پارک

نمیدانم چند نفر بودیم اما قرار داشتیم برویم پارک. راه نیافتاده زهرا داد: کشید من اونجا نمیام. ازش خاطره ی بدی دارم.
همگی چشمهامان برق زد که یعنی تو هم آره؟! گزینه ی دیگری از لابلای دهانها پیشنهاد شد. مریم داد کشید: من اونجا نمیام.
رضا گفت از اونجا خاطره ی بدی داره.
پارک بعدی را رضا پیشنهاد داد.
هنوز راه نیافتاده خودش داد زد: من اونجا نمیام. خاطره بدی ازش دارم.
رویا گفت مگه مرض داری پیشنهادش رو میدی؟
رضا گفت میخواستم بدونید منم خاطره ی بد دارم. فکر نکنید همیشه همه ی مردم مثل شماها بهم بی محلی کردند.
خسرو گفت من یادمه. دیدمش. دماغش عقابی بود.
همگی خندیدیم. خسرو رو کرد به من و گفت تو چرا میخندی؟
گفتم یاد دماغ خودم افتادم. خنده دار بود.
مهری نشست لب جدول و گفت بریم یه پارکه دیگه. پیشنهاد بدید؟
من پیشنهاد دادم. رضا گفت سرکاریه؟
گفتم نه.
گفت پس بریم.
داد کشیدم ولی...
همه برگشتند طرفم. گفتم منتظر نگار نمیشیم؟
مهری گفت نه تو رو خدا، نگار از این پارکه خاطره ی بد داره. بهتره بریم.
سرمو انداختم پایین و گفتم اینم شد خاطره ی بد ما.
داد کشیدم من دیگه نمیام. مگه چیچیم از شماها کمتره؟!

توسط شب نویس در August 24, 2006 01:28 PM | | نظرات (32)
..............................................................................................................................................

طعم چاي غليظ و سرد

روزي بود شايد همان قديمها كه به حالا نزديك تر بود _ يعني خيلي نزديك نبود كه بشود گفت يادت نمي آيد. كنارت نشسته بودم و چاي آوردي. يادم نيست دو تا بود كه يكي براي تو باشد و يكي براي من يا سه تا بود و يكي هم براي آن يكي سر خر. اما اينكه چهار نفر نبوديم را خوب يادم است. براي اين مي گويم كه آنكه بايد ميبود، نبود و حسرت بودنش را بر دلمان يا بر دلم گذاشت. اما حالا هست. به طرز حال بهم زني هم هست. تمام وقتم را با او سر ميكنم. آنهم كمي آنطرف تر از اينجايي كه آن قديمها با هم مينشستيم دو تا استكان كه نه، به قول خودت ليوان بزرگ با چاي غليظ ميخورديم. داشتم ميگفتم. سيني را گذاشتي روي ميز و گفتي: چه عجب از اينورا. يادي از ما كردي.

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در August 24, 2006 09:47 AM | | نظرات (26) | ترك بك (0)
..............................................................................................................................................

تلفن عمومي

با سكه اي زدم به شيشه كه بجنب خانم. نگام كرد و بعد خيره شد به جايي كه انگار صدايي شنيده باشد. داد كشيد: آشغال عوضي. كثافت. كجا در رفتي. بيا ببين چه كار كردي. دستش روي شكمش بود. بي شرف من حاليم نبود و بچه گي كردم تو چرا با اين سن و سالت. عوضي...
دستش رو برده بود طرف لبش كه داشت ميلرزيد. رژ صورتي ماتي هم رو لبهاش ماسيده بود. عقب تر ايستادم. گوشي را كوبيد روي تلفن و گوشي آويزان افتاد. زير لب گفت: اگر مرد بودي كه جواب ميدادي.
و رفت.
گوشي را در هوا گرفتم و بردم طرف گوشم. بوي عطر ملايمي زير بيني ام حس كردم. نگاهي به شكمش انداختم. تلفن قطع نشده بود و صدايي در آن فرياد ميكشيد: اينهمه پول كاندوم دادم. بگو از كجا آورديش؟...

توسط شب نویس در August 19, 2006 09:36 AM | | نظرات (39) | ترك بك (0)
..............................................................................................................................................

...

گفت: بعد از حرف مادرم يكراست ميرم طرف آشپزخانه و قاشق توي ماهيتابه را برميدارم و ميمالم روي لبهام. مادر هاج و واج نگاهم ميكند و خيار ديگري بر ميدارد و پوست ميگيرد. ميروم اتاق خودم و روبروي آينه مي نشينم. روسريم را چنگ ميزنم و ميكشمش. گره اش را توي ماشين او از گرما شل كرده ام. گاهي بازش ميكنم. او هم اينقدر عرق ميكند كه پيشانيش توي نور ماشينهاي روبرويي كه نور بالا مي آيند ميدرخشد. چشمهام را ميگيرد و زير چشمي روبرو را مي پايد. دستم را به داشبورد ميگيرم و نشانش ميدهم كه ميترسم تا روبرو را نگاه كند. روسري ام را پرت ميكنم روي تخت و دكمه هاي مانتو ام را باز ميكنم. مادر هميشه سر دكمه ي سوم در ميزند. از كنار كپل مادر پدر را ميبينم كه مادر را دنبال كرده تا به من برسد. سيني چاي را آرام هل ميدهد روي ميز آرايشم و شيشه عطرهاي خالي و رنگارنگ و برسهاي ريز و درشت را پس ميزند. پاي آينه رژ ندارم. مادر در را نيمه باز رها ميكند و ميرود. ميگذارم پدر مرا ببيند. تا دكمه ي سوم باز ميكنم و دستم را از آستينم ميكشم بيرون. مانتو دورم حلقه ميشود و از روي شانه هام ميافتد روي صندلي…


پ.ن: این وبلاگ و بخونید و عاشقش بشید. شاید یه داستان بنویسه درباره ی دخترایی که مانتوهای صورمه ای می پوشیدن.

توسط شب نویس در August 12, 2006 08:09 PM | | نظرات (25)
..............................................................................................................................................

مه سا

_ مه‌سامون گواتر داشت. اينقدر نگهش داشتيم و خرجش نكرديم تا شوهر كرد. شوهرش هم هفت ميليون خرج كرد تا خوب شد.
یه جوری یه وری نگاهش کردم که مثلا تعجب کردم و بعد آب دهانم را قورت دادم و گفتم: مه‌ساتون فقط گواتر داشت؟ شوهرش فقط هفت ميليون خرج كرد!؟
_ ها؟ نميدونم!

توسط شب نویس در August 9, 2006 09:42 AM | | نظرات (27)
..............................................................................................................................................

پسرك شعبده باز

پسرك روبروي شعبده باز نشسته بود و دهانش بازمانده بود. دو سه قدم بيشتر با او فاصله نداشت. شعبده باز موسيقي پر هيجاني گذاشت و كيسه اي مشكي را نشان مهمانها داد. گردن بند مرواريدي تويش انداخت و كيسه را سر و ته كرد. غيب شده بود. پسرك فرياد كشيد: صداش مياد. هنوز توي كيسه ست.
شعبده باز چشم غره اي به او رفت. شعبده باز گفت: يكي از آقا پسرهاي كوچولو بياد اينجا كارش دارم.
پسرك بلند شد و رفت. هيچ كس غير از او داوطلب نبود. شعبده باز يك ليوان نوشابه ي سياه به پسرك داد تا بخورد. بعد ليوان خالي را جلوي زيپ شلوار پسرك گرفت و با دستش كنار گوش پسرك اداي تلمبه زدن را در آورد. بعد ليوان خالي كم كم از آب سفيدي پر شد. حضار با قهقه و لبخندهايي كنترل شده براي شعبده باز كف زدند. پسرك سرش را پايين انداخت و از سن پايين آمد و روي صندلي خودش نشست. و به خاطر آبي زرد رنگ كه از صندلي اش ميچكيد شروع كرد به تشويق شعبده باز و صندلي.

توسط شب نویس در August 5, 2006 08:11 AM | | نظرات (33)
..............................................................................................................................................

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com

 

New Page 2