« مه سا | صفحه اصلی | تلفن عمومي »
...

گفت: بعد از حرف مادرم يكراست ميرم طرف آشپزخانه و قاشق توي ماهيتابه را برميدارم و ميمالم روي لبهام. مادر هاج و واج نگاهم ميكند و خيار ديگري بر ميدارد و پوست ميگيرد. ميروم اتاق خودم و روبروي آينه مي نشينم. روسريم را چنگ ميزنم و ميكشمش. گره اش را توي ماشين او از گرما شل كرده ام. گاهي بازش ميكنم. او هم اينقدر عرق ميكند كه پيشانيش توي نور ماشينهاي روبرويي كه نور بالا مي آيند ميدرخشد. چشمهام را ميگيرد و زير چشمي روبرو را مي پايد. دستم را به داشبورد ميگيرم و نشانش ميدهم كه ميترسم تا روبرو را نگاه كند. روسري ام را پرت ميكنم روي تخت و دكمه هاي مانتو ام را باز ميكنم. مادر هميشه سر دكمه ي سوم در ميزند. از كنار كپل مادر پدر را ميبينم كه مادر را دنبال كرده تا به من برسد. سيني چاي را آرام هل ميدهد روي ميز آرايشم و شيشه عطرهاي خالي و رنگارنگ و برسهاي ريز و درشت را پس ميزند. پاي آينه رژ ندارم. مادر در را نيمه باز رها ميكند و ميرود. ميگذارم پدر مرا ببيند. تا دكمه ي سوم باز ميكنم و دستم را از آستينم ميكشم بيرون. مانتو دورم حلقه ميشود و از روي شانه هام ميافتد روي صندلي…


پ.ن: این وبلاگ و بخونید و عاشقش بشید. شاید یه داستان بنویسه درباره ی دخترایی که مانتوهای صورمه ای می پوشیدن.

توسط <$MTEntryAuthorDisplayName$> در <$MTEntryDate$> |
نظرات

salam
belakhare moafagh shodam vared besham . khyli khosh hal shodam . on veblogo ghablan asheghesh shodam .az onja y veblog dige ham pyda kardam ke asheghe onam shodam . esmesho midoni? mahoordad
ziade arzi nist
----------------------------------------------------------------------
salam. pas dast be eshghet khoobe?!

وبلاگت چه مدلی شده؟! سیو می شه و بعد باید بازش کرد و منتظر موند و ...
بعدش چی می شه؟!
-------------------------------------------------------------------
بعدش چند تا دختر با دامنهای کوتاه میان وسط و از ان پرپرونکیا دستشونه و میرقصن تا داستان بعدی که آپدیت بشه.

pas to alan asheghi?
------------------------------
ها؟

بعدش چی شد
------------------------------
آبشو کشیددن چلو شد!!! جسارتا البته!

من حرفی ندارم. سکوت و سکوت...
---------------------------------------------
سکوت علامت رضاست یا جواب ابلهان خاموشیست!!!! کدوم یکی منظورته؟!!!

خوشحالم كه وبلاگت باز شد

چند روز كه مي يام سر مي زنم ولي نمي تونستم .بازش كنم.
داستانتو مي خونم ولي اميدوارم قبل از اينكه داستان جديدتو بزاري بيام و كامنت بزارم .
---------------------------------------------------------------------
منم خوشحالم جودی عزیز. ایکاش زودتر بیای . ولی اگر دیر اومدی هر دوی داستانهام یا همه شون منتظر تو هستند. مثل خودم.

سلاااااام حسین :) این سلام طولانی با کلی شور و هیجان همراه بود ....اومدم بگم زنده ام و اومدم این همه عقب موندگی از روزگار رو جبران کنم و داستانهاتو بخونم ...نه که همه رو یه جا بخونم و برم ها این جوری هم سر سری میشه و هم توجه لازم رو ندارم باید دونه به دونه و بی عجله بخونمشون ....دل من هم تنگ شده بود برای خودت و همه قصه هات و برای اون حسینی که اون بالا عکسش هست :)
---------------------------------------------------------------------
سلااااااااااام مینا. خدا بگم چه کارت کنه یا نکنه. البته میدونم طرفای شما خدا خیلی مهربونه و با کسی کاری نداره.
باشه منتظرم بخونی و جبران کنی. یعنی باید جبران کنی تا منم از دل تنگی در بیام و از بودنت لذت ببرم.

سلاممممم!!! بالاخره تونستم باز كنم صفحه تو! ديروز و امروز صبح باز نمي شد.
اومدم ازت تشكر كنم. فقط به چند تا از حرفايي كه تو گوشزد كردي توجه كردم و دوستام مي گن داستان اخريم خيلي بهتر شده! متشكرم دوست من خيلي زياد...
----------------------------------------------------------------------
سلام. امیدوارم اینطور باشه. جوابی که در جواب نظراتم دادی خیلی نشانی از توجه نداشت. بیشتر فکر کردم جو.ابم رو دادی و نه اینکه در مورد حرفهام فکر کرده باشی. خواهش میکنم.

حسین عزیز رفتم تو وبلاگ محمدرضا. ممنون از معرفی ولی هنوز براش کامنت نذاشتم. ببین از اون در نیمه بازی که رها شد و تصویر آمدن پدر و افتادن مانتو خیلی لذت بردم. می دونم باید بهتر بنویسم ولی الان نمی تونم. توی اتاق بابا نشستم و اونم خوابیده. فردا شاید .
---------------------------------------------------------------------
شاید فردا...

اگر قاشق داغ بوده حتما می خواسته لبشو داغ کنه که دیگه حرف نزنه. شاید با مامانش حرفش شده بوده. ولی مامانه که با سینی چای میاد تو اتاق یعنی که دلش می خواد آشتی کنه. شاید هم زیر زبونشو بکشه بینه تا اون موقع ب کجا بوده. ( تو نگفتی تا کی بیرون بوده ها اینو از خودم در آوردم)
---------------------------------------------------------------------
چه نظر جالبی. درس عبرتیه برای سایرین. رکسانا اصلن در مورد تصاویری که خوندی هیچی نگفتی همش در مورد قبلش بوده یا بعدش!!!!

خوندم اما نمی دونم چی بگم. شاید فهمیدم شایدم نفهمیدم. به هر حال تو خماریش موندم.
-----------------------------------------------------------------------
من نمیدونم چرا تو تصویر مانتوی دور دختر ثابت میمونم!!!!

خيلي جذاب . چقدر خوب كه يه نويسنده مرد مي تونه اين همه زنونه بنويسه . چشمهام را مي گيرد و زير چشمي ... فوق العادست . يا داشبورد . پاي آئينه رژ ندارم رو حتما به دليلي گفتي . اما هر چي مي خونمش نمي فهمم اگه نبود چي مي شد . پايان هم عالي بود . بازم از اين كارا بكن . ( راوي زن ) لذت برديم .
عزت زياد
----------------------------------------------------------------------
خب لابد تمیلات زنونه هم داره این نویسنده هه!!! اینهمه نویسنده زن کمه که حالا مرداشم بشینن راوی زن بنویسن. غلط کردم!!! سعی میکنم وقتشو بیشتر کنم.

نفهميدم...
--------------------------
عادت میکنی....

والا من یه چیزایی فهمیدم ولی روم نمیشه بگم! ... اون وبلاگه رو من میخونم. بذار ببینم در مورد عاشقیت چه فکری میشه کرد. یه داستان توش بود که پتانسیل معشوقیتش زیاد بود.
----------------------------------------------------------------------
خب منم سنم پایین بود گاهی شرمم میشد!...

سلام شب نويس
مثل هميشه خيلي قشنگ فضا رو مي سازي . تو بايد بري تو كار نوشتن فيلمنامه عالي فضاسازي مي كني . مثلا از كنار كپل مادر پدر را ميبينم . مي دوني اينكه آدم از بعضي از فيلمها لذت مي بره بخاطر اينكه دوربين خوب فضاها رو مي گيره. ولي خيلي كم و بندرت من توي داستانهاي مختلف اين فضا سازي رو ديديم . تو واقعا وسعت ديدت و ريز بيني عالي اينو بارهاگفتم /
اما شب نويس عزيز توي اين داستانت با اين كه خيلي قشنگ اتفاقات رو بهم ربط دادي ولي خيلي درگيري اين ربط دادنه شدي . در واقع خواننده ذهنش درگير اين ارتباطات ميشه كه شايد كل داستان كمي مبهم به نظر بياد.
مي دوني كل داستان مبهم : مادره از دست دخترش ناراحت براي رفتنش براي دير اومدنش براي ياغي بودنش ....
من فكر مي كنم توي اين داستان بيشتر مي خواستي اشيا و فضاها رو در كنار اتفاقات بياري تا شخصيت پردازي كني
من كه هميشه روي داستانت حداقل 20 مورد براي فكر كردن داشتم . در مورد اين داستانت تقريبا شده 35 تا مورد كه روش فكر كنم .
گفت اول داستان چيه؟؟
--------------------------------------------------------------------
سلام جودی
خب من به این موضوع دید میگم چشم اندازی که بین آدمهای مختلف متفاوته و خب هر چه زیباتر و گویاتر بهتر. که خب خصوصیات این چشم انداز به خیلی چیزها از جمله هنر صاحب اون دید بستگی داره.
در مورد ربط دادن و چزهایی که گفتی خب در مورد دیر اومدن و یاغی بودن و ... اون دختر یا زن گفتی و بعد گفتی ربطی نداره. من نمیدونم اون دختر دیر اومده یا مادرش چی بهش گفته ولی میدونم بعدش ان کارها رو کرده!!!! فکر کنم من قصه بعد از یه ماجرایی رو نوشتم که اصل ماجرا اصلا مهم نبوده دونشتنش.
گفت اول داستان هم یعنی دختر یا زن خودش اینا رو گفته دیگه. و من راوی برای شما میگم.

man hanooz ro nazaram ke to poste ghabli gozashte bodamesh hastam...nemikham pasesh begiram
----------------------------------------------------------------------
خسته نباشید. مالیات که نداره!!!

salam hossein midoonam ke nabayd begam khoob ood ghashang bood movafagha bashi be manam sar bezan(harchand ke man blog nadaram felan)!!!
ama bebakhshid ke felan chize dgeie vase goftan n adaram mitarsam harchi begam mozakhraf bashe
raftam amatura didam na to hasty na mehrak delam baratoon tang shode boode
goftam ye hali aziatoon beporsam
shad bashi khodahafez
---------------------------------------------------------------------
سلام خوبی پریسا؟ خوشحالم دوباره اینورا میبینمت. آره سعی کن بخونی وهر چی گفت هم مطمئن باش مزخرف نخواهد بود. آره تو آماتورا دیگه فکر نمیکنم پیدام شه. اگرم اومدم برای این بود که تو اومده بودی و احساساتی شدم.

هی من تازه الان دوزایم افتاد. این یه تصوره. یه جور خیال. یه روایت. دختره فکر می کنه یا دلش می خواد اینجوری بشه.
---------------------------------------------------------------------
والله چی بگم!

مامانش نمیذاشته رژ بخره یا بزنه برا همینم اون با روغن میخواست که لباشو براق کنه نه؟
اون گفت اول داستان ...باید می بود؟
----------------------------------------------------------------------
من نمیدونم با روغن میخواسته چه کار کنه! فکر کنم لباش خشکی میزده.
اون گفت اول هم باید میبود چون راوی مرده و نمیتونه این چیزا رو بگه.

احساس مي كنم يه چيزي مثل ركود، سكون داره به اينجا فرمانروايي مي كنه! اتفاق ناخوشايندي كه نيافتاده؟
اين داستاناي اخريتم خوندم. قبلي كه نظري ندارم درباره اش. ولي اين يكي احساس كردم يه عكسه از يه زندگي. شايد نفهميدمش ولي فكر كردم زيادم داستان نيست و قصد گفتن چيزي نداره فقط انگار يه عكس گرفته از يه صحنه از يه زندگي. مي دونم چند تا تصوير پشت سر هم بود ولي مجموعا براي من يه عكس ساختن فقط. ولي ار حق نگذيرم عكس قشنگي گرفته بودي كادربنديش حرف نداشت!
---------------------------------------------------------------------
احساس درستیه اما هم برای تو میگ فائزه ی عزیز و هم برا باقیه دوستان. سکون یا پویایی اینجا فقط بستگی به بازدیدکننده هاش داره. و گرنه داستانهای من حالل حالا ها در ارشیوم وجود دارند و اینقدر زیادند که اگر هر روز آپیدیت کنم تمومی ندارند. فقط از بیحوصلگی خوانندها منم خمیازه م میگره.
در مورد این عکس یا داستان هم نظر جالبی دادی. خب من وقتی عکسهای قدیمم رو نگاه میکنم به غیر از اون تصاویر یادخاطره اون عکس هم میافتم. در مورد این تصویر ه باز...

کار زیبایی ...پیپ قرمز
--------------------------
شب نویس

برگشتم بعد از یک غیبت طولانی و باید بگم خوشحالم که هنوز مینویسی.چون به خیلی ها سر زدم همه تعطیل کرده بودن...میدونی؟خیلی زبان نوشته هات روونه!خیلی راحته.آدم رو با خودش میبره.بهت تبریک میگم.شاد زی
----------------------------------------------------------------------
ممنون. چه خوب که مینویسم یا اینجا رو هنوز دارم.

خب ...
ادامه .......
نكنه از اين نوشته هاش كه ادامه اش با خواننده س ؟!؟!‌:دي...
----------------------------------------------------------------------
همین بود. شاید

من واقعا كند ذهنم . راس مي گي . راوي مرد ِ ! تازه خيلي هم مرد ِ . اون گفت ...
منو ببخش و حلال كن شب نويس جان .
ارادت
-----------------------------------------------------------------------
خواهش میکنم. خدا ببخشه!

هه، من اگه بودم وادارش می کردم برام یه رژ صورتی بخره تا مجبور نباشم وقتی رسیدم خونه سریع برم سراغ قاشق چرب تا بخوام جای مکیدنهاشو از بین ببرم. برعکس با رژ واسه چند ساعت تمدیدش می کردم تا باقی بمونه. بعدشم آدم نباید اینقدر ترسو باشه که ... من عاشق سرعت و کارهای هیجانیم. اگه من بودم تازه ازش می خواستم وقتی حواسش به روبرو نیست و از ماشینا غافل شده پس یه هیجانی هم تو کار باشه و لباشو بزاره رو لبام تا دیگه از دنیا بی خبر ِ بی خبر باشم ... اونموقع شیرینی اون لحظه بیشتر تو ذهن هر دومون می موند.
--------------------------------------------------------------------
همه اینطوری نیستند.

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com

 

New Page 2