مي گويد برايش هديه مي آورد. از اين عروسكهاي با نمك خر و الاغ و گوسفند و همين چيزها ديگر. مي گويد نمي فهمد معني اش چيست! نگاهش ميكنم
و ميگويم اگر براي من بياورد حتمن براي آينده نقشه ميكشم. مثلن فكر ميكنم اگر يك شلوار پارچه اي برايش بخرم. نه اينكه فكر كني پولش را خودم ميدهم نه خودش را مجبور ميكنم بخرد و بعد ميگويم پيراهن كرم رنگي را كه دو سال است ديده ام تنش بپوشد و به جاي كتاني هاي سفيدش كه وقتي از خيابان رد ميشود تو ذوق ميزند كفش واكس خور بپوشد و حتمن در جوابم مي گويد برايت وقت آرايشگاه ميگيرم تا موهايت را كوتاه كني. اگر بشود مجبورش ميكنم موهايش را يك وري فرق باز كند و شانه بزند اين طرف. حتي اگر موهاي فرق سرش سيخ بايستد بيشتر نشان يمدهد پسر خوب و افتاب نديده ايست. از همان ها كه اقاجانم دوست دارد. تقريبن يه الدنگ به تمام معنا. يك داماد خوب. يك بيشعور سر به زير كه ميتوان سوارش شد.
مي گويم: لعنتي نگه دار پياده ميشوم. اصلن حوصله ات را ندارم. عروسكهايش را هم بيانداز توي جوب آب. داد میکشم: كثافت نگه دار. فكر كردي هر احمقي را سوار كني ميتواني از حماقت همسر آينده ات برايش تعريف كني. در را محكم بهم كوبيدم و ديدم كه هاج و واج داشت نگاهم ميكرد.
okhhhh,che khashen shod akharesh
حالا من نفهمیدم خره این وسط ایراد ی داشته یا همسر آینده یا راننده یا؟
اقاجونش عجب كسي رو به عنوان داماد مي پسنديده!!!
------------------
داستان هديه هم كه گفتم تعجب كردن بابت اين بود كه خوب تا حالا نديديم كه خانواده اي به اين شكل اعلام بكنه. مثلا خوب هركسي روز تولدش كه مي شه به طور ضمني اعلام مي كنه كه فلان چيزها رو دوست داره داشته باشه. ولي نه اينكه همه اعضاي خانواده بشينن يه جا و مادر با صداي بلند نيازمندي هاي تك تك شونو بگه.
-----------------
به آماتورا خوش اومدي!
اینجا خیلی جالبه.... خونه ی قشنگی داری...
قلمت شبیه مصطفی مستور نویسنده ی مورد علاقه ی منه.... حقیقت داره؟!
از صبح چند بار خوندم ولی نفهمیدم! توهمه؟ داری فکر می کنی بیاد خواستگاری خواهرت بعد می بینی عوضیه، نسبت به همون توهم خودت داد می کشی طرف هم بیخبره؟ واقعا خواستگاره؟ اصلا داره از نامزد خودش حرف می زنه به تو ربطی نداره؟ هرجور می خونم یه جمله اش جور در نمی یاد!
شاید باید بیشتر بخونم؟!
- مسافر کش بدبخت - انگار که یه بازگشت ادبی باشه یاد عروسک مینا و آنجلینا افتادم
سلام. راستش منم هرچی میخونم نمیفهمم): نمیتونم.
بازم خوندم. تا اونجا که سعی کردم و فهمیدم با خودش دعوا داره!
حالا اینهمه تلاشم نتیجه داشت یا نه؟!
حسین جان یه سر اینجا بزن تا بفهمه قبلنا چه گلی بودی:
http://www.thebigview.com/pastlife/
به چيز خيلی بدی هم برنخوردی. حداقل يه داستانی چيزی برات تعريف کرده. از توش مينيمال در اومده. بعضیها توی تاکسی از اعتقاداتشون حرف میزنن، از اين که بهشت و جهنم وجود داره يا نه. بعد هم فکر میکنن همه با اونها هم عقيده ان. اينجوریهاش رو نمیشه تحمل کرد.
این یه کم گنگه حسین. شاید ذهن من نمی تونه توش راوی رو تشخیص بده یا کسی رو که داری در موردش توضیح میدی کیه؟
هنوز نفهمیدم مسافرکش بدبخت زنه یا حتا مرد!
واقعن من خنگ شدم. توضیح بده بلکه بفهمم.
--------------------------------------------------------------------
نه گنگي از نوشته ي منه. خب فكر كنم بارها گفتم كه از معما نوشتم متنفرم واينبار تو كوزه افتادم! خب سعي كرده بودم با پاراگراف بندي درستش كنم كه انگار نشده. يا بايد طولاني ترش كنم يا اينكه زن رو كاملا جداش كنم.
چشم انداز ها
تیره گون برف
بریده-دریده
مسخ گونه کسوتی
که سر بر نهانی/
راز های متبلور را
در رد گامهای بی درنگ رنگ افسون کلام
به واژه - واژه های که در می گذردبه مه
بی سودایی بارانها وبی شوکت
لکه ها ی ابری گل اندود
نشسته برف ،
برف
دربرهنه زارهای
سیاه جامه ی که ترانه سپید زاد
برحجم بی حجمی
سر داده بی صدا فریاد
آی فریاد
به رویای خیس گون دریده کلمات
تابیده به بی شمار
هزار -هزار شاخ وبرگ
درچشم اندازی ساده
به بستر آب
آفتاب
آتش
خاک
بی رخوت سایه سارها
زه رد بی حضوری ترانه گم گشته ی خیال
محو به رویت آخرین روزهای بی درنگ
مرزی میان
یقین و شک
پختگی وخامی
دانایی ونادانی
همه آن واژه کلمات چرک تاب
که
شکسته خوان
سطر ـ سطر
این شکسته
خوان
.
سلام آقا جون :) خوشم اومد از نوشته هات! مخصوصن اونایی که خاطرات بچگیت بود :)
راستش رو بخوای اساسا نفهمیدم..فضا چی بود راوی کی بود؟ یا من بد خوندم..گیج شدم..معذرت ولی یه گیری این وسط هست اگه پا بدی پیداش می کنیم با هم..نمی دونم...گیجم هنوز..
چه خشن!
سلام حسين . آقا ما خيلي چاكريم. چه بي مو چه پر مو چه با جاداستاني و اون جمع خاطره انگيز غروب سه شنبه ها چه ... آقا زير پاشنه كفشتون رو هم يه نيگاه كوچولو بكنين ما اونجاييم. آقا يه نگاه .
توسط: محمد | November 2, 2006 10:50 AM