لحظه ي تحويل سال: بنگ

طبق برنامه قرار است امسال من و اون و اون يكي و چند اسم مبهم ديگر كه ميشود با استفاده از قواعد نمادشناسانه و چرند گويي هاي مزخرف و تئوريزه شده و از اين اراجيف به همان كلمه ي من اصلي نسبت داد، زمان تحويل سال دور ميز گردي بنشينيم و در چشمان همديگر خيره شويم و اسلحه هامان را به طرف هم نشانه برويم!
من مينويسم. يعني اين كلمه در پس پشتش معنايي ندارد كه كسي را رم دهد و ياغي كند و به جان من بياندازد كه ادعا نداشته باشم. اين روزها همه هيچ چي نيستند و يا اگر چيزي باشند بيشتر از هيچ نيست يا نبايد باشد. چون مد روز تحقير كردن هر چيزي است كه بتوان با كلمه اي آن را روي يك تي شرت به عنوان شعار يك حزب يا جمعيت يا ان جي ا يا هر دار و دسته ي ديگري نوشت. براي تنهايي سينه بزن ولي رهايش نكن.

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در March 20, 2007 10:04 PM | | نظرات (24)
..............................................................................................................................................

هماهنگ

_ وقتي عاشقت شدم دوشنبه بود. وقتي يادت ميافتم دوشنبه است. وقتي از يادم ميري دوشنبه است. وقتي ميخوام فراموشت كنم دوشنبه است. ولي يادم است وقتي ديدمت پنج شنبه بود. چرا؟
_ چون دوشنبه كار داشتم براي پنج شنبه هماهنگ كرديم.

توسط شب نویس در March 14, 2007 01:35 PM | | نظرات (21)
..............................................................................................................................................

فيلم سيصد

300themovie.info

دو سه قسمت از فيلم سيصد رو ديدم. اين فيلم تم طنز داره تا اونجائيكه از زبان روايتش فهميدم. يعني نميشه اينقدر تاريخ رو چپكي كرد يا اينقدر يه عده يا اگرنگم تمدن يه تاريخ هزارساله رو يا حداقل قطبي از تاريخ رو اينقدر دور از تاريخ مكتوب باقي مانده نشون داد. در هر صورت اگر حد وسط تاريخ ايراني نوشته شده توسط خودمون و تاريخ ما نوشته شده توسط اونوريها رو هم بگيريم باز چنين چيزي به دست نميده. پس طنزه!!! آخر استدلال بود. در هر صورت من كه آدمهاي زنده ي امروزي كه زير آوار ارگ بم زنده به گور شدند و كسي براشون اشك نريخت رو ترجيح ميدم به تاريخمون كه هيچ كمكي به وضعيت فعليمون نميكنه و اينكه از آثار باستانيمون كه يا براي شاه بوده يا براي خدا اصلا خوشم نمياد، وقتي تصوير جنگ اين سيصد تا رو با اين چند ميليون تا ديدم ياد قصه هايي كه وقتي دبستاني بوديم برامون ميگفتن افتادم: حضرت علي وقتي شمشيرش رو ميكشه بيرون از غلافش ده نفر ميريزن زمين چه برسه به اينكه بخواد بجنگه!

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در March 12, 2007 11:02 AM |
..............................................................................................................................................

مسيح

با هادي و علي و محمد و سينا و بقيه توي راهروي طبقه ي دوم خوابگاه دور تلفن نشستيم و تكون نميخوريم كه مبادا زمين بلرزه و سيم تلفن قطع بشه. منتظر خبر به هوش اومدن مسيح هستيم. پشت سرش خورده بود به زمين و بيهوش شده بود.
علي دوربينش رو توي پلاستيك مشكي بزرگي چپونده و بعد توي كوله ش گذاشته و كوله ش رو پرت كرده توي كمدش. ناراحت تكيه داده به ديوار و هر لحظه سري تكون ميده و به خودش لعنت ميفرسته. علي ميخواست از مسيح عكس بگيره.
هادي هم اتاقي مسيح بود كه باهاش حرفش شد و مسيح رو مجبور كرد به اتاق ما بياد. اتاق ما تخت اضافي نداشت و مسيح مجبور شد كه تختش رو از طبقه اول روي دوشش بگيره و پله ها رو رد كنه و بعد راهرو بياد تو اتاق ما. علي از مسيح عكس گرفته وقتيكه تختش روي دوشش بود. همينجاي راهرو كنار تلفن ايستاد و صورتش رو از زير پايه هاي تخت بيرون كشيد و توي دوربين لبخند زد.
محمد هر پنج دقيقه يك بار گوشي تلفن رو بر ميداره و سيمش رو كنترل ميكنه و با صداي بوقش يه فحش زير لبي به خودش ميده. آخه محمد بود كه مسيح رو جري كرد كه با بچه ها مسابقه بگذارند و ببيند پاي كي ميتونه بالا تر از بقيه بياد. محمد پريد و كف پاش رو زد به لبه تخت خودش كه طبقه دوم بود.
سينا رفت ذغال آورد و ماليد كف پاي مسيح و گفت اينطوري هر جا بخوره جاش ميمونه و ميتوني پوزه همه رو بزني.
به علي گفتم دوربينت و بيار ببينيم تونستي از مسيح عكس بگيري وقتي پريد. كه علي دوربينش رو روشن كرد و عكس رو پيدا كرد و نشون داد. پاي چپ مسيح هنوز روي زمين بود و پاي راستش از سرش بالاتر و گير كرده بود روي تختش و از پشت داشت به زمين ميخورد. عكس تاري بود. مسيح مثل يه بعلاوه شده بود كه داشت واژگون ميشد.

توسط شب نویس در March 2, 2007 11:48 AM | | نظرات (17)
..............................................................................................................................................

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com

 

New Page 2