مي گويد: نميدونستي من ساز ميزنم؟!
بدون اينكه ساز زده باشد براي كسي ميگويد: تنبور ميزنم.
براي اولين بار ميشنود: لابد براي دل خودت ميزني. مثل بقيه تازه كارها.
چيزي نميگويد. فنجان قهوه اش لاي آن همه سر و صداي كافه نشينها ميگذارد روي ميز. ميشنود: براي منم ساز ميزني؟ ميخوام بالاخره صدايي از تو بشنوم.
با دسته ي فنجان بازي ميكند و اينور و آنورش ميكند. نگاه ميكند به چشمهاي او و ميگويد: كجا؟ توي خيابون!
ميشنود: نه. اينهمه جا. ميرويم خانه ي ما. يا خانه ي آرين.
مي گويد: تا حالا براي هيچكس ساز نزدم. بايد به مادرم هم دروغ بگم. نميتونم برم خونه كسي.
فنجانش را بر ميدارد و سر و ته ميكند روي نعلبكي. ميگويد: تو ببين چي در اومده.
ميشنود: يه صندلي. يه مرد كه به صندلي نگاه ميكند. فكر كنم كسي روي صندلي نشسته بوده كه حالا نيست. رفته يا ميخواد بياد.
شالش را بر ميدارد و بلند ميشود. ميگويد: بايد برم.
ميشنود: يعني هيچ وقت صداي سازت رو نميشنوم.
ميگويد: من حساب ميكنم. تو بشين. ضبطش ميكنم و ميدم گوش كني.
ميشنود: اينطوري نميخوام.
از بين صندلي ها رد مي شود و ميرود.
و صداي قاشق قهوه خوري كه ميخورد به لبه فنجان اش. دينگ... دانگ... دينگ... دانگ...دييييييينگگگگگ.... دااااانننگگگگ...
بازي با مخاطب همراه با جذابيت حرفه اي ها.
اسمي كه براي شبهه تئاتر يا نمايش داستان خواني " كوارتت " انتخاب كردم. در توضيح بروشور نمايش آمده كوارتت نواختن با چهار ساز و ...
خب در اين كار دو به دو و پشت به هم داستاني نقالي شد بدون تصاوير روي پرده و بدون حضور رستم و سهراب يا شهرام و علي.
يك جور نقالي مدرن با نئون قرمز و دوربينهايي كه بازيگران نتونستند اونها رو حتي به صورت ظاهري تحت كنترل خودشون در بيارن. كه البته لزوم وجود ريموتها رو روي ميزهاي دكور و استفاده هاي بي موقع و پس و پيش كمي قضيه را دست پايين كرده بود. لزومي هم نداشت دوربينها در كنترل باشند.
و شايد حالا بيشتر به تصاوير طبيعت همراه با نريشن خوش صدا و خوش زبان و رواني كه از تدوين اين تصاوير شايد خبر ميده. البته اگر اين قصه ي سوم ماجرا باشه باز به عدد چهار يا كوارتت نزديكمون ميكنه. اما كجاست چهارمين قصه يا ساز؟
( ادامه مطلب ...
)
سلام
صفحه ي سي و هشتم ليلي. عجيبه. از ظهر تا حالا فقط چهار صفحه خوندم! ميدوني احساس ميكنم دستم رو شده. فكر ميكنم يه نفر اومده و پرده جدا كننده ي
رختكن حمام و وان رو يه دفعه كشيده كنار و من با دو دستم جلوي عورتم رو گرفتم و نگران بقيه ي جاهام هستم. حال و روزه خوبي ندارم. به خيلي چيزها فكر كردم. اينكه اين چيزها رو بنويسم برات يا نه؟ ميدوني دوست ندارم اعتراف كنم. اعتراف كردن آدم رو درگير ميكنه. آدم رو ميندازه توي فكر و همينطوري نگه ميداره تا جواب بگيره. نميخوام منتظر باشم. انتظار هميشه سخت بوده برام. هميشه برام مسخره بوده. هميشه فكر ميكنم همه ي آدمها كار دارند. همه سرشون شلوغه و هيچ كس براي من وقت نداره. نه چرند ميگم. هيچ كس براي نوشته هام وقت نداره. نميدونم منظورم از خوندن چيه. نميدونم شايد درك كردنشون. يا شايد همزاد پنداري . نميدونم اين كلمه ها تكراري و كليشه اي اند. بگذريم. دوست ندارم تو وادي حوصله سر بري بيافتم. دوست ندارم زياد حرف بزنم. دوست ندارم برات وقت بگذارم. تو معشوقه ي تكرار شده اي هستي. دست نيافتني نه به خاطر جذابيتت. به خاطر اينكه تو چيز ديگه اي غير از يك آدميزاد ميخواي. دوست ندارم حرفهايي بزنم كه يه روزي بهم بگي خره حاليت نبود ببين چي گفتي. ميدونم مهم هم نيستند حرفام و اين دنياي خودمه كه توش دست و پا ميزنم. ولي انگار تو پرده رو يه دفعه زدي كنار. شايد بايد تشكر كنم كه گوشي رو دادي دستم و اجازه نميدي منم يه تيپ باشم مثل بقيه. آره يكي بايد ميزد تو گوشم يادم بمونه كه هر چيزي ممكنه تكرارش يه تيپ باشه.
( ادامه مطلب ...
)
کوچکترین تصویر
از پنجره می آید
گرمش میکنم
از هواکش خاموش میرود
تصویری واضح
سرک میکشد
صورتش را قاب میگیرد
گردی صورتش را پشت شیشه میبینم
تن میکشد به پرده ی توری
ذره ذره با بوی خاک توری کهنه وارد میشود
قلبم میزند
نفس نفس میزند
مچاله ميشوم تا عبورش را ببينم
نيم تنه و نيم رخ ميرود
تصويري مبهم و پر خواهش
در را باز ميكند
موج ميزند در هرم نفسهام
تاب ميدهد همه سپيدي هاش را
رد شو
برو
خواهش ميكنم گم شو.