دلم میخواد برم سینما. ولی هزار تومن بیشتر ندارم. پونصد تومن کمه. البته در صورتیکه که با اتوبوس برگردم خونه یا اصلا برنگردم. دلم سینما میخواد نه برای فیلم دیدن که از هر چی فیلم دیدن و فیلم بین و فیلم و ف و ایناست متنفرم. چرندیاتی که نمیدونم چرا آدمهای توش باور نمیکنند که در چه سطحی هستند. چند شب قبل در جمعی یکی از همراهان که بازیگر سینما بود و به غیر از من هر کی تو خیابون هست میشناسدش سرش رو از زیر لحاف بیرون آورد و حدود ساعت دوازده شب رو به رفیق دیگه ی ماکه اونم فیلمبردار همین غزمیت آباده و داشتیم در مورد نمایشگاه کیانیان و بعد بازیگریش حرف میزدیم گفت: هر کسی نمیتونه در مورد سینما و بازگیری نظر بده. نقد بازیگری و اینا کار هر کسی و نیست و ...
این چرندیات رو پشت هم گفت. انگار آماده کرده بود برای روزی یا شبی که باهاش توی برنامه شب شیشه ای مصاحبه میکنند و اینها رو قرقره کنه. داشتم بالا می آوردم. باورم نمیشد و که نتونم هیچی بگم. واقعا کم آوردم از اینهمه اراجیف. از این چیزها تو ادبیات هم هست. برای همینه که تو هیچکدوم هیچی نشدیم! میخواستم بگم بهش که هر کسی میتونه نظر بده و نقد کنه. ولی نگفتم و نگفته هام رفت اونجایی که بقیه شون هستند...
قفل کرده بودم و ترجیح دادم از هوای پاک و باحال اون روستایی که اقامت داشتیم لذت ببرم. و سایه ی درختایی که توی تاریکی با باد تکان میخوردند و بوی چوب خیس و لرز سرمایی که از زیرم میکشید توی تنم و صدای بی وقفه ی رودخونه خروشانی که لذت روشنایی و دیدنش رو چند برابر میکرد.
دلم سینما میخواد برای دید زدن دختر و پسرایی که یواشکی دارن با هم ور میرن. یا دستشون تو یقه ی همدیگه ست. دستایی که دیده نمیشن کجاها میرن ولی باعث حرکتهای آروم و بیصدا و نفس کشیدنهای عمیق میشه. و لمیدن توی صندلی و کمر درد گرفتن و خوردن پفک _ لذت بخش ترین خوراکی و هله هوله ی بشریت _ و مراعات کردن در نیاوردن صداش.
دلم سینما میخواد که هر از چند گاهی خط نور پروژکتور رو دنبال کنم و به همون بهونه پشت سریها رو با لبهای براق ببینم و چشمهای مهتابیشون ببینم. که خودشون رو سریع جمع میکنند و صاف میشینن.
دلم سینما میخواد که وقتی از تاریکیش در میام دلم نخواد که برم خونه. پر باشم از داستان و حرفهایی که هیچ وقت نمیتونم به همراهانم بفهمونمشون. چیزهایی که وقتی روی کاغذ میان اینقدر فحش میخورن تا قابل فهم میشن حتی برای خودم. دلم پارک و صندلی روبروی هم میخواد بعد از سینما. دلم هات چاکلت میخواد روی همون صندلی و حرف زدن در مورد فکرای من!
به قول دوستی اینهمه دی وی دی خوب با زیر نویس فارسی توی خونه ی خنک یا گرم و بر و بکس باحال که میشه پفک بی مراعات خورد و لم داد و دراز کشید و اینا رو ول کردی سینما رو میخوای.
بهش میگم اینایی که گفتم رو با یه آدم جدید میخوام. یکی که هنوز حرفام براش تازگی داشته باشه. این روزا احساس میکنم همه گوش میکنن که حرفام تموم بشه. همه حرفام رو میپذیرن طوری که انگار " حسین تو فکر کن حق با توئه ولی من کار خودمو میکنم"
به خودم میگم عقده ای و صفحه رو میبندم. دوباره صفحه رو باز میکنم و:
دلم سینما میخواد. دلم بهانه میخواد. سینما همیشه بهانه بوده. دلم بهانه ی تازه میخواد. حتی یه پفک میخواد با یه آدم تازه. آدم تازه نه از اونهایی که باید بهش بگی اسمت چیه؟ از اونهایی که مدتهاست حرفاش رو میخونی و یا مشنوی. فقط این گوش و دماغ و چشمهاشه که تا حالا ندیدی.
دلم یه چشم تازه میخواد. یه چشمی که روی چاله چوله های صورتم تمرکز کنه. چشمی که گاهی به حرکت دستهام نگاه کنه و یک قدم عقب بکشه. چشمی که نفهمه و بترسه. چشمی که دلش بخواد. چشمی که وقتی شنید کنجکاو تر بشه. چشمی که هر دقیقه بیشتر بدرخشه و بیشتر فکر کنه. چشمی که با شنیدن جملات صریح و اعترافات احمقانه ی من اول شک کنه و بعد اعتماد کنه و یک قدم بیاد جلو. چشمی که عاشق نشه. چشمی که بخواد وایسه و بمونه تا وقتی که خسته بشه و بره بگیره بخوابه. چشمی که وقتی خوابه خطهاش به شقیقه ش برسه. چشمی که اجازه بده دست بکشی به موهای شقیقه و ببریشون پشت گوشها. چشمی که وقتی موهاش رو تا کجا با انگشتهات میکشی نلرزه که یعنی خواب نیست. یعنی بیداره و حس میکنه. میخوای که خواب باشه. میخوای که خط چشمهاش و موهاش برسند به نرمای گوش. دست بکشی زیر نرما و بوسه که حالا چشمها رو باز کنه به معنای شروع هر چیزی که معنای جستجوی بیشتر بده.
دلم یه چونه ی تازه میخواد. برای گاز گرفتن. برای لیسیدن. برای حرکت کردن چونه م روی قوسهاش. روی جوشهای ریزش. روی کرک های بورش. دلم یه چونه ی کشیده میخواد که وقتی به شوخی میگیریش و تکونش میدی لبهاش از هم باز بشن. لبهای نیمه باز همیشه رخوتناکند. خدا به داد کلماتم برسند.
دلم یه چونه برای شروع میخواد. دلم یه چونه نازک نارنجی میخواد که وقتی قهر میکنه به یک طرف دیگه بچرخه. دلم چونه ای میخواد که بگیری و باهاش صورت ش رو بیاری پیش خودت. دلم چونه ای میخواد که وقتی بوسیدیش دلت نیاد بری گوشه لبها. بمونی همونجا و عطرش از گردنش زیر دماغت بزنه. دلم چونه ای میخواد که وقتی سرش رو بالا میبره و به بالای تخت نگاه میکنه سایه نداشته باشه. یا اگر داشت سایه ش تا کرکهای بین دو سینه کشیده بشه. ولی نگاهم رو با خودش نبره. و آروم سرم رو نگه داره روی شونه اش.
دلم بهانه میخواد برای رویای تاریکیهایم. برای تاریکی سینما. برای تاریکی که با صداها و دیالوگهای آبدوخیاری پرپر بزنه توی چشمها و پچ پچ صندلیهای کناری. دلم ترس از نور چراغ قوه کنترلچی میخواد و نگاه تحقیر کننده ش. نگاهی که میخواد بگه: جوونای علاف و بی هویت و لامکان ما رو از نون خوردن نندازید.
دلم سینما میخواد. حتی اگر هزار و پونصد تومن هم داشتم زورم می اومد که برم سینما...!!
دلم سینما میخواد. دلم بهانه میخواد. سینما همیشه بهانه بوده. دلم بهانه ی تازه میخواد. حتی یه پفک میخواد با یه آدم تازه. آدم تازه نه از اونهایی که باید بهش بگی اسمت چیه؟ از اونهایی که مدتهاست حرفاش رو میخونی و یا مشنوی. فقط این گوش و دماغ و چشمهاشه که تا حالا ندیدی. ... دلم یه چونه ی تازه میخواد. برای گاز گرفتن. برای لیسیدن. برای حرکت کردن چونه م روی قوسهاش. روی جوشهای ریزش. روی کرک های بورش. دلم یه چونه ی کشیده میخواد که وقتی به شوخی میگیریش و تکونش میدی لبهاش از هم باز بشن. لبهای نیمه باز همیشه رخوتناکند. خدا به داد کلماتم برسند. ... اینا رو می نویسی آدم میخونه و دلش می خواد ! آدم جدید . آدم جدید ندیده . آدمی که بوده و حالا بیش تر می خوای که باشه . منم دلم خواست . دقیقن مثل این بچه کوچولوآ که عروسک دختر همسایه رو می خوان . خودشون صد تا دارن اما اونو می خوان . فعلن ...
به قول معروف سینما رو خوب اومدید !
lazem nist dige beri cinema koli jaye dige hast ke mituni in chiza ro bebini!
--------------------------------------------------------------------
ولي اين سينماست كه به من بهانه ميده براي ديدن و ادامه دادن وبودن با يكي ديگه. نه جاي ديگه. گاهي كوه هم همين بازي رو در مياره برام.
لذت بخش ترین هله هوله ی بشریت...آی گفتی
اينجا داستان به روز شد..
به دنبال جهانی بهتر برای زنان .
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
و مردان
به همراه آرزوهای موسيو کوچولو و داستان
چگونه چوپان دروغگو ديگر دروغ نگفت
من دلم گریه خواست بعد از خوندن بهانه ی تو !
دلم افسردگي مي خواهد ، نه اصلا" افسرده اس !!!
بهم میگن چرا ای میل نمی ذاری!
golnaz_khaleghi@yahoo.com
حسين خدا لعنتت كند مرد با اين نوشتنت. مي دوني چرا كامنت نمي دم؟ چون هنوز تو مرحله حسادت كردن بودن. اما به جون خودم با همين يهدونه پست مي شه عاشقت شد مرد. حال مي كنم با اين احساسات ملموس و نزديكت. مثل آب زلال از لاي انگشت هام سر مي خوري و مي ريزي. خيلي اي ميسس يو. دوس داشتي پابليشش نكن. اگه نگرانت مي كنه البته.
:)) شروع که کردم به خوندن و رسیدم به یکی که حرفام براش تازه باشه حست به نظرم آشنا اومد . فکر کردم یه سینما مجانی افتادم . پایین تر که رفتم دوزاری ام افتاد که قضیه بیخ دار تر از این حرفاست . گفتم بی خیال بابا ادم واسه یه سینمای مجانی که نمیره تا چونه و سایه ! ((:
...in ruza EhsaS mikonam hame gush mikonan ke Harfam tamum beshe!"...__________delam bara Angelinat tang shode.
akheyyyyyyyyyyyyy in roza enghad ahmaghane bozorg shodim ke filmaye cinama dige atre shunehaye kasi ro nemide...delam gereft vali jesarate ghashangi bod.
دل منم گاهي يه دوست ميخواد...
فيلم amelie رو ديدي؟...
باهات موافقم...گاهي اوقات بعضي ها زيادي ها جو گير ميشن! منم دلم براي سينما و يواشكي خوردناش تنگ شده..
سلام
میخواستم یک نظر کلی بدهم ولی جای رادر سایتت پیدا نکردم.
خوب يک خواننده ي جديد پيدا کردي بهت تبريک ميگم
تقريبا تمام مطالبت را خوندم
قلم روان وخوبي داري ولي خيلي بي ادبي
نمي دونم توي اين دنيا چيز ديگه اي نيست مردها بهش فکر کنند
البته قصد اهانت نداشتم
ببين حسين عزيز من فکر ميکنم تو برعکس نوشته هات که شخصيت واقعيت را نشون مي دهند
توي دنياي واقعي آدم آروم و مثبت نماي هستي .
ناراحت که نشدي
بازم بهت سر ميزنم
خداحافظ
----------------------------------------------------------------------
سلام
همينجا هم خوبه. ايميل هم داشتم.
ببين مادرم هم اين چيزها رو ميخونه. ميخواستم بگم من خانواده ي مذهبي دارم. ولي به من نميگن بي ادب. مادرم فكر ميكنه كه اين چيزها در ذهن خودشم وجود داشته يا داره. در ذهن پدرم. در ذهن برادرهام كه يكيشون استاد دانشگاهه و اون يكي بچه خرخون رتبه يه رقميه كنكوره. اينا تو ذهنه حتي شما هم هست. شما خفه شون ميكنيد. من اين كار رو نميكنم. من به چيزهاي ديگه هم فكر ميكنم. اگر تمام داستنهام رو خونده باشي تمام مسائل روزمره و روشنفكري و دغدغه هاي اجتماعي و ... هست. بي ادبيهاي ذهن هم هست. فقط سانسور نيست. به خودم اجازه نميدم كه چيزي رو كه هست انكار كنم. اگر نتونستم روزي خدا رو انكار كنم و به وجودش معتقدم. پس وقتي س ك س و اروتيسم رو هم نميتونم انكار كنم و به وجودشون معتقدم. پس نميتونم تبعيض قائل بشم و يكيش رو بگم و يكيش رو نگم.
و اينكه از نظرت ناراحت نشدم و خوشحالم كه گفتي. شما وظيفه نداري وقت بگذاري و منو بخوني وبعد نظر بدي و وقتي اين كار رو كردي پس آدم محترم و با ارزشي هستي براي من. ديگه اينكه در ديناي واقعي همونظور كه شما ميدونيد اسم واقعيم حسين هست آدم موجهي هستم. يعني شناخته شده هستم ودر دنياي وقاعي هم مثل همين وبلاگ حرف ميزنم. از بچه هايي كه اينجا كامنت ميگذارن بپرس. تقريبا اكثر خواننده هام رو ميبينم. براي اينكه منهم اونها رو بشناسم و اونها هم براي من موجه باشند. اينطوري بهم اعتماد ميكنيم. مثبت نما نيستم. رو بازي ميكنم. در واقعيت. چون به واقعيت بيشتر علاقه دارم و اونجا موفقترم. حداقل در داستان نويسي. براي همين راحت زندگي ميكنم. اينطوري فهميدم كه ميشه همه جا هيمنطوري بدون انكار و پنهان كاري زندگي كرد.
بازم ممنون. بازم بيا.
اگه یه روز همشو داشتی ولی اون ادمه گذاشت و رفت دیگه نه سینما، نه یه نگاه عمیق، و نه یه حس ناب برات شیرین نیست !!!!! هرکدوم یه دنیا خاطرست که وقتی یادت میاد بغض می کنی اما هیچ جا نمیشکو نیش!تو دلت میگی خدا کنه اونم بخواد و دوباره بیاد تا بالاخره این بغضی که براش نگه داشتی رو براش بشکونی به جای گلایه ببوسیش! بوش کنی! و بگی دیگه نرو!
نوشتت رو دوست داشتم. میدونم که نمیای اما بیا بلاگم رو بخون!
توسط: گلی | May 8, 2007 11:41 AM