كنار زمين بازي بچه ها ايستاده بودم و فكر مي كردم كه حتمن مرا بازي مي دهند و هر طور شده مرا هم در يار كشي دست بعد صدا مي كنند و با آنها دوست مي شوم. نشستم روي جدول كنار زمين بازي و فكر مي كردم اگر به من بگويند با اصغر در يك تيم باش مي گويم باشد . اگر بگويند اكبر هم فرقي نمي كند.
دست دوم بازي كه شروع شد دائم فكر مي كردم و منتظر ماندم و توي علف هاي خشك، ملخ هاي سبز كوچك را دنبال مي كردم و با خودم بازي مي كردم تا اينكه توپ بازي اي كه در آن نبودم و به قصد دروازه و براي گل زدن شوت شده بود، مستقيم به جايي خورد كه نفسم بند آمد و زُق زُق مي كرد. با درد فراوان به روي خودم نياوردم تا فكر نكنند بچه ننه هستم. چون بين پاهايم، هم درد مي كرد و هم مي سوخت، توپ را با دست برايشان پرت كردم. آنها دوباره مشغول بازي شدند.
رفتم گوشه اي را پشت درخت ها پيدا كردم تا ببينم چه بلايي سرم آمده است؟ به دور و برم نگاه كردم و خيلي آرام كه انگار شلوار و شورتم به پوستم چسبيده باشند، با سوزشي خفيف و داغ ، سرخي پوستم را ديدم. من بچه ننه نبودم ولي نميشد جلوي اين آبي كه از چشمهام مي آمد را بگيرم.
آخي ...
آخی! نازی!
...دائم فكر مي كردم و منتظر ماندم....
حس آشناییه.......
ممم . خوب موضوع اینه که اون قرمزی بعد چند ساعت می ره و دردش هم بعد چند دقیقه و ... انگار بعد چند دقیقه تموم می شه . اما اون بازی نکردنه تا آخر می مونه با آدم . چه توپ خورده باشه به آدم چه عروسکا جلوی آدم رفته باشن ... خیلی همذات پنداری کردم با راوی . اصلن همین بازی راه ندادنا باعث شد من از سوسک و مارمولک و هر نوع جک و جونوری نترسم انگار . فعلن ...
akheiiiiiiiiiii
chi shode bod ?:D:D
یعنی از زاییدن وسط جنگ هم دردش بیشتره؟
نه دوسش نداشتم.دارم نا اميد ميشم .نه نه نه
گوگوری گوگوری ...
درود
زيبا بود و برايم آشنا
دردش را حس كردم
"بهانه "خیلی صمیمی بود نوشته اش . و این ملخ سبز خیلی درد داشت به نظرم.
(: حسابی گناه داشت ها . من این حس رو درک می کنم . بچه که بودم یه عالمه هم بازی پسر داشتم که تو نصف بازیهاشون من رو بازی نمی دادند !
aval!:P
حسش برام تو این نیمه شب
لذتناک بود...
jaleb bod
vaghean bache nane nabode motmaenam!
از ملخ سبز بايد استفاده بيشتري ميشد اين استفاده يه جايي اخر داستان بايد باشه
:(
حس اش رو خیلی زیاد میشه درک کرد
توسط: نمی دونم | June 3, 2007 01:39 PM