. و علاوه بر همه اينا قصد دارم به عالي ترين سطح ادبيات و داستان و نوبل و پوليتزر و گنكور برسم چون پول خوبي ازش در مياد!!!!!!!!!!!!!!
رستي من نبودم و حالام كه اومدم يعني اومدم. وقتي بخوام نباشم آروم و بيصدا ميذارم و ميرم. ولي حالا به خاطر دوستي كه ازش اسم بردم دلم ميخواد كه باشم. حد وبلاگ من و داستنهام خيلي پايينتر از دوستيه كازش اسم بردم. اينقدر اين مخاطب برام ارزشمنده كه جز اولين كسانيه كه با ايمل داتسانهام رو براشون ميفرستم. داستاني دارم كه خب هنوز اينجا نگذاشتم ولي براي وان فرستادم. اين مخاطب سطح آگاهي خيلي بالاي داره لي در وبلاگش شكسته نفسي ميكنه. خوشبختانه من داراي چنين نعمتي هستم. و بايد خيلي بيشتر از اينها تشكر كنم.
منم منتظر بودن همه بچه ها و تو سامان.
وای چقدر شاکی شدی. من یکی که خودم از فونت ایراد گرفته بودم این پستت رو خوندم و گفتم اوه اوه خوبه انتقاد خفن نکردم. ضمن اینکه من عاشق داستانای کوتاه هستم ولی قبول کن فونتت ریزه. فکر الان دیگه فک من رو بیاری پایین.
-----------------------------------------------------------------------
دي ناز واقعن دلم ميخواد فكتو بيارم پايين. مخصوصن كه يه كمي هم بالاست!!! شوخي كردم. نه بابا ما چه به اين كارها. ولي خب خوندي. دمت گرم.
حسين حالم ازت بهم ميخوره!! .. راحت شدی الان؟!
خب من همچنان در کمال سکوت (توجه دارید سکوت من چقدر پرحرفه که؟!) نوشته هات را می خونم و منتظر بقیه ی داستانهات هستم.. حرف از ننوشتن هم نزن که ننوشتن برای چند ساعت و چند روزه!! برای همیشه نیست!
مگه نمی گی همیشه این اجازه را دادی که نوشته هات را بخونن؟ پس برای نظر هر کس به همون اندازه ای که ارزش داره اهمیت بده نه بیشتر!
مثلاً وقتی من مزخرف می گم یا داستانت را درست نفهمیدم بگو بیخیالش!! وقتی می دونی ایراد از گیرنده ست خودت را ناراحت نکن!! بعضی وقتها آنتن نمی ده، قطع و وصل می شه. مشکل از کمبود امکاناته!! شما ببخش.. آی کیو را آکبند نگه داشتم قیمتش نیفته.
کدوم نویسنده ی ای همراه داستانش راه می افته که خواننده را شیرفهم کنه؟!
.
دیر می رسیم.. همیشه یکی با شتاب و سرعت بیشتری حرکت می کنه و زمان سریع تر از همه!
-----------------------------------------------------------------------
اوففف. آره دنيا راحت شدم. داشتم خفه خون ميگرفتم. آخيششش.!!! به خدا حرف از ننوشتن نزدم. حرف از نبودن بود. نوشتن رو كه نميتونم ننويسم چون دنيا ادامه داره. بدبختي اينجاست اينقدر وبلاگ بهم چيزاي خوب داده كه حتي نميتونم بدون اون دووم بيارم. انگار تنها ميشم.
حق با توئه دنيا كدوم نويسنده اي با داستانهاش راه ميافته دوره. ولي اين كه كتاب نيست. وقتي كتابم چاپ شد ديگه برام مهم نيست كي چي بگه . اينجا وبلاگه و من فرصت دارم ارتباط مستقيم با خواننده ها داشته باشم و ازشون بپرسم و كمك بخوام. اينجا براي همينه و نه براي سرگرمي من يا خواننده ها. همين. براي همينه كه بايد اهميت بدم به همه تا چيزي دستگيرم بشه.
چه خشن!
-------------------------
سحر كجاش رو ديدي؟!
ها... ای.... خوب... الان باید چی بگیم؟ (یه مزخرفاتی نوشتم و بعدا هم دوستت رو پیدا کردم! راست می گه. باهاش موافقم!)
---------------------------------------------------------------------
ميترا همين كه هستي خودش گفتنه همه چيزه. در مورد دوستم هم اگر پيداش كردي سلام منم بهش برسون و ازش بپرس كجايي؟!
ey agha hala ghahr nakon o bia javaba ro dorost bede balke ina ham adam beshan o dorost nazar bedan
---------------------------------------------------------------------
سودا دوست خوش اسم تركي من اينا درست نظر ميدن و قضيه نظر درست وحسابي نيست كه؟ ! قضيه خوندنه يا نخوندنه.
ببین من اهل عشوه های خرکی نیستم. به زبون خوش بیا بگو دیگه از این صوبتا نمیکنم و به نوشتن ادامه بده والا اون روی گربگیم میاد بالا
به هر حال غرورآفرین یعنی اون لحظه ای که یکی بهم گفت وبلاگستان بدون شبنویس و تو مفهمومی نداره... البته من با توفیق اجباری از درگاه وبلاگستان رانده شدم اما واست ته دلم خیلی متاسف شدم خداییش که نوشته های تو رو تا سطح میوجات من به ابتذال کشیدن...
-----------------------------------------------------------------------
گربه جان خوشحالم كه ديگه وبلاگ نداري و گرنه ميومدم وبلاگت و از طرف انجمن فمينيستهاي مقيم مركز طرفاي ميدون ازادي بهت فحش خوار و مادر گربه اي ميدادم. مثلن بدون نسبت: گربه كش!!! گربه قحبه!!! پس يخه ي گربه!!1 مردم از خنده!
لازم بود يكي جلوي عشوه ي خركي من بايسته.
ولي به نظرم منم وبلاگستان بدون گربه ي چكمه پوش لطفي نداره. واقعن داشتي سطح فرهنگ بانوان اين مملكت رو بالا ميبردي. ايكاش مردي هم پيدا بشه سطح فرهنگ مردا رو بالا ببره. اميدوارم با يه وبلاگ ديگه شروع كني. خودت و وبلاگت دوست داشتني هستيد. سلام ما رو به كفشدوزكت برسون و بوس و بغلش هم يادت نره.
این رسم ازلیه دنیای مجازیه، آدمهای کم صبری که حال خوندن ندارن
و از اونجایی که حال ندارن عادت کردن بشاشن و برن
خوشحالم که از اون اداها در نیاوردی
----------------------------------------------------------------------
مخلص شادي عزيز. متاسفانه نتونستم به كسانيكه اينجا ميان بشناسونم اينجا رو كه واقعن من كاري نميكنم كه وبلاگستان ميكنه. به خدا قصد هيچ هوچي گري و اين چيزا رو ندارم. نميدونم ايكاش بر و بكسي كه اين جا ميان متوجه بشن كه اينجا ديگه جاي گذري نيست.
سلام حسین جان.
چند وقتی هست که نوشته هات رو میخونم.
همون بار اولی که وبلاگت رو دیدم با اینکه موقع امتحانا بود ولی با ولع کل آرشیوت رو یه جا خوندم.
ولی هیچ وقت نظر ندادم. چراش رو نمیدونم، ولی به حساب تنبلی نزار.
الانم دیدم که باید بدونی که خواننده هایی مثل من کم نداری، که با شوق همه ی داستانای قشنگت رو میخونن ولی به هر دلیلی نظر نمیدن.
نمیخوام به کسی توهین کرده باشم ولی همه میدونیم بیشتر کسایی که که میان کامنت میزارن ( نه همشون) به خاطر اینه که کامنت دونی خودشون خالی نمونه و خوب بهترین راهش هم همینه!
این قضیه داره یه اپیدمی خیلی وحشتناکی هم میشه.
به هر حال خواستم بگم که خواننده هات لزوما کسایی نیستن که میان کامنت میزارن، چه بسا خواننده های اصلیت اونایی باشن که اصلا کامنت نمیزارن!
من خودم از این به بعد سعی میکنم نظرم رو بگم.
پس به خاطر خاننده های واقعیت هم که شده بازم داستانای قشنگت رو اینجا بزار.
----------------------------------------------------------------------
عادل عزيزم دقيقن حق مطلب رو ادا كردي. ببين قضيه همينه و بودن من به خاطر همين مثالي هم بود كه زدم. مثل همين دستي كه اسم بردم ازش و بهش لينك دادم. خب اونم برام كامنت نميذاره يا به ندرت رد پايي به جا ميذاره و بيشتر در ميل و با حوصله و خيلي پر و پيمون و با اطلاعات نقدم ميكنه و من ميدونم كه مخاطباي ناديده و ناشناخته زيادي دارم كها ونها دلگرم كننده ي من هستند. و حتي چند نفري كه هميشه برام كامنت ميذارن و چقدر دوستانه و دلسوزانه و با محبت نقدم ميكنند و بام وقت ميگذارند. و من واقعن نميتونستم دل بكنم از اينجا خوشحالم كه رد پايي از خودت به جا گذاشتي با ايميلت و من حالا دلگرمتر شدم.
che ahamiyati dare ke digaran chi minevisan o che nazari daran? to minevisi chon neveshtam erzat mikoneh, ounaei ham ke doostet daran o az neveshtahat lezat mibaran miyan, mikhounan o nazareshoono minevisan. age kasi bedouneh o befahmeh ke chi mikhad o vaseye chi miyad va hadafesh az khoundan chiye matn ro har jouri ke bashe be enteha miresouneh. hatman ke nabayad hame chiz holou boro tou galou bashe! to kare khodeto bokon vaseye ounaei ke neveshtehato doust daran o vaseye nazarat o eteghadatet ehteram ghaelan. pas to ham beheshoun ehteram bezar o bedoun har ki gheir az in amal mikoneh faghat vaseye vaght talaf kardano khodnamei injast. hossein jan, neveshtehat che vaghei bashan che gheire vaghei arzeshmandand. kasi ke befahmeh tou zehnet chi migzare o betouneh bahash ertebat bargharar koneh ta akharesh hast
---------------------------------------------------------------------
بركه پايه ي تمام حرفاتم. ببخشيد ميدونم عرف نيست ولي اگر پسر بودي يه ماچت ميكردم. مثل هميشه حرف دلم رو زدي. با بودن تو دل كندن از اينجا سخت تر ميشه.
میدونی حسین من یه شوهر عمه دارم که ازش بدم میاد. بدم میاد البته کمه برای احساس من . تقریبا ازش متنفرم. یعنی یه زمانی بودم. الان دیگه برام با پشه فرقی نداره. یعنی تقریبا هیچ حسی نسبت بهش ندارم . این شوهر عمه یه پسر داره که میشه پسر عمه من و یک سالی از من کوچیکتره. تو دوران مدرسه همیشه پدرش وضعیت درسی ما رو با هم مقایسه می کرد و همیشه دنبال این بود که پسرش یه نمره بالاتر از من آورده باشه. کاری که در تمام سال های دوران راهنمایی و دبیرستان وقتی که سالی سه چهار بار خونه ما با بقیه عمه ها و عمو ها دعوت بودن می کرد این بود که دو سه تا مساله ریاضی و فیزیک سخت که مربوط به یکی دو سال بالاتر از سال تحصیلی من بود می آورد و جلو جمع می خواست که حلشون کنم. باورت میشه من همیشه کابوس این جریانو داشتم و همه راه حل های ریاضی از ذهنم در آن واحد می پرید. فقط نیشخند این شوهر عمه هه پیش چشمم بود وقیافه بقیه و قضاوتشون و گاهی هم نیشخنداشون.
پسر عمه با رتبه 400 دانشگاه پلی تکنیک برق قبول شد. باباش تو ..نش عروسی بود. من دانشگاه آزاد کامیپوتر قبول شدم. بعد رفتم سر کار. پسر عمه ام 12 ترم تو دانشگاه پلی تکنیک درس خوند و 90 واحد پاس کرد و آخرش اخراج شد. ( نمی دونم منظورمو تونستم بگم یا نه)
تو حرفهایی که میزنی تاثیر گذاره و شاید هیچ کس رو تا به حال در عمرا ندیدم که به اندازه تو موشکاف و دقیق باشه و با ذره بین تمام روابط انسانی و اجتماعی و اینها را بکاوه و در راس همه اینها اول شخصیت خودشو مثل گوشت قورمه ریش ریش کنه و کند و کاو کنه.
تو داستان های خوبی می نویسی. اینو همه کسایی که نوشته هاتو خوندن می دونن و میگن. همه هم وقتی نوشته هاتو می خونن یک چیزهایی به ذهنشون میاد که بگن. ولی شاید مثل من موقع حل اون مساله ریاضی میشن و همه فرمولها یادشون میره. یا شاید اصلا نمی دونن چه طور باید بیانش کنن. همه آدم ها که مثل هم نیستن. اگر همه قرار بود مثل تو برای کامنت ها وقت بزارن و جواب نظرها رو بدن که همه می شدن حسین شب نویس. خیلی ها کتاب می خونن ولی تعداد انگشت شماریشون می تونن بگن تو فلان پاراگراف داستان چی نوشته بود. و یا داستان چی می خواست بگه. بلاگ هم یه محیطیه که همه جور آدمی میاد و داستان های تو رو می خونه.
بعد هم اینکه ناز نکن ناز تو دیگه خریدار نداره ، این همه اطوار و ادا .... دیریم دیریم دست دست حالا برعکس آقایون رقص خانم ها دست!!
---------------------------------------------------------------------
ناشناس جان شوهر عمت رو ايول! ببين عزيزم قضيه اين نيست كه من اينجا مسئله رياضي بدم دست لت و بگم حتمن بايد حل بشه. بابا نميدونم با چه زبوني بايد بگم اگر حوصله داشتيد بخونيد و هيچي نگيد و پاشيد بريد سر كار و زندگيتون و اگر حوصله داشتيد و خونديد و مجبور نبوديد بخونيد و حال كرديد خونديد بازم پاپيدب ريم سر كار و زندگيتون. ولي اگر خونديد و حال و كرديد و حرف براي فتن داشتيد ما رو هم بي نصيب نذاريد. كي گفتم نقد كنيد حتمن كامنت بذاريد. فلان كنيد و بيسار كنيد آخه؟!
شب نویس می خواستم بنویسم خیلی لوسی دیدم بیشتر از این حرفاست و نمی شه تو كلمه لوس خلاصه اش كرد! اولا من یكی بلد نیستم از دیدگاه تخصصی داستانا رو نقد كنم و درباره شون نظر بدم. وقتی كتاب هم می خونم دنبال كتابی نمی گردم كه به لحاظ تكنیكی قبولش داشته باشم كتابی رو می خونم كه به موضوعش علاقه داشته باشم. مطمئنم خیلی ها هم مثل منن، اخه آقاجان تو انتظار داری همه تكنیك های پیچیده داستان نویسی بلد باشن و از اون دیدگاه ها بیان نوشته تو نقد كنن؟ ثانیا خیلی وقته همه داستاناتو می خونم برای نود درصدشون هم كامنت می ذارم كه هیچ كدوم شون هم به مدل "وبلاگ زیبایی دارید به من هم سر بزنید" نیست! در بدترین شرایط روحی و درسی و كاری این پست اخرتو خوندم و متاسفانه باهاش اصلا احساس نزدیكی نكردم پس نظری هم ندادم، مگه قراره حال همه مخاطبای تو خوب باشه همیشه؟ ولی در همون حال مطلبتو درباره میرا كامل خوندم در حالی كه فكر نمی كنم جز یكی، دو تا، مطلبی رو تو وبلاگ من كامل خونده باشی. ببین من اصلا انتظار ندارم وقتی یه وبلاگی میرم مطالبشو می خونم و احیانا خوشم میاد و نظر می دم حتما اونم همین كارو بكنه، از تو هم كه همیشه می گی سرم خیلی شلوغه و كارم زیاده اصلا انتظار ندارم. ولی دیگه انتظار هم ندارم صاحب این وبلاگ به خاطر یه بار نظر ندادن قهر بكنه! اصلا نباید براش مهم باشه. نظر مخاطب مهمه ولی نه هر مخاطبی. اصلا هیچ كتابی و نوشته ای تو دنیا نداریم كه همه دوستش داشته باشن و بفهمنش. هر نوشته ای مخاطب خودشو داره و مطمئنا اون مخاطب نظرشو میذاره برات حالا ده تا هم نظر بیمزه داشته باشی مهم نیست كه، نظر اصلی رو گرفتی. خلاصه اش هنرمند جماعت قدیما با فحش خوردن شروع می كردن و خیلی هاشون تو طول زندگی شون افتخار و شهرت نمی دیدن(امروزم چندان فرقی نكرده فكر كنم)، و فكر نمی كنم جالب باشه كه شمایی كه با این پشتكار دنبال هدفت هستی سر این جور چیزا جا خالی كنی... به هر حال منتظرم دوباره بنویسی و می دونم اون قدر برای هدفت ارزش قائل هستی كه بعضی چیزای این دنیای مجازی رو جدی نگیری. شاید بهتر باشه یه چند وقت هم به كامنتا جواب ندی كه این همه حرص نخوری!
می دونم تند رفتم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم. مختاری دو برابر این بد و بیراه بار من كنی!!!
-----------------------------------------------------------------------
فائزه ي عزيز وايسا وايسا تند نرو خانوم!!! اولا كجا كدوم متن و يا ادداشتم نوشته من گفتم نقدم كيند و حرفهاي گنده بزنيد و حتمن نظر بديد؟! كجا نوشته. از چند روز پيش تا حالا كه اين كامنتا رو خوندم ده بار متنم رو خوندم ببينم كجاش من چنين چيزي گفتم كه اينقدر متفق القول هم ميگن ما نقد نمي كنيم و بلد نيستيم . همه كه نبايد نقد كنن!!! انگار از رو دست هم كامنت كپي ميكنن! يكي اومده در مورد داستان يك مرد بد گفته حس فضوليه منو تحريك كردي و رفته كه بقيه ش رو بخونه. اين بهتين نقد تاريخ بشريت در مورد داستانه منه! همينو ميخوام. همين يه نظر فسقلي ته و توي تمام تكنيكاي به كار برده ي منو در آورده. حالا طرف چي گفته؟: فقط حس و حالش رو. اونم در يك جمله. موندم مستاصل كه من كي چيزي رو زوركي خواستم. فقط خواستم اگر حوصله نداريد بريد دنبال يه چيزي كه حوصله داريد و با بي حوصلگي منو و داستانم رو خراب نكنيد. همين.
اما نمرديم و من و تو در مورد يه چيزي به اتفاق نظر رسيديم. من اگر ده صفحه از يه كتاب رو بخونم و حال نكنم باهاش ادامه ش نميدم. فيلم هم همينطور و همه چيز. خوشم نياد ادامه نميدم و مجبور نيستم كه بخونم.
بعدشم همه پستهاي وبلاگت رو ميخونم. و خيلي از بچه هاي ديگه رو. ولي همونطور كه قبلن در يك جواب كامنتي گفتم بيشتر براي دوستان دنياي واقعيم كامنت ميذارم چون چهره شون و بحثهامون و زندگيه مشتركمون جلوي چشممه و حرف براي گفتن زياد دارم. بعد براي دوستان مجازي چند ساله كه گاهي ميبينمشون و همينطور ترتيب ميره پايين و درصدش كم ميشه. وقتي روي فاز كامنت نباشم از درصد همه اينا پايين مياد . مگر اينكه متن چيزي باشه كه دهن آدمو به قول معروف باز كنه. يا صاحب اون وبلاگ براي كامنتهاش بيشتر از كانترش ارزش قائل باشه و جوابمو بده. كه براي بيشتر اين وبلاگايي كه جواب ميدن چه در همون وبلاگ و چه تلفني و حضوري كامنت ميذارم.
اينقدر متلك بارم كردي كه اگر پسر بودي چند سه نقطه دار مي گفتم بت و خلاص... چي چي رو نظر بي مزه داشتم و قهر كردم و اين حرفا؟! واقعن كه اين حرف خيلي افتضاحه. اميدوارم از سر هيجان زدگي و بي فكري نوشته باشي. اولا: هيچ نظري براي من بي ارزش نيست و اين نه به خاطر روحيه ورزشكاري و فرهنگي و اين دري وريا كه بلكه بهم ثابت شده حرفهاي عامي خيلي به درد بخورتر از حرفهاي منتقدانه ي پر از حسادت و كينه و دوستي هاي خاله خرسي و اين چيزاست. دوما: چرا توجه نكردي به اون قسمتي كه دوبار موكد گفتم انگيزه هاي من انسانيه!؟ الان واقعن عصبانيم. اينهمه تاكيد براي انساني نوشتن بدون افه آرت براي همينه كه بدوني و بدونن و بدونين من حاضر نيستم دروغ بگم كه با گوشت و پوست و استخونم درك ركدم دروغ گفتن ناخودآگاه هم آدم رو از رشد ميندازه. وقتي مينويسم براي يك نفر مينويسم و وقتي اجازه ميدم خونده ميشه براي 8 ميليارد جمعيت دنيا. اگر داستني قابليت خونده شدن توسط اين 8 ميليارد رو نداشته باشه مفت نميارزه. اگر الان دوستي از دوستانم اينجا بود ميگفت يعني فهميه رحيمي بنويسيم! كه يادش رفته نه من و نه اون و تو فائزه هيچكدوم فهيمه رحيمي رو نميخونيم. ولي من با دو تا چشمام بارها در گالري ها و اماكن و موقعيتهاي عمومي ديدم كه وقتي يه اثر خوبه از كبير و صغير و پر مدعا و بي ادعا و كوچيك و بزرگ و مرد و زن خوششون مياد و بحثي توش نيست و هيچ احتياجي به منتقد نيست كه بخواد با حرفهاي يا مفت اون اثر رو تبيين يا عرضه كنه!
سوما: موضوع قهر نبود! موضوع دل و دماغ و حس و حال بود. نه من مجبورم اينجا مطالبم رو بگذارم و ن شماها مجبوريد كه اين چرنديات من رو بخونيد. پس چه اصراريه كه بدون هيچ تلاشي هي بگيم فونتش ريزه. به جهنم كه ريزه هزار تا كار ميشه انجام داد تا فونتش درشت بشه. به قول دوستي چرا هيشكي نيومد بهت بگه بياد سايتت رو درست كنم برات. هزار تومنم ميگيرم!!!! چقدر تقلا كردم اون اويال راه اندازيش كه درستش كنم و اين شكل و شمايل رو با ضرب و زور بسازم. حالا هي از سر بي حوصلگي يا اينكه بخوايم چهار تا وبلاگ بيشتر بخونيم ( كانتر روزانه وبلاگ خونيمون بالا بره يا چهار تا نظر بيشتر بذاريم كه باديد كننده ي وبالگ خودمون بالا بره. ) به هر چيزي گير بديم الا داستان و خوندنش و اينكه يه جمله ي كوتاه بنويسيم: هي حسين من حال نميكنم با داستان كوتاه هفت صفحه اي . ميخواد جذاب باشه ميخواد نباشه. من حال نميكنم با خودت. حال نميكنم فكر كنم داستانهاي تو ارزش خوندن دارند. حتي اگر روي كاغذ آ5 صفحه بندي نشده بانشد. همين.
اما يادم نيست چندما: كار رو به هنرمند كشوندي؟! خب من گفتم حوصله ندارم اينجا داتسنهام رو بگذارم. والا داستان نوشتم چيزي نبوده با كسي غير از خودم شروع بشه وب ا كسي غير از خودم هم تموم بشه. براي همينه كه با تمام مشكلاتي كه دارم نوشتنم ترك نميشه چون تكليف شبنه زروكي نمينويسم. ذاتا هر چيزي رو قصه گونه روايت ميكنم و براي من نوشتن خيلي كار راحتيه. و از دستم بر مياد. و اگر ننويسم نيستم. پس من مي نويسم ولي مجبور نيستم اون رو هر جايي عرضه كنم. متاسفانه يا خوشبختانه به قول كامنت دوست ناديده اي كه حالا اومده و صداش در اومده نم اينجا خواننده هاي فوق حرفه اي دارم. مثل همين ليليان كه سطح معلوماتش فق العاده ست. با شناختي كه تازه گيا ازش پيدا كردم. خب اينها اصلا مجبور نيستند كه بخونند و وقتي ميخونند من بايد بگيرم وول نكنم. چون واقعن ميتونم چيز ياد بگيرم ازشون. و اخرش هم اينكه: از دنياي مجازي به اينجاي فعليم رسيدم و ترسي ندارم از اينكه اين موضوع رو عنوان كنم. نمي ترسم بگم من وبلاگ دارم پس ادبياتم تعطيله!! يكي از طرحهاي رمانهام كه دوبار شكست خورده در مورد همين دنياي مجازيه. اميدوارم روزي پا بگيره تا ثابت كنم اينجا چه خبره و من چه كساني رو اينجا پيدا كردم كه حالا هم هستند.
ميرم جواب چند تا كامنت رو ميدم و برگشتم آرومتر تموم ميكنم جوابت رو فائزه ي عزيز.
برگشتم: اصلا ناراحت نيستم و هيچي ته دلم هم نمونده. خيالت راحت.
دوستم؟؟ چقد غمالو نوشتي؟ ...نمي دونم ولي شايد اگه اهل تيريپاي زندگي به فلانجات و دنيا به بهمان جات بودي... الان انقد برات حرف و رفتار اينو اون سنگين تموم نمي شد. اون موقه مي نوشتي فقط واسه دل خودت بدون اينكه قرار باشه عكس العملا روي فكرهاي بكر و انگيزه هات تاثير منفي بذارن...
شايد اگه عاشق نشي واسه اينكه ثبات داشته باشي. عاشق نشي واسه حفظ موقعيت. عاشق نشي براي اينكه هميشه دوستت داشته باشن و انگيزت از عاشقي به دست آوردن و براي هميشه داشتن آدما نباشه خودت راحت تر ادامه بدي.. راهيه كه همه بايد برن. تا ته. پس سعي كن فقط واسه خودت بري فقط واسه دل خودت بري.عاشق شي.بنويسي... دست آخر فقط همون دلته كه برات ميمونه پس سعي كن از هر حرف و رفتار و چيزي كه بهش آسيب مي رسونه دوري كني. اون موقه ميفهمي فقط خودتي كه مهمي پس ديگه مجبور نيستي كاري كني كه ديگران عاشقت بشن و تغييرت بدن و نگهت دارند پس مينويسي فقط واسه خودت. وقتي ميگي اگر ميموند هم موندگار نبود كه بخواد براي هميشه تحمل كنه پس جبر بر عاشق كردن آدما هم بي معني ميشه! عاشق شو. فقط واسه دل خودت. بنويس فقط واسه دل خودت. شايد اونجوري بشه هموني كه ميگن سخني كه ماله دله به دل ميشينه! آدرسي هم از خودم نمي ذارم چون دلم نميخواد يه جمع بيانو الكي مهمم كنن صرفا واسه اهداف شخصيشون. من نويسنده نيستم اما خواننده ي خودمو پيدا كردم. پس دليل نداره باز بخوام بگردم!!
-----------------------------------------------------------------------
كيوپيدوي جان. متاسافنه ارتباط با آدمها برام خيلي جذابه و از دلش اين داستانها بيرون مياد. خلاصه مخزن تيريپ رفتن ما ته كشيده يا از اين مخزنها نداريم. عوضش زندگي شيرين تر ميگذره چون با هر كي هر جور راحتم هستم و از هيچ كسم ضربه نميخورم. و سر و ته جنسيتهاي مختلف رو يكي نميكنم ودنيا رو بيريخت جلوه نميدم.
كيوپيدو عزيز ميدوني يه نكته ي كوچولو هست. دوري كنم و يا نزديك بشم هر دوش مشكل زاست. من خدا رو شكر نه چيزي دارم كه بدم و نه آدمي هستم كه بگيرم براي همين روابطم يه جورايي زيادي سالمه. و خب به تبعش ثباتش خودش رو حفظ ميكنه. از دل اينهمه دوست مجازي دوستاني در اومدند كه نميتونم بگم كم هستند. نمي تونم انكارشون كنم و يا بگم فقط دوست هستند و بدي هم از كسي به اون شدت نفرت انگيزش نيددم. انگيزه انساني براي نوشتن هم چيزي نبوده كه من انتخابش كنم. من اينو در خودم كشف كردم.پس نميتونم جدا بشم. ميدونم منظورت دوري از منفيهاشه ولي يك رگه ي طلا هميشه در دل يك كوه سنگه!!! ولي اين سنگها هم بد نيستند. بلكه فقط طلا نيستند و اگر عرفانيش نكنم اين سنگها هم قابليت طلا شدن دارند و شايد براي معدنچي هايي كه دنيال سنگ هستند حكم طلا رو داشته باشند. در مورد عشق هم نتايج آگاهانه م رو گفتم و الا عشق وقتي به سراغت بياد انگار سرما خوردي اولش فكر ميكني آلرژي داري و بعد فقط آبريزش بينيه كه ربطي به سرماخوردگي نداره و تي انداختت تو رخت خواب باور ميكني سرما خوردي.... در مورد پيدا كردن خواننده خود هم يه نكته ديگه هست: من فكر ميكنم فرق هنرمندا و نوينسده ها از اين دست با ديگران اينه كه اين جماعت جاه طلبه و قدرت طلب . دلش ميخوا هميشه بهترين باشه و بهترين رو بنويسه و تا بهترين ها و بيشترين ها رو داشته باشه. براي همينه كه با يكي دو تا صد تا و ميليون خواننده راضي نميشه. مگر اينكه مثل نويسنده هاي وطني كارش گير كنه و كار رو به مخاطب خاص بكشونه.
سلام....شب ایرانی باز هم به روز شد خوشحال میشم اگه بهم سر بزنی و اسمونم رو با نظر زیبات ستاره بارون کنی..امیدوارم همیشه مثل گل باشی اما عمرت به اندازه گل نباشه..(به امید دیدار)
-----------------------------------------------------------------------
چطوري عرشيا؟ بابا و مامان حالشون خوبه؟
vaghT migam comment nemizaaram chon nemidoonam baazkhordesh chie maale en vaght haast . haalaa harchiam to begi ghesseye khodeto begoo . man nemidoonam cheraa enghadr delkhor shodi makhsoosan to ke aadamaayi ro daari ke daastaanhaato baraashoon email koni taa bekhoonan o nazareshoonoo began ( age ene ke kheili moheme ) bebin be nazare man tavghoe ziaadie ke bekhaai khaanadehaat hatta jedit begiran baavar kon . mage maahaa ke weblogo site o enaa daarim vaase mokhaatab neminevisim ? amma chantaamoon commentaaye khoob daryaaft mikonim ? aslan chand nafaro mishnaasi ke mese khodet doone be doone vaase commentaayi ke daaran vaght bezaaran o beheshoon javaab bedan ? kaman na ? vali en chizio avaz nakarde daari mibini . tavaghoet ziaade be khiaalam . age ye kam entezaaraat o khaastehaato kam koni kheili raahat tar mitooni baahaash kenaar biaai . to mokhaatab mikhaai ke daari amma nemishe az hamashoon tavagho daashte baashi ke biaan o moo be moo joziaatioo ke minevisi barresi konan o nazareshoonoo bedan . har ki az khoonadan har chizi ye hadafi daare . felan ...
----------------------------------------------------------------------
ارنواز ما رو باش: هي هي . توقع؟ من كي توقع داشتم. اصلن من چي گفتم كه توقع از توش در وامده. پوفففف. در مورد جدي گرفتنم: اتفاقن بايد جدي بگيرند. وقتي اينجا هستند و تفاوتها رو ميبينند بايد جدي بگيرند ولي اگر دوست نداتند جدي بگيرند نيان. كسي مجبور نيست براي اينجا اومدن. دوست دشات بياد. همونطور كه من جاهايي رو ميرم كه دوست دارم و نظر ميدم براي كساني كه دوست دارم و مجبور به هيچ كاري نيستم. چرا افتاقا خيلي چيزا عوض شده. من ادعام اينه كه خواننده هايي دارم كه اينجا نگهم ميدارند. خواننده هايي دارم كه زا اون سر دنيا بدون هيچ پايبندي دارند داستانها م رو علاقه ي فراوان ميخونند. من براشون ايميل نميكنم داتسانهام رو. اونها پي گير كارهام هستند و سي روز ماه رو سي تا ايميل ميزنند كه داستان چي داري و من يك روزي رو جواب ميدم اينهاش اين آخرين كارمه. من اينطوري زياد دارم و اين دست آورد ارزگذاري به ديگرانه. دست اورد دوست داشتن و ارتباط با ديگران. كامنتاي خوبي دارم ولي حساسيتم براي داستانهاي كوتاهم خيلي بيشتر از از اين حرفاست. كه اگر نبود يا نباشه هرگز پيشرفتي نخواهم كرد. و يه چيزي چرا بايد كنار اومد؟ هميشه بهترين رو بخواه و بخواه كه داشته باش يو برسي. اونوقته كه ميبيني بايد خيلي دستات رو از هم باز كني تا همشون رو يكجا به آغوش بكشي.
و هركسي با اهدافش در مورد خوندن باشه براي خودش و باز خوردش هر چي بود همون باشه و به ديده ي منت. ولي بي حوصلگي بي منطق ترين كاريه كه ميشه اينجا كرد.
سلام شبنويس. خوبي؟! خيلي بيشعورم نه؟!
---------------------------------------------------------------------
چطوري زيبا؟ اي كم نه! ولي چطور مگه؟ خوابي چيزي ديدي تازه گيا؟
salam shazdeh. rastesh koli tajob kardam az in pste akharet. dorost be chi gir dade bodi? be inke chera be neveshtehat bi tavajohi mishe? v chera hame migan zaminesh kaje? khob labod kaje dige!!! ya chera nemiaym nazar bedim? rastesh mani ke ye mokhatabe ammam va ziad az naghdo baresi sar dar nemiaram bayad ye chizi to dastanet bashe ke bekhonam ta akharesh dige. harchand ke in akhari ro ham khondam ta akhar. vali ba mokafat na . chon ham zaminesh kaj bod ham ye chize dige. ye chizi ke ghablan to dastanat bod o maghze mano koli mipichondo ba eshtiagh mibord be ekhare dastan. gahi majbor mishodam chand bar bekhonam v har dafe bishtar lezat bebaram.ama in avakher az har 2 ta dastan yekish ro nemitonam ba eshtiagh bekhonam. mesle hamin akhari ke gahi az daste ravi kofram dar miomad ke chera enghadr harf mizane. ahle naghdo baresi o harfaye gholombe ham ke nistam betonam begam kojash irad dare dar natije nazaram nemidam.delam nemikhad barat cherto pert benevisamo to ham biay cherto pert tar javabamo bedi. saket mimonamo montazer misham ke ye kare behtar makhsosan az noe bolandesh azat bekhonam v biam begam hey hossein man az khosham omad.in pingilish neveshtanam ham be on zamine kaj dar:)))) dar zemn khoshhalam ke ye nafar peyda shod ke halet ro khob kone o az in fekr ke nazo ada dar biario khodet ro los koni andakhtet.
----------------------------------------------------------------------
مرضيه جان اين داتسن كه با اشتياق نخوندي براي همون دوران با اشتياقيه. به تاريخ نوتنش نگاه كن. وقتي راوي بچه پررو باشه و قرار باشه زندگيه يكي رو خراب كنه اينقدر حرف ميزنه. كافيه با اين راوي همراهي كني نه تخيلات خودتت. ولي خب نظرت محترم و اين داستن و يكي دو تا داستن اخيرم رو قبول دارم كه تازه گيا بدجوري دارم پسرونه مينويسم و اين نكته ايه كه باعث ميشه زياد جالب نباشه براي همه. وقتي ذهنيات پسرونه رو رو كنم متوجه ميشم كه چقدر سخته در مقابلش ايستادند و فكر كردن و لذت بزدن! ( ميدوني ياد يه تكه كلام پسرون در دوران سربازي كهب يشتر تركرا ميشد افتادم: اونجا به دختر و زن و مونث جماعت ميگفتند: گوشت! چقدر حيواني و چقدر ديدگاه غير انساني به زن داشتند. حالا اين كه دقيقن زبان امروزي و رايجه رو چطور ميشه استفاده كرد و تو گوشت نزنند يا اگر زدند زياد درد نگيره چيزيه كه فقط از يه نويسنده بر مياد.
راستي ميدوني به چيز گير دادم در متنم؟: به منطقي مخابام يا كسانيكه اينجا ميان. وقتي زمين كجه يا داستان بده چرا وقتشون رو تلف ميكنند؟؟؟؟!!! واقعن عقلشون پاره سنگ بر ميداره. حيفه وقت و انرژي و هزينه. خب اگر كجه يا فونتش ريزه يا قبال خونده يا نيست. اگر نيست مگر ديوانه اند كه زور الكي ميزنند يا هي گير ميدن. بابا كجه ديگه. ول كن برو. ميبيني مشكل از من نيست. من دارم از خونم دفاع ميكنم. ولي ملت كه هيچ احتياجي به حمله ندارند هي حمله ميكنند. براي چي نميدونم!!!!
جودی: آقا اجازه ببخشید که چند روز نبودم
آقا ( شب نویس) : باز غیبت داشتی
این جوری پیش بری اخراجی
جودی: آقا اجازه . ببخشید اخه تولدبرادر زاده آقای مهندس نیازی همسایمون بود آقا اجازه من نتونستم بیام.
آقا ( شب نویس) : تولد اون چه ربطی به تو داشت
جودی: آقا اجازه اخه دعوت کردن بودن خونه مادربرزگشون ما هم رفتیم خونشون خیلی بزرگ بود و قدیمی مثل خونه مادربزرگ دوست شما که پر از عتیقه بود بخصوص زیر زمینش ...
آقا ( شب نویس) : چقدر حرف میزنی جودی برو سر اصل مطلب
جودی: ببخشید. خوب من رفتم تو زیر زمین همینطور که داشتم می گشتم یه کتاب دیدم که یه عالمه داستان داشت نشستم اونجا اون داستان رو بخونم نشستن همونه مامانم اینا یادشون رفت منو با خودشو ببرن من هم که محو داستانها شده بودم یادم رفت خلاصه چند روز بود که مونده بودم اونجا
آقا (شب نویس): مگه این کتاب چی بوده که تو اینجوری محو شدی یادت رفته بری خونه و ...
جودی: آقا اجازه اسم کتاب بود
( داستانهای کوتاه و مینیمالهای یک شب نویس )
پ.ن
لحن کودکانه این داستان نشان از صداقت دارد. نویسنده این کتاب حرفهای بزرگ در قالبی صادقانه دارد . و اینجانب را واداشت که داستان را به لحن کودکانه بنویسم.
---------------------------------------------------------------------
سلام جودي عزيز: تا تلد برادرزاده م خيلي مونده! از بچه گيت خالي بند بودي. ممنون كه هستي و مياي. صداقت رو از امثال تو ياد گرفتم. خدا كنه روزي داستانهام چاپ بشه.
سلام. من يه عالمه نوشته بودم ولي پريد.. تقصير خودمه الاغ بازي در اوردم! / نوشته بودم كه خوشم مياد رك و راحت حرفتو ميزني.. با كسي تعارف بيخودي نداري.. و حرفتو الكي بسته بندي نميكني كه اخرشم كسي نفهمه چي گفتي.../ تكليف ادم باهات روشنه. / و در مورد چيزي كه درباره ليليان نوشتي.. منم هميشه شجاعت و صراحتشو تحسين ميكنم.. و فكر ميكنم ادم ميتونه ازش خيلي چيزا ياد بگيره! حرفاشم كه در مورد تو ميخوندم كلي كيف كردم و خوشم اومد.../بعدشم... فكر ميكنم سرعت عشقه اينقدر بالا نبوده.. سرعت تو خيلي پايين بوده!
----------------------------------------------------------------------
مخلص سميرا بعنوان تنها كسي كه ر مورد مينيمال ته اين متن نظر داده. درود. الاغ بازي؟ همين ديگه وقتي تكليف آدما باهام روشن باشه هيشكي به هيشكي ضربه نميزنه و مشكل براي هم درست نميكنن. تازه از دوستي با هم لذت هم ميبرند. آره ليليان در گرانيست كه بايد نگهش داشت. چطوريش رو الله و اعلم. حرفاشم در مورد من خب يه كميش شايد هيجان زده گي باشه . چون آخرين داستاني كهب راش فرستادم و هنوز تو اين وبلاگ نذاشتمش خيلي هيجان زده ش كرده فكر كنم. و گرنه من همون حسيني هستم كه تو ديديش و نه بيشتر(( لوده و پر حرف با دلكولته ي با گلاي ريز دور يقه و كمي تا قسمتي زيادي اهل بگو بخند و شوخي. )) آره فكر كنم سرعت من پايين بوده ولي نكته اينجاست كه من نميتوستم دنبالش برم. پس بايد مي جنبيدم كه چه كار كنم رو نميدونم.
جناب آقای نویسنده : از تو با این همه ادعا بعید بود به خاطر یک جنده خیابانی متحول بشوی و دوباره بنویسی یا ننویسی ! سایت این خانم رو هم دیدم بیشتر دنبال مشتری برای خودش بود تا نوشته های تو !
----------------------------------------------------------------------
خب چند حكمت براي تو بشر بي ادعا: يك) نويسنده ها به خاطر تو و پشه هاي ازار دهنده ي غير خياباني متحول نمي شوند! دو) اين خانم كه خانمي برازنده ش هست داراي عقايد و جايي براي ابراز اونها و نقد عقايدش بر جا گذاشته. تو چي داري؟ شايد صداي وزوزي گذرا يا شايد دائمي! سه) مشتري اون خانم من هستم. شوكه نشو اين براي من افتخاره كه مشتري تفكرات و نوشته هاي اون خانم باشم. تو ديدگاهت مسمومه بشر ناچيز. چهار) نتيجه ي اخلاقي كه تو ميتوني از اين جريان بگيري اينه كه نه اينجا رو ديگه بخوني و نه اونجا رو. چون در شان تو نيست اينچنين سرگردان انديشه بودن. آنهم از نوع خياباني. پنج) تو فقط دو خط كلمه اي! و اين موضوع بسيار مهميه
این داستان رو دوست دارم
ذهن آدم رو مشغول میکنه
دوباره خوندمش
خوب حالا رضا همون دختره سرگرمه یا ولش کرده با یکی دیگس؟!!!
-----------------------------------------------------------------------
رضا با یکی دیگه س.
montazere ghesehat hastim
bebinim chi sare ham mikoni
----------------------------------------------------------------------
سان عزيزتو آرشيومم پر از قصه هاي سر هم بندي شده ست.
توسط: sun | July 11, 2006 10:56 AM