« ... | صفحه اصلی | مرغهاي دريايي و بادهاي گرم عاشقانه ( داستانه و اگر حوصله نداريد نخونيد. ) »
...

با زبان او كه مينويسي نخوان براي من كه نانوشته هايت را ميفهمم از چشمان او.

توسط <$MTEntryAuthorDisplayName$> در <$MTEntryDate$> |
نظرات

یه بار شد زبون چشم منو بخونی؟
-------------------------------------------------------
گربه جان زبون چشم گربه ها به خط ميخيه دري پشتوئه! خيلي سخته. ولي دوست داشتم يه اكيپ از دوستاني رو داشتم كه تو هم بينشون بودي البته همراه با كفشدوزكت و احتمالا اون بچه گربهه كه تو راهه.

هان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-----------------------------------------
آهان!!!

سلام... چند تا از پست هاتون رو خوندم/... به نظرم خیلی جالب اومدند... در ضمن template زیبایی هم دارید... تبریک میگم بهتون... راستی بهتون لینک هم دادم...
ممنون... bye تا hi
---------------------------------------------------------------------
عليك سلام... ممنون

ولی بترس، بترس كه روزگار غریبی است. چشم ها را به راحتی می توان پشت لنزهای رنگی دروغگو پنهان كرد. دل ها مدت هاست كه از صحنه بازی كنار رفته اند. تنها و تنها عقل معاش است كه حكم می راند...
عجب بدبینانه نوشتم! می خواستم نفرستمش ولی با خودم گفتم بعد مدت ها یه مطلب از شبنویس مجبورت كرده براش بنویسی د بفرست دیگه! ولی به عنوان پینوشت باید اضافه كنم چون الان عصبانیم این شكلی شد حالا شما زیاد ناامید نشو!:D
----------------------------------------------------------------------
فائزه با ته شناختي كه ازت دارم و احتمال ميدم كه هيچ وقت دوست پسر يا يا معشوق يا كسيكه دوستش داشته باشي و باهات باشه رو نداشتي و بيخودي اداي شكست خورده و تجربه داغونها رو در مياري خيلي فلاني. ولي اگر داشتي اين تجربه لنزهاي رنگي و عقل معاش رو داشتي كه ميفهمم چي ميگي. مخصوصا عقل معاش رو. باش فائزه.

تو دوست داشتني ترين مرد روي زميني .
------------------------------------------------------------------
ميم سين جان منو ياده جبارسينگ انداختي بابا. تو هم دوست داشتني ترين ناشناس دنيايي.

شاید این طور برایت تاکید میکند
---------------------------------------------------------
مريم بانو او تاكيد ميكنه ولي براي كي؟ اگر آشناست و مرا يا هر كسي را كه براش تاكيد ميكند را ميشناسد چرا اينقدر بيراهه ميره. من يا هر كس ديگه اي همينجاست پيش چشمش! غير از اينه؟

چه غم آلود . فعلن ...
-----------------------------------------------------------
خوبي ارنواز. از دنياي پست مدرن طنز پر ديالوگ چه خبر؟ آره غم انگيزه انگار. يه چيزي ميلنگه تو اين يه خط.

با سلام خوشحال می شم که با شما تبادل لینک داشته باشم
در صورت تمایل به ما عنوان و لینک خودتون رو بدین تا ما بذاریم و بعد از اون
لینک مارو با عنوان نگاهی از اون زاویه ! قرار بدین
ممنون
----------------------------------------------------------------------
من خوشحال ميشم لينك منو بذاريد.

كاش مي شد چشمانش را يك جوري بست ... خواندن آن ناخوانده ها درد بدي است (لااقل براي من...)
----------------------------------------------------------------------
سميرا جدي مينويسي جذابتر به نظر ميرسي. ( درد نيست سميرا بيشتر اجباره انگار. خسته ميكنه. كلافه ميكنه. ... )

و از چشمان او مينويسم تمام ناخوانده هايش
---------------------------------------------------------------------
هاني اينم قشنگه.ولي خيلي يه طرفه ست. تجربه ش رو دارم. عذاب آوره.

... چه نظري مي شه در خصوص اين نظر بلند داد...
-----------------------------------------------------------------------
هيچي مگه بيكاري نديده و نشناخته نظر بدي؟!!!!

امروز اين لينكو ديدم يادم به قصه سالادهات افتاد. ببينش
http://www.radiozamaneh.com/literature/2006/11/post_40.html
--------------------------------------------------------------------
احلام كلي فكر كردم اين كيه كه سالادهام رو هنوز يادشه. اينقدر حال كردم با اين قضيه. ايميل رو كه ديدم شناختم. ببين ما رو توروخدا. اونائي كه ميگن ميخونمت حسين يادشون نيست ديروز چي ازم خوندن و اين يكي رو كه نميبينيمش چه خوب يادشه. فكر كنم دو روز ديگه فكر كنم به اين موضوع متحول بشم. راستي عين همين لينك رو يادمه پيمان اسماعيلي توي ستون كناري صفحه ي ادبي شرق سه سال پيش مينوشت و طرز تهيه يك داستان پست مدرن رو مينوشت و ميپخت و چون ميدونم پيمان اسماعيلي يه اورجينال خون حتمن از اين كار تاثير كه چه عرض كنم برداشت كرده.

چه کنیم وقتی میاییم اینجا هی خوشمان می اید؟
-------------------------------------------------------------------
خانم ساجدي ملق بزن. يه جور جفتك چاركشت!!! من دختراي قوي و پر تحرك و ورزشكار خيلي برام جذابند. يه وقت ديدي عاشقت شدم. خدا رو چه ديدي!!!! اينم يه جور نشونه ست ديگه.

سلام حسین جان . حالت چطوره ؟ این چند وقن حسابی درگیر بودم و کامنت نمی زاشتم. اما هر ازگاهی مطالبت رو می خونم . امیدوارم هر جا که هستی و خواهی بود خوب و شاد و موفق باشی . برای تو و عزیزانت آرزوی بهترین ها را می کنم. در پناه حق.

شب نويس جون اينهمه كلمات يخ و يخ زده رو از كجا مياري مينويسي
-----------------------------------------------------------------------
ماماني ميدوني كه ميشه چه جواب باحالي بهت داد كه همگي بخنديم؟ ولي خب دمت گرم برو جاي ديگه خدا روزيتو بده. براي تو ننوشتم اينارو. برو مامانيه عزيزم. برو بابا منتظرته.

گمون مي كنم، نه بيكارم، نه نديده و نه نشناخته!!!... البته رو اولي زياد مطمئن نيستم، چون هنوز در حال جويايي دانشم!؟ و اين كار خودش از همه كارا سركاري تره!!!!... رو دومي ام باز كمي تا قسمتي موافقم، چون هنوز خيلي چيزا رو نديدم... مي شه با آخريم يه جورايي كنار اومد چون دل خوشي از شناختن ندارم... پس در كل نتيجه مي گيريم كه بهتره از اين گمانه زني ها نكنم...
در هر صورت من ديد بلندي رو ديدم كه قدرت بيان نظري در موردش نبود... ولي اين شيوه استقبالت از تازه واردين بدجوري تحت تاثيرم قرار داد!!!!! حالا ما بيكار شديم؟!!!!...
----------------------------------------------------------------------
گمگشته استقبال بلند نظرانه اي بود چون فكر ميكردم با همه اينا بصورت منطقي برخورد كني و بپذيري كه مگه آدم بيكاره وقتي نميشناسه و نديده پاشه راه بيافته هلك هلك بياد و نظر بده. مگر اينكه اينقدر حال كرده باشه و اينقدر حرف داشته باشه در مورد چيزي كه خونده كه حرفش بياد. مثل دستشويي رفتن ميمونه كه اينقدر مثانه ت اينقدر پره كه زور نميزني و خودش مياد!!!! ميگي نه شير آبو باز كن حالا مياد! راستي تو كه ميگي دل خوشي از شناخت نداري يعني اينقدر كلاست بالاست كه بدون شناخت با ملت سر ميكيني و اينقدر ديدت بازه كه ميگي هر چي ميخوان باشن باشن به من چه و اين حرفا يا منظورت اينه كه مثل همه دختر و پسراي جغله چند تا شكست عشقي خوردي و همه رو با ملاقه ميزني و همه سر و ته يه كرباسن؟!
حالا بيكاري يا نه بالاخره؟ اگر دانشجويي و بابا پولدار نيست كه بيكاري هيچي علافي ولي اگر بابات پولداره بازم مگه بيكاري ميري دانشگاه راه بيافت يه پسر روشنفكر پيدا كن كه حرفاي خوب خوب ميزنه و شعور داره ولي جيبش خاليه و باهاش ازدواج كن و خوشبخت ميشي. مامان ميشي. و... ( حالا موندم چرا فكر كردم تو دختري. حس پسرونه هيزم اينو ميگه! )

چشمها ..... فکر کنم دیگه امیدی به راستگویی چشمها هم نیست خیلی وقته فهمیدم چشمها هم میتونن دروغ بگن حتی وقتی زل میزنن توی چشمهات و تلاش میکنن بهت بگن دوست دارن . اینها همشون یک هذیان در پی یک تب شدید تو زیاد جدیشون نگیر
-----------------------------------------------------------------------
بي بي جانم من هنوز دارم سعي ميكنم شكستهام رو به حساب خودم نريزم. هنوزم دلم ميخواد دچار اين تبهاي شديد بشم. هنوزم دلم ميخواد هذيان بگم. ميدوني چرا؟ چون كاره ديگه اي نديدم جذابتر از اينها باشه تو زندگي. بقيه ش همش خاله زنكي. اما يه چيزي بي بي: هيچ وقت نخواه كه چشمها حرف بزنن. نخواه كه مجبور بشن چشمها حرف بزنن. هيچ وقت توقع نداشته باش كه چشمها حرف بزنن. از صاحب چشمها بخواه كه حرفهاش رو بنويسه. هميشه مكتوبش كنيد كه هم بش دائم خوندش هم مستند باشه. چشم و زبان حرفهاشون مثل تصاوير و كلماتشون فرار هستند.

واقعا جالب بود

...
----------------------------------
ممنون به خاطر بودنت...

نوشتن این رابطه باید کار یه ریاضیدان شایدم ریاضی خون یا حد اقل یه ریاضی دیده(در حد چهار عمل اصلی!) باشه.
گرچه مخ من که نمی کشید.(ولی کشوندمش)
---------------------------------------------------------------------
شوت مغز جان من هر سه تاي اون رياضيه بودم قديما. ولي حالا هرو از بر تشخيص نميدم. يه چيزي يه جائيم تراوش كرد شد اين. تو به خودت اميدوار باش.

اولا که چه طرح قشنگیه اون بالا..دوما که از کامنتت تو بلاگ مخفی اومدم اینجا..سوما که ببخشید داستان بالا رو نخوندم اومدم این یه خطی رو خوندم بازم سخت بود فقط فهمیدم اینجا 3 نفر نقش داشتن :دی ..چهارمندش راستش رو بخوای اومدم که کامنت هات رو بخونم دیدم برای همه یه جواب دادی خیلی کنجکاو شدم ببینم به من چی می خوای بجوابی..فیفتمندش خوب باشی :دی
-----------------------------------------------------------------------
سيكستمندشم: ديگه اينجوري نيا اينورا. چون من حوصله ي كساني رو كه حوصله ي منو ندارند رو ندارم. سونتمندش: منظورم اينه كه اون بالاي رو كه فقط سه صفحه ست رو نخوندي فكر ميكني آدمي هستي كه بايد فكر كنم گذري نيستي رفيق؟ اينايي كه بهشون جواب ميدم رو تو باد و بارون اينجا ميبينمشون. چه بلند و چه كوتاهم رو ميخونن. گذريا رو هم يه تشكري چيزي. ولي تو كه نخوندي و فقط فهميدي سه نفر نقش دارن انگار كه صحنه جنايت رو داري كروكي ميكشي ديگه نوبره. حتي اگر اسمت شاعرانه باشه!!

خیلی به دل میشینه شب نویس عزیز
یه سوال تو چه قدر به این چشمها اعتقاد داری یعنی فکر میکنی میتونه حسشو انتقال بده؟
-----------------------------------------------------------------------
خيلي لعتقاد دارم. فقط يه موضوعي: اين چشمها اوايل راست ميگن و حرفها ميزنن عاشقانه. فقط قتي چيزي تغيير ميكنه و ديگه تو نستي در زوايه ديد اون چشمها از اون به بعده كهدروغ ميگن. نه اينكه از اول دروغ ميگفتن. حالا كه ديگه نميخوانت فرق كردند. شايد روزي ياشدي همون روز اول ان چشمها حرف ها داشتند.

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com

 

New Page 2