حوله رو برداشته داره میره به سمت آشپزخونه. به ساعت نگاه میکنم. پتو رو کنار میزنم و بلند میشم. بلند میگم: صبح به خیر خانوم خانوما. نگام میکنه و بدون اینکه وایسه میگه سلام آقا آقاها. میگم وایسا فهیمه. دستش رو میگیره به چهارچوب در و میگه وایسادم. بگو؟ میگم وایسا. میگه وایسادم حرفتو بزنه اقاهه. بلند شدم و راه افتادم. میگه ببین نامردیه دست و رو نشسته بیای. میگم مرد بودم خودتم دیشب برای بار هزارم بهت ثابت شده. میگه هزار بار کمه. نیا جلوتر. میگم وایسا. میگه نیا جلو راه می افتما. میگم نامردی میدونی چیه؟ میگه جلو نیا تا حدس بزنم. جلو میرم. حوله رو پرت میکنه طرفم و میگه نامردی اینه که من تو این هفته سه بار نشستم روی صندلی. میگم بیا نوبتیش کنیم. میگه قبول نیست. اونوقت تو دیگه از جات پا نمیشی. میگم وایسا. میگه وا نمیستم و میره تو آشپزخونه. بلند میگم: نشستی روی صندلی بی معرفت. میگه آره نشستم. آخیش. میگم چای گذاشتی. میگه مرد زندگیم میاد میذاره. میگم مردت رو از کدوم ... بی خیال نمیدونم چرا به ذهنم نرسید یکی رو گیر بیارم که ... بی خیال. بلندتر میپرسم نشستی دیگه؟ میگه همش که شد بی خیال. نشستم خیالت تخت که امروز و از دست دادی.
راهمو کج میکنم سمت دستشویی. تا میتونم شیر آب رو باز میکنم و کف دستهام آب زیادی جمع میکنم و محکم میپاشم تو صورتم. در میزنه. میگم ها؟ میگه آب هدر نده آواز بخونی هم میفهمم الان کجایی. میگم باشه.
سوت میزنم. در رو باز میکنم و از لای در نگاش میکنم. میگه سوت بزن. میگم میخوام حرف بزنم. میگه خوب بگو. میگم سینی استیله رو جون من بردار. میگه تمیز صبحونه میخوریم امروز. در رو میبندم. آب از دماغم میچکه. سوت میزنم. قطره آب می پاشه توی آینه. در میزنه. میگه مرد زندگی من صبحونه آماده ست. میگم مسخره م میکنی. میگه تحقیرت میکنم. میگم کی بدون نی نوشابه میخوره؟ میگه تو. میگم کی دونه های برنج زمین افتاده رو میخوره؟ میگه تو. میگم کی وقتی سرفه میخوره تمام نون و پنیر و کره و عسل صبحونه ش می پاشه روی لباسای تو ؟ میگه تو. میگم من بشینم روی صندلی جون فهیمه. میگه لوس بازی بسه.
چای رو هل جلوی من. رد خیسش جا میمونه. میگه خودم پاک میکنم. سر پا وایسادم. اون نشسته. لیوان رو بر میدارم. توش فوت میکنم. میگم لقمه بگیر برام. میگه فقط روی صندلی نشستم. زنت که نیستم. میگم یعنی نمیخوای زنم بشی. میگم من فقط روی صندلی نشستم. همین. ظرف پنیر و کره و عسل رو از توی سینی استیل بر میداره میذاره روی میز. میگه اشتها ندارم. سر کار میخورم. میگم یعنی پا میشی بری سر کار. میگه نه تماشات میکنم. میگم زنم میشی؟ میگه میخوای بگم آره که بگی اهلش نیستی؟ میگم با چاییت بازی کن. غلط کردم. میگه خوبدفعه قبل یادت مونده. میگم اینم قاشق چای خوری. میدم دستش. میگیره. میگم نمی گرفتیش جون فهمیه. میگه میگیرم خوبم میگیرم. دستمال افتاده زیر کابینت. میگم دستمال اونجا نمیافته. دستمال اونجا شوت میشه. میگه دستمال شوت شده زیر کابینت. خم میشم. میگه دستمال و من شوت کردم اون زیر. میگم یعنی با این بکشم روی میز. میگه خوب یه زن بگیر که دستمالا رو بشوره. میگم بی خیال این کلمه شو. میگه اینم بی خیال میشیم. میگم به کارت برش زود باید برم. با قاشقش چای نصفه ش رو هم میزنه و قاشقش رو در میاره. لقمه م رو قورت میدم و چهار چشمی به قاشقش نگاه میکنم. کجش میکنه و هر چی توش هست رو میریزه روی میز. میگم نامردی کردی. میگه یعنی چی؟ میگم اینطوری میپاشه اینور و اونور. میگه توام باید پاک کنی. میگم دیشب باید بدجوری... بی خیال بریز تمومش کن. میگه لقمه ی بعدیت رو بگیر. نمیخوام گشنه بری. نگاش میکنم. دوباره قاشقش رو از توی لیوان در میاره و یک خط خیس با چای شیرینش روی میز میکشه. همینطور ادامه داره. میگه پاک کن دیگه. میگم کارت تموم شد همشو با هم پاک میکنم. میگه قانون بازی رو عوض نکن. میگم کار دارم. گشنمه. میگه من روی صندلی نشستم. میگم راست میگی. باشه. دستمال رو میکشم دنبال قاشقش. میگم بند بنداز دستت رو. میگه دیشب صدات در نیومد. میگم ندیدم. میگه نمیتونستی ببینی. میگم نمیشه صاف بری. میگه مزه ش به نقش و نگارشه.
میگم برو کار دارم. لیوانش رو کج میکنه و بیشتر قاشقش رو پر میکنه. میگم یه چیزی بکش. میگه اگه بلند شم که صندلی رو از زیرم نمی کشی؟ میگم هر جوابی بدم که فرقی به حال قضیه نمیکنه. هر کاری بخوام انجام میدم. میگه میخوام بدونی حواسم هست. میگم بلند شو. بلند میشه از گوشه میز یه خط میکشه تا وسط و از اونجا زیگزاگ میره تا اون گوشه. میگم پاک کنم یا لقمه بگیرم. میگه لقمه بگیر. میگم نگفته بودم ولی اصلا قیافه ت اینطوری خوب نیست. میگه پاک کن. دستمال رو زیگزاگ میبرم. تند میبرم. نزدیکش میشم. میگه امروز میرم آرایشگاه و تر و تمیزش میکنم. میگم آروم میرم اون خط رو و توام برام لقمه بگیر. میگه خسته شدم. میگم ادامه بده من سیر نشدم. میگه میرم لباس بپوشم. میگم به میز آب میزنم نوچ شده. میگه وقتی برگشتی. الان دیرت شده. میگم بشینم روی صندلی؟ میگه بشین. میگم اون یکی صندلی رو چه کارش کردی؟ میگه میخوایش چه کار؟ میگم میخوام بدم تعمیرش کنن. میگه دادمش برای تعمیر. گفته چهارتا میخه امروز میکوبم فردا ببر. میگم امروز میاریش. میگه اگه بدقولی نکنه. میگم اگر آورد من نمیشینم روش. میگه منم نمیشینم میگم نوبت من بشه بدجوری حالتو میگیرم فهمیه. میگه اگه حالی بود تو بگیری خوشحالم میشم. میگم چهارتا میخه کوبیده تا حالا. میگه چهارتا میخه نکوبه خودم میکوبم. میشینم روی صندلی. میز و جمع میکنم. صورتش و کرده اونر. نگاه نمیکنه. میگم سوت بزن بدونم کجایی. میگه نرفتم هنوز. میگم برو. میگه باشه. میره. بلند میگم آرایشگاه یادت نره امروز. صداش نمیاد.
mesle hamishe ghashang bood... neveshtehat ye range khassy dare ke man doost daram..
همینجوری اومد...فکر می کرد باز خط قرمزست..
می سی که نوشتی!
سلام ..
یه قسمت از یه داستان ...
بیشتر از اون که خودش قصه ای برای گفتن داشته باشه خواننده رو وادار به ساختن قصه می کنه ... این متن سهمی از قصه ی ذهن خواننده است ... و حالا مهم اینه که قصه ی ذهن خودت چیه ... هوم؟!!
.......................................................................
اما
الان حرفاتو بیشتر می فهمم ... وقتی میگی خاطرات به ظاهر کوچیک خیلی مهم هستن خیلی مهتر از نحوه ی درست شدن بچه ...
کلا خوب شد اینجا رو گشودم بعد مدتها که هی رفرش میکردم و تازه نشده بود .... اوقات خوشی شد ..
خیره سر تو هر چی می نویسی دوست داشتنیه. انقدر رد پای آشنا داره نوشته هات که تا مدتها آدمو ول نمیکنه!!!
مرده شور ببرن نوشتتو ،
هومم ...
جساراتا ... یه نگاهی به لینکاتون بندازین و آدرساشون رو درست کنید .... .................
تبریک میگم رفیق عزیز.
فهیمه حضرتعالی احیاناٌ دانشجوی تهران شمال نبودند جانم ؟
---------------------------------------------------------------------
نخیر بیشتر توی داستانم هستند ایشون. چون ندارم کسی رو که اینطوری هم خونه باشم باهاش. در ضمن شما دنبال کی میگردی رفیق؟
lovely/yummy/adorable
توسط: Farbud | February 11, 2008 09:27 PM