سعی میکردم در جریان همایش باشم. مثلا به ادبیات سوریه فکر کنم! یه کم سخته ولی خب لابد ادبیات اونها هم مثل ادبیات ما آدمهایی داره که نفس میکشن و حرف میزنن و می نویسن و ناله میکنن و گاهی سیگار میکشن.
ادبیات سوریه با مزه بود مخصوصا دست خط خبرنگار عربی که به شدت بد بود. نوشته بود " خاطرات یوم الخمیس ".
همون وسطای کار بود که برگشتم و به حمید نگاه کردم که طبق معمول این همایش آدم رو وادار به تنهایی میکنه و ازش دور افتاده بودم. اشاره میکرد به یکی توی ردیف خودم. نگاهش کردم. حمید اصرار زیادی داشت که با هیجان چیزی رو بهم بفهمونه در حد خدایگانی و بهشت و این حرفها. نمیدونست که هر خدایی یه آزمایش الهی پشت بندش میاد. مثل فیلمهای جنگ ایران و عراق که هر تانک عراقی با چند سرباز عراقی که پشتش دولا دولا میان همراهه.
کافیه آر پی جی رو برداری و تانک رو بزنی. بعدش الله اکبر.
آر پی جی رو برداشتم و از روی صندلیم کنده شدم. نگاهش کردم. حمید مصبتو شکر که از اونجا خدا رو دیدی. بعد میگن خدا رو نمیشه دید. ما که دیدیم. بعد برگشتم و به بغل دستیم نشونش دادم. آر پی جی رو گذاشته بودم زمین تا تانک عراقی نزدیک بشه بعد از سوراخم بیام بیرون و شلیک کنم.
بغل دستیم هم گفت اوهوممم. یعنی تایید کرد. دیگه داماد راضی و مادر شوهر راضی و …
از جا کندم و ….
همیشه در زندگی انگشترهایی هست که روح رو مثل خوره فلان میکنه.
خدا حلقه داشت. طبق معمول برای حمید اس ام اس دادم که میگم خوبها رو خدا زود میبره یا ملت خوبا رو زود میبرن تو شاکی میشی که چرا قصه ی تلخ تعریف میکنم.
برگشتم و به حمید اشاره کردم و روی دست چپم زدم و نشون دادم که بشین سر جات. بگذار تانکه از رومون رد بشه و شهد شیرین و اینا رو بنوشیم و به لقاالله برسیم.
برای مادرم که تعریف کردم این قضیه رو گفت: از کجا میدونی حلقه ش الکی نباشه؟
حمممممیییییییییییییییییییدددددد ببین مادرم چه باحاله. آخر امید و آرزو برای بچه ش.
به مادرم گفتم: راس میگیا.
مادرم گفت: اگه نامزد داشت یا شوهر خب با اونها میومد.
میگم: با مادرش بود.
مادرم میگه: دخترا همیشه مادرشونو میبرن اینور و اونور.
میگم: مامان اینا همش نشونه ی خوبیه ها.
مادرم میگه: مگه مثل پسرهان که بابا ننه شونو نشون ملت ندن.
میگم: مامان خیلی خوب بود ظاهرش.
مادرم میگه: دخترا که با مادرشون نیستند بعدن چنان مادرشون همیشه تو زندگیشونه که نمیشه زندگی کرد. این که از حالا هست. بیچاره میکنه شوهره رو.
میگم: من از حالا چقدر بیچاره م که یه نفر تو خیابون رو دیدم و داری از حالا شل و پل می کنی.
حمیییییییییییددددددددددددددددد میشه دیگه اینقدر دور و بر منو نگاه نکنی.!!!!!
دومین جایزه شهرکتاب اهدا شد / تجلیل از داستان کوتاه و کوتاه نویسان
گزارش تصویری/ اهدای جوایز داستان کوتاه
خیلی باحال بود مخصوصا اون تیکه که میگه :بزار بیاد بره و ما هم شهد شهادت و اینا. ایول ایول. خیلی باحالی شوپولی بو.سلام
مبارک باشه. خوشحال شدم که برنده شدی.
چند روز پیش توی خوابی که دیدم تو هم بودی. تو خوابم تو توی شهری زندگی میکردی که آفتابش با بقیه جاها فرق داشت. خیلی روشن تر بود و درخشانتر.شما(کل شهر) هر نصفه شب بیدار میشدین تا به استقبال خورشید برین. یه نعلبکی های هم داشتین اندازه بشقاب. تو اونا چایی میخوردین. دروغ نمیگم .
تبريك رفيق ، اگه هنوز رفيق باشيم باهم ،با حلقه .
بابا عكس!راستي ديگه نمي خواي برام قصه بخوني! اين يكيو كه بايد حتما بخوني ، بدون رست بيف اما !!!!!!!!!!
سلام.
کار من هم ارایه ی جملات و تصاویر قصار است. شاید تلنگری غنچه ی ذهنرا به شکوفه بنشاند.
سلویچ جایگاه دیدگاه های اندیشناک شماست.
به امید دیدار
سلام .
به بهانه ی تولدم به روزم.
دوست داشتی سر بزن.
سلام دوست عزيز....
نميدونم چرا يه حس عجيي دارم....وبلاگت رو به طور اتفاقي پيدا كردم...نميدونم چي باعث شد كه بشينم كلي از نوشته هات رو بخونم....نميدونم شايد هم يه چيزي فراتر از خوندن...احساس ميكنم تك تك كلمه هاش رو بلعيدم!(چه عبارت مزخرفي!)
بين نوشته هاي من و شما از اينجا تا اون دور دورا فاصله هستا اما نميدونم چرا اينقدر احساس آشنايي بهم دست داد...حس اينكه شايد مثلا فلان جمله يهويي يه روزي يه جايي توي ذهن منم اومده...برام جالب بود....
نه، نه.....بذار يك بار ديگه فكر كنم و اينطوري بگم: نوشته هات برام آشنان شايد چون اين سبك و اين نوع نوشتن رو دوست دارم....
خوشحالم كه تعدادي دوست توي اينترنت شما رو موندگار كردن تا من هم امروز بتونم با اينجا آشنا بشم....ازشون ممنونم...
و اما بعد....اينكه اميدوارم دغدغه هاي منم اين فرصت رو بهم بدن تا باز هم اينجا بيام...
موفق باشين...هميشه....
تبریک...
تبريک ميگم آقاي شب نويس!
ايشالا خداي بعدي بدون حلقه و بدون مامان کناري...
قشنگ بود
اما من نفهمیدم این تبریکات برای چی بود ؟
این داستان بود یا روز مرگی
این حمید این پائین کیه ؟
داستانه ؟
سلام
من به جد دچار شوک شدم ... با خودم فکر می کردم که کی اومدم اینجا نظر دادم که خودم هم متوجه نشدم ، تا اینکه رفتم سراغ لینک دختر خورشید (باغ خیال)
خیالم راحت شد ...
از این به بعد چون فامیلیم تکرار پذیر نیست با اسم فامیلم نظر میدم...
هرچند که مدت ها بود اینجا نبودم ...
تبریکات وافر ما را پذیرا باشید ... بابت ...
سلام. بهتون لینک دادم.
یا حق
اومدم این داستان رو بخونم،ولی نمی دونم چرا سر از هدیه درآوردم!واقعا معرکه بود!فکر کنم همون موقع هم گفته بودم.
ولی یه چیزی بگم شبنویس همیشگی،داستان های قبلیت رو بیشتر دوست داشتم.اصلا هم دلیلی برای این حس ندارم،انگار اون قبلی ها،مال 2 3 سال پیش یه رنگ و بوی دیگه داشت،آنجلینا و ماریو واقعا برای من یه چیز دیگه بودن،شاید هم تقصیر از منه که این روزا داستان هات رو تند تند می خونم و انگاری یه جوری به زحمتات بی محلی می کنم!
نمی دونم والا!دوره زمونی شده!
آقا یک هااالمه تبریک!
همون شب که خبر برنده شدن و قصه ی برنده شدتونو خوندیم اومدیم اینجا تبریک بنویسیم اما باز نشد که نشد. بعدشم لابد یادمون رفت یا چی.
خلاصه که شرمنده! تبریک و آرزوی نوبل و اینا.
خب، نمی دونم کامنت قبلیه خورده شده یا قورت داده شده یا رفته تو صف تایید یا چی. اینی که می نویسم واسه محکم کاریه که ما همون شب که خبر برنده شدنتونو خوندیم و قصه تو نو هم، خواستیم بیایم اینجا تبریک بگیم که وبلاگ باز نشد. بعد هم یحتمل یادمون رفت.
خلاصه که ببخشید بابت تاخیر، کلی مبارکه و آرزوی نوبل و اینا
-----------------------------------------------------------------------
رفیق تمام هشت هزارتا کامنتی که گذاشتی به خیال قورتیده شدنشون رسیده دستم. کوتاه بیا. ممنون بابت تبریک.
مرسی از نظرت، خوشحال شدم که نویسنده ی خوبی مثل تو بهم سر زده، اصلا واسه همینه که منم همیشه اینجا میام!
:)
msihe man belinkam weblogeto dost daram ....?age mishe javab bedein
برای پست جدید آمده بودم. دست به کار نمی شی؟
با خط یکی مونده به آخر خیلی خیلی موافقم!
فهمیدم
تبریییییییییییییییییک
موفق باشی
سال نو مبارک
مرتيكه! تو گفتي خودش گفت شوهر داره...
مرتيكه! تو گفتي خودش گفت شوهر داره...
-------------------------------------------------------------------
خودش گفت شوهر داره!
"هدیه"رو نمی خونین برامون..
---------------------------------------------------------------------
چرا میخونم. خوشحال هم میشم.
سال نو مبارک [لبخند][گل]
سلام دوست همنام من.خیلی دوست دارم که بیای به من سر بزنی.....منتظرم
سلام حسین ...چطوریایی پسر ....آمدم که بگویم هستم هنوز به یادتان ....برات سال خوبی آرزو می کنم!!!!(بقیه ی آرزو ها رو به علت استفاده از الفاظ بی ناموسی و بیم بد آموزی نمی گم....تو خود حدیث مفصل بخوان از این ....)
سلام
سال نو شما مبارک
دنبال جلسات داستان خوانی می گردم ... جلسات شما کجا برگزار(برگذار- برگضار - برگظار ) میشه؟
می تونم شرکت کنم؟
خودتون اجرای کارگاه دارید؟
----------------------------------------------------------------------
سلام آشنای قدیمی. نه جلسه ای ندارم و نمیرم. یکی دو تا دوست هستند که کارگاهی با هاشون دارم. در واقع دارم تلکشون میکنم. منظورم اینه که دارم پول در میارم ازشون و الا که داستان نویسی فقط ذوق و شعوره.
من یه نیمچه تبلیغ کردم برای پکیج های جدیدت.. تا بعدن که مفصلن بنویسم و مشتری پیدا کنم! حق الزحمه و پورسانت من فراموش نشود لطفن! :دی
در ضمن اولویت انتخاب هم با من هست..
تولد و عیدتون هم مبارک باشه بازم! حالا کدوم اول مبارک باشه زیاد فرقی نباید داشته باشه.
----------------------------------------------------------------------
ممنون از تبلیغات. خودمم در مورد این پکیج مینویسم تا در سال جدید درآمدی کسب کنم و همچنین امتی رو به سر منزل مقصود برسونیم.
سلام .
عید و تولدت هر 2 مبارک.
شاد باشی.
----------------------------------------------------------------------
ممنون رفیق. باید بیام وبلاگت ببینم میشناسمت یا نه!
salam aghaye shabnevis!
delam baraye inja tang shode bood ha...
agha tavalodet ba takhir mobarak.. hanooz kadoyee ke donya barat ovorde bod ke parsal behet bede hamoonjoori kadopish too otaghe
mane
سلام. سال نو مبارک ... عربیاش را بلد نیستم وگرنه مینوشتم!!
حمیییییییییید!
سلام. سال نو مبارک. تازه اینجا رو پیدا کردم و دارم کم کم داستان ها رو می خونم. موفق تر باشی.
عجب!
هي چيزي! نوشته هات قشنگ بود راستش نميدونم چرا براي من جابجا ميومد وبلاگت يعني خطهاش رو هم افتاده بود البته ما خونديم نيز هم البته!
يه چيزي!راستش خيلي باحال اين وبلاگو پيدا کردم شبيه داستانهاي بورخس! البته منظورم را نخواهي فهميد البته نيز هم!
يه چيزي!راستي من اسکيزو فرني دارم به گمانم بلدي منو درمان کني؟البته نيز هم؟
يه چيزي! منو نميشناسي پس تا دلت ميخواد تعجب کن که من چقدر ديوانه ام
يه چيزي! ديروز يه کلاغ ديدم به يه جغد کور نوک ميزد فکر ميکني يعني چي؟
من يه ديوونه رو ميشناسم رو ديواراي شهر همينجور محتويات مغزش رو خالي ميکنه
به نظرت چطوره منم همين کارو بکنم
دوباره : وبلاگت قشنگ بود
اين بالا يه چيزايي به زبان اهل فرنگ نوشته( ايف يو هونت لفت...) حالا نميشد فرنگيش نکنيد؟ باشه ما ويت ميکنيم اصلا من هرشب ميام اينجا ويت کنم تا تو نگاه ميکني کار من ويت کردن است جان به فداي چشم تو....
ديشب عجب شب عجيبي بود. اصلا کلا شبها عجيبند ولي ديگه اون شب ليل العجايب بود اره همينجوري داشتم تار شبکه جهاني رو گشت ميزدم که ديدم کسي چيز مينويسه ولي جدا خوب مينويسي اگه تا الان منتظر بودي که من اينو بگم ديگه منتظر نباش خوب مينويسي برو
سلام.......
شما هر چی میکشی از دست حمید؟؟؟؟؟؟؟
سلام بر دوست عزیز و هنرمند خودم خوبی؟ ونم امید $$$ ابراهیمی . استاد تبریک می گم شما واقعا داستان نویسه بزرگ و خوبی هستی . افرین . فقط یه سوال دارم اگه نیای این ورقتو از من نگیری گم شد تقصیر خودته ها ؟؟؟؟ از من گفتن . به امید دیدار
این چه شب نوشتی است که ساعت 8 صبح به روز میشود.....؟!!!!
خیلی تبریک میگم ..بزار بیاد بره و ما هم شهد شهادت و اینا کلی با حال بود ;))
مقدم بهار زمين مبارك اميد كه بهار جانت جاودانه بماند....
درود و هزار شاخه ياس تقديمت به مهر [گل]......
داستانكهاي چوبي هم تازگيها به بار كوچكي نشسته است ....
با احترام [لبخند]
تبريک مي گم...
توسط: ستايش | February 21, 2008 02:20 PM