چشمانم را بستم و خيال كردم تو به طرفم مي آيي و بعد منتظر شدم. خواباندي زير گوشم و رفتي عقب تر ايستادي. چشمانم را باز كردم. تو داشتي به ويترين مغازه روسري فروشي با ولع نگاه ميكردي. دستم را در جيبم فرو كردم و گفتم: آنجلينا.
تو انگشتت را گرفتي طرف همان شالي كه گفته بودم شبيه زير سفره ايست كه فقط يك مترش را بريده اند و لبه دوزي كرده اند. گفتم: آنجلينا.
تو رويت را برگردانيدي و گفتي: قشنگه.
گفتم: ديگه نميخوام ببينمت.
گفتي: اينو بخر برام. بعد در موردش صحبت ميكنيم.
گفتم: الان جاش ميسوزه و درد ميكنه و برق از چشمام پريده؟!
گفتي: خب تا اونموقع دردش ساكت ميشه.
لبخندي زدي و صداي جيرينگ در مغازه رو شنيدم. چند لحظه تصوير خودم را در شيشه ويترين ديدم و بعد راهم را كشيدم و رفتم. ولي برگشتم و ديدم ديگر نيستي. چند روز بعد هم گفتي: خيلي وقت بود دنبال بهانه ميگشتي.
_ كه خودم دستت دادم. حالا ديگر جاي سيلي كه زدي نمي سوزد.
پ.ن: اين داستان رو بخونيد.
پ.ن: لطفن از خود يك ايميل برجابگذاريد.
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.shabnevis.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/200
شب نويس جون تو وبلاگ نرگس پشت سرت غيبت عظمی کردم ها:)) حلال کن:)
----------------------------------------------------------------------
نازخاتون عزيز حلال است.
يادم رفت بهت بگم که قدرت تخيل قوی و جالبی داری. تکه های جالبی می نويسی:)
-----------------------------------------------------------------------
نازخاتون اينا داستان هستند و خب داستن نويس بايد تخيل داشته باشه و داستان بدون تخيل يا فانتزي داستان نيست خاطره ست.
زندگي پر است از اين بهانه ها! نمي بينيم و مي مانيم. بعد يك روز كه ديگر هيچ چيز وجود ندارد بينمان مي شكنيم.
----------------------------------------------------------------------
اين نميبينيمش خيلي حرف داره. من فكر ميكنم گاهي مثل كبك نمي خوايم ببينيم و گاهي ميبينيم و بهش فكر نميكيم و خودمون رو ميزنيم به اون راه و گاهي برامون مهم نيشت كه ببينيم و خلاصه انگار همه چيز رو دارم به طرفي پيش ميبريم كه خراب كنيم. ساختن يه چيزه مغرورانه ست انگار.
چه زود دیر می شود
ای میل هم که همیشه از خود برجای می گذارم! اینبار هم چشم..
----------------------------------------------------------------------
آره جمله ي قشنگي گفتي دنيا. واقعا وقتي بهانه اي باشه يا نباشه زود دير ميشه!
چشمت بي بلا.
نميدونم، شايد آنجلينا هم که تو مغازه رفته بوده، چشماشو بسته بوده و منتظر تو بوده که بری پيشش. ولی خوب تو هم دنبال بهانه ميگشتی، مگه نه؟
شايد هم الان اون پشيمون تره از تو. اما بهش مجال بروز ندادی. اينجا فقط راويه که احساس ميکنه، فکر ميکنه و عمل ميکنه. اما من با آنجلينا هم ذات پنداری ميکنم. عشق سو تفاهمی است!؟؟
-----------------------------------------------------------------------
عجب. سر صبحي يه آينه هنجار شكن در نگاه به داستان اينجا داشته باشي ذوق مرگ ميشي. خب آره ميشه با داستان اينطوري تا كرد. آخه راوي الان مهمه و گرنه ميشه داستن رويات آنجلينا رو هم نوشت. ولي خب راست ميگي ممكنه آنجلينا هم پشيمون يا منتظر يا دنبال مجال باشه ولي اين آنجلينا كه شما ميگي خيلي مغروره و اين غرورش ميتونه هميشه زندگيش رو در معرض خطر قرار بده.
بعدشم عشق سو تفاهمي ست يعني وجود نداره و خالي بنديه يا وجود داره؟ متاسفانه تجربه ي طه طرفه ش رو كه داشتم قديما و خب تفاهمي وجود نداشت كه سوئي داشته باشه خيلي لذت بخش وبد و واقعي غير قابل انكار ولي خب بعدن به گند كشيده شد!!!!
چرا ما آدم نمیشیم که واسه هر کاری پی بهانه نگردیم.
----------------------------------------------------------------------
به خداها! ميبيني تو رو خدا. طرف رو گذاشتيم تو حنا و يه كلام بهش نميگيم برو گمشو و هي طرف رو ميبريم روسري فروشي!!!
ممنون بابت ايميل.
آنجلينا خيلی دوستت داشته كه خودش بهانه رو داده دستت!!! اون قدر زياد كه خوشبختی تو، حتی بدون حضور خودش براش مهم بوده...
-----------------------------------------------------------------------
اين از اون ديدهاي از اونوريه! اي بابا طرف گذاشت رفت چيچيرو بدون حضور خودش من خوشبخت ميشم. فكر كنم خواننده هاي اين داستن به ابرداستان ساخت خودشون بيشتر علاقمند هستند!
خوبي فائزه؟
سلام دایی حسین! ما مخلصیم. تابستون رو سیستمم. یه اماتور روی یه حرفه ای نظر نمی ده. رمادی رو خوندی؟
-----------------------------------------------------------------------
سلام سعيد. دايي باباته! من هيچوقت دايي نميشم. تعارفتم خيلي لوس بود. رمادي رو نخوندم. مال ابوتراب خسرويه ديگه. من زور زدم تا رود راويش رو خوندم. ولي فقط ميخوندم تا روي يه فنرو كم كن. و گرنه داشتم بالا يم آوردم. حالا درست گفتم ديگه ماله ابوترابه!؟
ای بابا خدا نکنه شما متکدی باشید ! شما فقط خوش اخلاق و خوش خنده ای :)
با ایمل دختر نامحرم می خوایی چیکار کنی؟ من بابام غیرتیه ها !
-----------------------------------------------------------------------
اي بابا س اون روي سگمو نديدي. هاپ هاپ ديدي؟!
با ايميلش كاري ندارم. باباها واسه ايملها غيرتي ميشن. با خودش دختر نامحرم كار دارم. باباها از خداشونم هست شوور گير دخترشون بياد! ماماناهم رزومه خواستگارا دختراشون بالا ميره!
anjelina jadide
elhai dastet beshkane
ajab zane bahali boode
linke man chera inja nist
rs_yrs@yahoo.com
man chet zadam negaran nabashid =))
-----------------------------------------------------------------------
نه شما جديدي! نه خدا نكنه. بعض شما نباشه باحال بود ولي الان چند تا باحالتر هم هستند!
بايد لينكت باشه؟
ممنون از ايميل. فهميدم مشكل داري. نگران نشدم.
حالا دیگر جای سیلی که زدی نمی سوزد؟ یا می سوزه و راوی نمیخواد به روی خودش بیاره ؟ بابت لینک خیلی ممنون . ذوق زده شدم ... فعلن ...
-----------------------------------------------------------------------
نه جون خودم ديگه نسوزه. خوب شد. خواهش ميكنم. منم وقتي داستان رو خوندم ذوق زه شدم....
شب نویس جون، چرا گذاشتی رفتی و برگشتی؟ می خواستی روسری رو براش نخری؟ خب نمی خریدی. این راهش نبود. بعدشم از دستش راحت شدی... آنجلینا به دردت نمی خورد. اصلن با هم تفاهم نداشتین. بهتر...
حسین می دونی چی می خوام بگم: بی بهونه بر جا موندن قشنگه ...
-----------------------------------------------------------------------
نبايد مي رفتم و وقتي رفتم نبايد بر ميشتم كه حسرتش باقي نمونه!
خب مسلما آنجليناهاي بودند كه باهاشون تفاهم نداشتم ولي اينكه اين اينطور بود يا نه فعلا در تب داغش مونده راوي!
آره بي بهونه موندن خيلي خوبه. ولي انگار خيلي دوره و تقريبا نيست.
اين آنجليناي شما هم روسري سرش ميكنه؟!! ...
----------------------------------------------------------------------
وقتي از خونه در مياد منقيش اينه كه سرش كنه ولي خب تو خونه نه. نه روسري و نه هيچ چيزه ديگه اي تنش نيست!
کوفته ...مردم از خنده کامنتتو خوندم با اینکه یه دور رکسی پشت گوشی خونده بود.
میبینم که خودتم بچه دار شدی !!!نمیدونستم موهاش فرفریه:))
قشنگ بود این نوشته ات حسین جان
-----------------------------------------------------------------------
زق نبود! اينقدر سرت شلوغه كه بايد كامنتها رو برات تلفني بخونن نرگس؟
بچه مثل شتريه كه در خونه ي همه ميخوابه يا به قول اراكيا ميتلنگه! خواهش ميكنم.
قشنگ نوشتی. از اون مدل هایی که آدم می خونه بعد میبینه تموم شد و دوباره برمیگرده و از اول می خونه.
بی دلیل زده توی گوش تو دیگه بهانه اش چیه؟ یعنی شاید هم دنبال بهانه نبوده و فقط می خواسته ببین تو چقدر تحمل داری و میمونی یا نه . ولی واقعا دیگه جای سیلیش نمیسوزه؟
-----------------------------------------------------------------------
جاش ميسوخت . به قول يكي هر وقت جايگزين پيدا كني جاش خوب ميشه!
bebvakhshin man taze varedam in anjelina ki bid???
-----------------------------------------------------------------------
يعني هر كي تازه وارده اولين سوالي كه ميپرسه اينه؟ هر كي بيد كه بيد؟
تغییری که توی شکلش دادی، که گفتگو رو از اون حالت دنبال هم در آوردی بیشتر می پسندم! خوندنش و فهم این که کی کدوم جمله رو گفته رو راحت می کنه. غیر از این، خط یکی مونده به آخر، بعد از گفتی، دو نقطه [:] معنی رو خراب می کنه. لااقل اون معنی رو که من فهمیدم.
ولی خودمونیم چه جمله ی شاهکاری پروندی که فکر کردی "میاد طرفت"؟ و اونم با یه سیلی اومد. هر چی بوده خوب از خجالتت در اومده! اگه شاله رو خریده بودی حتما دردش زودتر خوب می شد ولی خوب زخم "عجب آدم احمقیَم" به این زودیا خوب نمی شد.
پی نوشت: خیلی سعی کردم بدجنس نباشم. یه بیست و چار ساعتی هم کامنت نذاشتم بلکه این حس مارمولکی از بین بره. ولی نشد! >:-)
----------------------------------------------------------------------
آره ديدم اون شكلي بودنش خوانشش رو به هم زده! اون دو نقطه هم كه گفتي رو ديدم. راست ميگي بايد درستش كنم.
خب هميشه كه ماچ نميان . يه بارم كه ميخوان بپروننت با سيلي ميان!
پ.ن: خب هر چيزي ذاتيه. مطمئن باش مارمولك بازي ذاتي از تظاهر به خوب بودن قشنگ تر و مقبول تره! چه خبر از دنياي تواريخ و سير و اينا!!!
همه ی آخرا
آخر این جوری تموم میشن
----------------------------------------------------------------------
نه همه شون الزاما. گاهي روشنفكر بازي هم در ميارن و برا هم اشك ميريزن.
از اونجایی که می شه حدث زد تو با انجلینای ذهنت کاملا درگیری و بعضی نوشته هات اصلن شبیه بعضی داستانهات نیستند که فقط داستانی باشند برای خواننده و بیشتر داستانی هستند نوشته ی نویسنده باید بپرسم که آنجلیناهه واقعا زدت یا دوست داشتی سیلی رو بخوری و جدا شی ؟ باز کی رو از ذهنت انداختی بیرون ؟
-----------------------------------------------------------------------
ليلي عجب مقدمه اي رفتي تا بگي ميشه اين سوال رو ازم پرسيد يا نه؟
حق با توئه كه آنجلينا كمي واقعيتر ميزنه انگار اما ...
آنجلينا نزد منو كه اين ا ز كساني كه دور و بر من هستند به شدت بعيده. اما دوست دارم اين روزا زا آنجليناي ذهنم سيلي بخورم تا تكليفم روشن بشه. سخته آدم فكر كنه يه چيزي ميدونه ولي آنجليناش نميدونه!
هنوز كسي رو از ذهنم بيرون ننداختم خوشبختانه.
واي خاك بر سر!!! من داستانو اون وركي فهميدم. يا خوب نيستم يا آي كيوم داره در جهت منفي رشد مي كنه!!! خوب شد وقت جواب دادن سر حوصله بودي دلت نخواست كله مو بكني خدا بهم رحم كرد!!! ايشالله داستان بعد جبران مي كنم!!!
-----------------------------------------------------------------------
اي بابا خاك بر اسرائيليا! تازه فصل امتحانا بوده و آي كيوها فعاله. مشكل از جاي ديگه ست.
در هر صورت كلتو نمي كندم حتي اگر سر حال نبودم. به اميد خدا.
سلام شب نويس
چه ماچ آبداري بود :))
تو مگه به آنجلينا چي گفتي كه زدت؟ يا منتظر بودي مثل اون دفعه ببوسدت؟؟؟
خوب شخصيت آنجلينا جالبه ...چه موقعي كه مي بوسدت چه موقعي كه مي زنه تو صورتت در هر دو صورت جسورانست. اون هم در جاي عمومي (توي هواپيما و جلوي مغازه روسري فروشي)
واقعا لازم بود دستتو تو جيبت بكني و اسمشو صدا كني؟ مي تونستي يه راكشن ديگه داشته باشي؟
تو نمي توني واقعا آنجلينا از زندگيت خارج كني؟ حالا چه كسيو مي خواي جانشين اون بكني توي ذهنت و داستانات!!!!!!!!
آخر داستانت هم كه دوباره ارتباطات برقرار شد و دستا رو شد؟؟
مي دوني يكم زيادي گيج شدم اون دنباله بهانه مي گشته يا تو؟
اين شد قضيه همون پوان دادن توي دوست داشتن؟؟
راستي از ماريو خبري نيست؟؟؟؟!!
-----------------------------------------------------------------------
سلام جودي
مگه بچه بازيه كه بايد چيزي گفته باشم تا بزنه. طرف فكر ميكرد كه ميتونه بزنه. خيليا هستند جودي عزيز كه فرصت زدن دارند. تواناييش رو هم دارند. حالا اين زدن زدن فيزيكي مثل اين داستان نيستا! يه چيزي نمادين! و ميزنند.
آنجلينا جسوره چون من ترسو هستم. اينقدر مي ترسم از روزي كه عاشقبشم. ميدونم جرات ابرازش رو ندارم. خدا نياره اون روز رو و گرنه داغون ميشم. خب راكشن ما اينجوري بود. دفعه بعد بالانس ميزنم و سوت ميزنم!!!!!
راس ميگي نميتونم انجلينا رو از زندگيم خارج كنم. هر روز هم داره برگتر و گسترده تر ميشه. و ديگه نميدونم به كي ميگم آنجلينا فقط همين قدرتمند بودنش برام مونده. نميدونم الگوي فعليش كيه. يعني ميدونم وي دلم نميخواد كه اون باشه. اونوقت ذهنمو اينقدر مشغول ميكنه كه جرات نميكنم فكر كنم ميتون ازش در داستان استفاده كنم!!!!
خدا كنه دتسا رو بشه . اينطوري انرژي كمتري استفاده ميشه تا آدم آرامش داشته باشه.
موقعيكه داستان رو مينوشتم آنجلينا دنبال بهونه ميگشت كه دادم دستش و رفتم. فقط براي چند دقيقه شايد رفتم و اون براي هميشه رفت. .... هنوز دارم التماسش ميكنم ولي گاهي جوابي مياد ولي در حد اذن ورود به دنياي توهم و خيالش. همين.
آره پوان ميدم. و اين خيلي بده. با هم در موردش صحبت كرديم. خيلي بده. آدم انگار از قبل بازنده ست.
ماريو وقتي قراره كاره احمقانه اي انجام بشه نيست. اون خيلي عاقله.
بعضی وقتها این قصه ها و آدم ها تا پایان روز همراه منن و گاهی تا داستان جدیدی که می نویسی و بعضی هاشون هم خیلی بیشتر.. در خلال روز و کارای روزمره یه قسمت جدید برام قابل لمس تر می شه و یا به جنبه ای نگاه می کنم که تا قبل از اون پوشیده بوده برام و یک درک جدید ازش پیدا می کنم..
امروز هم اتفاق ها دست به دست هم داد تا یاد آنجلینای داستان تو و شباهتهامون باشم.
من و آنجلینا نیاز به بهانه نداریم، دنبالش هم نمی گردیم و انتظارش را نمی کشیم.. این شما هستید که هر روز بهانه دستمون می دید..
-----------------------------------------------------------------------
چه خوب اي كاش ميشد در اين افكار روزانه شريك ميشدم.
اما يه چيزي اين شما هستيد ... دستمون ميديد!!!! مخاطب جمعي داره ها دنيا؟!!!
الو صدام مياد. خيلي فمينستي بود انگار. دعوا داري آبجي؟ هر مردي يك مرد بيشتر نيست و با بقيه فرق دار. البته جدا از اين جمله ي معروف همه ي مردا سر و ته يه كرباسن!!!
و البته هر زني يك زن بيشتر نيست و با بقيه فرق داره. و اما بعد...
گاهي اوقات بهانه هاي كوچك هم زندگي رو بهم ميرزند چون آماده ي گرفتن اين بهانه ها هستيم. ولي گاهي بهانه هاي بزرگ نمي تونن سد زندگي رو بشكنن. اينها دلايل موجهي هستند از اينكه ما به خواستهاي خودمون برسيم و بهانه ها رو بگذاريم كنار.
پس آنجلینا هم اینجوری رفت... می دونی من بیشتر از رفتن این فکر می کنم که بعضی رفتنا این قدر فرق می کنن که حتی اگه بد بودن آدم تصویرشونو نگه می داره... مثل همین تصویر آنجلینا... داستانی رو هم که گفته بودی می رم می خونم حتما...
-----------------------------------------------------------------------
خب آنجلينا از وقتي به دنياي تخيل وارد شد انگار واقعيت خودشو از دست داده بود. ولي رفتنش در اولين داستان كوتاه يعني آنجليناي لعنتي مسجل شده بود. اين آنجليناها به اين آنجلينا هستند چون ميرن. اگر موندگار بودند ميشدند فرشته.
ببین ...اون زیر سفره ای تونو که شبیه شاله اگه نمیخاینش تیکه تیکه کن بده خودم لبه دوزیشو میکنم به درد میخوره آخه!
----------------------------------------------------------------------
دختر آبي يه لحافم داريم به چادر دوزي و تودوزي ماشين ميخوره. اونارم ميخواي؟!!!!
ساده ترين کار در دنيا همديگر را ديدن عاشق شدن، کمي با هم بودن و بعد جدا شدن است. هزاران حوادث روزمره که به دنبال هم ميآيند، تک تکشان آدمي را ميسازند. خود را جايي در ميان خشت و گل و سيمان نهاد آدمي پنهان ميکنند. انسان در قلمرو جان خويش بايست به تمامي آنان حکمراني کند، سلطهاي مطلق.گاه دست به شورش ميزنند، نافرماني ميکنند و قلمرو را تحت اختيار خويش در ميآورند. همين است که انتقام را، همين است که فرار را، همين است که ترس را، همين است که خيال و توهم و شروع ديوانگي را ميسازد. همين است که انسان را ميسازد....
نميدانم آنجليناي سرد چرا اينبار هم مثل هميشه خواست که جذبهاش را نشان دهد. با همان خواست راوي به حق خودش، به سيلي، قانع باشد، بداند که اشتباه کرده است. و اکنون ديگر فراموش کن...فقط "من" هستم: آنجلينا. آنجلينا شخصيت سرديست، خيلي کم مغرور است. اندکي هم که از غرور دارد، غرور سردي است و همگي را به يکباره در رفتن به مغازه نشان ميدهد. جذبۀ آنجلينا و تلاش او براي قدرت و سلطه بيشتر بر راوي، راوي را وادار ميکند که تصميم بگيرد. اينجا کشمکش داستان به اوج خودش ميرسد. راوي به غرورش ضربه خورده است و نميتواند بماند. تصميمش را ميگيرد. اما مثل هميشه به خاطر غرور مهربانش، همان غروري که باعث ميشود آنجلينا به او حکومت کند و فکر کند چه حکومت کم ارزش و بيمايهاي، ترديد ميکند. آخر هميشه چند دقيقه بعد از اينکه ميرويم ميفهميم دوستش داشتيم.....
چرا عشق يه هويي ميره و بعد يه حس ديگه چيزي شبيه نفرت آرام آرام و پاورچين ميآيد و جاي آن مينشيند؟...
حسن کارت حرف نداره! اينم يه ويژگي ديگه از داستانت که بخشي از واقعيت رو گلچين ميکني:
يه بار يه نفر رو که خيلي دوستش داشتم، بردم يه جاي خيلي قشنگ. کنار رودخونه و زير درختاي بلند. نور خورشيد برا اينکه ميرسيد به زمين، بايست سطح صدها برگ رو لمس ميکرد. اونجا رو دوتايي پيدا کرده بوديم و بهش خونه ميگفتيم. زير همون درختا بهش گفتم که وايسه. فاصلمون خيلي نزديک نبود که صورتمون به هم بخوره، و خيلي دور نبود که گرماي تن هم رو حس نکنيم. از چشاش خجالت ميکشيدم. با همون لحن مهربون هميشگي که داشتم بهش گفتم که چشاشو ببنده. حتماً دلش براي يه سورپريز کوچيک، چيزي مثل يه کادو يا يه بوسۀ نزديک قيلي ويلي ميرفت. نميتونستم کارشو تحمل کنم. دستمو تا جايي که ميشد بالا بردم. دلم نيومد محکم بزنم...براي يه گناه ساده با چشمهاي بسته به صورتش سيلي زدم...
نميدونم چي شد که کارمون کشيد به گوشۀ ديوار صخرهاي اونور جاده، ديوار که جلوي خورشيد رو گرفته بود چند متري روي زمين سايه درست کرده بود. دستاشو روي شونم گذاشته بود و کمرمو به ديوار فشار ميداد. برجستگيهاي صخره چند جاي مبهم رو کمرمو سوراخ ميکردن. تيشرت سرمهايم که ديروز خريده بودم، حتماً خاکي شده بود. تو چشام نيگا کرد و گفت: "راکرس...راکرس فقط به من بگو..." سرد سرد نگاهش ميکردم. خيره تو چشاش که نتونه حرفشو ادامه بده. بعد نگاهمو عوض کردم، طوري که انگار چيزي نشده باشه؛ بابت کاري که کرده بوده، مجازات شده و ديگه تموم. ديگه نبايد ادامه بده و بايد خوشحال باشه که به همين بسنده کردم. يه لحظه نتونست جلوي خودشو بگيره. صورتش چين خورد و دو دستي سرمو گرفت و کوبيد به صخره. خيلي محکم نکوبيد، اما چشمام سياهي رفت. در ادامهش يه فيلم چاشنيش کردم. سياهي چشامو پشت سرم قايم کردم و خودمو رو زمين ول کردم. تقريباً به پهلو افتادم تا بتونم خوب نگاهش کنم. چند لحظهاي گيج و مات وايساده بود. جوريکه حرکاتش شکسته به نظر مييومد روي دوزانوش کنار من نشست. مراقب بود خودشو که حالا خيلي سنگين شده بود رو کيفم نذاره. با اينحال زانوشو رو بند کيفم گذاشته بود. روي من خم شد. چشماش از هر چيزي خالي بود. غلغلۀ افکار توي سرش نميذاشت که دوره فکري خط بکشه و تصميمي بگيره. احساسشم اينبار خيلي از عقلش عقب افتاده بود. بدون هيچ حس مشخصي، بدون اينکه از ناراحتي بغض کرده باشه، ترسيده باشه و نتونه حرف بزنه، بريده بريده گفت: "راکرس، راکرس... خواهش ميکنم. خواهش ميکنم...." پيش از اونکه ذهنش بتونه تصميمي بگيره، قطره اشکي بياد يا منو حتي تکون بده. يهو از جا بلند شدم. باز هم هيچ تعجبي نکرد. گفتم: "دوستم نداري اگه دوسم داشتي و راس ميگفتي، واس من که غش کرده بودم گريه ميکردي." بعد کلاهمو سرم کشيدم و آسوده و بيخيال رفتم....و او دنبالم اومد....
روز بعد که با چشاي قرمز ديدمش، هنوز غريبه بوديم. گفت: "تا حالا کسيو کشتي؟...من يه بار اينکارو کردم..."
حسين عزيزم بين اين نوشتههاي چند روزۀ تو از همه بيشتر از "فقط ده دقيقه" خوشم آمد. ايدۀ نمايش خيلي بکري داشت.......
________________________________
حسين نميدونم هميشه چرا اينطور ميشه. کابوس حال و آيندۀ من نارحت کردن آدمهاست، ديگه ناراحت کردن دوستان رنج و عذابيه که نميشه فراموشش کرد. بااينکه هميشه هر کاري ميکنم تا کسي از من نارحت نشه ولي دقيقاً برعکس ميشه. همۀ اون کارهاي مثلاً خوبي که کردم باعث ناراحتي اونا ميشه... ميدوني دوست من، من ديگه از خودم خسته شدم...
نميتونم موقع نوشتن يه مطلب مشخص کنم که اين يه شوخيه. اصلاً لحن رو نميتونم توي نوشته بيارم...ديگه ببين شوخيهاي من که همينطوري آدمها رو بد جوري عصباني ميکنه، موقع نوشتن چه چيزي از آب در ميياد....
حسين راستش توي اين دور تو جزء معدود افرادي بودي که منو تشويق کردي. باورت نميشه اما وقتي بعد از پيغام آتش اومدي نميدوني چه قدر خوشحال شدم. داستانهاي تو، انگيزۀ قوي تو در نوشتن حتي از دورادور به من انگيزه ميداد. با اينکه سرمو هميشه بد جوري شلوغ ميکنم، اما تشويق شدم که بنويسم، بنويسم تا پيشرفت کنم...درسته چيزايي که مينويسم خيلي مزخرفه اما همين خود نوشتن حس بزرگي به من ميده...مثل وقتي که نشستي توي ماشين، باد با سرعت زياد به صورتت ميخوره و موهاتو به هم ميريزه، چشماتو ميبندي و تو دلت ميگي: "واي من امروز در آغوش باد چه قدر عظيم شدم....من امروز در آغوش باد بزرگ شدم..."
با خوندن اون کامنتت همون حسي رو پيدا کردم که الآن دارم...سعي کردم احساسم رو عوض کنم و به خودم بگم که آره اين يه شوخيه...اما يه شورش در دلم بر پا شد...نميدوني چه قدر ناراحتم...باور کن خيلي ناراحتم...لطفاً بزار پاي بيشعوريم....لطفاً منو ببخش...
ببخشيد که خيلي سربسته ميگم. قبلش من يه پيغام طولاني نوشته بودم...اما ترسيدم تو هم مثل همه از من ناراحت بشي...دلم نيامد بيايم اينجا و از خودم گلگي کنم بيآنکه چيزي راجه به داستانت بنويسم. پس گستاخي من را ببخش
پينوشت: همين الآن قبلاً از فرستادن اين کامنت يه نفر ديگه از دست من نارحت شد و با من قهر کرد!!!
-----------------------------------------------------------------------
راكرس عزيز متاسفانه من بر اين باور نيستم كه عشق يهويي ميره و نفرت پاورچين مياد! عشق و پايه هاي عشق از خيلي قبلتر ها كه توقعات شكل ميگرند و دوستي وارد صحنه بده بستون و بكش بكش ميشه شروع به فرو ريختن ميكنه و با اولين بهانه و تلنگري عشق خراب ميشه. اما نفرت از اين ويراني هم زمان شكل ميگيره و هر چه بيشتر به اين ويراني تاثيراتش نگاه ميكنيم نفرتمان هم بيشتر ميشه.
راستي حسن خودتي!
در مورد قصه اي كه گفتي : راستش من نفهميدم دليل گفتنش چي بود؟ اما بگذار نكاي رو در موردش بهت بگم: يك: چرا اينقدر از فضاي اين دنيا خورشيد و درخت و نور و اين چيزها رو ميبيني. اين فضا سازيها كمتر در چشم راوي انساني هستند مگر اينكه راوي شاعر باشه! اگر اينها هستند جزئيات ديگري هم هستند كه بسيار داستاني تر هستند و فضا را با تمام ابعادش نشون ميدن. و ديگه اينكه خيلي راوي اول شخص چيپي ميشه كهب ه جاي تحيليل خودش و ايده ها و نظراتش و روايت درون خودش بيشتر درون طرف مقابلش رو با قطعيت روايت كنه!!! و اونوقت تبديل به داناي كل در گير داستان ميشه و معلوم نيست اين تراز چطوري برقرار ميشه؟!
اما چيزي كه تو رو كشونده اينجا: خب اول از همه باران اومد و سوال كرد و بعد ديگران در دنياي وقاعي سوالاتي كردند: حرف بسيار جالبيه كه ميخوام باهاش به خودت و خيليهاي ديگه كه در اين دنياي مجازي گاهي به كارهاي من خرده ميگرند سيلي بزنم... آره نوشتن و هر چيزي كه در اين مجازي ابزار محسوب ميشه سوبرداشت و تفاهم به همراه داره. براي همينه كه بايد واقعي بود و هدف اصلي آماتورها هم همينه خدا رو شكر و با انكارش بايد به وادي ناراحتي و دردسر و عذابهاش كشيده شد. چاره ي ديگه اي نيست. خاصيت اين چيزها همينه.. گاهي پشتخط تلفن هم با اينكه لحن صحبت معلومه اين اتفاق ميافته. بايد صورت به صورت د. بايد دستها رو گرفت و بايد با تمام حواس مفاهيم رو منتقل كرد. اگر از اون ميترسيم اين يكي رو هم بايد رها كنيم.
در مورد انرژي نوشتن: فكر ميكنم در يكي از پيامهايي كه اين اواخر گذاشتي مهرك رو مورد تشويق قرار دادي كه مي نويسه براي خود نوشتن و اين خيلي خوبه! من تعجب ميكنم اگر مهرك بنويسه براي خود نوشتن. و مطئن هستم كه انگيزه هاي متفاوت بسيار زيادي داره. انرژي نوشتن از زندگي بيرون مياد. از اين دل اين همه حركت و پويايي و نفس و هوا و دروغ و خصلتهاي انساني و غير انساني. چطور ميشه خارج از انگيزه هاي انساني داستان نوشت؟ چطور ميشه؟ انگيزه هاي انساني بهترين سرفصل انگيزهاست از نظر اين روزهاي من. من فكر ميكنم دوستاني كه به هر كشلي اين سرفصل رو گم كنند يا انكار در نوشتن هميشه دچار ضعف يا كهنگي يا نداشتن سوژه و حرف براي گفتن خواهند بود. انرژي منهم اينگونه و در ارتباط با ديگران تامين ميشه. بهمين راحتي. ميتوني امتحان كني.
در مورد ابراز ناراحتيم در كامنتي كه بهش اشاره كردي هم: خب كمي از سر هيجان زدگي من به خاطر علاقه ي بيش از حد به داستنهام بود و بعد كمي تكرار بيش از اندازه ي خارج از قاعده داستاني و داوري بين داستانها در مورد بهترين داستان كه ميتونست فقط براي رهايي و فرار باشه!! و خب كمي دلگيري از دست يكي دو تا از دوستان كه مشكلات شخصيشون رو كه نه با من و بيشتر بر اساس خصلتهاي ديگه بود رو بر سر داستن خراب ميكردند و اصلا علاقه اي نداشتم در اين موقعيت گير كنم. و خب بعد هم پشيمون شدم و از باران كه به اينجا اومده بود عذرخواهي كردم. اما اينكه حالا نميام و شركت نميكنم بيشتر بر ميگرده به تصميمي كه ربطي به تو و بقيه نداره و دلگيري شخصي از دست بابكه و بس. مطمئن باش من نه اون موقع و نه بعدش از دست كسي ناراحت نبودم و فقط دلم نميخواست دنياي داستنيم و زير چيزهاي غير داستاني قرار بگيره و تا وقتي خودم هستم چيزي بيشتر از با هم بودن بارم مهم نيست. به هر شكلي. اميدوارم اين جوابها رو بخوني و خيالت راحت باشه كه من ناراحت نيستم. اون پيغام طولانيت رو هم حتمن برام بگذارش. و ممنون كه داستانهام رو خوندي.
اما در مورد ناراحتيهاو قهر هاي اين دنيا هم اصلا بهشون اهميت نده. اينجا خبري نيست. براي اون بيرون ارزش قائل باش و انرژي بگذار.
ولی میسوزد...
تا ابد هم میسوزد....
--------------------------------------------
نارسيس عزيز نميسوزه. مطمئنم كه نميسوزه. انگار دردش بعد از اينكه فهميدم شايد اين بهانه و گريز ها راه نجاتي هستند زودتر هم خوب شده.
سلام عمو حسين بابا تو مثل اينكه زيادي عاشق آنجلينا شدي خوبه ولي چرا همش داستانهاي تو بد تموم ميشه و اين قدر دراماتيك هست . ايشالا بهتر ميشي پ سرم.
-----------------------------------------------------------------------
چطوري اميد؟ تو هنوز همونقدر درازه قد و زبونت؟
سلام آقای شب نویس .حال شما ؟
چند وقتیه فرصت پیدا کردم وبلاگ گردی کنم دلم یه وبلاگی می خواست که بتونه منو با خودش ببره.یه حرفایی که از خوندنشون لذت ببرم و دلم بخواد بازم بخونم حرفایی که منو به فکر ببره تا اینکه رسیدم به اینجا .ظاهرش اذیتم نکرد چون فونت مناسبی گذاشتی رنگ زمینه هم دلمو نزد.چند خطیشو خوندم احساس خوبی بهم دست داد رفتم تو آرشیوت و همشو خوندم حتی نظرات بقیه و جوابای شما رو هم خوندم .از اینکه هیچکسیو بی جواب نمی ذاری خیلی خوشم اومد واقعن خسته نباشید.یه جایی وسط خوندنم غصم گرفت و دلم خواست گریه کنم نمی دونم چرا ؟! هر وقت فهمیدم بهت می گم .به نظرم طراحی این بالا به تو نمی خوره شاید به یکی از داستانات بیاد ولی نه به همه این وبلاک و نه به نویسندش .منفیه .غم داره وحشت داره ...
من از نثرت خوشم میاد راحته ولی راستش من خیلیاشو نمی فهمم انگار هزار تا داستان هست تو این وبلاگ و بقیه جوری در موردشون نظر میدن که انگار خودشون هم جزیی از اون قصه هان و من مال قصه دیگه ایم شاید !
----------------------------------------------------------------------
سلام خانوم ستاره! ممنون به مرحمت شما خوبم. وبلاگايي كه ميبرند كجا ميبرند؟
ببينم واقعا آرشيو و كامنتا و جوابها رو همه رو خوندي؟ چقدر طول كشيد؟ اره حتما بهم بگو چرا گريه ت گرفت.
اين طراحي خيلي هم ميخوره. دققا غم داره . وحشت داره. تنهايي داره. خستگي داره و شب. همش منم و يا ديد برادرم از روزگار منه!
اينكه نميفهمي به خاطره اينه كه كمي از تخيل دوري ستاره. منهم گاهي نمي فهمم داستانهاي ديگران رو ولي ميدونم كه من از تخيل اون داستانها دورم. بقيه هم كم كم با تخيلات من آشنا شدند و دارند گوشه اي داستني رو ميگرند و وارد قصه ي خودشون ميشن. خوب باش و با ما باش ستاره.
سلام شب نويس
اگه مي خواي دوباره آنجلينا برگرده تو بايد جسارت بيشتري به خرج بدي.
من مطمئن هستم وقتي تو جسارتي نشون بدي كه تاحالا آنجلينا از تو نديده لذتي كه در چشماي او مي بيني خيلي بيشتر از لذتي كه از قدرتمند بودن خودت حس كردي.
اگه در واقعيت كسي مثل آنجلينا وجود داره جسور بودنتو به رخش بكش
-----------------------------------------------------------------------
سلام جودي
تا حالا از ترس از دست دادن چيزي باث شدن ميخ سر جت وايستي و هيچ كاري نكني؟!
جسارت توي اين موقعيت و داسان هيچ جايي نداره گاهي ميونم به جاي جسارت و شجاعت پررو بازي هم در بيارم ولي زماني اين افتاق ميافته كه فكر ميكنم اگر از دست بدم به جاش بدست ميارم. ولي نه وقتيكه از دست بدم ديگه بدستش نميارم.
و اينم ميدونم كه بالخره كه چي؟ بايديه روزي اين شجاعت رو داشته باشم تا حسرت فرصتها رو نخورم. و نگم: اي كاش گفته بودم!
سلام شبنويس، چند وقت بود كه سايتت load نميشد، و ما اين داستان آخري... ميدوني براي هر كدوم از ما يه همچي چيزي اتفاق افتاده. بعضي وقتا اصلا ربطي به سيلي خوردن نداره، ديگه احساس ميكني كه وقتشه كه بري! اصلا ربطي به دوستداشتن و نداشتن يا بد بودن و خوب بودن نداره، انسان اگه اينكارو نكنه از بين ميره. بايد رفت! آنجلينا هم چيزي غير از اين نميتونست بگه. چند روز منتظر ميشينه و بعدشم ميگه كه دنبال بهونه بوده و حالا دستت بهونه داده! اما نه اون رفتن از صميم قلب هستش نه اون بهونه اي كه آنجلينا در موردش حرف زد! اينجا ما درگير يه بازي شديم، بازي تكراري و خستهكننده بودن. حالا يه بازي ديگه... كافيه ميبوسيدت بازم ميرفتي، نه؟! كافي بود بعدش تماس ميگرفتي اونم همون تماست رو بهونه ميكرد، نه؟! جالب بود... راستش من خودم خيلي وقتا بدون اينكه بخوام رفتم، همينطوري از اينكه حالا اين احساس بين من و اون ميمونه براي هميشه خوشحالم بودم، حتي اگه اون براي دفاع از غرورش ميگفت كه دنبال بهونه ميگشته... اينجور مواقع فقط ميتونم لبخند بزنم با چند قطره اشك... آخ چقدر اين كاش ميماندم براي من آشناست، كاش ميماندم... من اطمينان دارم كه اگه ميماندي، اسمش رو ميزاشتي كاش ميرفتم. موفق باشي حسين
-----------------------------------------------------------------------
آني ته ماجرا رو گفتي. حق مطلبو. ديدي وقتي بايد باشيم و هستيم و خوشيم همه چيز خوبه و همه ي صفتها خوبند و هر دو براي هم ميميريم. ولي امان از وقتي كه ديگه نميخوايم باشيم. يا به قول تو بهونه اي لازم نيست براي رفتن و مهم اينه كه ديگه بايد رفت يا ميخوايم كه بريم. اونوقت همه چيز بده. انگاز از ازل بد بوده. همه چيز به طرز فاجعه باري افتضاحه و ما نميتونيم هيچ چيز رو تحمل كنيم.
اين چيزي كهتو از رفتن بي بهونه ميگي ايده آله. يه جور رفاقت صرف. فكر ميكنم بايد بفهيم كه وقتي نميخوايم نبايد بهونه بياريم براي نخواستن. اونوقت وقتي قرار باشه جوابگو باشيم.... همه چيز رو همه ي پلها رو خراب ميكنيم. و خاطره ها رو از دست ميديم.
سلام حسین. در واقع اومدم بگم خواهش می کنم، . خواهش می کند، خواهش می کنیم، خواهش می کنند بیا و توی آماتورها بنویس. لطفا
این داستان رو دو بار خوندم. هم چند روز پیش هم همین الان. می دونی دلم می خواست اصلا به آنجلینا نگی تو، همون سوم شخص باشه، همه ش با اسم آنجلینا صداش کنی. البته اینی که گفتم به این معنی نیس که خوشم نیومد. داستان ارنواز رو هم خوندم و خیلی لذت بردم. بابا حسین تفاهم سلیقه.
----------------------------------------------------------------------
دارم براي داستن نظرم رو تايپ ميكنم و پس ميام.
نميدونم اينكه آنجلينا رو چطور خطاب كنم هيچ وقت مد نظرم نبوده. ولي انگار با اين حرف اينطور بهتر ميشه هميشه اون رو از خودم جداش كنم. فاصله ش رو نشون بدم. چيزي كه اين روزا باهاش مشكل دارم. بابااااا
می دونی من همه ش این حسو داشتم که تو یه نفره و آنجلینا یه نفر دیگه. یا اینکه حسین، تو رو آنجلینا می دیده.
-----------------------------------------------------------------------
ولي من همش اين حسو دارم كه ميخوام يه جوري بهش بفهمونم كه هر چقدر دور باشه دارم مخاطبش قرار ميدم.
آنجلینا. چقدر میره و میاد. ترافیک و حجم عبور و مرور آنجلینا تو داستانات
را انقد زیاده؟! ... و اما اینکه دنبال بهانه میگشته. آره. آخرش خوب تموم شده. روایت ساده و راحتیه.
-----------------------------------------------------------------------
خب آنجليناهاي زيادي هم دارن تو زندگيم ميرن و ميان. نه اينكه عوض بشن. تردد ميكنند و هستند.
وقتي چشماتو ببندي صورتتو بگيري جلو بهونه دادي دست طرف ديگه!
توسط: آفتاب پرست | July 25, 2006 11:22 AM