دستش رو که ستون چونه ش کرد متوجه شدم آستینش رو گرفته و تو مشتش نگه داشته. سرش پایین بود و نگام نمیکرد. دو تا شیک قهوه و شیک شکلات روی میز ما گذاشته شد. من تشکر کردم. هیچ وقت فرقشیک توت فرنگی رو هم شاید نتونم با شیک آناناس تشخیص بد. بهم گفت: اون مال منه. نگاهش کردم. و بعد به رنگ قهوه ای مالیده شده به دیواره های ماگها. یکی قهوه ای تر بود و انگار شکلاتی. لبخند زدم و کشیدمش سمت خودم. هنوز آستینش تو مشت بود و خطوط کشیدگی آستینقضیه رو جدی نشون میداد. گفتم: آستینت داره پاره میشه. قول میدم نگاه نکنم!!!
لبخند زد. گفتم: روی دستت رو خودکاری کردی و چیزی نوشتی؟
لبخند زد. سرنفی تکون داد. گفتم: عکس برگردون آدامس خرسی چسبوندی؟
باز هم لبخند زد و گفت: نه.
براش یه قصه گفتم در مورد خط گوشت اضافه آورده ی روی مچ دست دوستی و هر دومون قصه رو باور نکردیم و لبخند زنان به صندلی هامون تکیه کردیم. آستینش بی هوا رها شده بود. خط قرمزی از زیر انگشت کوچیکه تا مچ کشیده شده بود.گفتم: آستینت و ول کردی.
سریع دستش رو رو کرد و گفت: ببین روی دستم سوخته.
و جای سوختگی روی دستش رو که رنگ عوض کرده وبد نشونم داد و شروع کرد به تعریف کردن قصه ش.
قصه ش که تموم شد. گفتم: این خط چیه؟ آره این یکی.
آستینش رو داد بالاتر و گفت: اینم ...
شروع کرد قصه ش رو گفتن. گوش نمیکردم. چشمهام با دستهاش بالا و پایین میرفت و دنبال خط دیگری می گشت.
قصه دومش که تموم شد داشت نگاهم میکرد که نگاهش نمیکردم. گفتم: آستینت بالاتر از اینهم میره؟
گفت: آره ولی اینجا نه باشه؟
ماگش رو جلوم کشیدم که گفت: ناراحت نمی شم دهنی ش کنی.
نی توی ماگش رو بیرون آوردم و گذاشتم بچکه روی میز. به دور و برش نگاه کرد و یه دستمال کاغذی از جاش بیرون کشید. قطره قطره پاک میکرد . سر نی رو گذاشتم روی میز و حرکتش دادم. اون هم دنبالم. گفتم: از این خطر روی مچ پات هم داری.
گفت: آره ولی نه اینجا.
گفتم: فهمیدم.
گفتم: میگذاشتی بچکه. اینطوری اتفاقی نیست.
نی رو فرو کردم توی ماگ خودم و در آوردم و گرفتم توی ماگ اون. گذاشتم بچکه. نگاهش کردم. گفت: خط های قرمز زیاد دارم ولی نه اینجا.
گفتم: فهمیدم. ولی نه اینجا.
من بالاخره موفق شدم تو و رکسي رو پينگ کنم هورااااا... نگو الان چرا کولي بازي و لر بازي درآوردي خب؟ آخه رسمن پدرم دراومد پس که کليک کردم..
داستانتم توپ بود ولي نه اينجا
خوش به حال ات پینگ شدی!!!
"دستش رو که ستون چونه ش کرد متوجه شدم آستینش رو گرفته و تو مشتش نگه داشته" ... "نی توی ماگش رو بیرون آوردم و گذاشتم بچکه روی میز. به دور و برش نگاه کرد و یه دستمال کاغذی از جاش بیرون کشید. قطره قطره پاک میکرد . سر نی رو گذاشتم روی میز و حرکتش دادم. اون هم دنبالم. " "نی رو فرو کردم توی ماگ خودم و در آوردم و گرفتم توی ماگ اون. گذاشتم بچکه. نگاهش کردم." . این سه تا تصویر خیلی خوب ان کاملن . این جمله ی ولی نه این جا و تاکید روش رو دوست ندار ام به نظر ام نی رو فرو کرد ام توی ماگ خود ام و... همین کار این جمله رو بکنه. فعلن ...
سلام-خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.
او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد
به من هم سر بزن
تکراری بود؟
بذار بگردم ببینم شاید قبلن تو آرشیوت خونده باشم ...
آره ... پیداش کردم ...
ایندفعه بدون پ ن بهتر شده ... دقیقن منظور پی نوشت داستان قبلت رو رسونده...
... توی این ورژن اون سواله رو پرسیدی(این چیه؟ آره این یکی)
نپرسیدن سوالایی که توی ذهن می مونن خیلی آزار دهنده هست؟ اونقدرکه بخاطرش یه بار دیگه همه چیزو تکرار کنی؟
---------------------------------------------------------------------
این مینیمال در واقع تمام شده ی اون یکیه. و تموم کردنشم داستان داره. بعد از مدتها رفتم خونه ی دوستی و گفت ین خیلی وقته رو دسک تاپه منه و کاریش نکردی. منم نشستم خوندمش و بعدش تایپ کردم اون چیزی رو که الان میبینی.
من سولای ذهنم رو معمولا میپرسم مگر اینکه بترسم که جواب مبهمتری بگیرم!!!!
"اینطوری اتفاقی نیست" رو نفهمیدم!
چیز متفاوتی شده. برگشتم و ورژن قبلی رو خوندم. یه کمی تن دادن زن مینیمال رو به سوال تو -اگه زن باشه، که به نظر من هست- دوست ندارم. خب البته این نظر منه. ولی انگار لوسه که تو هی می پرسی و اون هی جواب می ده. یا نپرس (که توی قبلی راوی نمی پرسید و این خیلی جالب بود، یعنی خواست طرف رو برای جواب ندادن می پذیرفت) یا اگه توی نویسنده می خوای بپرسی لااقل یه جوری ننویس که به همه اش جواب بده. این دیگه دست توئه!
هرچند تكرار شدن چيزي از زيباييي اين نگاشته كم نمي كنه... اما چرا تكرار؟!
اوه! انگار زود قضاوت كردم... يك سري تغييرات كم و بيش اساسي با داستاني كه پيش تر با همين موضوع نوشتين داره!...
اوهوم ...
(لبخند) از اون کوچولوهاش ...
و یک چهره ی متفکر ... انگار هنوز چیزی برای این چهره مبهم مانده باشد.. ولی نداند چه ..
این چیزیست که بعد از خواندن جوابت در چهره ی من دیده می شد
ازاين بيشتر خوشم اومد!
اون يكي انگاري سرعتش بالا بود ولي اين نه..بيشتر سوال كردناش و اينكه انگار مي دونه جواباشو...
از دوستتم بتشكر...ما رو از "آب" گرفت.
حرف هایم را که بچپانم توی وبلاگ و پرده ها را بکشم همه چیز تمام می شود... تقصیر قهوه ای ها نیست و آجر هایی که بفهمی نفهمی بیشتر به نارنجی میزنند تا قهوه ای....همیشه فکر میکردم چین های پرده اگر موذی بازی در نیاورند و هی سنجاق نکنند خودشان را به هم ذرات نور از لابه لای بخشش پنجره پرتاب می شوند روی کف نه ..نه....نگران نباش...مهم نیست که کسی یادش نمانده آن مترسکی که توی خواب دم پایی هایم را دزدید مال کدام مزرعه بوده...یا آدمک خط خطی روی دیوار با من چه نسبتی دارد ...مهم نیست خدا از چند سالگی خدا شد...مهم این است که....
نگران نباش ! یک فنجان حرف مفت بالا آورده های ذهن دختر بچه ای ست که با فروغ دارد تولد 17 سالگی اش را کوفت کرد! ..
و این مثلا کارت دعوتش است....
راستی سلام !
شب نوشته هایت آدمو میخکوب میکنه!
لذت بردم. زود زود بنویس
زیباست نوشته هات!
خودت خط قرمز نداری؟
--------------------------------------------------------------------
خط قرمز روی تنم ندارم. فقط یه خط شکستگی روی ابروم و یه گوشت اضافه پشت پام و یه گوشت اضافه هم زیر زانوم و ...
ولی خط قرمزای زندگیم بیشتر به زندگی داستانی و نوشتهام مربوط میشه.
zibast va digar hich
برای شروع به این وبلاگ سری بزن ممنونم .
فك كردم دعواش مي كني.....براش نگران مي شي.....
فك كردم نمودي از مازوخيسمه....
فك كردم دستشو با كاتر بريده كه خونشو ببينه و درد بكشه....
من چقدر پر توقع شدم ...
فکر کردم حالا که این پست رو گذاشتی ، یعنی وبلاگت رو زود به زود آپ می کنی ...
چه خیال باطلی؟!!!
یه نکته
سرنفی تکون داد : این جمله ی معرب بهتره با (سرشو به علامت نه ، تکون داد) عوض بشه .
D:
من جاي تو بودم دفعه آخر مي گفتم باشه ميدونم اينجا نه. پاشو بريم يه جاي ديگه كه ببينم رو پاهات هم خط قرمز داري يا نه؟ اونوقت اونجا مرز خط قرمز و سفيد رو نشونت ميداد.
خفه کردی مارا با این همه توصیف به ما هم سر بزن مردیم اینقدر برات کامنت گذاشتیم تشریف فرما نشدید
سلام حسین نیازی عزیز. از بی اهمیتی راوی به خطهای قرمز و قصه ای که تعریف میشد، خیلی راحت میشد فهمید که برای هر دو نفر این قصه الان اصلاً مهم نیست. بلکه قصه بالاتر رفتن آستین و اینها مهم است. چه دنیای احمقانه ای که حرف تمام مجالس همین اروتیسم مسخره شده.
از داستانت لذت بردم. این حرفها رو خیلی خوب نشون دادی. راستش رو بخوای دردم گرفت.
خوشم مياد مي نويسي، حالا هر چي كه باشه!
سلام و ممنون از لطفتون
چند باری آمدم. نبودی. چند باری آمدم نخوانده رفتم.چند باری آمدم و خواندم.چند بار دیگر بی آیم و بروم که تازه شده باشسی.سلام
فعلا جامو عوض كردم دلتنگت شدم اومدم اينجا! نخندي ها اما به يادت افتادم. جون من نخند خوب مي دونم يكي دوبار اونم كوتاه بيشتر همو نديديم. مي دونم حتي چند كلمه هم بيشتر با هم حرف نزديم اما من زياد باهات حرف زدم!
خط قرمز های روح من با آستین هیچ شعر و نوشته ای پوشیده نمیشه.
خط قرمز نوشته هات انقدر دلنشین وعمیق بود که کل وبلاگتو یهو بدون نی سر کشیدم.گمت کرده بودم.حالا دوباره اما ...
سلام شبنویس! حسین خوبه ؟ بهش سلام برسون .بگو دلم براش تنگ شده .خودش مایه نذاشت .چاره ای نبود.بگو مواظب خودش باشه.
این که نظرات رو تایید می کنی ، یعنی هستی ... اما چه بودنی ....
بيا به ديدنمون....!
vebloge motefaveti dari be ma sar bezan
این اشتباهات تایپی عمدی است؟
تو بیشتر ار من سزاوار کمربندی...
وبلاگ من پنج ساله شد این ماه.
واقعا آدم چی بگه؟آدم!
شاید دوست داشته باشید به یک آماتور کمک فکری بکنید... منتظرم
من اینجا بودم. نوشته بودم. بابا من به خدا اینجا بودم... آقا اجازه من دشویی دارم میتونم برم؟؟؟؟ سلام
مدت هاست آستینم را در مشتن نگه می دارم.....مدت هاست می خوابم...مدت هاست خون می ریزم.......
.............از این خطا زیاد دارم ولی نه اینجا...........
hoseyne aziz salam
be jay amatourha weblage digari baz kardeim ve mikhahim be an rownagh bedahim.
hozooroot mitawanad besyar por bar bashad. in ham adres: www.dastangah.blogfa.com
montazerim
باید از چهار سو برخیزی و موجودیت سه گانه ات را نیکو سازی تا دوباره یکتاپرست شوی!
«حافظ ایمانی»
تو را فرا می خوانم به مهمانی کلماتی که شراب می نوشند و شراب می نوشانند...
به جنون والقلم...
سرزمینی از موسیقای مغازله و رهایی...
http://www.hafez7.blogfa.com
وقتی تو لیست علاقمندی هام ،رو اسم شب نویس کلیک کردم،اصلن امیدی به نوشته جدید نداشتم،و فقط می خواستم عنوان آب رو ببینم و بروم صفحه بعد...
این رو از قبلی بیشتر دوست داشتم .
توسط: من،خودم! | January 6, 2008 02:21 PM