لبهام را گذاشتهام لاي دندانهام و قفلشان كردهام و از بوي آهن زنگ زده كه پيچيده توي حلقم خوشم ميآيد. انگار آب شير ظرفشويي را اول صبح از كف دستت هورت بكشي. بعد يادت بيافتد چه خوابي ديدهاي و سرت را بگذاري روي شير ظرفشويي و ببيني كه چطور آب عمودي و تند فرو ميرود. عذاب وجدان هدر دادن آب تصاوير را ميپراند و شير را ميبندي و تكه تكه سراميكهاي كف آشپزخانه را امتحان ميكني و سرديشان را احساس ميكني. التهابي كه ميدود پايين تا در برود از جانت.
كافيست دو قدم روي فرش قدم بگذارم و تنم گر بگيرد از اينهمه گرمايي كه ميپيچد و ميچرخد و حرص ميزند كه روزنهاي پيدا كند. ديوارها پوسته كرده و دست ميكشم، زبر است. مثل نگاهي كه وقتي نگاهش ميكني پلك نميزند و مثل ديواري است كه هميشه زبر است. مثل نگاهي كه هميشه به جاي ديگري است.
دست به كار ميشوم. روز اول. يادت هست كه وقتي داد ميزدي: هيچ چيز مثل روز اول نيست، چقدر اين روز اولش را بغض آلود ميگفتي؟
هيچ وقت ديگر اينطوري بغض نكردي. يعني هيچوقت ديگر اينطوري اول دستت به پيشخوان نبود كه بغض كني. اين اواخر سر به ديوار ميگذاشتي و انگار خيلي غم گرفته باشدت سنگين تكيه ميكردي. يك چيزي شبيه ديواري كج كه حالا باران خورده و بوي نم سنگيني ميزند در هوا. منتظر بادي، رگباري، صاعقهاي چيزي باشد كه فرو بريزد.
سر گذاشتهام به كنج ديوار. اگر قدم دو متر و هشتاد بود سرم را ميگذاشتم سه جاف ديوار. مثل وقتيكه بچه بودم ميگفتم سه جاف دروازه و از دهان كف كرده وسط تابستانم به قول بچهها تف تفي ميپراندم!
ميرفتي به آشپزخانه و دمپايي پات ميكردي. ميگفتي: تو هميشه بچه بودي. چربي پوستت ديوار را لك ميكند.
روز اول سراميك بود و سراميك بود و سراميك و سرد و سرد. نشستيم زمين و دست ميكشيدم دور و برم و حس ميكردم دارم يخ ميبندم. اين يعني خوشبختي؟ اين را تو گفتي. و نميدانم جوابت را دادم يا نه ولي تو خواستي از اين خوشبختي يا بدبختي فاصله بگيريم. معنياش را نميدانستيم و شايد راهش را. و بعد ادامه خريدنها و روي هم گذاشتنها. چند لايه موكت و فرش و رو فرشي و اگر مانده بودي روي فرشها را سيمان ميكرديم.
به پاهام نگاه ميكنم و كمي از كنج ديوار فاصله ميگيرم تا بهتر ببينم. دستهات از پشت نيامدند تا روي شكمم و بعدش نفس نكشيدي كه زير استخوان كتفم گرم شود و دستم را آوردم و گذاشتم روي دستت. رد انگشترت هم نماند كف دستم از بس فشار ندادم دستت را. يعني از اين كارت حس خوبي دارم. گفتم شايد پاهات يخ كرده باشد و بخواهي روي پاهاي داغ من بگذاري.
ميترسم. با اين قد و قوارهام كه زياد هم بلند نيست ميترسم وقتي پاهات را ميگذاري روي پاهام نتوانم مني كه توان كنترل وزن هر دومان را دارم بايستم و از پشت بيافتم و اين موقعيت از بين برود.
تكيه كرده بودي به ديوار خنديدي و فشاري دادي و راه افتادي. خندههات آدم را مجبور ميكند كه دست از ديوار و كنج و حرفهاي چرند بردارم. منظورم حرفهايي است كه نشان ميدهد ميخواهم منت كشي كنم. يادم هست كه آن موقع اينقدر به سردي سراميكها فكر نميكردم كه به كمر درد تو و اينقدر دمپايي نارنجيهات توي چشمم نبود. ولي اين را يادم نيست كه ميگويي: منت كشي هم حرف خوبي است.
انگار ميخواهي چيزي بگويي كه همه چيز را دوباره شروع كنيم. مثلا بين فرشها و يا هر جايي كه سرد است چيزي پهن كنيم.
آدم هر چقدر سرش را به ديوار تكيه ميدهد و فشار ميدهد بيشتر خون از جريان ميافتد و پيشانياش قرمز ميشود. اين كار را ميكنم كه پيشانيام را نگاه كني نه چشمهام را كه بخواهي حرص بخوري. اينطوري زياد به سردي زير پام فكر نميكنم. چشمهات از من تكه موكت و فرش ماشينيهاي بيضي شكل و مستطيل شكل ميخواهند.
صداي آب از دستشويي ميآيد كه ضربه ميزند به صورتت يا شايد ديوار يا شايد ميپاشي به هوا. ولي صورتت باز شده و موهاي شقيقهات خيس است و دسته كردهاي پشت گوشت وقتي بيرون ميآيي.
قبل از بيرون آمدنت داد ميزنم: با موكت و فرش ماشيني پل ميزنيم. از دم در ميسازيم تا آشپزخانه و از آشپزخانه پل ميزنيم تا اتاق خواب.
ديگر حرفي نميزني.
تكه كاغذي برداشتم و رويش نوشتم: 30
گفتم تمام حقوق ماه بعدم را ميدهيم پاي ساختن پل. پس تا سي روز ديگر.
دست ميكشم به سنگ مرمر پيشخوان. سرد است. اينجا را چه كنم؟ دستهام را ستون ميكنم و ميپرم بالا. يادت هست آن اوايل نگران افتادنم بودي؟ بعدها نگران افتادن سنگ بودي. و من با اصرار ميگفتم خنك ميشوم. تازه چربيها و دودههاي بالاي كابينتها را هم ميديدم و هي تصميم ميگرفتم كه يك روز با آب گرم ترتيب همهاشان را بدهم. يك روز. يك روز...
به كف دستم نگاه ميكنم. يادم هست گفتي: برو دستت را توي ظرفشويي بتكان. نريزي روي سراميكها. ميچسبد كف پاهام كلافهام ميكند.
شير آب را باز ميكنم و سرم را ميگذارم روي قوس شير كه قبلش تصوير دماغم را پهن كرده و كلهام را مثل دوك كشيده. پيشانيام سرد ميشود. نان خردهها و كنجد بربري و چيزهاي ديگر را آب ميبرد.
اين پا و آن پا ميشوم تا جايي سرد زير پايم پيدا كنم.
دستم را ميگيرم زير آب و كمي آب ميچكانم روي پاهام.
نگران خيسي سراميكها و دمپاييهاي تو بودم كه سر نخوري، و الا آب را مشت ميكردم و ميپاشيدم روي سراميكها و راه ميرفتم. گفتي: من بروم ديگر نگران چه باشي!؟
از روي پيشخوان پريدم پايين و آمدم به طرفت. وقتي كنار كشيدي و دستت روي هوا پسم زد، گفتم: هيچي.
شير آب را باز ميگذارم. ميروم تشت را از حمام ميآورم و ميگذارم زير شير. فرشها را جمع ميكنم. حتمن برايت پيغام ميگذارم كه بيايي و فرشهات را ببري. حتي پلي كه برايت ساختم را هم ميدهم ببري.
تكه تكه جمعشان ميكنم از توي پذيرايي و جاهاي ديگر. ميگذارمشان گوشهاي تا خيس نشوند. شدند هم حتمن ميداني چطور خشكشان كني. يادت هست كه حوله ميآوردي و قبل از اينكه برسم به دستهات يا صورتت، ميانداختي روي دستهام و ميگفتي: خشك كن، بعد!
كدام بعد؟ اين را نگفتم. وقتي خشك شد كه تكراري ميشود. آن اوايل هم دستم خشك بود. دست تو هم خشك بود. همه چيز خشك بود. گرم هم بود. كنجد بربري هم بود.
حوله را بر ميدارم و ميروم توي حمام. دوش را باز ميكنم و حوله را خيس ميكنم. لك كنج ديوار را پاك ميكنم. گفتم كه: خودم پاكش ميكنم. سرم داغ شده بود.
دوش را باز ميگذارم. حوله را ميكشم روي سراميكها و جاده ميسازم. و بعد قدم ميگذارم روي رد خيس. از دستهام آب ميچكد. چند تا چند تا. صداي آب ميآيد.
تشت آب را كه لبريز شده برميدارم و ميكشمش روي ظرفشويي و به زور ميگذارمش زمين. آب ميپاشم روي سراميك و روي پاهام. ميخوابم روي سراميكهاي آشپزخانه. صداي آب ميآيد. در چاهك ظرفشويي را ميگذارم و محكمش ميكنم كه آب در نرود. دست ميگذارم لب ظرفشويي و نگاه ميكنم كه آب بالا ميآيد. تو بودي حتما پرمنگنات ميريختي و به آن همه شاهي و تره كه برايم گذاشتهاند لاي سبزيها نگاه ميكردي. و من شوخي بيمزهي هميشگي را تكرار ميكردم و از آن آب هورت ميكشيدم. جيغ كه ميزدي دهانم را خالي ميكردم. يادت ميرفت بگويي: من بهت گفتم چي بخري؟
در چاهك كف آشپزخانه و حمام را هم ميبندم. ميآيم وسط پذيرايي كه خشك است. ميخوابم روي زمين. لباسهام را در ميآورم. به پشت ميخوابم. به سقف نگاه ميكنم و خنك ميشوم. كاش بودي و ميگفتي: تو خل شدي. من ديگر اينجا...
و من به هر چيزي كه بايد بگويم فكر ميكنم و نميگفتم: بماني پا درد ميگيري. دمپاييهات خيس ميشوند. سر ميخوري. سرت ميخورد جايي. دير ميآيم خانه. تو ميميري.
عطسهام ميگيرد. صورتم جمع ميشود و يادم میرود بيشتر فكر كنم.
ولي باشي حتما ميگويم كه پاچههات را بالا بزن. ميخواهيم شلپ شلپ كنيم. خنك ميشويم. دست و پا ميزنيم، با هم.
و تو لبخند ميزني و من خل شدهام. من يك ديوانهي هميشه داغم. من به درد زمستان ميخورم.
يادت هست كه گفتي: آدم عاشق زمستانهات ميشود و تابستان كه ميشود به همه چيزت شك ميكند.
زيرم داغ شده. غلت ميزنم و دمر ميشوم اين طرفتر كه خنك است. خطهاي سراميكها از چشمهام يكديگر را قطع كردهاند و دور ميشوند. غلت ميزنم روي خطها و هي خنك ميشوم. ميخورم به ديوار و كف دستهام را ميگذارم به قرنيزها. دستهام خنك ميشود. دست ميكشم روي ديوار و خنك ميشوم.
نگاه ميكنم به دستهام كه به اين سادگيها خنك نميشوند. دستهاي سرد تو هم نميگيردشان تا بلندم كند از زمين. و گرنه ميگفتي: بلندشو بيا. خودت هم كمكي برسان. من زورم نميرسد.
دست به ديوار بالا ميروم و بلند ميشوم. قاب خاتم آينه را هم كاش ببري. به يك ميخ بند است. انگشت نشانهي دست راستم را ميگذارم زيرش و هلش ميدهم بالا. وقتي ميافتد آني كنار ميكشم و تكان نميخورم كه خورده شيشهها به پايم نرود.
تشت آب را ميآورم توي پذيرايي و يك وريش ميكنم. آب هجوم ميبرد روي سراميكها و سر ميخورد و پيش ميرود. حتي تا ديوار. حتي تا زير قاب و صداي خيلي پاييني از خورده شيشهها را ميشنوم. آب از ظرفشويي راه گرفته و پايين ميريزد. حمام هم كم كم پر ميشود و ميريزد بيرون. من هم دارم تابستانم را میريزم بيرون. هماني كه به هيچ دردي نميخورد. ميدانم تو اين را نگفتي. خودم گفتم. ميخوابم روي زمين. دستهام را تكان ميدهم. ميخواهم شنا كنم. آب ميپاشد به در و ديوار. بودي حتما ميگفتي: ديوار لك ميشود حسين.
و من سرم را بلند ميكردم و نگاهي ميانداختم به تو و لك آبها كه پاشيده. و سرم را دوباره پايين ميآوردم. غلت ميزنم. آب موج ميخورد و ميرود تا پاي ديوار. روي زبانم چيزي حس ميكنم. روي نوك زبان ميآورمش و با دستم ميچينمش. موي سينهي خودم است. دستم را توي آب ميزنم و مو جدا ميشود. دستهام را توي آب ميزنم و ميآورم بالا و روي صورتم ميگيرم. ميچكد روي صورتم و هي پلك ميزنم. صورتم بهم ميريزد و از حالت بيتفاوتي در ميآيد. كاش بودي و ميگفتي: حسين بس كن ديگر، خنك شدي.
دوباره دستهام را ميزنم توي آب و از آن بالا قطره قطره ميچكد روي سينه و شكمم. و باز تكرار ميكنم. آرام ميگيرم. صداي ريختن با فشار آب ميآيد كه طنين مبهمي پيدا كرده توي حمام. بالاخره دارم خنك ميشوم. ميشنوي. دارم خنك ميشوم. دارم خنك ميشوم. دارم خنك... دارم... دار... دا... د...
و ميبينم: آمدهاي و شير آبها را بستهاي. هي روي دستت ميزني و فرياد ميزني. نميشنوم. انگار زير آب باشم و لبهاي تو آن بالا طرح درهمي داشته باشد. دستهات را ميبينم كه لبهام را از هم باز ميكند و پنبه روي جاي دندانهام ميگذارد تا خونش بند بيايد. ميگويم: ولم كن.
نميشنوي. مثل مادرم با اصرار به كارت ميرسي. دستهام را ميگيري و پنبه را ميچپاني توي دهانم. ميبينم. يادم ميماند كه ديدم. يادم ميماند كه ديدم. يادم ميماند. آب موج ميخورد و سفيديهاي سقف است يا جاي ديگر درهم ميشكند. مطمئنم آرام ميگيرد اگر دست از سرم برداري.
1/3/86
آدرس لینک به این مطلب:
http://www.shabnevis.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/239
haminjuri dishab in dastaneto mikhundam...hala ke oumadam inja mibinam gozashtish inja...
-------------------
labod migi khob ke chi...
------------------------
man bazinazaraatam baa emaili ke un seri ferestaade budam fargh kard. yani na unghadraa asaasi ammaa engaar in baar behtar khundam yaa ye hamchin chizaayi . injaa fonte farsi nadaaram fonte faarsi daar shodasm vaasat comment migzaaram . felan...
از توی آرشیو غیر اینترنتیت کشیدیش بیرون؟
دوسش دارم
...
با اینکه لینکدونی شما گویا دیگه لبریز شده، اما ما هنوز جا داریم... بنا بر این با اجازه شما رو به لیست دوستانمان افزودیم.
نوستالژي انگار درد دسته جمعي ما شده. بهد من با اجازه لينك دادم بهت اميدوارم ايرادي نداشته باشه . من چند روز پيش نشستم اكثر مطالب چند ماه قبلت خوندم مي دونه تكرار يك فرم بدون ارايه هيچ خلاقيت جديدي در اكثر نوشته هاست . تجربه هاي جديد گاهي بد نيست
سخنی کوتاه در مورد نیما یوشیج
خیلی قشنگ بود. خیلی خیلی
سلام ، من عاشق مزه ی آهنم .
ببین بیا پیشم پسرم.
اینو خوت کشیدی؟ اگه آره ...
خوب خوشحال شدم از دیدن وبلاگت.
secret (ص) میفرماید : " لوله کش قبر کن پنجره هاست "
همممم من فکر کردم که قبلاً نظر دادم. بعد یادم افتاد که اون دفعه هیچی نگفتم! بعد دیدم که تازه تو ممکنه یه ورژن دیگه اینجا گذاشته باشی. خلاصه درست و درمون که خوندم می نویسم برات....
خوندن دوبارش به اندازه ی دفعه ی اول کیف داد.کجائی؟
دیگه حتی جواب نظرات بچه ها رو نمیدی..
یه موقع هایی(یادش بخیر) برای خوندن جوابی که به نظرات بچه ها میدادی میومدم ...
مدتیه این جمله توی مغزم صدا می کنه(آدم عاشق زمستونت میشه ، تابستون که میشه به همه چیزت شک می کنه )
توی مترو تصویرهای این داستان جلوی چشممه ...
دو تا داستانت خیلی بهم مزه داد
یکی ترمز ای بی اس
یکی هم این داستانت
منظور اینکه حتی اگه خسته باشی ، حوصله نداشته باشی ، حرفی هم اگر نباشه ... باز هم نمیشه عاشق نوشته هات نشد
اه بيا سر بزن ديگه هي 400 تا برات كامنت گذاشتم
خوب باش و اينجا رو از اين حال وهوا دربيار.مثل قديما بشو.هيجان اينجا گذشته هاي خوبي رو واسم زنده مي كنه .باش...باش...باش...
----------------------------------------------------------------------
ناشناس عزیز با این داستان کوتاه یعنی هستم دیگه. مونده چقدر دیگران این بودن بخوان. حل نمیرسم جوابی بدم یا حرفی بزنم دیگه زندگیمه تو واقعیت که خیلی ها از همین وبلاگ در واقعیت و زندگی منم هستند. دور نیستم. نابود هم نیستم. ولی میتونم بودن قدیمام چی بود. خوبه تو هستی هنوز.
میدونی حسین علی؟! من از نقد و این چیزا سر در نمیارم. من فقط میتونم بگم خوشم اومد یا نیومد. اگه بلد بودم کلی واست اینجا چیز میز مینوشتم تا خوشحالتر بشی. حالا نمیدونم برات مهمه یا نه ولی میگم که کیف کردم.خیلی.
راستی اون دوستم که پرسیدی. خوبه و هست. نامزدم کرده اخیرا. ولی دیگه وبلاگ نمینویسه. میخونه اما تا اونجا که میدونم.تو خوبی؟!!
---------------------------------------------------------------------
هیشکی از نقد سر در نمیاره. و این یعنی خیلی خوبه. چون اونیکه سر در میاورد چه کار کرد؟!!!!
خوبه که کیف کردی. ÷س اونم نامزد کرد. سلام برسون بهش و بگو هنوز یادشم. و بهش بگو امیدوارم روزی با شوهرش ببینمش و تبریک بگم بهشون.
منم خوبم فقط تا خرخره تو زندگی و کار فرو رفتم. ولی دارم کار داستان و اینا هم میکنم. شاید به زودی خبرای جالبی برسه به دستت که اهل نقاشی هستی. ولی فعلا چیزی نپرس چون قطعی نیست.
کجائی؟
واي ميدوني كجا آبش طعم اهن ميده شمال.. انگا تير اهنو خيسونده باشن تو اب
چه تاثير گذار بود
دوست دارم تمام پنج شنبه جمعه، مزه مزه اش كنم
مرسي :)
(خودت خوبي؟)
ديوانهي هميشه داغ...عالی بود! جدا" به نوشته هات حسودیم میشه!
جواب كامنتا...يه چيزايي ميگه...خبراي جالب...
طرح رو جلد كتاب و اين حرفا!؟؟
چه خوب ...
زيبا...
kheili bahal bood
yade in matn haye majale hamshahri javan oftadam ..
baziash kheili bahale adam ta tahesh mikhoone ..
mese matne to..
همین روزهاست تا کلوپ طرفدار هاتو درست کنم
چرا این قدر کندی زود ا÷شو
ببین میخاستم نظر الکی بزارم . دیدیم خیلی بیشورانست. واسه همین فقط ساک ساک . مطلب رو تا زبری دیوار خوندم خوشم اومد خواستم کامل بخونم یه نظره توپ بزارم
آقا .. من بلاگ شما را دوست دارم
سلام
بلاخره خوندمش
خیلی خوب بود
از طرف گلوه سلود مدلسهء باغچبان!
درود جناب شب نويس... ما كامنت نمي گذاريم و الا هربار خدمت مي رسيم... مدتيه بروز نمي كنيد... منتظريم!
به همت کانون موسیقی دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران، همایشی با عنوان " موسیقی زیر زمینی ایران: با نگاه ویژه به محسن نامجو " روز 3 شنبه 20 آذر ماه از ساعت 12 تا 17 در تالار ابن خلدون این دانشکده برگزار مي گردد.
پانل اول: با حضور بهرنگ تنکابنی، مهرداد فلاح و روزبه امین
بررسی کلیاتی پیرامون موسیقی زیر زمینی ایران
پانل دوم: با حضور هوشیار انصاری فر، دکتر سارا شریعتی و امیر احمدی آریان
بحث اختصاصی پیرامون موسیقی و شعر محسن نامجو و هم چنین تحلیل جامعه شناختی این پدیده
برنامه ی ویژه ی همایش: ویدئو کنفرانس زنده با دکتر رضا براهنی
نمایش نسخه ی DVD فیلم مستند " آرامش با دیازپام 10 "، ساخته ی سامان سالور، پایان بخش برنامه می باشد.
برای کسب اطلاعات بیشتر و مشاهده ی پوستر همایش به آدرس www.vulturek.blogsky.com مراجعه نمایید.
binazire in nasr. kheili baram nostalgia dare. kheili...
نگویید که از دیر به هنگام شدنتان منظور دارید؟>؟؟؟؟
--------------------------------------------------------------------
نه بابا چه منظوری! فقط تا خرخره تو زندگی فرو رفتم.
...
چون كارخونه ميري...
چون حوصله نداري...
چون..................
همه ي اينا دليل نميشه...مخاطباتو منتظر بذاري!
چتونه شماها يكيش خودتو...يكي ديگش آرين...يكي مونده به آخريشم روشنفكر معاصر كه سو هاضمه گرفته!
---------------------------------------------------------------------
وایسا یکی یکی:
تو اصلا میدونی دغدغه چیه؟
اصلا میدونی هنر یعنی چی؟
اصلا میدونی بچه چجوری درست میشه؟!
جای آبلیمو کجاست؟!!!!!!!!!!!!!!
salam khobi
man veblogeto kheyli dost daram
to ham ye sar be vebloge man bezan bebin khoshet miyad
montazeretam
نکنه اینقدر درگیر شدین که ا کم می نویسین !
....
-------------------------------------------------------------------
یه همچین چیزی.
ولی خب تازگیا یه داستان کوتاهه دیگه نوشتم. ولی وقت نمیکنم بازنویسیش کنم. و گرنه ایمیلش میکردم برات.
چرا مدتهاست كه نيستي؟ خوبي؟ دلم واسه داستانات و ميني مالات تنگ شده. بيا ديگه ...
----------------------------------------------------------------------
بله. شما کجا بودی تا حالا لیلا خانوم. نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی رفیق؟!!!!
این روز ها طعم گسی داری ...
رنگت هم که پریده ...
سلام، اول و ابتدای شروع است ...
labrizam kard
...
کجایی مرد شب ؟ دنیای کار انقدر بی رحمه ؟
...
شاید اندکی باید دگرگون بود...
خیلی بدی که دیگه اینجا نمی نویسی !!!
----------------------------------------------------------------------
بد چیه رفیق. نمیدونی چه حالی داستان آخری رو که گفتم نوشتم رو برای دوستان دنیای واقعی که رفته بوددیم سفر به کویر توی قطار در یه کوپه شیش نفری برای ده نفر خوندم و چه سکوتی به غیر از صدای تلق تولوق قطار. خیلی تجربه ی خوبی بود. دنیای مجازی شده پر از ادا و اطور. اگه این چهار تا دوست بی معرفت مجازی نبودن که دلم براشون و نوشته هاشون تنگ نمیشد در اینجا مدتها بود که تخته بود.
من مرض آرشیو خوندن دارم. کار بدیه. تو نگی هم، خودم می دونم. پارسال این وقتا، یه مینیمال گذاشته بودی، پینوشت اول خیرگی. همون وقت هم بهت گفتم محشره و حیفه و می تونه کاملا مستقل باشه. حسین چیز دیگه ای باهاش ننوشتی؟ بازنویسی ای، تکمیل کردنی چیزی. حسین چرا نمی نویسی؟ این مرض ننوشتن یا نوشتن و به بقیه ندادن که بخونن بدجوری یقه ی همه رو گرفته...
تو چرا هیچی نمی نویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خسته شدم اینقدر هی همون آب آخریش بود
به کمک زمان از داستانت فاصله گرفتم ... اونقدر از تصاویر داستانت لذت برده بودم که نمی تونستم درست در موردش نظر بدم ... حالا که دوباره خوندمش یه چیزی به ذهنم اومد
اینکه ..
دیالوگ ها اگر شکسته بودند بیشتر توی داستان جا می افتادند.
(هرچند...ین نوع دیالوگ نویسی به تقویت فضای سردی که توی داستان ایجاد کردی کمک می کنه)
این جمعه رفته بودیم پرسون ... از خستگی برفکوبی بی حال شده بودم و خودمو ولو کرده بودم رو برفا .. سرما آروم آروم به لباسام و بعد به بدنم نفوذ کرد ... اون موقعها بود که یاد سرمای این داستان افتادم... یه چیزی تو حوالی خوابیدن روی سرامیک کف اتاق میمونه...
---------------------------------------------------------------------
خانوم من و خودم این نعناع یکی از همون بی معرفتاست. ولی خب اصلا دلم نمیخواد تحویلش بگیرم وقتی تحویل نمیگیره. مال همین دنیای مجازیه فقط و من از این دنیا خوشم نمیاد. اگه دستم بهش میرسید با کمربند سیاه و کبودش میکردم!!!!!!!!!
آپ دیت شود!
....
کجایی پس شبنویس؟
نيستي چرا ديگر؟
بالاخره یه روز به همین دوستای بی معرفت ولی (امیدوارم)حقیقی! توی این دنیای مجازی احتیاج پیدا می کنی.
خود دانی ...
...
این کمربنده رو هم موافقم ...
حرف آخر...يعني هيچي نمي خونيم ديگه!/
----------
جزء ليست بنديتونم كه نيستيم...اميدوار بشيم ..چاره چيه؟/
باز جاي شكرش باقيه اينجا هنوز آباد.
همين ديگه.
خوبه كه باز داستان گذاشتي اينجا، هرچي باشه نويسنده با داستاناش نويسنده مي شه.
توسط: hodi | November 9, 2007 02:43 AM