تكان ميخورم. باور كرده ام وقتي تكان ميخورم اميدوار ميشوم به جا باز كردن. خنكي اش را هم حس ميكنم. حتمن جا باز كرده كه توانسته ام از آن جايي كه هميشه دستم ميرسيد جلوتر بروم. شايد روزي دستم برسد به سر سنجاق و اينقدر اين ميله را كه در تنم فرو رفته فشار دادم كه قفلش باز شد. به بعدش فكر نكرده ام. شايد سقوط كردم از اين زندگي. وقتي سنجاقم ميكردند به زندگي فقط چشمهام را بسته بودم تا جاي زخمش را نبينم. كسي زد روي شانه ام و گفت: تموم شد. ما رفتيم.
باز هم سعي ميكنم. دستم نميرسد. تلاش براي امروز بسه. شايد فردا قفلش باز شد و افتادم. خنكي اين ميله كه در تنم فرو رفته چيز خوبي است. خداحافظ به سلامت بچه ها. فقط يه سوال: نفر بعدي رو به كجاي اين زندگي سنجاق مي كنيد؟
از آشنایی با صفحه شما خوشحالم. مطلبی با نام " به هم ریختگی" داشتید که برام خیلی جالب بود. در نوشتههای شما زیرکی خاصی وجود داره: سوراخ در رو زیاد داره...
به نظر من هم هرچی بیشتر بشه تکون خورد؛ میشه به قفل سنجاق نزدیکتر شد.
...
ادامش بده ... دوست دارم بقیشو بخونم ...
مثل اینه یه آدم جذاب رو دیده باشی ولی هنوز سلام نکرده مجبور بشی ازش خداحافظی کنی
ادامش بده ...
خیلی عالی نوشتی حسین.... (وقتي سنجاقم ميكردند به زندگي فقط چشمهام را بسته بودم تا جاي زخمش را نبينم. كسي زد روي شانه ام و گفت: تموم شد. ما رفتيم. ) این تمام شد ما رفتیم تن آدم رو مور مور میکنه .....
be kojaaye kodoom zendegi . zendegie raavie yaa khode zendegi . raavie mikhaad bere ? baaz hse? khonakie khoobe vali khaste konandast?bishtar az raavie baraam oonike sanjaaghesh mikone o mire jazzaabiat daare . kaaresho karde o rafte . ( kaareshoono kardano raftan ) felan ...
تصویر خیلی جالبیه..ولی به نظرم سنجاق شدن به زندگی به وسیله ی یه سنجاق قفلی بار طنزش زیادمی شه وقتی مییگی:((كسي زد روي شانه ام و گفت: تموم شد. ما رفتيم....خداحافظ به سلامت بچه ها. فقط يه سوال: نفر بعدي رو به كجاي اين زندگي سنجاق مي كنيد؟))
انقدر که آدم اون درد و خنکی رو چند لحظه از یاد می بره..و با جمله ی آخر تقریبا فراموشش می کنه...این دو تا جمله رو انگار سنجاق کرده باشند به نوشته ات..! بازم بگم تصویر فوق العاده ایه.
---------------------------------------------------------------------
چه خوب كه درد و خنكي سنجاق از ياد ميره. زندگي من حداقل اينطوريه كه بار طنزش باعث شده درد و خنكي سنجاقش رو از ياد ببرم. ممنون
dardam gereft. . . .
راه میرفتم آرام و خشن !
برگ خشک پاییزی با فریادی به پایم جان داد !
روزنه بصیرتش را من نوشیدم !
در هوای فریادش بود
و برگ های دیگر از پس او قربانی شدند
نهاد من اکنون سرشار از خون پاییز است !
اصولا اينا رو سر فرصت مي خونم ولي الان از شكله كله ي اين آقا خوشم مياد خوب. با اون جغد. فك كرده نديدمش!
سلام!
شاید سنجاق شدن به زندگی دست خودمون نباشه ولی مطمئن باش باز کردن اون سنجاق حتما دست خودمونه . بر طبق قاعدۀ (خواستن توانستنه) ما می خواهیم پس می توانیم این سنجاق را باز کنیم...
موفق باشی
-------------------------------------------------------------------
آره ديگه تو اين داستانم راوي داره تلاش ميكنه كه سنجاق رو باز كنه.
بيشتر معما بود!!سنجاق شدن به زندگي خوب ايده اي بود ولي بايد جنس زندگيه معلوم شه،مقوا،پر، پارچه؟...زندگي خودش اونقد خنك هست كه سنجاق رو از ياد ببره...
بعد هم اينكه كم بود، به قول ويرجينيا بايد اين ماهي ريزه رو دوباره مي نداختي تو آب تا بزرگ شه...
... به بعدش فکر نکردم. !
عالیه ... راستش چیزی که در داستان های شما و یا حداقل اونهایی که من دوست دارم اینه : هیچوقت کفه به یه سمت سنگین نمیشه ...
احساس خوبی منتقل می کنه ... البته جمله اخر رو دوست ندارم . کاش میگذاشتین تو ذهن خودمون اینو بپرسیم ...
خوشگل بود. حال داد.
با اجازت بردمت تو لیست دوستام!
نمي خواد بازش كني. باز كني كه چي بشه؟ كه بيفتي؟ الان با زمان افتادن چه فرقي داره برات؟ اونموقع هم به چيزاي ديگه ميخواي فكر كني. من اگه جاي تو بودم تمام فكرم رو به اين متمركز ميكردم كه چه خوب بود الان يه نفر ديگه كنارم سنجاق ميشد و براي اينكه سوزشي حس نكنيم دستامونو ميداديم بهم و محكمتر به صفحه زندگي مي چسبيديم ...
داشتم وبلاگ قبلیت رو می خوندم ...
چقدر ساده شروع کرده بودی و من چقدر دارم برای شروع به خودم سخت می گیرم ...
دوستی دارم که میگه عاشق حسین هستم چون از پیش پا افتاده ترین چیزها ، داستان میسازه ...
اگه خوبه که خوبه...ولی نیست .......
فراخوان مسابقه داستان کوتاه – ویژه دانشجویان دانشگاه های ایران و دانشجویان ایرانی دانشگاه های خارج از کشور
معاونت فرهنگی دانشگاه شهید بهشتی و کانون نویسندگی خلاق معاونت فرهنگی جهاد دانشگاهی شهید بهشتی ، افتخار آن را دارند که میزبان نخستین دوره مسابقات سراسری داستان کوتاه ویژه دانشجویان دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی داخل کشور و نیز دانشجویان ایرانی دانشگاه های خارج از کشور باشند. علاقه مندان جهت کسب اطلاع از نحوه برگزاری مسابقه ، شرایط حضور و ارائه آثار می توانند به طور مستقیم به پایگاه اطلاعاتی به نشانی http://jdsb.ac.ir/match.php و یا به طور غیر مستقیم به پایگاه اطلاعاتی به نشانی http://jdsb.ac.ir ( معاونت فرهنگی جهاد دانشگاهی شهید بهشتی، کانون نویسندگی خلاق ) مراجعه نمایند. مهلت ارسال آثار تا سی ام آذر ماه سال جاری خواهد بود. موضوع داستان ها آزاد است و هر فرد با حداکثر سه اثر می تواند در مسابقه شرکت نماید. حضور آن گروه از فارغ التحصیلان دانشگاه ها که حداکثر یک سال از زمان اتمام تحصیل آنها سپری نشده باشد، بلا مانع می باشد.
سلام
سلام
... باز خوندمش ... و باز دوسش داشتم ...
سلام...من مازندراني بلدم.معني جمله اي كه نوشتي اينه:دلت خيلي خوشه!...پيش بيني چنين روزي رو مي كردم.اما دوست من!تو از زندگي آدمايي كه نمي شناسيشون چي مي دوني؟...من سابقه ي اين چيزايي رو كه گفتي ندارم اما اونقدرها كه فكر مي كني نفسم از جاي گرم بلند نميشه.من فقط خودمو موظف مي دونم كه با محيط اطرافم سازگاري داشته باشم.تا جايي كه بتونم مشكلاتمو حل كنم و اينكه اميد داشته باشم...چون دوست ندارم سفره ي دلمو پيش آدمايي كه خودشون هزار و يك دغدغه ي فكري دارن باز كنم تو دوست من به اين نتيجه رسيدي كه دلم خيلي خوشه؟...تو زندگي هر آدمي يه چيزايي هست كه تا از نزديك نبيني باور نمي كني...من براي حل مسائل زندگيم (فعلا)به كمك نياز ندارم پس دليلي نداره مطلبي درباره شون بنويسم....من هنوز خيلي اميدوارم
توسط: شهرزاد قصه گو | October 6, 2007 06:28 PM