« لابیرنت | صفحه اصلی | ميز گرد نهايي »
به مناسبت نیمه شعبان

ساعت پنج و پونزده دقیقه اولین سرویس رزرو صبح روز نیمه شعبان رو فرستادم رفت. هوا روشن شده بود و برای اینکه هوای آژانس عوض بشه اومدم دم در. در رو چهارتاق باز کردم و نسیم ملایمی توی صورتم خورد. به آسمون نگاه کردم. صاف و آروم بود و باد ملایمی لیوانهای پلاستیکی شربت نذری دیشب همسایه ها رو اینطرف و اونطرف میبرد. نگاهی به حرکت لیوانها کردم. توی جوب پر از لیوانهای له شده و شکسته و خالی بود. روی زمین پلاستیکهای رنگی تزئینات نیمه شعبان ریخته بود و باد اونها رو هم حرکت میداد. رقص نورها و چراغانی ها هم خاموش بودند. از عروسیهای دیشب هم گلهای پرپر شده و پلاسیده هم گوشه و کنار ریخته بود و جعبه شیرینیهای خالی پای تیر برق و توی باغچه و پلاستیک روکش شکلاتها هم افتاده بودند. خیابان ساکت بود.
دیشب نیمه بیشتر راننده های ما بیدار و آماده باش بودند تا سرویس نیمه ی شعبانمون کم نیاد و مردم هم تا خود صبح مشغول شادی بودند. نانوایی هم تعطیل کرده بود و بوی نان هم نمیآمد. ساکت ساکت بود. دلم نیامد سکوتش رو بهم بریزم. و یا راننده ای رو بیدار کنم. کسی غیر از من در آژانس نبود و راننده ها هم خواب مونده بودند. ده دقیقه ی بعد هم سرویس روزهای زوج خانم اویسی را که_ از وقتی شوهرش فوت کرده بود شده بود خانم باقری _ میرفت بیمارستان بقیه الله برای دیالیز، باید میفرستادم.
باد همچنان تنها صدای خیابون بود و منهم انگار تنها کسی که بیدار بود. با خودم گفتم روز تعطیل و نیمه شعبان و همه خوشحال در خواب نازند. شاید خانوم اویسی هم خواب باشه. در رو دوباره بستم و خودم رو کشیدم روی تخت. مچاله شدم و با صدای لیوانهای توی خیابون و خش خش پلاستیکهای رنگی تزئینات خوابم برد.
شش و ده دقیقه تلفن زنگ خورد و فکر کردم ماشین ندارم. گوشی رو برداشتم…
_ جناب نیازی ماشین امروز نیومد. نوبتم تو بیمارستان رد میشه.
_ خانم اویسی معذرت میخوام فراموش کردم الان میفرستم براتون.
گوشی رو گذاشتم و شروع کردم به زنگ زدن اینور و اونور. موبایلهای راننده ها خاموش بودند ا جواب نمیدادند. آژانسهای دیگه هم ماشین نداشتند. به پدرم زنگ زدم. خوابالود گفت: چیه بابا؟
_ خانوم اویسی به مناسبت نیمه شعبان بیست دقیقه دیرتر ماشین خواست.
پدرم گفت: یادت رفت براش بفرستی؟
_ نه بابا. گفتم شاید اونم خواب باشه.
گوشی رو قطع کردم و برگشتم روی تخت و دراز کشیدم تا شاید خوابم ببره.


پ.ن: وقتی" اتوبوس پیر " براتیگان رو خوندم گفتم: خیلی جا داریم شرو ور بنویسیم تا بشیم براتیگان و حالا که این مطلب رو خوندم میخوام بگم: خیلی جا داریم خاله زنک بازی در بیاریم و زیر آب بزنیم و غیبت کنیم تا بشیم فاکنر و همینگوی. دعوتتون میکنم به ضیافت خاله زنک بازیه دو تا غول ادبیات.

توسط <$MTEntryAuthorDisplayName$> در <$MTEntryDate$> |
لینک به این مطلب

آدرس لینک به این مطلب:
http://www.shabnevis.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/211

نظرات

این مطلب شرق جالب بود خیلی

بعله ..کامل در عین ناقصی .... یک حس خوب میده و آدم باهاش حال میکنه ....

این از اون متناییه که من اسمش رو می ذارم زندگی. می تونه یه داستان باشه. شاید هم باشه. ولی یه داستان خیلی ‏نزدیک به زندگیه. هر کدوم از ما می تونیم از یه گوشه اش سر در بیاریم و توش نقش داشته باشیم بدون این که ‏وصله ی خیلی ناجوری باشیم.‏
-------------------------------------------------------------------
اگر زندگی رو به کنایه ی هر کسی تقدیری داره یا اینام خدایی دارن یا ... نگیریم. زندگی ناعادلانه ایه!!!

برای بعضی افراد عید و غیر عید تفاوتی نداره !!!!!
-------------------------------------------------------------------
سلام بی بی. خوشحالم کامنتت رو میبینم.

سلام
خب اینا هم برای زندگی لازمه جانم
من فکر کنم همینگوی فاکنرو دوست داشته
اما فاکنر محلش نمی ذاشته
و باز هم اما
یعنی نیمه شعبان همه خوابن دیگه
البته کنایه خوبی بود
راستی شما صبح بیدارین؟
تبریک میگم
---------------------------------------------------------------
انگار همیشه بیدارم. علیک سلام

خیلی جا داریم شر و ور بنویسیم ولی شاید براتیگان نشیم ... براتیگان یک زمانی بود و رفت و الآن اصلا کارش جدید و نو نیست ... حداقل یک احمق دیگه به اسم بارتلمی هم هست که کارش بهتره ولی بازم قدیمیه .... من برای حسین نیازی یی که جحسین نیازی بخواد بشه بیشتر ارزش قائلم و کارشو بیشتر دوست دارم


در مورد کامنتت: واقعا ممنونم. وقتی خوندم واقعا حال کردم .... اصلا بی ادبانه نبود، به نظر خودم هم طنزه، اصولا همه چیزهایی که از دید خیلی ها اسمش بدبختیه برای من طنزه .... این پست هم تا وقتی که تو سرم بود شاید بد بود ولی نوشته شد خودم هم بهش خندیدم، خوشحالم که تو همین همین حسو داشتی (حالا شاید به یک دلیل دیگه) ..... با ممدرضا هیچوقت سر این چیزا حرف نزدم، راستش هیچوقت دلیلی ندیدم که حرف بزنم، فک می کنم هم اون می دونه من برای چی می خندم هم من می دونم تو سر و دل اون چی می گذره ..... همون بهتر که تا به هم می رسیم مسخره بازی در بیاریم و بریم تو کوچه دوست داشتنی علی چپ، بهترین کوچه ای که تا حالا درست شده

----------------------------------------------------------------------
خب همین قدیمیان که نون و آب دارن. هنوز فال حافظ فروش داره!!!

این یک قسمت نیمه شعبان واقعا فاجعه است
خیابان های و جوب های کثیف که فرهنگ بد ایرانی رو هر چه بیشتر نشون می ده

ببینم حالا قبول که هر چی اینجا می نویسی داستانه ولی جون آزاده از این به بعد قرار جای کامنت هم برامون داستان بنویسی؟! !!!فکر کنم باید هر جا رفتی کامنت گذاشتی دنبالت راه بیافتیم کامنتت رو نقد و بررسی کنیم .
اما بعد، آنجلینای لعنتی رو خونده بودم قبلا .
اما بعد ترش، وای تو شرق خوندم نامه های این دوتا رو بهم چه مثل دخترای دو سه ساله قهر قرو هم بودند.

سلام!!!
خوب بنده در نهايت صداقت بايد اعلام بكنم اين داستانتو دوست نداشتم اخه مثل اون يكي كه يه بار برات نوشته بودم حس داستان بهم نمي داد. بازم انگار داشتم يه عكس تماشا مي كردم. خوب تفاوت سليقه است ديگه!
ولي مطلب شرق واقعا عالي بود. كلي ذهنيت شكني كرد!
---------------------------------------------------------------------
سلام
پس عکس خوبی بود؟! میدونی گاهی تماشا کردن عکسها مثل خوندن داستانهاست. مگه نه؟

چهل بار خوندم و هنوز همون حس اول رو داشتم. این بیشتر از تراژدی بودن، زندگیه. شاید چون من تاکیدش رو ‏روی تو می بینم نه مسافرِ ِت. یه ذره خط هایی رو که دورش کشیدی جا به جا کن. شاید احساسش تغییر کنه.‏
--------------------------------------------------------------------
موافق نیستم

یه سوال فقط: شما واسه اینکه هوای آژانستون عوض بشه میری دم درش؟
خیلی قشنگ بود و بی بهانه .
ممنون بابت نظر لطفتون.
------------------------------------------------------------
خب وقتی میایم دم در در رو هم باز میکنیم دیگه!!!

ye chizayi az dastan fahmidam...
khob bod...
be man ham sar bezanid

این امام زمان هم خوب ملت را سر کار گذاشته !
--------------------------------------------------------------------
ملت امام زمان رو سر کار نگذاشته باشن خوبه!!!

راستی خيلي مرسی واسه لینک...

میدونی؟ این متن یه کم با سبک نوشتن تو فرق میکرد. مثلن آخرش باید راننده پیدا نمیشد و تو مثل خود اسپایدرمن میرفتی دنبال خانوم اویسی و آژانس رو هم میسپردی به رهگذری که از جشن دیشب برمیگشت و هنوز به منزل نرسیده بود و توی راه خانوم اویسی یه جوری مخ تو رو میزد و تو براش ناز میکردی و وقتی برش میگردوندی و میرسوندیش خونه دعوتت میکرد توی خونه و تو میرفتی و براش یه عالمه از داستانات میخوندی و بعد اون حوصله ش سر میرفت و تو هم برمیگشتی سرکار. ممکنه هم آخرش میخوابیدی!
---------------------------------------------------------------------
خیلی بی انصافیه این برداشت از داستانای من!!!!

منظورم اینه که آخرش می خوابیدی تو آزانس. اشتباه برداشت نشود لطفن!
----------------------------------------------------------------------
آره متوجه شدم. در ادامه مینیمالم بود دیگه...

سلام شب نويس
بايد خانم اويسي از تو تشكر كنه بخاطر اينكه فكر كردي شايد اون براي زماني فراموش كرد دردشو و در واقع توي اين شادي سهيم شده.
گاهي اين فراموشي ها چقدر خوبه!
----------------------------------------------------------------------
سلام جودی عزیز
خیال خام من از سرخوشی عروسی شب قبل و خوش بینیم بود والا همه چیز سر جاشه!!!

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.





صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com

 

New Page 2