« فقط يه ليس | صفحه اصلی | عاشقانه هاي شديدا آبدوخياري ولي موجود »
طنز ادبي 86 ( اين پست داراي مسجد نيز ميباشد)

خبر دست اول: يعقوب يادعلي شش ماه پس از آزادي يك جلسه ادبي تشكيل داد. اين جلسه هر هفته در زندانهاي سراسر كشور برگزار ميشود. همراه با مداحي قبل از داستان. وي خاطر نشان كرد دو روز از جلسه نگذشته كه تصميم گرفتم جايزه ادبي راه اندازي كرده تا از بين زندانيان در بند كه داستان مينويسند چند نفر را خوشحال كنيم. جايزه تنديس زرين كمپوت قلم نشان همراه با شش باكس سيگار مگنا قابل تعويض با وينستون عقابي و يك جلد توضيح المسائل در قطع فيزيك هاليدي با حل تمرين.
وي هدف خود را از چنين اقدامي كشف استعدادهاي زندان در زمينه ارتقا سطح كيفي و كمي سلولها و بهداشت جامعه خواند.
خبر دست دوم: يعقوب يادعلي همچنين در تهران كلاس داستان نويسي و نقد ادبي داير كرد.
خبر دست سوم: يعقوب يادعلي كه اسم هنري بهرام را براي خود انتخاب كرده است گفت: قصد دارد به چند پيشنهادي كه براي بازي در فيلم و سريال به شده است پاسخ مثبت بدهد. از توانائيهاي وي تحرير طولاني و منقطع و بلبلي بدون قرار دادن دست راست كنار شقيقه همچنين چهارزانو آواز خواندن در كنار تخت خواب و در جوار دوستان هم بند ميباشد. وي كه قبلا در مجموعه داستان حالت ها در حياط روي طرح جلد آن دو تا چاقو دسته صدفي كه نه بيشتر شبيه كارد آشپزخانه است به كار برده است گفت: قصد دارد در يكي از يان سريالها نقش چاقو تيز كني را بر عهده بگيرد. و همچنين قرار است در بازسازي فيلم تاريخي بن هور نيز شركت كند. قسمتهاي از پشت پرده فيلم بن هور با شركت جك نيكلسن و رويا تيموريان و با بازي زيباي مرلين مونرو در نقش اكرم را با هم ميبينيم:

اكرم از اينور ميله ها ( با لحن حاج كاظم توي آژانس شيشه اي ): يعقوب يعقوب يعقوب.....
كارگردان داد ميكشد: كات.
حاج كاظم پيشاني از ميله بر ميگيرد و به حاتمي كيا نگاه ميكند! حاتمي ميگويد: اكرم جان يه كمي بي قرار تر بود. داد ميكشد ممد آقا مسئول تداركات را صدا ميزند: ممد چند جلد از اون كتابا كه از حراجي كتاب دم عيديه خريديم بيار خانوم بذاره زير باسنش حس بگيره!
كتاب آداب بي قراري از زير باسن مرلين: يحقو يحقو يحقووو....
كيا: كات. خانوم منشي يادداشت كن. ميريم سكانس بعدي...

تعدادي موتور سوار با كلاه كاسكت سياه سر خيابون لوكيشن وايسادن. يكي با بلند گو داد ميزنه: اوهوي تو كه شلوارت توسيه كلاتو بردار ببينم كدومي...
يارو: مونوم آ سد رضا دوست ممدسن پُش پنجره.
همون يكي: خُ هيچي كلاته وزار سرت. ببينُم همه اومدن؟
يكي از كلاهيا داد ميزنه: محمود و حسين و منير و حسين و كامران و محسن و ... كلا پنجميا و چهارميا و سوميا نيومدن. دوميا و اوليا هم مردن ديگه. كرماشون اومدن. تو كونمونه!
با بلند ميگن: گاز بدين تا يعقوب بشنفه. بر ورميگرده و ميايه دم پنجره. شماها تكون ميخوريد و يكيون كه ريش داره.
حاتمي كيا: ببينم اصلا يكي از شماها هس كه ريش داشته باشه؟
جوابي نمياد. اكرم ميگه يه داداش دارم ريش داره ولي مثل خط از بنا گوشش اومده تا زير چونه ش. ميخواي زنگ بزنم بياد سر صحنه كيا.
كيا برميگرده طرف يعقوب و با شوخي ميگه: آخه الاغ تو كه چيز مينويسي كه هيشكي حتي اين شب نويس اوشگول هم نميفهمه، چرا چهارنفر دور خودت جمع نكردي بلكه يه نسل داشته باشي تا اين تخم و تركه ت كه همشون معلوم نيست بچه محلاتن يا آبدارچي هاي صدا و سيماي مركز ياسوج پاشن بيان دنبالت. بدبخت فكر نون كن خربزه آبه.
يعقوب: كيا كيا كيا... آ سد رضا از بچه هاي قديمي گردان الان تو موتورياست. داره گاز ميده و دود راه ميندازه.
كيا: خب اين يكي. ديگه؟
يعوقب: ناتور هم از جووناي با غيرت محلمونه كه اونم بايد باشه. اكرم بهش خبر داد اومد.
كيا: خب اين دو تا.
يعقوب از فرط ناراحتي: من غلط ميكنم از اين به بعد چيزي بنويسم توي اون غربت كه هيشكي نفهمه و براش حرف در بيارن و مجبور بشم ديالوگ بگم! هي ننم گفت تخم كفتر بخور بلكه نويسنده بشي. بدبخت تخم شترمرغ پرورش ميدن تا نوبل بگيرن.
تصوير فيد ميشود و تيتراژ پاياني برنامه ي سينما ماورا ظاهر ميشود.


حاشيه بي ربط به شبكه يك:
بعد از فيلم قاضي دادگاه عبوري از محل لوكيشن: پسرم اين يك شوخي بيد تا تو را به حرف بياريم. اينقدر گوشه گيري و جلسه داستاني نرفتن براي سلامتي خوب نيست. پاشو بيا توي مردم تا ببيني چطور با هم ارتباط برقرار ميكنن. حرفايي كه مينويسي رو هيشكي نميفهمه جز داورا و منتقدا. مام كه نميدونستيم تو چي نوشتي گفتيم بعد از اون سوسكه و تركا كه هيشكي نفهميد چي شد قضيه لرها رو وسط بكشيم يه وقت كم نياريم.
حاتمي كيا كه دلش خون بود از نيامدن هيچ نسلي به محل لوكيشن فيلمش گفت: خاك بر سر خواهر شوهر چراغعلي كه توي صفحه وبلاگش دو تا سكانس از فليم منو كپي كرده. فقط به جاي يعقوب و اكرم گذاشته آناهيتا و كيخسرو.
يعقوب دو ماه پس از آزادي خطاب به بچه محلا: صفايي كرديم تو هلفدوني. عين داستانا بود. چهارتا ديوار خط خطي. يه عالمه آدم عملي و درب و داغون كه هر كردوم براي خودشون شخصيتي بودن. چندتاشون قبلا داستان مينوشتند. مثلا غلام كافكا داستانهاي عشقي لري مينوشته كه چون وسط يكي از داستانهاش دماغ عروس ( شب زفاف دماغ عروس خون افتاده! ) خون ميافته فك و فاميلاي طرف ميريزن سرش و ميندازن زندان تا هم سلوليها ترتيبشو بدن و دماغشو خون بندازن. يا مثلا اسي داستايوفسكي كه اينقدر توي پنجاه جلد در مورد يك خانواده آذري زبان نوشت و اينقدر برادران ترك رو با رنگ و لعاب قصه هاي شيرين و با نمك نوشت كه با آجر كوبيدن تو سر باباش و اونم رفت آجره رو دو تيكه كرد و به اتهام تيكه كردن آجر و گذاشتن سر ديوار و بندكشي كردن و خلاصه فعلگي كردن افتاد زندان....


كلا بي ربط:
اينجا حدودا صد و پنجاه تا دويست بازديد كننده در روز ميبينه كه به غير از چهل تا پنجاه تاشون بقيه از سرچ گوگل دنبال داستانهاي س ك س ي و چيچيه عمه و فلان مريم چيز قلمبه و اينا ميان. ميمونه اين پنجاه تا. كه به غير از پنج تاشون كه مينويسن و با من توي اين جلسه و كافه ها و كوچه پس كوچه ها و خرابه ها و فاحشه خونه ها و ادا و اطوارهاي ادبي( مسابقه ها) حضور دارند بقيه اصلا نميدونن يعوقب يادعلي قصابه يا توي صف شير بقالي محل وايميسته. اون پنج تا هم سه تاشون دسترسي به كامپيوتر و نت ندارند و كلا هيچ وقت هيچ پخي نميشن چون با خودكار بيك مينويسن و كلا از جريان مريانهاي ادبي خبري ندارند. و تازه دستشونم اينقدر كوتاهه كه فقط الان خبر دارند كه نويسنده حالت ها در حياط كه هر پنج تامون كتابش رو مجاني دريافت كرديم در اون جلسه 78اون اوايلش كه يادم نيست يوسف بود يا محسن يا حسن كه با اين جمله: اينم كتاب دوست ماست كه نميتونه بياد و تو اين جلسه شركت كنه و ... و نفري يه دونه مثل سهميه هاي كميته امداد گرفتيم. البته همزمان كتاب حسن شهسواري و محسن رو هم گرفتيم. جالبه نه. و همينطور نويسنده احتمال پرسه و شوخي و آداب بي قراري در زندانه. بله احتمال شوخي ميره در اين جريان. همونقدر كه كشتن آدمها با ذهنيت مهدورالدم بودن معجزه تبرئه رو در اين خاك پاك بوجود مياره اين شوخي هم منجر به چيزهايي عجيب و غريب تر هم ميشه. مثلا به مادر من خبر بدن كه پسرتون در مجموعه داستان اولشون با خودشون ور رفتن و اين لواط محسوب ميشه. و بابام مياد دادگاه ميزنه تو گوشم و ميگه پسر من نيستي!
ديگه واقعا در حد وقاحت بي ربط: يعقوب جان بعد از خواندن كتاب حالت ها در حياتت بدليل نفهميدن داستانهايت ديگر باقي كتابهايت را نخواندم. راستش حالا هم قصد ندارم كه بخوانم اما نميدانم آن كتاب اولت كه بين دوستان و آشنايان تقسيم شده است چطور به دست شاكيان مدعي العمومت رسيده يا اينكه تيراژ كتاب در اين مملكت چطور كفاف شكايت و اينها را ميدهد. من مانده ام كتابهايت از كجاي اين شاكيان در آمده و بعد خوانده اند و فهميده اند و و شكايت هم دارند. عجب مملكتي داريم. من و مانده ام يك عالمه نفهمي و ناداني و بد و بيراه به خودم كه چطور تو نميتواني چيزهايي ساده ي اين كتاب را بفهمي وقتي بعضيا كه كتاب و ادبيات را نميدانند از كجاش بايد حلق آويز كرد ميفهمند.
خدا عاقبت هممونو به خير كنه!

توسط <$MTEntryAuthorDisplayName$> در <$MTEntryDate$> |
نظرات

استفاده کردیم آقا

خوب همین چیزا رو هم لازم داشتن دیگه

bebin man az tah shuru kardma be khundan va aval in bi rabt o khaili bi rabte vaghihet ro khundam
in kie ke ketabesh shaki dare?
jaryan chie?
va dar zemn in ghadr be khanande haye dare pit e aziz bi ehterami nakon!

سلام. بی رو در واسی هیچی نفهمیدم! نه! بد فکر نکنین مال بی خوابیه!!!!!!!!
میشه به من هم یه سری بزنین؟و البته نظر هم بدین! ولی فقط تعریف کنین(البته این یه تهدیده)!!! آدرس وبلاگم رو گذاشتم.
مرسی!

با این حساب تو این مملکت دو دسته کتاب می خونند . غیرخودی ها و خودی های شاکی . بازم امیدی هست به بهتر شدن رکورد کتابخونی مون !

یک دنیا ممنون حسین عزیز از کامنت هات. دیروز هم آمده بودم اینجا اما تمرکز لازم برای خواندن نداشتم. تا نیمه ها یش خواندم. بر می گردم ببینم عاقبت حکایت این جایزه ادبی چه شد آخرش.
راستی تو فکر می کنی خدا معمولن به خیر می گذراند؟
:(

سلام . نمیدونم چرا نوشته های شما انقدر درهم بالا میاد .مشکل از سیستم من هست یا مشکل دیگه ای وجود داره ؟

vaghty roushan fekri shoare.. nevisandegi efeye sigaro ghahve.. vaghty web nevisi tryp tanhayie vaghty in donya majazie.. vaghty joker jokere!! dge che mishe gouft!! ama kolan jaleb boud in jaleb boud az sare nafahmi naboud!! moutamenn bash! eradat mand joker!!!

من الان از اون حالام که هر چی بخونم عوضی می فهمم. فقط به نظرم میاد که تو دوباره شاکی هستی....

راستی تو که کتhب این بنده خدا رو نخوندی. بده به من بخونم ببینم چی می نوشته.

جالب بود موفق باشید .

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com

 

New Page 2