جاي خالي زخم

با صداي دور و نزديكش سعي ميكرد حرفي نزند. يعني چيزي نگويد كه صراحت داشته باشد. اما بايد فهميده مي شد. چون رفته بود.
فهميدن يا پذيرفتن. هر كدام را دلت ميخواهد انتخاب كن ولي برو. گوشي عرق كرده را فشار ميداد توي لاله ي گوشش كه مبادا كلمه اي جا بيافتد و او نشنود كه ميماند. ولي قرار بر ماندن نبود. يعني قرار بر تكرار فراموشي گذشته بود. گذشته كدام يكي هم مهم نبود. مهم اين بود كه فراموشي گذشته يكي را خلاص كند و يكي را به بند بكشد.
كلمه اي واضح شنيده نميشد. همه ي كلمه ها مبهم بودند و در به در. تمام سعي اش را كرد تا حرف آخر را نزند. هيچكدام قصد نداشتند حرف آخر را بزنند. يكيشان رفته بود و حرف آخر را گذاشته بود به عهده آن يكي. و ديگري مانده بود و منتظر شنيدن حرف آخر.
گوشي را دست به دست كرد تا گوشش با نسيم ملايم بيابان خنك شود.
تمام ذهنش دنبال شعرهايي ميگشت كه آرين اينطور مواقع ميخواند در وصف حال. اما كدام شعر را بايد پيدا كند كه صداي بلندي داشته باشد. يا اينقدر تاثير بگذارد كه مثل ميز بازجويي كسي را كه هنوز شكنجه نشده و به آرمانهايش فكر ميكند و نه نجات جان خودش به حرفش بياورد؟
سعي كرد تا ميتواند صدايش را پايين بياورد تا او هم گوشي را محكم در دستش نگهدارد. و سعي كرد با نثر فارسي سليس و روان بگويد:
همه چيز تمام ميشود و فراموش ميكنم. حداقل تا وقتيكه يكي ديگر را پيدا كنم. همان كه ميماند. اما تو تكه ي بزرگي از داشته هاي من را كندي. و من كوچكتر شدم. و كسيكه كه ميماند خيلي بزرگتر از اين حرفهاست. و بايد چقدر نگران باشم؟
آن طرف خط بغض بود كه در خش خش باد فرار ميكرد. اما چاره اي نبود. بايد تاوان داد. يكي فقط ميگريد و ديگري به جاي خالي زخم هاش نگاه ميكند.
و بوق ممتد تمام ناشدني چشمهاش را به بيابانهاي اطراف كارخانه كشاند. چقدر زندگي كش مي آيد؟ و چه حجم زيادي از باد ميان او و افق ميوزد؟
گوشي را توي جيبش فرو كرد. دماغش را بالا كشيد و به طرف سايه ي ديوار رفت.

توسط شب نویس در August 19, 2007 12:21 PM | | نظرات (32)
..............................................................................................................................................

به هم ريختگي من

گفت: بايد يادت بره جاي چي كجا بوده تو اين خونه. فراموش كن باشه؟
رفتم و از گوشه‌ی کمد دیواری ملافه‌ی سفیدی را بیرون کشیدم و روبروش گرفتم. گفتم: همه‌ی بوی تن من اینجاست. این و چه کارش میکنی؟
گفت: ببرش لطفا. دیگه لازمش نداریم. حالا این تخت بوی اونو میده که رفته سر کار..
به تخت دو نفره‌ی درهمی نگاه کردم که انگار اون با استرس دیر شدنش از رویش بلند شده و رفته سر کار.
گفت: دوست دارم مثل صبح درهم باقی بمونه و برمیگرده خودش صافش کنه.
به دیوار تکیه کردم و نگاهش کردم که نشست جلوی آینه میز توالتش.
دو طرف روتختی کرم رنگ تکه دوزی شده را گرفتم و کشیدم تا صاف شد. نفس عمیق کشیدم تا بوش را حس کنم. فقط بوی خوش مواد آرایشی بود. همین. برگشت نگاهم کرد. گفت: نمیخواستم.
برگشتم و به پشت خودم را رها کردم روی تخت. گفتم: حالا طرح من و به خودش میگیره. بگذار به هم ریختگی من و صاف کنه.

توسط شب نویس در August 14, 2007 09:50 AM | | نظرات (36)
..............................................................................................................................................

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com

 

New Page 2