« فرقي نميكند | صفحه اصلی | ... »
اداي لبخند

ميگويد: پنج سال است كه مانده.
ميخواهم چيزي بگويم كه قند آب شده توي حلقم ميشكند توي گلوم. با چشم پر از اشك چاي ام را سر ميكشم و نفسم بالا مي آيد.
ميگويم: همين يكي را ميشود پيدا كرد يا باز هم هست؟
ميگويد: ميخواهند با هم ازدواج كنند. تمام ميشود و ديگر نيست!
از چاي ام ميخورم و ميگويم: پس باز هم ميخواهد بماند.
ميگويد: همديگر را دوست دارند.
چاي ام را در سينك ظرف شويي خالي ميكنم و ميگويم: براي چه مانده؟
ميگويد: اين يكي را ديگر نميدانم.
ميگويم: حتمن دليل دارد. اين هم مثل بقيه است.
ميخواهد چيزي بگويد كه قندش ميشكند توي گلوش. قلپي از چاي اش ميخورد و نفسش بالا ميايد.
ميگويد: براي تو چه فرقي ميكند؟
ميگويم: دليل داشته باشد آب خوش از گلوي آدم پايين ميرود. قند حرام نميشود كه كام تلخ را زوركي شيرين كنم.
ميگويد: من كه ميخواهم از شنبه چاي بدون قند بخورم. تو هم شروع كن.
چاي اش را از دستش ميكشم و ميگويم: راه حل خوبي ست.
و برايش اداي لبخند در مي آورم.
ميگويم: بي دليل ماندن بي دليل رفتن هم دارد.
و برايم اداي لبخند در مي آورد.

توسط <$MTEntryAuthorDisplayName$> در <$MTEntryDate$> |
نظرات

سعی می کنم بفهمم. فقط "چایی تلخ خوردن" برام واضحه.
ایراد از منه :-(

etefaghan bi dalil mandan dige raftani tu karesh nist!
----------------------------------------------------------------------
تجربه ت کمه رفیق!!!
ولی یه چیزی بی ربط به داستان. وقتی بی دلیل میره آدم بیشتر زجر میکشه تا وقتی دلیل داره...

گاهي گمان مي بريم براي هيچ عمل و عكس العملي دليل واضحي نداريم، گاهي هم ذوق مرگ مي شيم از هجوم بي امان انواع براهين... اما بدترين زمان اون گاه هاي بي گاهيه كه مشكوك به نداشتن دليل براي زندگي يا حتي فاجعه بارتر، مرگ ميشيم... اما مطمئنا ذهن خلاق ما بالاخره براي اين هم منطقي مي تراشه...

to che hali mikoni jariano nesfe tarif mikoni?
--------------------------------------------------------------------
کدوم جریان رو نصفه گفتم؟!!!

ميگويم: بي دليل ماندن بي دليل رفتن هم دارد. ميگويم: حتمن دليل دارد. اين هم مثل بقيه است. ميخواهم چيزي بگويم كه قند آب شده توي حلقم ميشكند توي گلوم. با چشم پر از اشك چاي ام را سر ميكشم و نفسم بالا مي آيد. ایول !!! فعلن ...

دلیل
بهتر بود اسمش رو می گذاشتی دلیل نه؟
و برایم ادای لبخند در می آورد/.
زیبا بود/.

برای خواننده گنگ بود مفهومش. یا نمی دونم من ذهنم خیلی آشفته س...
دوم اینکه برای اینکه نتونستم روی داستان آب هم چیزی بنویسم شرمنده ت شدم. خیلی به هم ریخته و درگیره مغزم این روزها...
: (

هوم؟

تلخ بود، مثل همون چاي تلخ. اما فرقش اينه كه با هيچ قندي نميشه شيرينش كرد. اداي لبخند درآوردن را ايكاش فقط براي زن ميگذاشتي.

امان از دست دیالوگ1

hamin posto

poste farghi nemikonad ro khoondam
kheili talash kardam ta gerye nakonam. ali bood hosein jan
zendegie talkh,neveshte haye talkh,yeki ye doone ghand be man bede
----------------------------------------------------------------------
اي بابا راضي نبودم به تحميل اين غم رفيق.
متاسفم. زماني فكر ميكردم زندگي چي داره كه تلاش كني غم انگيزش كني. ولي گاهي ناچاري انگار. والا منفجر ميشي.

ولی ما واقعی لبخند میزنیم بعد از خواندن نوشته تان...
خوب بود...

--------------------------------------------------------------------
چه خوب

"بي دليل ماندن بي دليل رفتن هم دارد".مثل بوی یک عطر تند و گرم به شدت خاطرات یکهو زنده به گور شده ی آن وقت هایم را زنده کرد ..
همه ی زورم را میزدم که کسی که هیچوقت نیامده بود از همه جانم برود ولی چگونه کسی که هیچوقت نیامده حالا برود...
بی ربط نیست ها !

از اون تیکه هایی از داستان که دو ا مر با هم حرف می زنن حالم به هم میخوره اگر در مورد زن باشه.
---------------------------------------------------------------------
خب هم دو تا مرد تو اين دنيا وجود داره و هم زن و هم دو تا مردي كه در مورد يك زن حرف ميزنن و هم حال خيلي ها از خيلي چيزها بهم ميخوره. فكر كنم همشون ميتونه گاهي به يك چيز مربوط باشه. اينم نوعي زندگيه!!!

حسين ميدوني بي دليل رفتن خوبيش به چيه؟ درسته كه آدم رو اذيت مي كنه اما
باعث ميشه طرف مقابلت هميشه به يادت باشه و فكر كنه چي شد كه تو رفتي؟
-----------------------------------------------------------------------
اين ديگه خيلي نامرديه ليلا. آدم ميره كه هم خودش راحت شه و هم اون يكي.

تو این محاوره می گویم قویتر بود..
قند و سوغاتی ربطی دارند؟
اگر دارند شاید آمدنش را سوغاتی بگیرند

من فقط اومدم بگم رو من حساب نکنید هیچی نفهمیدم

سلام...

این روزها چقدر دلم می گیرد وقتی فقط بلدی ادای خندیدن را در آوری!
--------------------------------------------------------------------
عليك سلام...
ببخشيد؟! با مني!

من اینجا یه کامنت نوشته بودم که نیست و دلم گرفت
----------------------------------------------------------------------
كتي جان اگر كامنتي از شما بود حتمن پابليشش ميكردم. متاسفانه سيو نشده لابد.

یک ماجرای بی ربط . روزی که داستانت را خوانده بودم تازه شنیده بودم راجع به فلسفه توی چایی زدن قند . شنیده بودم که زمانی می گفتند قند حرام است . بعد گفته بودند اگر اول توی چای بزنیدش حلال می شود . پنج دقیق ی اول که داستانت را می خواندم داشتم گیج می زدم که قند آب شده یا حرام شده ربطی ندارد به فلسفه ی قدیمیها ؟!!! ((:

کامنته امروز بود
:D
--------------------------------------
:D

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.





صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com

 

New Page 2