توي ترافيك گير كرده بوديم و من داشتم از پنجره عقب ماشين بيرون رو نگاه ميكردم. وقتي بابا راه افتاد و چهار راه رو رد كرديم اومدم تكيه دادم به صندلي و رفتم پايينتر. بابا از تو آينه اش به من نگاه كرد و گفت: حسين بابا چي شده اينجوري شدي؟ نميخواي دماغتو بمالي به شيشه بابايي دستمال بكشه!
فقط يه كمي خنديدم و بعد لبهام رو جمع كردم و سرمو تكون دادم كه يعني نه. بابا گفت: موش موشك نميخواي تابلوها رو براي من و مامان بلند بلند بخوني. مگه نگفتي خانوم معلمتون گفته تابلوهاي مغازه ها رو بخونيد؟
صاف نشستم و دور و برم رو نگاه كردم و بابا آروم كرد. گفت بلند بخون مامان هم بشنوه. خوندم: رنگ و ابز ز زار و يِ يَ يُر ... بابا گفت: اين سخت بود عزيزم، رنگ و ابزار و يراق محمدي. اينو بخون بابا كه خيلي دوست داري.
بابا نگه داشت تا من بخونم. چُ لوو كبابي سحر.
بابا گفت: باريكلا.
من رفتم عقب و دوباره تكيه دادم و رفتم پايين. كاپشنم اومد بالاتر و قلمبه شد روي شكم و سينه م. گرمم شده بود.
بابا گفت: حسين بابايي چيزي شده؟ از چي ناراحتي؟
گفتم: هيچي.
بابا گفت: پس چرا بيرون و تماشا نميكني؟ ببين اين دختره ماشين كناري داره زبون درازي ميكنه. پاشو براش زبون درازي كن.
صاف نشستم و دماغم رو چسبوندم به شيشه. بابا گفت: بهش سلام كن بابايي.
گفتم: نميخوام.
بابا گفت:چرا موش موشك من.
گفتم: تو اون خيابونه كه جلوش مجسمه ي شير داره و بعدش پارك شمشيريه و با مامان ميريم هم يه دختره داشت نگام ميكرد. اونا رفتند و ما مونده بوديم كه مامان بره عكساي علي رو بگيره. ما همينجوري مونديم. همش مونديم. سر اون چهار راهه هم براي يكي ديگه دست تكون دادم كه رمان بسته بود...
مامان خنديد و گفت: روبان
...وُ هي موهاش رفته بود تو چشماش اونا رفتن به اون يكي خيابون. ما اومديم اينوري. نميخوام. نميخوام. نميخوام.
واقعا هدف ات از این که یه بچه رو وارد داستان کردی چیه؟ این حسین که ازش نوشتی بزرگ شده دیگه. از بزرگ شدنش بنویس. این همه پشت نقاب بچه گی قایمش نکن. :)
زيبا :)
ديوانه وار زيبا بود.
merc hosssein jaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaan
say mikonam ye chiz benevisam:*
ای بابا، حالا اون نشد یکی دیگه. شاید این یکی هر جا میرفتین کنار ماشینتون میومد. اصلن شاید وقتی زبون درازی میکرد و تو هم جوابشو میدادی از اون حالت اولیه در میومدی بعدش اتفاقای جالبتری میفتاد. حسین شانس یه بار میاد کنار ماشین آدماهااااااااا، یادت باشه!
من بازم شرمنده ی روی ماهت شدم حسین جان. تقصیر خودم نبود به خدا. ولی اولین فکر ی که به ذهنم رسید نمی دونم چرا این بود که اول باید بیام اینجا و معذرت بخوام. شایدم بی خود بی جهت.
حال و هوای این داستانک چقدر حال و هوا مو عوض کرد اما...
منم هِی واسه هر کی دست تکون می دم میره ... چرا؟
سلام
کاش منم حال داشتم بخونم
لابد زیباست دیگه که همه میگن :)
تو هم توی عالم خودت هستیا!
aasheghe pesar bajehaie zeshte bi adabam!dastanet mareke bood.merci
مي دوني... ياد اين افتادم كه وقتي خيلي بچه بودم و در شهري ديگه زندگي ميكرديم.. روزهاي آخر كه قرار بود اسباب كشي كنيم و برگرديم تهران.. پسر همسايه برام از لبوفروش دوره گرد يه لبو خريد و دوتايي نشستيم و لبو رو از توي كاغذ سفيدي كه رنگ قرمز گرفته بود خورديم. من هميشه زندگيم از لبو متنفر بودم و هستم. ولي هنوز يادمه كه اون روز.. فكر ميكنم 4 ساله بودم يا 5 ساله.. چقدر اون مزه رو دوست داشتم... و يادمه چند روز بعد من توي ماشين نشسته بودم و اون دنبال ماشين مي دويد و براي هم دست تكان مي داديم. از توي كوچه پيچيديم توي خيابون و او جا موند. و من نميخواستم. نميخواستم. نميخواستم.
سلام برای من که خیلی جالب بود . البته بیشترش را اف خوندم. اما برام جالبه که یک دوست با این ویژگیها به وبلاگم سر زده! راستی منو از کجا پیدا کردی!
چند وقته به من سر نمی زنی پسریه امضا جعل کن
راستي شما توي پست قبلي گفته بودي به يه چيزي حساسيت داري!! حساسيتت برطرف شد؟ يعني الان ميتونم بگم كه چقدر خوبي؟
نه بابا مثل اينكه هنوز حساسيت داري خب نميگم... اصلن ديگه تا اطلاع ثانوي هيچ حرفي از خوبي اينجا نميزنم.
(يه ذره خيلي زيادي بي مزه بود؟.... موافقم!)
حالا برم متن اين پست رو بخونم شايد دوباره اومدم.
عالي بود
ساده و صميمي....
زندگي را حتا اگر يك بزرگتر از چشم يك كودك نقل كند بسيار زيباتر.. ساده تر و صميمتر ميشود.
حسین باز من بد شانس بودم وقتی 6 سالم بود پسر همسایه مون سر من جوجه خروس پرت کرد نمی دونم ازم بدش میاومد این کارو کرد ولی با این کارش هیچ وقت قیافه شو از یادم نمیره هیچی دیگه از خانواده مرغ و خروس وجوجه به طور کلی میترسم در ضمن این پستت خیلی قشنگ بود ومعصمومیت خاصی داشت.
مي گن از علائم پيريه كه آدم ياد خاطرات دوران كودكي ميافته ! آره ؟ عزيز دلم خيلي قشنگ بود اما عمر من اين جمله " چي شد اينجوري شدي ؟ " را نفهميدم . آيا همان چرا اينجوري شدي " است ؟ عزيرم چقدر خوشحال مي شوم آپ مي كني . فكر كنم ..بماند !
چه حال و هوای خوبی داشت متفاوت با بقیه نوشته هاتون.بازم خوشم اومد
می دونی ی مظلومیت خاصی توشه. آدم دلش می سوزه. نمی گم تو این جوری نیستی یا نمی تونستی باشی ها... نه، ولی... یه طور خاصیه....
با نمک بود
خاطره ، فرصت ، نگاه ، شوخی ، بچگی ، جبر ، امتناع و باز هم خاطره ...
قشنگه اما اگه زاویه دیدش را عوض م ی کردی بهتر بود راوی که چیزی از ذهنش نمی گه پس این اول شخص به چه کاری می یاد این جا ؟موفق باشی
---------------------------------------------------------------------
به كار معصوميت از دست رفته ش
میام میخونم ها ...فکر نکنی !
حسین بابا بالاخره چی شده بود؟ چرا اونجوری شده بودی؟
من هنوز نفهمیدم این چِلوکبابه یا چُلوکباب؟
نمی خوای بگی از همون موقع ناامید شدی که. هوم؟!
سلام عزيز.... با يک مطلب در مورد کارگاه داستان و مطلبی در مورد دوست داشتن و دوست داشته شدن به روزم. و منتظر شما...
eee منم بچه بودم یه همچین اتفاقی واسم افتاد!!!!
---------------------
راستی ما هم جزیره ای هستیم /-: چه جالب !!! آقا بیشتر بگین پس چرا من تا حالا کشفتون نکرده بودم قبلا اسم وبلاگتون چیز دیگه ای بوده ؟!
به هرحال بشدت خوشحال میشیم از دیدن ساکنان جزیره وبلاگ نویس :)
اصولا بچه ها باید از همین سن و سالا شروع کنن
.
بعله
.
آقا نگویید شما را به خدا ما همیشه شما رو در نظر داشتیم، یادمون بود، کامنت هم میدادیم به خدا ولی ترمهای آخر روزگار سختی بود که گذشت شکر خدا، اما اینقدر وقت کم بود که زیاد نمیشد وبلاگ گردی کرد و کامنت داد این را گفتم که یک وقت سوء تفاهم پیش نیاید ما کسی را تحویل نمیگیریم برای این خانه جدید هم تبریک
جايي برايم نوشته بودي :" ياد قديما بخير " يادت هست ؟....
خاطره هاي آميخته با عشق / دوست داشتن و مهر هاي لطيف و شاعرانه در لابلاي زمان حتي كم رنگ هم نمي شوند چه برسد فراموش ...چه خوب كه رنجها و دردها بر اين قاعده نيستند . براي من كه اينطور بوده و شايد براي همه ....
و اين خاطره ها گاهي ناخواسته حتي سر مي خوند ميان سطرهاي نوشته هايمان ...عريان عريان يا پوشيده و با شاخ و برگ ....مگرنه ؟
راستي بعضي هايمان چه كودكي مشابهي داريم ..
يك سطر هم از من بپذير : مثل خودت بودم با اين تفاوت كه :
دو بار در سن 5 و 8 سالگي حس كردم كششي شديد دارم به مردهايي همسن انسالهاي پدرم يا شايد جوانتر ....
يادم هست در خيالم حتي زندگي مشتركي را هم ترسيم كرده بودم ....
حسين جان انقدر فراز و نشيب را بايد طي كنيم انقدر آبديده شويم ....آنقدر پوست بياندازيم از هجوم عشقهاي گريزان و جدايي هاي ناخواسته از همجنس يا غير همجنس يا عزيزترينهاي زندگيمان و حتي گاه اعضاي بدنمان .... تا به حقيقتي دست پيدا كنيم كه رسيدنش براي رهرو حقيقي و صبور و عاشق ممكن است و بس ....
ياد قديما بخير !....اين را بگوييم و دم لحظه را غنيمت بشمريم .
*
راستي انگار يادت رفته منم ماشين دارم ها :-)
forsate az dast shode!
با خوندن اين پست اخيرت حس غريبي داشتم... پرت شدم به دنياي كودكي كه گويي گره كوري با بزرگسالي ام - البته اگه واقعا بزرگ شده باشم!! - خورده... زماني گمان مي كردم كودكي توهمي غير قابل تكراره، الان مي فهمم كه بر خلاف تصورم كودكي گوشزد حوادث بزرگ ساليه و در واقع ما در برخورد با مسائلي كه يكيش اشنايي با آدماي ديگس همونطور، فقط كمي بلوغ يافته تر عمل مي كنيم... اميدوارم متوجه اين تفاوت باشيم كه اگه چشمامون بقول من زير سايه افتاب نگاهي گرم شد يا بقول تو به چشمايي كه موها هي توش رفته بود دوخته شد، حالا قدرت پيچوندن فرمون و دنبال كردن و انتخاب مسيري مشترك رو داريم!... ومي تونيم بخوايم، بخوايم، بخوايم...
سلام!خیلی خوب بود !اما هیچ کدوم از نوشته هات مرغهای دریایی و....نمیشه!اما مثل همیشه آدمو دیوونه میکنی ،دیوونه
خیلی قشنگ بود....ساده روون و بی ریا...راستش از اینکه هی همه میرن و من میمونم هنوزم ناراحتم...منم نمی خوام نمی خوام نمی خوام
خوب از روی یه مطلب که نمیشه اورد فلسفی داد . بذار دوسه باری دیگه بایم برم .
نمی خوام
نمی خوام
نمی..
پایان خوب
لذت بردم
چه زود رسم عاشقي رو فهميدي موش موشك :(
ashegh shod yani?
:)
توسط: sun | December 27, 2006 08:29 AM