کوچکترین تصویر
از پنجره می آید
گرمش میکنم
از هواکش خاموش میرود
تصویری واضح
سرک میکشد
صورتش را قاب میگیرد
گردی صورتش را پشت شیشه میبینم
تن میکشد به پرده ی توری
ذره ذره با بوی خاک توری کهنه وارد میشود
قلبم میزند
نفس نفس میزند
مچاله ميشوم تا عبورش را ببينم
نيم تنه و نيم رخ ميرود
تصويري مبهم و پر خواهش
در را باز ميكند
موج ميزند در هرم نفسهام
تاب ميدهد همه سپيدي هاش را
رد شو
برو
خواهش ميكنم گم شو.
shab bekheir!
خواهش می کنم گم شو ؟! خواهش می کنم ؟! گم شو ؟! فکر نکنم آدم دقیقن اینو بخواد حتا اگه بگه . مثل این می مونه که آدم می گه مهم نیست ولی می دونه که خیلی مهمه . اصلن واسه مهم بودن اشه که آدم می گتش انگار . مچاله می شوم تا عبور اش را ببینم . اونقدر کوچیک شده که از توری رد شه پس نمی خوره بهت . مثل همون ذره ی کوچیک اول می شه که از هواکش خاموش بالا می ره . اگه نور هم باشه بالا می بردتش . ریزه و بدون نور حتا دیده هم نمی شه . فعلن ...
injori begi dige los ham nemishe. ada ham dar nemiare. khahesh mikonam gom sho
بی ربطه ولی یه متن داری راجع به این که شبه و نشستی و فکر می کنی به داستان های نصفه ات و سایه ی پدر که میاد و رد می شه و ... . الان به شدت یاد اون افتادم.
----------------------------------------------------------------------
مرگ شب نوشتن
سلام
من درست نفهمیدم منظورت از این کلمات و جملات چیه...نمی دونم چرا تو ذهن من تصویری نقش بست که رو شیشه بخار گرفته می کشیم!!!
در زباله دان را باز کردم
تا بریزم
باقی مانده ی غذای ظهرم را در آن
ناگهان
حسی آمد
نوری لابلای مهره هایم ÷شتم لرزید
بخار گرم آشغالها بود که ÷وست دستم را نوازش می کرد.
maniye comenteto nafahmidam!khengam dige
یه بار یه نقاشی کشیده بودم ...
یه پنجره بود که پرده هاش تن دو تا زن بود که به دوطرف پنجره وصل شده بودند...
توی منحنی ها موندی ... بیرون بیا ...
خاموشش كن ، هواكش ميگم .
همین امروز خاک کهنه توری رو سشتم! دیگه کسی با بوی خاک ازین طرف رد نمی شه!
نخستین گام آن است که در زندگی را همان گونه که هست بپذیری.
با این پذیرش آرزو محو می گردد.فشار و تنش محو می گردد.نارضایتی محو می گردد.
احساس شادی می کنی بدون اینکه دلیل خاصی در میان باشد.
آنقدر سر نزدي كه اين بلا سرم آمد
دلت خنك شد؟
به كلبه خرابه بگو بهم سر بزنه
چه طوري ميشه براش پي ام گذاشت؟
آرين كجاست؟
:(
لوس
با چه ادبُ... تحكمي ...
"خواهش مي كنم______گم شو."
مرگ ؟
یک مرگ واقعی؟
از اون تصورات توی تاریکی اتاق و رد نورهایی که توی اتاقت جا میمونن...جالب بود.
من نفهمیدم منظورت چی بود.
این از اون متن هایی که آدما خودشون هرجوری بخوان برداشت میکنن.
به هر حال زیبا بود.
موفق باشی.
سلام
وب قشنگی دارید یک جورایی من هم شب نویسم. هر شب...
اصلا تو شب فقط حس نوشتن دارم صبح ها یادم میره
هر شب خاطره و کلی چیز دیگه یادم میوافته.
شب خیلی قشنگه.
شب پایان نیست فکر کنم خبر دهنده یک آغازه.
البته اگه ما خواب نمونیم.
موفق باشید.
بوی خاک توری کهنه . . .
حس كردم آخرش يه بغضي داره يه بغضي كه هم توش خواهشه و هم نفرت يه جوري انگار سرش داد ميزني و بهش التماس ميكني يه عجزي كه ميخواي به هر قيمتي شده اون بره و دست از سرت برداره با خواهش با تهديد ... فرقي نداره مهمترين چيز اينه كه اون بره فقط همين مهمه
برگشتم و مرگ شب نوشتن رو خوندم. دلم واسه حسین اون متن تنگ شده. (می گم متن واسه این که کلمه ی متن یا داستان واسه تو مفهوم خاص داره و نمی دونم که داستان هست یا نه). بی حوصله ای و دووووور.
دل آرا باعث شد يه سر به داستانا بزنم...بازم دل آرا...
hamash faribe cheshmat ziadi sade mibinan...pesar
توسط: afra | September 3, 2007 11:11 PM