مي گويد: نميدونستي من ساز ميزنم؟!
بدون اينكه ساز زده باشد براي كسي ميگويد: تنبور ميزنم.
براي اولين بار ميشنود: لابد براي دل خودت ميزني. مثل بقيه تازه كارها.
چيزي نميگويد. فنجان قهوه اش لاي آن همه سر و صداي كافه نشينها ميگذارد روي ميز. ميشنود: براي منم ساز ميزني؟ ميخوام بالاخره صدايي از تو بشنوم.
با دسته ي فنجان بازي ميكند و اينور و آنورش ميكند. نگاه ميكند به چشمهاي او و ميگويد: كجا؟ توي خيابون!
ميشنود: نه. اينهمه جا. ميرويم خانه ي ما. يا خانه ي آرين.
مي گويد: تا حالا براي هيچكس ساز نزدم. بايد به مادرم هم دروغ بگم. نميتونم برم خونه كسي.
فنجانش را بر ميدارد و سر و ته ميكند روي نعلبكي. ميگويد: تو ببين چي در اومده.
ميشنود: يه صندلي. يه مرد كه به صندلي نگاه ميكند. فكر كنم كسي روي صندلي نشسته بوده كه حالا نيست. رفته يا ميخواد بياد.
شالش را بر ميدارد و بلند ميشود. ميگويد: بايد برم.
ميشنود: يعني هيچ وقت صداي سازت رو نميشنوم.
ميگويد: من حساب ميكنم. تو بشين. ضبطش ميكنم و ميدم گوش كني.
ميشنود: اينطوري نميخوام.
از بين صندلي ها رد مي شود و ميرود.
و صداي قاشق قهوه خوري كه ميخورد به لبه فنجان اش. دينگ... دانگ... دينگ... دانگ...دييييييينگگگگگ.... دااااانننگگگگ...
ولی فکر نکنم بشنوه که " این طوری نمی خوام . " ... / شال اش را بر می دارد ؟ نفهمیدم توی کافه که نمی شه شال ات رو برداری از موهات که بخوای دوباره بذاری؟ کیف نبوده اون ؟! به نظر ام بیشتر می شه رو فضای کافه هه هم کار کرد . روی شلوغیش . تصویر توی فنجون رو دوست داشتم . چون در هر حال شک ندارم که چیزی اون تو نبوده! فعلن...
---------------------------------------------------------------------
ارنواز زمستونه. فضاي كافه هم باشه براي وقتيكه داستان كوتاه نوشتم.
(:
خوب پس چرا شال گردن نه ؟ البته دارم خودمو توجیح می کنم. چرا ؟ مگه نمی شه می نیمال نوشت ولی فضای توشو بیشتر بهش پرداخت ؟ تازه همین زمستونبودن کلی به این جریان کمک می کنه ولی با یه شال گفتن ( جدا از این که من نگرفتم) خوب کمه دیگه. نمی دونم . فعلن ...
---------------------------------------------------------------------
با گفتن شالگردن نميخوام بگم زمستونه! فقط براي تو گفتم. شال حداقل اسم دو تا چيزه. هر كدوم معني داد همونه.
doost daram . . .
نمی تونه بره خونه ی کسی.....
هميشه همينه ! يه داستان كه توي ذهن شكل مي گيره و تموم مي شه.بعد اين خواننده است كه بايد حس آخر رو دربياره.و در واقعيت اين ماييم كه تنهايي حسش مي كنيم
:)
کل این نوشته برای من در این جمله خلاصه میشه و مفهوم پیدا میکنه : " يه صندلي. يه مرد كه به صندلي نگاه ميكند. فكر كنم كسي روي صندلي نشسته بوده كه حالا نيست. رفته يا ميخواد بياد. "
زیبا بود. کار خودتونه؟ پیش ما هم بیایید.
اهنگ قشنگي بود!!!
تا جایی که یادم میاد این کار باید حداکثر دومین کاری باشه که با چنین راوی ای کار می کنی . مثل اینه با کسی که قبلن فیلمی رو دیده ، نشستی و فیلم نگاه می کنی و طرف هی می خواد قبل از شروع صحنه ی بعد داستان رو شرح بده .
این جور مواقع دلم میخواد برگردم و به راوی بگم خفه شو بذار خودم ببینم چی شد یاحتی ترجیح میدم اصل داستان رو کنار بگذارم و داستان رو از زبان راوی بشنوم و اجازه بدم از نگاه خودش به داستان پرو بال بده .
اینجا راوی ما خیلی منزوی شده .
می دونی چه تصوی به من داد ( انگار کسی با حس فضولی به صحبت های میز کناریش گوش میده ... نه اجازه ی دخالت کردن و نه تاثیری روی روند جریان داره .. )
------------------------------------------------------------------
wow....
مي شنود، ميگويد...:)همينش ويژه بود
تو خودت فالگیری یا اینکه ساز میزنی؟
آدما خیلی وقتها اشتباه نتیجه می گیرند..یعنی از روی معیارهاشون به نتیجه می رسند..
سوم شخصي كه بايد شنيده مي شد!
عالی ...
م م م ... من کامنت نعناع را که خواندم فهمیدم حسی که برایم ایجاد شد این بوده ( خودم هرچه گشتم نفهمیدم ) اما من خوشم آمد از این راوی رهگذری ...
اين كه نوشتي داستان خيالي بود يا واقعيت؟
اصلا منظورت از اين نوشته چي بود؟
kheili zaife?
یاسمن برام آهنگ تیتراژ پایانی شب شیشه ای رو فرستاده و الان فکر کنم بار صد و یکمه که دارم میشنوم. مثل وقت هایی که داری مینویسی و سوزن آهنگ گیر میکنه روی یکی..... الان میخونه که منو رها کن از این فکر تنهایی .... یک جورایی غمگینم میکنه.... مثل این جمله که نوشتی برای من هم ساز میزنی.. میخوام بالاخره صدایی از تو بشنوم... بالاخره...
توسط: roxana | September 29, 2007 08:52 PM