غمگينم
بي صداترين معشوقه ي زوركي
غمگينم
ناتوان ترين معشوقه ي زوركي
غمگينم
رنگ پريده ترين
...
مظلوم ترين
...
عاشق ترين
...
بهترين
خسته ام
هميشه فكر ميكردم
در زندگي الاكلنگي ات
شده ام وزنه اي
شاخصي
سنگ محكي
_ انتخاب بعدي ات كيلوئي چند؟
براي انتخاب بعدي
يكي از ماها كه اينجائيم
دم دستت
سنگهاي رو سياه پيش كفه هات
انتخابمان كن
دروغ نميگوئيم
نترس
شايد سنگينتر باشد
شايد هم ما سنگينتر
پس بترس بي صدا بترس
از بي وزني انتخابت بترس
انتخاب بعدي ات كدام هرزگي ام را نشانه ميگيرد
كدام از دست رفته اي
كدام نشانه ي مهملي
كدام وزنه ي سنگي رو سياهي را
لاي انگشتان دستت جاي ميدهي؟
براي كداممان معشوقگي زوركي اش را رو ميكني؟
انتخاب بعدي ات كدام رهاكردگي من است،
در چنگ بگيرش تا زوال خودت را به رخ بكشي
بالاي سر ببر اين همه ناديدني و بي وزني مرا
كه نميدانم در كدام هرزه ي حراف زوركي ديگري ديده اي؟!
دستش را رها كن
بي صداترين معشوقه ي زوركي
نگرانم...
چرا بی صدا؟؟
خیلی زیبا بود
---------------------------------------------------------------------
چون حرف نمیزد. هیچ وقت. و من باید همیشه ازش حرف میکشیدم.
باباشاعر...!
قشنگ بود. خیلی! یعنی خیلی پر حس بود. همون حسی که مجبورت کرده بنویسیش.
-----------------------------------------------------------------------
اوهوم. مجبور شدم که بنویسمش.
حالا واقعا شعر بود. من هیچ تعریفی از شعر ندارم و معمولا فقط مینویسم. راستی این شعر چند روز پیشمه. دیشب یه شعر گفتم کتی. دلم میخواد با صدای خودم میخوندم برات. خیلی باحاله. ببین چیه که من ازش تعریف میکنم.
بازم خوبه زورکی عاشق نیست و رنگ پریدگیش هم زورکی نیست . به یه آدم غمگین خسته ی نگران هیچی نمی شه گفت حسین . هیچی جز این که نشست و صبر کرد و براش آرزوهای مسخره کرد . آرزوهای مسخره رو می گم چون خدا اصلن تو این زمینه خودشو نشون نمی ده . "بالاي سر ببر اين همه ناديدني و بي وزني مرا
كه نميدانم در كدام هرزه ي حراف زوركي ديگري ديده اي؟!
دستش را رها كن
بي صداترين معشوقه ي زوركي
نگرانم..." این قسمت رو خیلی دوست دارم . فعلن ...
قشنگ... زیبا... عمیق.....
واي تو رو خدا غمگين نه!!
کاش می شد بشنومش....
-----------------------------------------------------------------------
اتفاقا اینقدر میخونمش با انواع آهنگهای دوست داشتنیه خودم که نگو. برای دو سه نفر هم خوندمش.
م م م م خوب بود ... یعنی بعضی جاهایش را دوست داشتم . مثل : كدام وزنه ي سنگي رو سياهي را
لاي انگشتان دستت جاي ميدهي؟ این روزها گمانم به این می گویند شعر ... البته من شخصا شعر را سبک تر می دانم ... اینها البته همه درباره صورتش بود . درباره سیرتش باید حرف زد ... یا نه . سیرتش از دل تو آمده و همین هست که هست .
----------------------------------------------------------------------
آره دلم میخواد حرف بزنی و بشنوم و حرف بزنم و بشنوی. نه همینی که هست نیست. خیلی بیشتره. داره خفم میکنه. برای همینه که دیشب هم یه شعر دیگه نوشتم. همونکه ایمیل نوشتم برات و خیلی ازش تعریف کردم.
عجب !!!
................... .
سلام زیبا بود...قالب وبلاگ هم واقعا قشنگه .
Zuraki ye jurie... nist!__________
----------------------------------------------------------------------
آدم احساس ميكنه حماقت كرده.
وقتی خوندمش دلم گرفت.اندازه همون وزنه ي سنگي رو سياهي
بی صداترین...زورکی...نگرانم.........
خیلی دوسش داشتم.
توسط: دایره | May 31, 2007 08:05 AM