« يكي من، يكي تو ( داستان ) | صفحه اصلی | دينگ... »
كوارتت

بازي با مخاطب همراه با جذابيت حرفه اي ها.
اسمي كه براي شبهه تئاتر يا نمايش داستان خواني " كوارتت " انتخاب كردم. در توضيح بروشور نمايش آمده كوارتت نواختن با چهار ساز و ...
خب در اين كار دو به دو و پشت به هم داستاني نقالي شد بدون تصاوير روي پرده و بدون حضور رستم و سهراب يا شهرام و علي.
يك جور نقالي مدرن با نئون قرمز و دوربينهايي كه بازيگران نتونستند اونها رو حتي به صورت ظاهري تحت كنترل خودشون در بيارن. كه البته لزوم وجود ريموتها رو روي ميزهاي دكور و استفاده هاي بي موقع و پس و پيش كمي قضيه را دست پايين كرده بود. لزومي هم نداشت دوربينها در كنترل باشند.
و شايد حالا بيشتر به تصاوير طبيعت همراه با نريشن خوش صدا و خوش زبان و رواني كه از تدوين اين تصاوير شايد خبر ميده. البته اگر اين قصه ي سوم ماجرا باشه باز به عدد چهار يا كوارتت نزديكمون ميكنه. اما كجاست چهارمين قصه يا ساز؟

تصاوير طبيعت و نريشن همراهش هرگز كمكي به نمايش نكرد. شايد چندين ساعت باشه كه دارم دنبال ربطش ميگردم.
پس كوارتت همچنان دو ساز داره.
حسن معجوني رو خب ديده بودم ولي اينكه اين آقا معجونيه رو ...!!!
خوب بود. حداقل خوب حرف ميزد و روان بود همراه با طنزي كه در تيپ اين بازيگر وجود داشت. خوشبخحتانه سعي نكرد طنز كار كنه. قصه كه نقل كرد كمي در انتهاي قصه خودش رو به در و ديوار كوبيد تا فضا رو تغيير بده كه كاملا عمدي بود. يعني بوسيله نويسندگان قصه پرداخته شده بود. كه باز هم دليلي براي تغيير فضاي قصه اي معما گونه در مورد قتل گروهي و رسيدن به طنزي غير ظريف و كمي زمخت ( بدآموزي!!! بهش اعتقادي ندارم. فقط منظورم و ميرسونه. ) كه قصه ي داستان رو شلخته كرده بود. هرگز من مخاطب نيازي نداشتم كه در انتهاي نقالي قصه به قتل چند نفر و چاقو خوردن عموي داستان و نوع ضربات بي محابا و عصبي و تحت فشار قاتل بخندم. چرا بايد خنديد يا چرا تماشاچيها ميخنديدند و چرا اين طنز در انتهاي داستان آورده شده بود و نه در كل داستان تا ما اين قصه رو طنز نام ببريم؟
سوالهاي بي جواب ماجراي علي و بهاره و بازي معجوني و پسياني. من اگر نويسنده داستان بودم به جاي قاتل و عموي بهاره از علي كه كشته شده و بهاره استفاده ميكردم. و اگر دستم بسته بود از عموي علي ( معجوني ) به جاي بهاره استفاده ميكردم. به نظرم قاتل ديدگاه خوبي نداشت و نتونست قصه رو پيش ببره. يعني فقط حاشيه رو تعريف كرد تا اينكه رسيد به خودش كه زده بود كشته بود. يعني فقط جايي رو خوب تعريف كرد و به اون ربط داشت كه مربوط به كشتن بود. اما علي (مقتول بيچاره و عاشق ) فقط نقالي شد در صورتيكه ميتونست خودش حضور داشته باشه و حرف دلش رو بزنه و قصه ي خودش رو خودش تعريف كنه. حتي با هيجان بيشتر و با اشك بيشتر. مثل اشكهاي ناديده ي باران كوثري!
اما بهاره ميتونست بار طنز ماجراي علي و بهاره باشه. اما انتخاب نادرست راوي ها باعث شد كه دو بازگير حرفه اي و باحال اين ماجرا ( معجوني و پسياني ) كمي با لحن روان و بازي با حجم و زير و بم صدا كلمات منتخب بي تفاوت در قتل و خشونت بازي خنده داري رو راه بندازن. كه البته بازهم دستشون درد نكنه.
بهاره ميتونست از شبها و روزهاش با علي بگه. خنده دار بگه. گريه دارش رو بگه. روزاي نبودن و ترسناكش رو بگه. و اين يعني تئاتر.
اما قصه ي شهرام و شيده و نگار فكر ميكنم. راويها خيلي خوب انتخاب شدند. شهرام رو بايد حذف ميكردند تا ابهام قضيه به درد تعليق و كش اومدن داستان بخوره. و البته همين انتخاب شيده و نگار به عنوان دو زن يا دو جنس مخالف دو طرف و رو در روي هم و اين وسط شهرام موقعيت خوبي رو ايجاد كرده بود كه با استفاده از اون ميشد طنز رو به كار داد. اما...
اين اما يعني حالا چرا نويسنده هاي كار كه بازار رو انتخاب كردند و دارند طنز رو فراموش كردند و بار غم انگيزي رو با اشكهاي ناديده باران و مهين ( كوثري و صدري) به نفع تراژدي نپرداخته شده ي شهرام دادند. اين تراژدي كر شدن يه موزيسين تازه كار كمترين قسمت ماجرا رو داشت. چون شيده حرفهاي خيلي دوري از ماجرا ميزد و نگار وسط ماجرا و حتي مقصر ماجرا بود انگار. چرا نگار و شيده مثل پدر و عموي اون يكي قصه رو در روي هم قرار نگرفتند. منظورم نوع ديالوگهاي كه به مخاطب دوم شخص گفته ميشد و در واقع بدون مخاطب نوعي نقل قول بود. اما شده در جايي فقط نقل قول مستقيم از گذشته و صحبت تلفني كه داشت رو از قصه ش گفت كه خب زبان متفاوت دو قصه رو باعث ميشد. و حالا كه احتياج به تقابل داشتيم چيزي وجود نداشت و حيف شد.
روبروي مهين صدري نشسته بودم. مهين هيچ وقت چشم از دوربين برنداشت. در صورتيكه آتيلا زاويه نگاهش بيشتر از عدسي دوربينش بود. مثل زاويه حركتهاي حسن كه تقريبا هر وقت روي كمر راست ميشد يعني نوبتش بود كه حرف بزنه و روي صندليش جلو و عقب ميرفت و روي كمر ميچرخيد. باران رو نديدم. يعني اونور بود. داشتم حسرت به دلش ميشدم كه ديدم داره از صحنه خارج ميشه. و بعد اومد احترام به تشويق تماشاچي ها از حسرت به دلي دراومدم. قد باران كوتاه بود. نزديك بود تا صبح خوابم نبره. ولي خب عوضش سر راحت روي بالش گذاشتم و عاشقش نشدم. چهره باران كوثري معصومانه و مادرانه و آروم و لبهاي خاصش باعث ميشه آدم عاشقش بشه. اما خب طوري نبود كه گرفتار كنه.
مهين صدري توي تصوير خيلي بهتر از خودش بود. حروف الفبايي نوك زبانيش رو خاص ادا ميكرد و به نوعي لحنش رو با كلاس كرده بود. يه جور لحن آدمهاي كه توي ازدواج از طرف مقابلشون سرترند! و آرومتر.
پا برهنه بودن بازيگرها هم توي چشم بود و چون چيزي رو القا نكرد در رابطه با قصه ها به ذهنم رسيد كه بعد از نمايش وقتي ميخوان برن خونه حتما پاهاشون رو ميشورن و تصاوير شستن پاهاشون رو تجسم كردم. همين.
خوشبختانه برعكس نور پردازي خانواده ي تت كه بسيار مستقم و دور بود و سايه ها رو كشيده بود؛ اينجا نور ملايمتر و پايينتر بود. نور زرد كمي تصاوير رو از زنده بودن روي صحنه كم كرده بود كه خب شايد خوب بود يا شايد بد. ولي در كل نورها خوب بود و قصد نداشت كار عجيبي انجام بده. روي سر تماشاچي ها هم نورپردازي شده بود كه خارج از ماجرا بود و ايكاش پرده هاي بين بازيگرها رو بر ميداشتند و نور روي سر تماشاچي ها رو روشن ميكردند و پس زمينه هر تصوير رو از سر و چشمهاي خيره به صحنه پر ميكردند. اونوقت اين نوع نقالي كمي مخاطب دار ميشد و بازيش بيشتر ميشد. حركت تماشاچي ها به اين داستان خواني حركت ميداد. ولي خب اينطور نبود.
ايكاش با نماي بازگيرها توي تصاوير بازي ميشد و باز و بسته ميشد. كاش با رنگ بندي نور روي پرده ها با توجه به هيجان و آرامش قصه بازي ميشد. ايكاش با جاي بازيگرها هم بازي ميشد. ايكاش دو قصه بهم ربطي داشتند. ايكاش هر كدوم چهار قصه و با چهار زاويه ديد از يك داستان رو تعريف ميكردند.
ايكاش اسم نمايش ربطي به نمايش داشت!
ايكاش اين دكور كه ايده ي خوبي داشت بيشتر مورد استفاده قرار ميگرفت. و اي كاش توي بروشور مينوشتند كه آيا اين كار اسپانسري داشت يا نه؟

توسط <$MTEntryAuthorDisplayName$> در <$MTEntryDate$> |
نظرات

شد يه جايي بري و بي سر و صدا برگردي؟ باز رفتي و اومدي زدي تو سر مال. بعدشم خوبها رو گلچين كردي و مدال افتخار به سينه شون زدي؟
خوب كردي. زندگي همينه. بايد قسمتهايي رو كه دوست داري براي خودت گلچين كني و باهاشون زندگي كني. بايد خوبها رو يه جايي به ذهنت بسپاري تا هر از گاهي با يادآوريشون لذت ببري و نيرويي براي حركت پيدا كني ...

این با اون خانواده ی تت رو دارم میارم تو ذهنم و به اولین چیزی که فکر می کنم اینه که :"اااااااااااا! من چقدر وقته تئاتر نرفتم !" خوش به حالت !!! باید دید ولی فکر نکنم این رو هم بتونم برم . فعلن ...

kodoom talar ejra dasht?
---------------------------------------------------------------------
تالار مولوی. تو خیابون 16 آذر سر ادوارد براون.

سلام :)

نرفتم ... مدت هاست تئاتر نرفتم ... دلم برای تئاتر تنگیده ... برای سینما هم ...
...
همین ...
-----------------------------------------------------------------------
این تئاتر که خوب نبود. باشه تا بعد از ماه رمضون.

سلام! نوشته هایتان را خواندم. وبلاگ خوبی دارید.

این هم یک پیام فرهنگی ــ بازرگانی:

معاونت امور فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان لرستان با همكاري انجمن بيان حيرت برگزار مي كنند:

نخستين جشنواره سراسري داستان كوتاه جوانان

موضوع: آزاد
مهلت ارسال آثار: پايان مهر ماه 1386

شرايط شركت در جشنواره:
-جشنواره مختص به نويسندگان جوان مقطع سني 16 تا 30 سال مي باشد (متولدين 1356 تا 1370).
-حداكثر آثار ارسالي 2 اثر مي باشد كه از هر اثر مي بايست 3 نسخه ارسال شود.
-آثار مي بايست بر روي يك طرف كاغذ A4 تايپ شده باشند.
-ارسال صفحه اول شناسنامه به همراه يك قطعه عكس الزامي است.
-آثار ارسالي در هيچ كتاب، نشريه يا جشنواره اي ارائه نشده باشند.

جوايز:
پس از بازخواني آثار توســط هيئت داوران به برگزيدگان رتبه هاي اول تا پنجم جوايزي به شرح ذيل اهدا مي شود:
رتــبــه اول: 5 سكه بهار آزادي، تنديس جشنواره و ديپلم افتخار
رتــبــه دوم: 4 سكه بهار آزادي، تنديس جشنواره و ديپلم افتخار
رتـبـه سـوم: 3 سكه بهار آزادي، تنديس جشنواره و ديپلم افتخار
رتبه چهارم: 2 سكه بهار آزادي و ديپلم افتخار
رتـبـه پنجـم: 1 سكه بهار آزادي و ديپلم افتخار

نشاني دبيرخانه: لرستان، خرم آباد، ميدان 22 بهمن، اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي، دبيرخانه نخستين جشنواره سراسري داستان كوتاه جوانان
تلفن: 3201794- 0661 داخلي 222 يا همراه: 09163607398

سلام. وبلاگ خوبی داری. به من سر بزن و اگه خواستی نظر بده.

شایدبرای رفتن ازچندجهت کافی باشد/بادباشی/کابوسی سردرگم ازجنوب/که داردبه سمت موهای تومی وزد/بادکه باد نیست/یعنی ازروزبه نمک های دست های تو/ یعنی ازشب به پاشیدن روی زخم های من/لیموها/لاک پشت/وکلمات بی ربطی...می بینی شب نویس عزیز..کلمات چقدربی ربط هستند

باران تو رو گرفتار نکرد ... ما رو که کرد باید چی بگیم ؟

من نمایش کوارتت را 4بار دیدم نایش خیلی قشنگی بود بازی آتیلا خیلی عالی بود مهین صدر اصلا باگروه هماهنگ نبودوحالت مصنوعی بازی میکرددرصورت امکان شماره همراه باران کوثری را برایم ایمیل یا میسج کنید چون هر وقت زنگ میزنم خانه خانه نیست می خواهم در رابطه با یک مسئله مهمی باایشان مشورت کنم.ممنون میشم اگر کمکم کنید.الان هم زنگ زدم با مادر بزرگش صحبت کردم چون خودش با خانواده رفته جشنواره فیلم پاسفیک.شماره من هست 09192253230


با سلام و احترام
می تونید به من لطف کنید و در پیداکردن نمایش نامه یا فیلم کار " خانواده ی تت " به من کمک کنید.
با سپاس فراوان - یک دانشجوی ادبیات

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.





صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com

 

New Page 2