« اشتراك | صفحه اصلی | خيرگي »
پنج صبح

پدر بزرگ ميگويد انسان بايد در بهترين شرايطش در بهترين لحظات زندگي اش قرار بگيرد. به پدرم گفتم من آدم متفاوتي نيستم ولي بايد ساعت پنج صبح برويم خواستگاري! وقتي آن موقع صبح به زور از خواب بلند ميشوم، رنگم پريده و سفيد شده ام. موهام پف كرده بيشتر به نظر ميرسند. دور لبهام كف كرده و حلقه ي سفيدي دور لبهاي رنگ پريده و صورتي رنگم ايجاد كرده كه معصوميتي خاص به صورتم ميدهد. چشمهام قرمز است و انگار تازه گريه كرده ام و قابل ترحم هستم. و ديگر اينكه نميدانم چرا! ولي بيني ام صبح ها يك ميليمتر سايه اش كوتاهتر ديده ميشود. گونه هام ورم كرده و تپل به نظر ميرسم. از اين تپليهاي نمكي كه آدم دلش ميسوزد كار دستشان بسپرد.
به دوستم آرين هم گفتم: اگر قرار است من جايزه ادبي اي برنده شوم، بايد زمان مراسم اهداي آن پنج صبح باشد. يكي از بزرگترين دلايلش اين ست كه آن موقع مهدي _ برادرم _ هنوز از خواب بيدار نشده و من هر لباسي را كه دلم بخواهد ميپوشم و خدا را چه ديدي شايد بالاخره يكي پيدا شد عاشق ما بشود و نرود! ميفهمي؟ نرود... و ديگر اينكه آن موقع صبح دهان آدم بوي گشنگي يا به قول مادرم لاش مرده ميدهد و وقتي با يكي از داوران موقع دست دادن و گرفتن جايزه روبوسي ميكنم او در ذهنش نقش ميبندد كه چه خوب شد حسين نيازي جايزه را گرفت. مستحق بود! _ انگار جايزه را پنج صبح گذاشته باشي پشت در خانه ي يك نويسنده و زنگشان را زده باشي و براي اينكه ريا نشود، رفته باشي پشت تير چراغ برق قايم شده باشي.
ولي خدا كند خواستگاري و جايزه ادبي به سرانجام برسند و الا بايد گند زد توي اين قيافه كه وقتي ميشود پنج و ده دقيقه نه دختري نگاهش ميكند و نه جايزه ادبي كه هيچ؛ تف هم كف دستش نمي اندازند. صبحانه را هم بايد خودش درست كند و بخورد و برود هر گورستاني كه ميخواهد برود.

توسط <$MTEntryAuthorDisplayName$> در <$MTEntryDate$> |
نظرات

من میگم جایزه ادبی رو چون ساعت کشورای دیگه با ما فرق می کنه شاید با پنج صبح ما جور در بیاد اما خواستگاری رو باید بی خیال شی. آخه عزیزم تو فکر کردی ملت بیکارن که از خواب نازشون بزنن که تو پنج صبح خوشگلتر به نظر میرسی؟ خوب برس، اونقدرا مهم نیست. اگه آدم شناس باشن همون پنج صبح هم میتونن تشخیص بدن تو چه شکلی هستی.
--------------------------------------------------------------------
واقعنا اگه بفهمن من چه شكليم ضايع ميشه. من در هر صرت پنج صبح ميرم خواستگاري به چند دليل: يكي اينكه آدم متافوت و هنرمنديم!!! دوم اينكه من صبحونه بيشتر از ناهار ميخورم. خواستگاري به صرف صبحونه و يه دست كله پاچه نشنيدي. فكر كن خواستگار با پيژامه و زيرپوش ركابي و پشم و پيله و پياز داره موقع جويدن و هورت كشيدن با دختره صحبت ميكنه. آروغم ميزنه تهش!!!!!!1 داره حالم بهم ميخوره. مامان. يكي منو ببره از اينجا. باباي دخرته هم با شورت مامان دور نشسته وسط مجلس و داره در مورد سياست با پدر داماد حرف ميزنه.

چرا اینقدر اعتماد به نفست اومده پایین ناراحت نباش اگه اونی که دوست داشتی بهت بگه عاشقت باز اینجوری در مورد خود ت میگفتی در مورد جایزه ادبی هم تو اینجوری که داری پیش میری حتما برنده میشی .
بابا بی خیال...
--------------------------------------------------------------------
هيچكس آره اگر اوني كه دوستش دارم بهم بگه عاشقمه ديگه اينجوري نميگم!!!

و وبلاگ رو هم نبايد ساعت 5:52 دقيق پست كرد ،،، دقيقا" راس 5 ، چون پس از آن بيات مي شود.
---------------------------------------------------------------------
بيتاي مارمولك خوب سرك ميكشي اينور اونور وبلاگها.

آقا این لاش مرده اصطلاح تخصصی مامان من هم هست. البته مطلع هستید که با مامان شما همشهری هستند!
----------------------------------------------------------------------
بله خوب يادمه ايران تشريف داشتيد و در جلسات غروب سه شنبه ها شركت ميكرديد اتنلاف بوي خوش رايحه ي خدمت اراكيهاي مقيم مركز رو تشكيل داده بوديم بر عليه تركهاي مقيم حاشيه مركز!!!!

ولي با تمام اين حرفها كسي كه عاشق شود هيچوقت نمي رود!!
--------------------------------------------------------------------
كيوپيدوي عزيز چه خوب كه گاهي سر و كله ت پيدا ميوشد. ولي چرا ميرود. همين چند وقت پيش بود كه رفت. من بلد نيستم وقتي تموم شد و رفت بزنم همه چيز رو از پاي بست ويران كنم. عاشق بود يا حداقل دوست داشت و رفت.

نه، دل‌م سوخت. این دفعه تو بیا هم‌خونه‌ی من شو.
--------------------------------------------------------------------
تيگي كوتاه بيا. اينجا ناموس مردم رد ميشه. پسر با پسر چه كاري متيونه داشته باشه آ]ه؟!!!!

پنج صبح نه من اون موقع دقیقن لاش مرده ام ! چرا اینقدر تو فکر نوبلی؟الهام بت شده اگه اره از همین حالا امضای منو بده!
----------------------------------------------------------------------
سوگند فكر كن بيام خواستگاريت و تو دهنت بو بده. هووووووقققققق. دخترم دختراي قديم كه هزارات بوي خوب ميدادن. امضا ميخواي بيا بگير.

khob mesvak bezan pesaram ta moshkelatet hal she
----------------------------------------------------------------------
فاطمه زير آبي ميريا. مسواك بزنم و دست و رومو هم ميشورم و اين پف و كف و ژوليدهگي از بين ميره كه خنگه خدا!!!

ببین درسته که کمبود خواستگاره و حتی تو بازار سیاه هم پیدا نمیشه ولی فکرنکنم بتونی دختری رو پیدا کنی که 5 صبح برای برای خواستگاری بیدار بشه منم آرزوی نوبل صلح رو دارم اشکالی نداره آرزو بر جوانان عیب نیست :D
---------------------------------------------------------------------
چرا من يكي رو ميشناسم چند تا خواستگار چال كرده تا تو زمستون بيارن قاتوق ماستشون كنن. دختراي دانشگاه ما پنج صبح پاميشن و تا خودشون درست كنن دو ساعت كار دارن. من باور نميشه اين چهره هاي تابناكي كه من تو دانشگاه ميبينم نيم ساعته درست شده باشه. طرف بايد 8 صبح دانشگاه باشه. دو ساعتم راه داره. كي بيدار ميشن اينا موهارو سيخ ميكنن. اين خط لبايي كه من ديدم فقط هزار بار آزمايش ميشن و شصت بار پاك ميشن تا صاف در بيان. يا خط چشمها....

ببخشید یعنی بنده تو پیت می گو ...م تا الان ؟ .... باز تو می گی یکی پیدا بشه عاشقت بشه ؟
-----------------------------------------------------------------------
گلناز جان تا حالا ديدي يكي عاشق آدم بشه ولي ديده نشه!!!! يا عاشقي رو ديدي واسه معشوقه ش وقت نداشته باشه يا هول ديدنش رو نداشته باشه. قبول كن تو پيت ميگو...ي ديگه. البته انكار نميكنم كه من همين گو...ن رو هم جدي گرفتم ولي كاري از دستم بر نمياد!!!! فقط صداشو ميشنوم. حالا جك جديدي چي داري. جوك زهره رو برات فرستادم.

...و نرود! می فهمی؟ نرود...

maman migan age mikhai dokhtari ro entekhab koni( az nazare zibaei bayad sobh vaghtike taze az khab bidar shode bebinish...chekare ghiafat dari kheyli deleshonam bekhad!
---------------------------------------------------------------------
قربون مانا و مامانش برم. اين دفعه كه بيام شيراز بايد حتمن ببينمت. آره دخترا صبحها به نظر قيافه ي معصومانه تري دارند. چون آرايش ندارند و قيافه اصليشون رو دارند و خيلي بهترن. آدم فكر ميكنه ديگه با خود طرف برخورد كرده.

در شهرستان دور از دسترس من کامنتدونیت باز نمی شه هی ارور می ده. خوشحالم که بلاخره بعد از دو سه تا پست موفق شدم اینجا خودم رو ثبت کنم. باز گلی به جمال مامان تو اگه بدونی مامان من چی میگه. می گه شب که خوابید شیطون میاد تو دهنتون آره.
فراخوان مسابقه شهر کتاب رو دیدی؟ توکل به خدا شرکت کن شاید 5 صبح بود اختتامیه اش.
--------------------------------------------------------------------
مسابقه ي شهر كتاب متاسفانه يكي از داوران مرحله ي اولش سايه ي منو با تير ميزنه ( چون يه بار ديگه يه جا داور ادبي بود و من بهش گفتم شما يه كار ادبي كه انجام داديد رو بگيد تا صلاحيت داوريتون معلوم بشه. طرف فقط حاشيه ساز فرهنگيه! ) و من تقريبا با نااميدي داستانم رو ميفرستم.

خب پنج صبح بخواب تا تا چهار بعد از ظهر، بیدار که بشی همون شکلی هستی که می خوای!
----------------------------------------------------------------------
ميدوني ميترا مشكل تو چيه؟ اينه كه آي كيوت خيلي بالاست براي همين جونت در عذاب نيست!!!!

به گمانم توفير چنداني به حال راوي نمي كنه كه 5 صبح عازم خواستگاري بشه و جواب رد بشنوه يا 5 صبح مراسم توزيع جايزه نوبل ادبي شروع بشه و به او جايزه اي تعلق نگيره! چيزي كه به نظر مي رسه اين وسط مهم باشه اينه كه راوي به تمامي اين توهمات در ساعت 5 صبح گرفتار مي شه كه ممكنه در اثر عملكرد حبوبات جانيفتاده ابگوشت بز باش شب گذشته باشه كه با يك ليوان چاي نبات غليظ! كلهم قابل رفعه انشاا...!!!
----------------------------------------------------------------------
گمگشته كم كم داره ازت خوشم مياد. دقيقا من شبا غذاي سنگين ميخورم كه هم خواب زن گرفت ببينم و هم خواب جايزه گرفتن و هم خواب خوشبختي و از اين چيزا. ولي عوضش تا كله ي سحر يه سر ميرم دستشويي نميدوني تا صبح خواب ميبينم حالم خوبه!!!!!!

و اگر یک دفعه طرف از اون آدم هایی بود که صبحها اخلاقشان سگی می شود چه؟
--------------------------------------------------------------------
سنجاب خانوم موضوع راوي الان منم. من خودم ميدونم كي اخلاقم سگي كه مال دو دقيقمه الاغي ميشه.

5 صبح یک کم زود نیست ؟
---------------------------------------------------------------------
منوچ عزيز شما آي كيوت رو اينجا خرج نكن. معلومه كه خيلي زياده. خواستگاري شما كه نيومدم ناراضي هستي. اونيكه بايد بعله رو بگه تو اين هير و وير سه صبحم بري بخواد ميگه بعله. فقط بايد كيسش باشي و بخواد. طرف سرش گرم باشه و يكي ديگه رو داشته باشه هفت بعدازظهرم بري ميگه من با نويسنده جماعت وصلت نميكنم چون شعور نداره!!!!! _ كه البته قوبل دارم حرفشو. _

be jaash doostat inghadr tahvilet migiran ke jobraane hame chiz mishe! ghosse nakhor azizam
----------------------------------------------------------------------
ميم جون هيچكدوم از دوستاي من، تحويل گرفتنشون بي ديللي نست. حداقلش اينه كه تنها يا بيكار هستند. هر كدوم سرشون گم ميشه ديگه پيداش نميشه. هر كدوم تو اكيپاي خودشون برنامه اي دارند خبري نيست ازشون روز بعدش اس ام اس ميزنن حسين تو خجالت نميكشي خبري ازت نيست!!!!!!؟ و يا هر كدوم دوست دختر دوست پسري پيدا ميكنن دوباره گم و گور ميشن. بعضيام كه وقتي برميگردن كه زن گرفتن يا شوهر كردن. خيلي به فكر اين افتادم يقه ي يكي رو بگيرم با يوق ازدواج هميشه جز اموالم باشه. يعني باشه. ولي ميدونيكه ازدواج هم مثل مرگ ميمونه. وقتي ميخواي ازدواج كني انگار داري ميري يه ديناي ديگه و ناشناخته. اون دختره يا پسره يهو شكلش عوض ميشه. حرفاش عوض ميشه. خاله زنك ميشه. ايده آلهاش عوض ميشه. حرفايي ميزنه كه بيشتر شبيه عهدنامه ي تركمن چاي ميمونه. همه ميخوان ازت بكنن و يار كشي شروع ميشه. عين گانيه. يادته بچه بوديم گانيه بازي ميكرديم. همه مودب دست به شينه لي لي ميرفتيم تو سينه ي هم. هر كي خورد زمين ميشه همسر اون يكي!!! اين از خودم در آوردم ديگه. خلاصه دلم خونه رفيق.

اقا.... شما از کجا فهمیدی ما شما رو لینکیدیم؟!! من کامنت تو دیدم شوکه شدم!!
-----------------------------------------------------------------------
كلاغ جان من بو ميكشم لينكامو!!!

ساعت 5 صبح. زجر می کشد و از درد در خود می پیچد، ولی حتی نای ناله کردن ندارد. به سختی نفس می کشد. سرش را خم می کند و به همسرش که تازه روی صندلی کنار تخت خوابش برده نگاه می کند. دهان باز می کند که صدایش کند، که بگوید درد می کشد، که بخواهد پرستار را صدا بزند، اما حالت معصومانه او را که می بیند هیچ نمی گوید. چشمانش را از درد روی هم می فشرد. هزاران فکر از توی سرش می گذرد. پسرش چه خواهد شد؟...
ساعت 8 صبح. اتاق 307 بیمارستان پارس. صدای ضجه زنی فضای بیمارستان را پر می کند...

ايرج زند ـ هنرمند نقاش ـ صبح دیروز براثر سرطان درگذشت. روحش شاد...
----------------------------------------------------------------------
آشنا نميدونم چي بايد بهت بگم: ميدوني من ايرج زند رو نميشناختم ودليلي هم نداشت كه بشناسم مگه اون منو ميشناخت؟ و ديگه اينكه تو چه آشناي باحالي هستي كه اينجور مواقع منو يادت مياد. من مطمئنم از ظاهرت استفاده كردي و شصت تا دوست پسر الان دور و برت خوابوندي توآب نمك. يكي از يكي خوشتيپ تر. دونه دونه به همشون هم متلك ميگي وفكر ميكني آدم ركي هستي؟ ديگه دست از سرمون بردار رفيق.

غصه نخور حسین. خودم می برمت انگلیس که ناکام از دنیا نری.
----------------------------------------------------------------------
فريد عمتو ببر انگليس بي شعور. تا آهنگ فيلم فهرست شيندلر رو با هدفون و با صداي بلند گوش كردي. ناخودآگاه گريه ت ميگيره. امتحان كن. ميفهمي چه حالي دارم الان. ( ببين فكر كن ميخواي يكيو ببيني كه فكر ميكني اين ديگه خودشه و اين همونيه كه منتظر اومدنش بودي.... حالا فكر ده دقيقه از شور و حالت نگذشته كه فكر ميكني خب حالا اومد اينم مثل بقيه يه روز ميره چون تو نميتوني كسي رو نگه داري. ميدوني چرا؟ چون نگه داشتن آدما يه طناب ميخواد كه جنسش طلاست....)

«نه، ميدانم، همه‌‌اش بهانه است. او جان مرا می‌خواهد.
عشق و شفقت هم بهانه است. او حضور مرا می‌خواهد. حضور کامل مرا می‌خواهد.
صدای آب رودخانه، سبزی درختان، لطف بهار هم بهانه است. او حضور مداوم مرا می‌خواهد.
ترانه و تصوير همه‌اش بهانه است تا جان مرا تا قطره آخر بمکد و بی‌خويشی در رگهايم جاری کند. نه، او روح مرا می‌خواهد تا بی‌نيازم کند. تا خود خلق شود، بارور شود و بارها خلق شود.»

ایرج زند - اردیبهشت 1384
-------------------------------------------------------------------
آشنا باور كن من اعتقاد دارم تو از اين چيزي كه اينجا نوشتي به روايت از ايرج زند هيچي حاليت نميشه. البته اگر توي آشنا رو درست گرفته باشم. چون حدس ميزنم و نشونه اي نداري كه بفهمم واقعا خود همون آشناي قديمي هستي يا نه. در هر صورت سعي كن معاني چيزهايي كه تو زندگيت ميخوني رو درك كني.

کچل بلاگ رولینگت کار نمی کنه؟
منس درستش کن
-----------------------------------------------------------------------
فريد ميخواستم چند تا فحش بهت بدم ولي اينقدر درب و داغونم كه بي خيال شدم. برو خوش باش رفيق. امروز مام خوشيم.

جا برای فکر کردن و حرف زدن زیاد داری توی اون داستانت . خیلی زیاد . ........ نشستم یه بار نوشتمش ... هی میخونم ........... میدونی از اینکه ذهن درگیر بشه و خودش بسازه خوشم میاد ...... نقاشی و عکاسی هم خودش یه جورایی درگیریه !!!!!!!! یه درگیری که من شیفتشم .
----------------------------------------------------------------------
آذرباد فكر ميكنم اين درگيري خيلي سياله. مثل همين شروعي كه با نوشتن مجدد داستانم در تو ايجاد ميشه. مثل خيال ميمونه كه نميتوني بهش شكل بدي تا شروعميشه و اونوقت ناخودآگاه در تو شروع به زندگي ميكنه. در مورد جاي حرف زدن هم دوستان داستان نويس ديگه م ديگه منو كنترل كردن و در واقع راوي هاي اول شخص منو با دهنه و لگام رام كردن. چون من خيلي تو داستانها حرف ميزدم و يادم دادن كه تصاوير رو بعنوان لعاب داستاني كه ميسازم استفاده كنم. حرف زيادي كسل ميكنه و داستان رو روشنفكر زده ميكنه.

سلام دوست گرامی، سایت شما بسیار زیبا است اگر دوست داشتی تبادل لینک و یا لوگو میکنیم، !
موفق باشی.

ولي 12 شب صفاش بيشتره
----------------------------------------------------------------------
دو صبح اوضاع وخيمتر به نظر مياد!!!

سلام
و
لینک
مستقل / اتوماتیک / بدون سانسور
فهرست وب ایرانی : نمایه ها

عالي بود

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com

 

New Page 2