« اي بابا روزگار | صفحه اصلی | کنسرت بزرگ گروه کر نوری »
آنلاين نويسي

شايد يه چيزي باشه تو مايه هاي" از شنبه شروع ميكنم رژيم بگيرم"!
حالا كه فرصت نوشتن تو خونه نيست. بهتره سر كار بنويسم.
ميخوام اينجا زنده بمونه. با اينكه خيلي كار دارم. كاراي نون درآر! زن گرفتني. آينده بچه. جلوي مادرزن رو سفيد كن. دهن باجناق گل بگير. نيش گون از باسن جاري بگير. و خلاصه عقده پشت عقده خالي كن.
اما قبل از خواب چه كار ميكنم:
به دوستان مذكر توصيه ميكنم اي مومنان اي انديشمندان و روشنفكران مذكر كه ميتوانيد الفاظ ركيك و غير ركيك و بامزه به زبان بياريد و اي كسانيكه ميتوانيد بدون عذاب وجدان متلك بندازيد يا محترمانه تر سر صحبت را با آدمهاي از جنس مونث ارتباط برقرار كنيد البته بي دليل يا با دليل!!! برويد بام تهران. من خيليها رو بردم و ديگه با من برنگشتند.
حالا چرا اونجا. به سر جد عمر قسم اونجا جاي خوبيه. هر كي تنهاست بي دليل تنهايي نيومده. ميتونيد مزاحم ناموس مردم بشيد. ميتونيد با مزاحمت مادر بچه هاتون رو انتخاب كنيد. البته اگر كسي زد تو گوشتون بدونيد كه به قول مديرم بايد عواقبش رو تا يه بار و دو بار و سه بار و چهار با و پنج بار و شش بار و هفت بار و هشت بار و نه بار و ده بار و ... بپذيريم!
داد و بيداد كرديم گفتيم بياد پايين از منبر و ول كنه شمردن رو.
خدا وكيلي يه بنده خدايي رو ديدم كه ابعاد و مشخصاتش رو نميدم كه پس فردا منو با يكي مخالف اون مشخصات ديديد بگيد خاك بر سرش با چي راضي شد. بدويند من دنبال شعور طرفم! به شرطي كه پول داشته باشه! نداشت هم مهم نيست. ماشين داشته باشه. چون واقعا بي ماشين بام رفتن سخته به مولا.
اما اگر مشخصات اوني رو كه يه بار ديدم رو داشته باشه ماشينم نداشت نداشت!
به همون حميد بيچاره گفتم بزن كنار. گفت جا موندن. تو سرپاييني ولنجك بوديم. گفتم حميد بزن كنار. زد كنار ديدم حميد سرخ و سفيد داره ميشه. اشاره كردم بهشون كه بزنيد كنار!
خودتون پيش بيني كنيد چي شد بعدش؟!...هر كي جواب درست رو بده جايزه ميگيره. مخصوصا اگر مونث باشه.
ميخوام اين مسابقه داستان نويسي رو هميشه برگزار كنم. يعني يه چيزي مينويسم و در ادامه بايد پيش بيني كنيد. نه اينكه بگيد طرف محل نذاشت و رفت. يا من شماره دادم و ..
بايد چند خط بنويسيد كه اگر مطابقت داشت حتما جايزه ميدم. اگر مطابقت نداشت ولي باحال بود بازهم جايزه داره.
لازم به ذكر است داوري اين مسابقه با خودمه و همه جوره همه چيز سليقه اي و باند بازي و آشنا بازيه. مگر اينكه دختر باشيد و خوشگل و تو دل برو و پولدار كه اونوقت همه چيز از جمله شعور و فرهنگ و روشنفكري و كتاب و ادبيات فداي اين زلمزيمبوهاي مادي ميشه. هر كي هم خوند و شركت نكرد هم خيلي خره.

توسط <$MTEntryAuthorDisplayName$> در <$MTEntryDate$> |
نظرات

دست مهره بازی قبوله؟
---------------------------------------------------------------------
معنيه سوالت رو نفهميدم رفيق.
معمولا ميگن دست به مهره بازيه.
ولي ميخواي خر بناشي بايد شركت كني. تقلب هم نداريم. نگاه كردن به جواباي ديگران و تقليد كردن هم خيلي بچه بازي. زود بنويس تا دير نشده.

من خوندم شرکت نکردم ولی !! خر خودتی گلاب به روت البته
اولش باید می نوشتی هر کی بخونه... که ما نخونیم !!
رومانتیک تموم شه یا بی تر بیتی یا با تربیتی یا شر عی یا عشقولی
یا
من نمی دونم من جای زه می خوام !!!
اعتماد به نفس کاذب دارم !!!
من مونث می باشم لطفا جایزه
خدایی جونم درومد تا اینارو بتایپم
در ضمن جایی هم نظر نی ذارم خدایی جایزه حق منه !!!!!
البته اول بگو جایزه چیه که یوقت غافلگیرم نکنی ؟؟؟!!
----------------------------------------------------------------------
خودتي!
منت كه نميذاري كه نظر گذاشتي اينجا حالا جايزه بخواي رفيق؟!
تايپ كردن سخت شده يا منفرجگي. ببخشيدا چون خيلي اعتماد به نفس كاذب داري اينطوري باهات حرف ميزنم.
ولي خب يه چيزي نوشتن كه اين حرفا رو نداره.
جايزه ي اين مسابقه هم بطور مشخص كتاب خواهد بود. پست هم نميكنم. تلفني هم نميخونمش! فكر كنم برنده هم ميشدي براي گرفتنش كلي منت ميذاشتي و سختت بود!؟

من خرام در نوع خود ام! اما قیافه ام بدی نیست. پول هم حالا دیگه گفت ام که می رام مسافر کشی!!! ( این یعنی ماشین هم دار ام دیگه!) خیلی زود لطف کن با من تماس بگیر حواب درست رو بگو بهم که من ابن جا بنویس امش و جاییزه رو ببرم. در مورد این که جاییزه چی باشه بعدن با خودت صحبت می کن ام . ( تا چند ساعت دیگه سر و کله ام با ادامه ی ماجرا پیدا می شه! منابع خود ام رو هم دار ام دیگه )
-----------------------------------------------------------------------
اينا رو گفتي كه پز بدي پارتي داري؟
حاضرم از در پشتي ردت كنم تو بهت جايزه الكي بدم. ولي مزه ش به بردن با قدرت و نوشتن يه چيزه توپه.
بنويس بچه. تا دور هميم. منابعت هم بدجوري داره كار ميكنه و خرج زندگي ميده بنده ي خدا.

با اشاره ی یو کنار زدن...فقط کمی جلو تر..با فلاشرای روشن! یو پیاده شدی و رفتی طرف ماشینشون تا درست حسابی ببینی چه خبر؟؟!!چون شیشه های ماشین یه کم دودی بود!..همین که نزدیک ماشین شدی دیدی عقب یکی دو عدد جنبنده در هیت سیبیل و این حرفا که حتما رابطه ای نسبی .سببی و یا مجازی با خانم ها داشتن قفل فرمون به دست منتظرتن..یو هم که به بد شانسی خودت ایمان اورده بودی..و دیگه قلبی برات نمونده بود که بزنه یه نفس عمیق کشیدی و از اونجایی که دوز روحیه تو وجودت بالا بود کم نیوردی..با رنگ زرد تیریپ فردینی گذاشتی و واسه اینکه قضیه 3 نشه گفتی ااا خانوما فکر کردم ماشینتون پنچره...اما الان میبینم فقط کم باده..آهسته برید..یا علی !
----------------------------------------------------------------------
داستانت خوب بود ولي خدايي ميتونم بهت فرصت بدم بهترش كني رفيق. آخه ميدوني تو اون ماشينه سيبيل نبود و اينقدر خنگ نبوديم كه تو اون ماشينو نگاه نكنيم. براي همين داستانت خيلي تخيلي شده. تازه عمرا من از ماشين پياده شم و برم و .... منتظر ميشينم طرف بياد!اينها هم كمك من. چون مميخوام برات پارتي بازي كنم.

سلام ... بگم ؟ بگم ؟ بگم؟
خوب می گم...
خوب بابا ... اهه ... یکم صبر کن ... نوک زبونمه ... الان می گم ... بگم ؟ .. خوب ... دارم می گم دیگه ... اهه
اها ... داشتم می گفتم ...
شما بهش اشاره می کنید بزنه کنار ولی اون چون تنها اومده بود و اصولا دلش می خواسته تنها بیاد و به کسی ربطی نداره نمی زنه کنار ... ولی یه مقدار جلوتر داشتن گوجه سبز میفروختن و اونم چون دلش هوای گوجه سبز کرده بوده می زنه کنار و مشغول خرید میشه ... شما هم که پشت سرش می رسید به محل فروش گوجه سبز و ماشینتون رو طوری پارک می کنید که طرف نتونه ماشینشو بکشه بیرون ... بعدش شما هم مشغول خرید میشید ولی چون پول زیادی همراهتون نیست و نمی خواید ضایع بشید ادای خرید کردن رو درمیارید ... بعد طرف وقتی برمیگرده سمت ماشین و اون حالت رو می بینه متوجه موضوع میشه و با خیال راحت میره داخل ماشین خودش میشینه و شروع می کنه به گوجه سبز خوردن و اصلا عین خیالش نیست که نمی تونه از جاش تکون بخوره ... بعد از چند دقیقه جدی جدی اعصابش خورد میشه و ماشین رو روشن می کنه و دو تا بوق می زنه ... اما شما همچنان مشغول ادای خرید هستید .. طرف از ماشین پیاده میشه و گوجه فروشه رو صدا می کنه و با چند تا آدم محترم مذکر دیگه ماشین شما رو از جاش تکون میدن و بعدش با خیال راحت میذاره میره (چون هرچی باشه اومده بوده که تنها باشه و چه بسا دلش نمی خواد به خاطر دو تا آدم که یکیش خجالتیه و اون یکی کچل تنهاییش رو بهم بزنه ) و شما هم سعی می کنید تشریفتون رو ببرید ولی مجبورا ( مجبور میشین ، می فهمی ؟... مجبور میشین) نیم کیلو گوجه بخرید و بازم بیفتید دنبال ماشین اون محترمه ولی بین راه دیگه شلوغ میشه و حتی فرصت نمی کنید سلام کنید ...
---------------------------------------------------------------------
به رفيق هميشه در صحنه. ببين تو داستان يادم نيست گفتم تنها بود يا نه ولي تنها نبود. كلي با حميد چونه ميزدم كه قد بلنده با من و اون يكي با تو!!!
داستانت خيلي باحال بود فقط خيلي جواد بود. مخصوصا اون گوجه سبز خريدنه كه ديگه واقعا جواد بود و ماشينم رو طوري پارك كنم و اين حرفا. خدايي جواد شدي اين چند وقته.
و آخرشم تا تونستي قهوه ايمون كرديا. عصباني. داغون.
ولي خوشم اومد. تا حالا بيشترين امتياز رو داري. ميتوني بهترش كني. چون چند تاي ديگه هم تو راهن بيان بنويسن كه خفن تخيلشون خوبه. تازه خيلي هوامو دارن و تو داستان حال ميدن بهم. ميدونن عقده هاي زندگيم چيه!!!!!
راستي براي اينكه رو دلم نمونه: عمت تنهايي اونو بهم ميزنه نه ما. خيلي هم دلش ميخواست.

وااااااااااااااااااای جدی اون از ماشین پیاده شد؟؟؟واویلا....به همین دلیل من سکوت می کنم!!!!یعنی تخیلیم اصلا اونوری نمیره!!
---------------------------------------------------------------------
لوس نشو معلومه كه اونا از ماشين پياده نشدن. ديگه از اين تابلو تر كمك كنم؟ مهم نوشتن يه چيزه باحاله. فرجامش مهم نيست.

فکر کنم یارو تنها بوده و البته پیاده مسیرو میومده که یهو حالش بد میشه و شماهم که میرین کمکش . یا اینکه به هر دلیل واستون دست تکون داد. خیلی ضایع بود؟!
----------------------------------------------------------------------
خيلي ضايع بود. باقالي من ميگم ماشين داشتن تو ميگي تنها و پياده ميومد. قصه ي خودتو تو وبلاگ خودت بنويس!

سلام
خب من با اينکه با شروع داستان يک کم مشکل دارم اما ادامه اش مي دم :
دختر خانم ها محل نمي ذارن و بي تفاوت رد مي شن ، خب به هر حال دختري گفتن! (و از قضا آدماي فهميده اي هم هستن و مي دونن که نبايد به اين راحتي ها به پسر جماعت رو داد.) اين رفتار دخترها باعث مي شه که دو پسر داستان ما بدجوري بهشون بر بخوره و برن دنبالشون ، اين تعقيب ادامه داره تا اينکه دخترها متوجه قضيه تعقيب مي شن و يه نقشه اي ميکشن و مي زنن کنار اما ..........
ادامه دارد

در ضمن پيشنهاد مي کنم براي افرادي که زودتر مي نويسن امتياز ويژه اي در نظر گرفته شه
---------------------------------------------------------------------
من مطمئنم سن و سالت اینقدرا نیست که بدونی این روزا پسرا قیافه میگیرن!!!! ولی برنخوره بهت. شوخی میکنم.
دخترا نقشه میکشن چی میشه بعدش؟
میبینی که رفیق خیلی زود ننوشتی. ولی خب اگر نقشه ی دحترا توپ باشه حتمن جایزه رو میبری.

از کنار ماشین دختره رد شدین سرک کشیدی و گفتی حمید... حمید ... کف دست راستتو زدی به پیشونیت و لب پایینتو با دندون گاز گرفتی و گفتی وای وای ... حمید از ماشین دختره زده جلو و سعی میکنه از آینه چهره شو ببینه ، همون موقع همه عقده های عشقی و شکست های عاطفی اش اومده تو ذهنش و داره جلو چشمش رژه میره ، تو هی میگی حمید بزن کنار ، طبق معمول که حمید گازشو گرفته داره میره ، سرپایینی هم که نگه داشتن ماشین سخته ، میزنه کنار و دخترها هم از کنارتون رد میشن و آروم میگیرن کنار ...

حالا از این جا به بعد مهمه که داستان چه طوری پیش میره... من سعی می کنم تخیلمو به کار بندازم ولی نمیشه لامصب... فکر میکنم تو انتظار نداری دخترها بزنن کنار هول میشی و میگی یا علی من مامانمو میخوام... حمید هم که حتما از گردن تا زیر موهای پیشونیش قرمز شده... میگی حمید برو ... حمید پاشو برو دیگه ... حمید مستاصل میگه برم چی بگم ؟ دلت میخواد در ماشینو باز کنی و با لگد بندازیش بیرون .. ولی حمید چنان دو دستی چسبیده به فرمون که انگار سرنوشت زندگیش به همین فرمون بستگی داره ... یک ماشین دیگه که دو تا پسر توش نشستن آروم میاد از کنار ماشین شما رد میشه و بغل ماشین دخترها میگیره کنار و راه رو بند میاره ، سمت چپی شیشه رو میده پایین ، از اونجایی که شما هستین نمیتونین بفهمین چی میگن ، چند لحظه بعد ماشین دخترها راه میوفته و پسرها هم به دنبالشون ..تو و حمید هم میرین آب انار میخورین که کلا برای این جور مواقع نوشیدنی مناسبیه...
----------------------------------------------------------------------
خدایی تصویری که ازمون دادی عین واقعیت بود ولی باقالی تو مارو میشناسی. این قبول نیست. تو باید دری وری میگفتی تا جایزه رو ببری.
گرچه ماشین اون پسرا در کار نبود. خودمون زائیدیم تا رفتن.
با اینکه مطمئنم اگر وایمیستادن هم باهامون دذوست میشدن هم و حتی دنبالمون راه هم می افتادن تازه شروع میکردیم به فکر کردن که خب باید باهاشون چه کار کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! :D

دختر که هستم، زشت هم که نیستم، تو دل برو را نمی دانم ولی خب لازم باشه به زور هم می شه رفت تو دل!! مسائل مالی را هم می شه حلش کرد..
با این اوصاف من جزء دسته ی آخر قرار می گیرم که جایزه باید بهم تعلق پیدا کنه :دی
کی جایزه را می فرستی برام؟
-----------------------------------------------------------------------
یواش آبجی. وایستا. قصه بگو. خوشگل و تو دل برو و اینا مال فیلم فارسیاست. اول باید یه فیلم فارسی بسازیم اینجا بعد. پکیجمون که یادت هست. حمید این داستان همون حمیده. این بهترین کمکه بهت. بنویس.

همه چي خودتي!اما چون جايزه داره داستان مينويسم و گرنه که تا فردا صبح فحش بده به اوني که خوند و داستان ننوشت هرچند....
هيچي از قضا اون دو تا دختر از آشنايان حميد بودند ولي چون که فصل بهاره و شما اشنا و اين چيزا رو متوجه نميشي هي ميگي حميد بزن کنار
سخن ها چو بشنيد ازاو پهلوان
زنى ديد با راى و روشن روان
بعد نگاه ميني و ميبيني که چشاي حميد کاسه خونه و اي داد از عشق که رفت از ياد
بله جونم برات بگه که حميد چند جاي ناصاف صورت شما رو با يه سري اشياي برنده اصلاح کرد و بعد از اينکه شما چند جاي ناصاف به صورت صاف حميد اضافه کرديد متوجه ميشيد که اوني که حميد منظورش بوده طرف راننده ميشسته و اوني که منظور شما بوده صندلي کنار راننده اما از اونجا که نميشه و سط دعوا نرخ تعيين کرد شما به دعواتون ادامه ميديد و هفت شب و روز با اسلحه هاي مختلف ميجنگيديد
کف اندردها نشان شده خون و خاک همه گبر و برگستوان چاک چاک
گذر زمان ميگذرد و ميگذرد و سالها و سالها( در حالي که قرار بود هفت شبانه روز طول بکشه و اين از صنايع بديع خودمان است) شما دو تا در بالاي درختان سرو پرواز ميکرديد و ميجنگيديد بعد يادت ميفته که بايد وسط اين همه جنگ و کاراي نون درار و عقده پشت عقده خالي کردن اينجا رو زنده نگه داري و ميخواي که ملت رو با يه داستان سر کار بذاري که ببيني خرج سر کار گذاشتن مردم چقده در حالي که نميبيني يه نفر دو سال و نيمه 70 مليون نفر ادمو بدون خرج گذاشته سر کار و ...
احتمالا الان ميگي به جهنم ولي اينجا مثل روز اولي که اومدم شگفت انگيز نيست به جاي اين جايزه ها سر کار داستان بنويس من که سر کار مينويسم
---------------------------------------------------------------------
اولا عمته!!!!
دوما داستانت خیلی باحال بود. ولی میدونی که چون دختر نیستی نمیتونم بهت جایزه بدم. چون پولم هدر میشه. باید به کسی جایزه بدم که مادر بچه هام میشه. مادر بچه هام هم باید جواد ترین دختر یا خواننده وبلاگم باشه که میتونه قصه آبگوشتی منو ادامه بده. میدونی که من زیاد میرم سر کار و نمیرسم اینجا رو فلان کنم و اگر در زندگی واقعی زنی داشته باشم که هم غذا بپزه و هم جورابامو بشوره و هم فلان و اینا و بعدش بتونه داتسانهای نیمه کارم رو تموم کنه بدردم میخوره.
داستانت و حال کردم مخصوصا جنگ با حمید رو چون تا حالا باهاش نجنگیدم. چون همیشه من قد بلنده رو انتخاب میکنم و اون قد متوسطه رو. من قیافه متوسطه رو اون قیافه خوبه رو. اصلا میدونیم چی میخوایم. و من پولداره رو و حمکید بدبخت بیچاره رو!!!!!
بعدشم داداش روشنفکرا هم میرن دستشویی. و از اون بدتر مطمئنم پیامبرا هم میرفتن دستشویی! یا زیر بغلشونو اصلاح میکردن. کی میگه هی باید اینجا سحر و جادو ول بدم؟!
فرصت شد میام وبلاگت ایمیلت رو برمیدارم برات چند تا از داستانهام رو که اینجا نگذاشتم میفرستم. بعنوان جایزه. ولی جایزه ی اصلی این مسابقه رو نبردیا. بقیه میتونن تلاش کنن.

حسین دست چپشو گرفت سمت حمید و گفت سرعتتو کم کن و بزن کنار آروم آروم. بعد دست راستشو از پنجره برد بیرون و سرشو چرخوند به سمت ماشینی که دو تا دختر توش بودن و بهشون گفت بزنین کنار. آروم گفت که بتونن از لب خونب بفهمن چی داره می گه.
_ حالا بیا سمت راست نگه دار حمید.
حمید چراغ نزده پیچید سمت راست و نگه داشت، دستشو برد از پنجره ی ماشین بیرون و با انگشتاش توی هوا ضرب گرفت و منتظر شد. دخترا ماشینشونو چسبوندن به ماشین حمید و نگه داشتن. حسین پیاده شد. پشت گرم کن اش رو با دست اش کشید پایین تر و این پا اون پا کرد. آروم چرخید سمت در و به حمید گفت فعلن تو پیاده نشو. رفت سمت ماشین دخترا. دختری که پشت فرمون بود یه شال بزرگ زرد نارنجی داشت و یه ارایش ملایم. اون یکی یه شال مشکی روی موهاش بود و جلوی موهاش رو ریخته بود توی صورتش. جلوش روی داشبورت یه عینک افتابی بود و یه دستمال مچاله. حسین رفت سمت پنجره ی راننده و دولا شد. دختر شیشه رو داد پایین و منتظر شد.
_ سلام.
دختره سر تکون داد ولی جلو رو نگاه می کرد. دختری که سمت شاگرد بود برگشت سمت حسین و یه کم نگاهش کرد. بعد با دست اش موهاشو از صورتش یه کم زد کنار و این بار کامل برگشت و دستشو گذاشت پشت صندلی راننده و یه کم خم شد جلو.
_ شناختی؟!
_ نه ولی آشنا میشیم.
_ ولی قبلن آشنا شدیم!
حسین دختر سمت شاگرد رو نگاه کرد. نشناخت. اشنا نبود اما انگار حسین رو شناخته بود. حسین کمرشو صاف کرد و همونجا کنار در ایستاد تا ماشین جمع آوری زباله از کنارشون رد بشه. بعد دوباره خم شد. دختر سمت راننده هنوز جلو رو نگاه می کرد.
_ خب! حالا که نشناختی راتو بکش برو.
_ خب حالا آشنا میشیم. نمی شه مگه؟
_ همه ی اهل ادب این طورین ؟
حسین همون طوری که دولا بود یه کم رفت عقب. باز ام هر چی نکاه کرد دختر سمت شاگرد رو نشناخت. سرشو چرخوند سمت ماشین خودشون و از تو آیینه سعی کرد حمید رو ببینه. چشماشو ریز کرد ولی صورت حمید توی آیینه نیافتاده بود.
_ خب! شما که منو شناختید خودتونو معرفی نمی کنین ؟
_ تو فک کن یه طرفدار.
_ اقا برید کنار ما می خوایم بریم.
_ شما اگه می خواستی بری نمیزدی کنار. حالا هم این کناری پس یه کم بمون. این خانوم هم که اشنا در اومده حتمن می خواد خودشو معرفی کنه.
_ نه، نمی خواد. راتو بکش برو.
_ روتو برگردونی شما رم میبین ام ها.
دختر سرشو چرخوند زل زد تو چشمای حسین.
_ این ام از صورت من چیز دیگه ای هم هست که بخوای ببینی؟
_ نه! انگار نیست. من فقط دید ام اون بالا شما دو تا تنهایید من و دوست ام هم تنها بودیم گفت ام شاید آشنا شیم بیش تر با هم .
_ دفعه ی بعد همون بالا که ما رو تنها تنها دیدید بیاید جلو که از اون بالا تا این پایین خودتونو معطل نکنین واسه شنید ان یه نه.
حسین سرشو آوورد بالا و یه بار دیگه دختر سمت شاگرد رو که انگار روی صندلیش خشک شده بود نگاه . کرد و باز هم نشناخت. بعد رفت کنار پنجره ی حمید ایستاد و شروع کرد با حمید حرف زدن. دختره هم یه کم دنده عقب گرفت و از پارک اومد بیرون و از کنارشون رد شد. دختر سمت شاگرد همون طور که از کنارشون رد می شدن سرش رو چرخوند و نگاهشون کرد .
----------------------------------------------------------------------
عجب تعلیقی داشت!!!!
ولی خب منابعتون چه مو به مو تعریف کردن. دمش گرم نمیدونم تخیل خودت یا منابعتون سر کارت گذاشته. دمش گرم شال و اینا رو درست اومده ولی بگی یه کلمه حرف زده باشیم عمرا. امروزم که برات تعریف کردم چی شد و چی نشد!!!!
یه کمی هم غم انگیز تموم شد رفیق. نکن این کارو با دل من و حمید. اون طرفم شناخته بود باقالی که نگفت. خیلی خره یکی بشناسه و نیاد جلو.
دیالوگ نویسیت خیلی خوبه. باید به حمید بگم بیاد بخونه ببینه اگر یه وقتی خدای ناکرده رفیتم و به یکی گیر دادیم چه حرفایی رد و بدل میشه.
چون واقعا موندیم اصلا باید چی بگیم و بعدش چی میشنویم غیر از خودت مگه خار و مادر نداری؟!!!!

اولا این روزا به این نتیجه رسیدم هرچی جواد تر باشه با مرام تره ، اصلا فلسفه ی خودشو داره که نمیشه با روشنفکرانگی مقایسه کرد.
اما یه داستان دیگه .
دوما : داستان
هر دوتاشون نشسته بودن تو ماشین که شما براشون بوق زدین . اونا هم یکم با هم صحبت کردن و بعد بهتون اشاره کردن که صد متر جلو تر پارکینگه و اونجا نگه دارید . شما هم پشت سر اونا وارد پارکینگ میشید و می بینید گوجه فروش داستان قبل داره اونجا گوجه می خره . (هرچی باشه داستان عوض شده و چه بسا سیر زندگی گوجه فروش هم عوض شده باشه ) بعد اونی که قد کوتاه بود پیاده میشه و میره سر گوجه سبزا و متوجه میشه که اینا اصلا گوجه سبز نیستن و چاغاله هستن . اما پشیمون نمیشه و دو سیر چاغاله می خره . بعد وقتی می خواسته برگرده سمت ماشینشون شما براشون بوق می زنید و اون اول یه نگاه به قد بلنده میندازه بعد یه نیگا به شما و میاد سمت ماشین شما می پرسه : امرتون. حمید که اصلا از اولش نمی خواسته بوق بزنه و تو مجبورش کرده بودی بوق بزنه الان حسابی از خجالت سرخ شده و به تو اشاره می کنه که یه چیزی بگی . تو هم از پشت پنجره سلام می کنی و می گی من حسین هستم . دختره یه خنده ی کجکی رو لبش میندازه و میگه : اوکی ، منم پریسا هستم . بعد تو بهش میگی : ما داریم میریم کافه نادری ، وقت دارید ؟ دختره یه نیگا به ماشین خودشون میندازه و برمیگرده سمت ماشین خودش و با دوستش مشورت می کنه و برمیگرده و میاد سمت پنجره ی تو که مجبور نشی خم بشی . بهتون میگه : تا دوساعت وقتمون خالیه . الان حمید یکم از قرمزی صورتش کم شده. بعد تو به قد کوتاهه میگی : آدرسو بلدید ؟ دختره میگه نه . تو هم میگی پس یکیتون بیاد تو ماشین ما ، یکی از ما هم میره تو ماشین شما . دختره که هنوز چاغاله ها تو دستش بود میگه : اوکی مشکلی نیست و یکی از بسته ها رو میده به تو و میگه بده به الناز . تو هم از ماشین پیاده می شی و میری تو ماشین دخترا . بعد از یک ساعت (به خاطر ترافیک) میرسید به کافه نادری .
(بقیش رو بگم یا جایزه رو همین جا بهم میدی؟)
----------------------------------------------------------------------
در مورد جواد و اینا موافقم. هر دوش بستگی به آدماش داره و ربطی به صفات آدما نداره. خیلی به خلق و خو ربط داره و از این چرندیات.
ایول داستانت باحال بود. مخصوصا تغییر سیر تحولی داستان. گوجه سبز فروشه به طرز غم انگیزی شد چاغاله خر!!!!
ولی حال کردم اسماشونو گفتی. یه لحظه فکر کردم داری قصه واقعی زندگیمو میگی. کاش اینجوری بود داستان که گفتی. ای روزگار لامروت. داستان خیلی جواد تر شده بود. ولی بازم امتیاز خوبی گرفتی. الان تو خانومها اولی. ولی در کل دوم. چون علیرضا داستانش خوب بود. ارنواز و رکسانا هم چون از اینجور داستانهای ما رو زیاد میشنون و ما از این جک و جلف بازیا زیادد در میاریم. کلا از دور مسابقات حذفن. ولی خب باید براشون یکی یه دونه کتاب بگیرم. ولی جایزه شون نیست. منتظر بقیه داستانها هستیم. ولی فکر کنم الهام هم کار خوبی نوشته باشه ولی هنوز نخوندم.

وه بابا اینجا تخیل و استعداد که یکی یکی میترکه و خود نمایی میکنه..فرجامش هم که مهم نیست.....خب بذار تمرکز کنم...یو پیاده نشدی به اون رفیق شفیق طفلکیت گفتی :حمید بپر پایین ببین چه خبر؟اونم با صورتی گلگون مجبور شد(چون تو مجبورش کردی)پیاده شه..و زیر لب یه فحش چارواداری نثارت کرد که بعدا میتونی بری ازش بپرسی چی گفت!همین طور آروم به ماشینشون نزدیک شد و هر لحظه از خدا میخواست اینا راشونو بگیرن برن چون هنوز عملیات نا فرجام قبلی خوف یادش بود..از جایی که یو نشسته بودی خوب میتونستی حمید رو ببینی چجوی نیشش تا بنا گوش باز شده و فهمیدی قضیه حله و محموله قابل دسترسه !...حمید و دخترا پیاده شدن تا برن از اون گوجه سبز فروش جواده که نعناع گفت گوجه سبز بخرن و رفیقت برگشت و بهت چشمک زد که یعنی حالا وقتشه...تو هم گذاشتی کمی دور شن..و فشنگی پیاده شدی و رفتی طرف ماشینشون..با چشمات تو ماشین چرخیدی و چرخیدی تا اینکه ییهو محموله رو دیدی و با یه حرکت کارت بنزین رو از کنار جعبه دستمال قاپیدی و خیلی خونسر برگشتی طرف ماشین.. و این گرونی بنزین لامذهب هم که نویسنده و آدم شریف و اهل قلم و این حرفا حالیش نمیشه...همه می دونن تو مجبور بودی ..خلاصه حمید هم که حواسش به یو بود همین که دیدت اون دوتا خانوم رو به گوجه سبزها سپرد و دوید طرف ماشین و خیلی کار کشته سوار شدو دوتایی خوشحال از موفقیت کسب شده شعر شبهای گلو بندک رو باریتم میخوندین و به ریش نداشته ی خانم های محترم هر و هر میخندیدین..
-----------------------------------------------------------------------
فکر کنم الهام جان همین حالا یه فیلم دیدی و بعد نشستی پای کامپیوتر. بابا اینا که گفتی فکر میکنی از ما بر بیاد. اولا حمید اینقدر غرور داره که عمرا نزنه کنار چه برسه به پیاده شدن اونم به چارواداری برسه. دوما دمت گرم که اهل قلم رو قهوه ای کردی. ولی خدایی تو اهل قلم دزد هست ولی نه آفتابه دزد.
اما از اینکه از متن نعناع بعنوان بینامتنیت استفاده کردی دمت گرم. تکنیک خوبی بود. ولی میدونی دیگه من از هپی اند خوشم میاد. .

و اما ادامه داستان:
همينکه دخترا مي زنن کنار ، پسر سرخه مي گه ايول نگه داشتن، اما پسر سبزه که باهوش تر نشون مي داده! مي ره تو فکر و مي گه نه حتمي يه کلکي تو کاره آخه دخترايي با اين جمالات و کمالات چطور ممکنه رو ما حسابي وا کرده باشن يک کم قضيه مشکوکه و بايستي محتاط تر عمل کنيم تو بشين من مي رم جلو.
هنوز 2 قدمي مونده که برسه به ماشينه دخترا که دختر سفيده يا همون راننده از ماشين پياده ميشه و eyes to eyes ميشه با پسر سبزه و انگاري يه چيزي توي دلش فرو مي ريزه و ..
اما پسر سبزه بي تفاوت از يک احساس پاک و بي غل و غش
مي ره سراغ دختر برنزه و با لحني کاملاً تصنعي ازش مي خواد که افتخار بده و پياده شه .
اما در همون لحظه دختر سفيده به دلايل ظريفي (که نشان از آينده نگريش داشته) بي خيال توطئه و نقشه و عشق و اينا ميشه و مي شينه پشت فرمون، گازشو مي گيره و ميره ...

نه چشمداشتي به جوايز دارم و نه اميدي به برنده شدن اما خيلي ممنون و خوشحال ميشم که لطف کنيد و چندتا از داستاناتونو همونطور که قراره براي يکي از دوستان بفرستيد با يک حرف جداکننده "," به آدرس ايميل من نيز بفرستيد.
----------------------------------------------------------------------
داستانت که خیلی تخیلی بود. گازشو بگیره و بره تو زندگی من و حمید هیچ وقت اتفاق نمی افته چون اینقدر مغروریم که اصلا جلو نرفتیم هیچ وقت!!!!!!!
البته خب ضرر کردیم :D
یه ایمیل بهم بزن تا یادم بمونه. چون داستانهام رو دم دست ندارم ولی ایمیل بزنی جلو چشممه جایی باشم که داشته باشمشون حتما رفیق.

(پ.ن: میشه خلاصه نوشت؟ اولین بار در زندگیمه داستان می نویسم! اونم اینجوری. خدای نکرده اگه داستان نویس شدم داستان نویسنده شدنمو برای هر کس دوست داشتی تعریف کن...ولی ما پیش بینی نمی کنیم چون این داستان قبلا اتفاق اقتاده! پس بینی می کنیم!!!
همین جور که حمید بیچاره سرخ و سفید می شد! اشاره کردم بهشون بزنن کنار. حمید هم همینجور می زد توی سر خودش! آخر گفت سرم درد گرفت . این خانم دکتررو می شناسم! اوندفعه هم که می زدم توی سرم نگه داشت گفت استامینوفن کدئین لازم ندارید؟!!!
(پ.ن: اوصولا وبلاگ خواندن و در کل همه زندگی ریشه در جنهای خریت انسانی داره . از اعتراف به خر بودن هراسی نیست! داستان نویسی هم کار هر خری نیست . گاو نر می خواهد!
بقیه حرف هام هم سانسور شد! هیچ وفت نزنید توی سرتون تا سر درد نگیرید!)
-----------------------------------------------------------------------
میشه خلاصه نوشت رفیق ولی اسمش خلاصه نیست. بهش میگن مینیمال یا داستان خیلی کوتاه!!! بعضیا هم اومدن ترجمه ش کردن و گفتن داستانک!
گرچه مینیمال یه نوع محتواست نه اندازه!
حمید بیچاره هیچ وقت تو سر خودش نمیزنه. عکس لعملش نسبت به خانومهای به ظاهر خوب اینه: چکار موکونی؟!
که این پرسش رو با لهجه ی افغانی میپرسه.
اتفاقا داستان نوشتن کار هر خریه. کافیه شعور داشته باشی به خودت نزدیک بشی و کمی تمرکز کنی و یاد بگیری اون لحظه ی ناب روایت رو پیدا کنی. همین. کمی هم تنهایی لازمه تا قلبت بریزه پایین وقتی کلمه هات باهات حرف زدن. چون ترس داره.
از اینکه داستان طنز نوشتی با تخیل خفن ممنون.
اگر بفهمیم طرف دکتره که می افتیم دنبالش نافرم.استامینوفن کدئین که سهله قرص مسهل هم ازش میگیرم.

هی روزگار ... مگه مردم علاف دست من هستن که هی سرنوشتشون رو عوض کنم ... ولی چاره چیه ... جایزه داره ... اگر جایزه نداشت عمرا سرنوشت ادمها رو عوض نمی کردم.
چقدر مهلت دارم واسه داستان بعدی؟
----------------------------------------------------------------------
رفیق هممون میدونیم چی میخوایم ولی زندگی چی داده بهمون. حالا تو که میتونی سرنوشتشون رو عوض کنی ادا در میاری و فکر میکنی خدای وقاعی هستی که خصاصت میکنه تو عوض کردن سرنوشت آدما؟!!!!!
عوض کن این قصه های لامذهبو تا چهارتا بنده ای که داری نفس راحت بکشن تو این زندگی پر از رنج.
خدا که قصه نوشتنش مهلت نداره. همیشه مشغول بوده و هنوزم مشغوله!!!!

والا هر چي فکر کردم چيزي به ذهنم نرسيد بسکه تو کاراي عجيب غريب ازت سر ميزنه.. حالا نکنه اونا که زدن کنار تو رفتي تو ماشين شون نشستي و رفتي و حميد بيچاره رو قال گذاشتي.. ازت بعيد نيست به خداااا..
-----------------------------------------------------------------------
حمیدو قال بذارم یعنی چی؟ سرنوشت هر چی بشه همونه. یه قوت دیدی دختره اینقدر خوب بود که مجبور شدم گردن حمیدم....
کارای عجیب و غریبم عمت میکنه. دختر بازی عجیبه!؟
اون کله رو کار بنداز هم ولایتی!

اولن دوتا داستان می نویسم که یکیش سعی داره ماجرای واقعی اون روز رو حدس بزنه و اون یکی خیلی داستان تخیلی ای هست .
داستان اول (توصیفات ده خط اول ارنواز رو فاکتور میگیرم و در ادامه ی اون می نویسم)
دو تا ماشین زدن کنار و حمید شیشه پنجره رو میده پایین . اما دختره سمت راننده سرش پایینه . حمید با تعجب به تو نگاه می کنه و شونه هاشو میندازه پایین . هردوتاتون پشیمون میشید و تو به حمید اشاره می کنی حرکت کنه . در همین لحظه موبایلت به صدا درمیاد . گوشی رو برمیداری ولی هرچی الو می کنی کسی جواب نمیده . حمید بهت اشاره می کنه که به ماشین دخترا نگاه کنی . میبینی دختر سمت راننده موبایلشو چسبونده روی شیشه تا صفحه ی موبایلو ببینی . دقت می کنی می بینی روش نوشته حسین نیازی . به موبایل خودت نگاه می کنی و متوجه میشی اون بهت زنگ زده و شمارش هم یه شماره ی ایرانسله . دوباره بهش زنگ می زنی و میبینی تلفن خاموشه . دختره طوری که تو بببینی سیم کارت ایرانسل رو از گوشیش درمیاره و یه سیم کارت دیگه میندازه تو گوشیش و اون یکی سیم کارت رو میندازه رو داشبورد ماشین. بعد به دوستش اشاره می کنه که حرکت کنه . بعد از رفتن اونا حمید می پرسه : میشناختیشون؟
- یادم نمیاد .
- شماره تو داشت .
- آره ولی یادم نمیاد بهش شماره داده باشم .
- خوب دوباره بهشون زنگ بزن .
- مگه ندیدی سیم کارتشو عوض کرد، چطوری بهش زنگ بزنم.
- الکی که نیست . چند روز دیگه دوباره باهاش تماس بگیر ببین کیه . اصلا شمارتو از کجا آورده .
- نعناع رو دیدی تو وبلاگم میاد و نظر میده ولی خودشو معرفی نمی کنه؟
- آره ، تخیل خوبی هم داره !!!
- اون گفت شمارمو داره . من رو هم میشناسه . اما تا حالا خودشو معرفی نکرده شاید خودش باشه . ها؟
- ایول . خوشم اومد .
- چه خبره ... هنوز معلوم نیست که نعناع باشه ... دختره ی سرتق وبلاگشم پاک کرده . برم براش ایمیل بفرستم شاید خودش بود.
- اگر خودش بود ، اسم دوستش رو هم بپرس .
- خیلی خوب . حالا تو حرکت کن .
-----------------------------------------------------------------------
اخ گفتی باید چند تا داستان بنویسم فحش و ایا به نعناع که واقعا حرص منو درآورده با این زورو بایزهاش. منظورم قایم باشک بازیش.
جدا اگه ببینم این نعنای باقالی رو.
اولا وقتی میخوام دختر بازی کنم گوشیم رو در نمیارم. چون یازده دو صفر چشم هیچ دختری رو نمیگیره!
دوما گه من میخواستم به نعناع ایمیل بدم که چند تا داستان جدیدم رو ایمیل میکردم. ولی چون رو نشون نمیده منم دلشو آب میکنم و نمیفرستم داستانهام رو براش. باقالی!

ما آماده ي تغيير جنسيت نيز هستيم تا جايزه اش چي باشه
راستي: هفت جدته
---------------------------------------------------------------------
داداش بی خیال نمی ارزه جون حاجی. نگهش دار لازم میشه. نصیحت منو قبول کن. راستی تر: خودتی باقالی!

یه داستان نوشته بودم
چی شد؟
چرا اینجا نیستش؟

سلام. از اونجایی که دارم خودمم محو می شم. شما همون "خلاصه" رو قبول کنید. ممنون از آموزش شیوه نوشتن... کارتون و بقیه قضایا... راستی از آقای حمید هم عذر خواهی کنید.

من یه داستان جدید تر فرستاده بودم ... چی شد؟
پرید؟ یا هنوز اکسپت نکردی؟

حالا آخرش چی شد؟
..........

سلام

حالا آخرش چی می شه..
هووم!

دوباره سلام
داستان چهارم :
تو با دست به آنها اشاره می کنی کنار بزنند و همزمان به حمید می گویی کنار بزند . کمی جلوتر حمید توقف می کند . از آینه نگاه می کنی تا مطمئن شوی آنها به علامت شما توجه کرده اند . خودت را در آینه می بینی و کلاه لبه دارت را کمی جا به جا می کنی و از مرتب بودن موهای کنار گوشت اطمینان کسب می کنی. هنوز دستت را از روی موها برنداشته ای که حرکت تند و ضربه مانندی را حس می کنید . نگاهی به حمید می اندازی و می بینی حمید برگشته و عقب را نگاه می کند . ماشین آنها با ماشین شما تصادف کرده و همزمان ماشین شما به ماشین جلوییتان اصابت کرده بود . راننده ی ماشین جلوی شما پسری بود لاغر با موهایی بلند و قدی که به زور از ماشین پژویی که سوار بود بالاتر می رفت . نگاهی به عقب پژو انداخت و به طرف شما آمد . حمید پنجره را پایین کشید و با دست پاچگی گفت : دوست عزیز ما نزدیم . عقبیا بهمون زدن. با گفتن این جمله تو سقلمه ای به حمید می زنی که دهنت را ببند . حمید باتعجب به تو نگاه می کند ولی حرفی نمی زند . از آینه نگاه می کنی و می بینی پسر لاغر به سمت دخترها می رود . سعی می کنی از آینه به چهره ها دقت کنی و تشخیص بدهی چه حسی دارند و از روی میمیک حدس بزنی چه حرف هایی رد و بدل می شود . اوضاع نگران کننده نیست . گفتگویی در حد رد و بدل کردن چند متلک . پسر لاغر به سمت پژو حرکت می کند و بعد از سوار شدن از پارک در می آید . نگاهی به عقب می اندازید و می بینید ماشین دخترها نیز از پارک در آمده و پشت سر پژو حرکت می کنند .
حمید از ماشین پیاده شده و به جلو و عقب نگاه می اندازد . چراغ های جلو و عقب هر دو شکسته . لگدی به سپر جلو می زند و سوار ماشین می شود .
(حدس نزدم که ماجرا اینطوری باشه ولی گفتی اگر داستان جالبی بود جایزه داره ... این اتفاق براتون نیفتاده ولی یه داستانه که خودشو کاندید جایزه کرده)
----------------------------------------------------------------------
اینقدر اتفاق تو این داستانات می افته که آدم سرگرم میشه اساسی. هی دیدم باید ببینم تهش چه گلی به سرم میزنی؟!!!
تو برنده ای نعناع. برنده باور کن.

at first: بايد برم داستاناي بقيه رو بخونم كه ييهو تخيلاتمون مثل يكي در نياد بعد متهم بشيم به تقلب و اين جواد بازيا.....
عجالتا خر بودن رو پذيرا نميباشيم تا بعد!!!! D:
ضمنا ميتونستي اصلا داستان رو شروع نكنيا....حالا درسته كه خوب مينويسي هميشه ولي نه اينكه اينقدر كم شروع داستان رو بگي....
من برميگردم دوباره.....;)ir

من تازه از انلاین نویسی خوشم اومده . منتظرم دختر خورشید هم داستانشو بنویسه چون یه ایده ی دیگه هم به ذهنم اومده .
----------------------------------------------------------------------l
منم منتظرم ولی جون شب نویس کوتاه بیا. بگم غلط کردم ول میکنی. گفتم که تو بردی. فک کن ببین چطوری میتونی جایزه ت رو بگیری؟!
شوخی کردم. ایده ت رو بنویس چون من یه ایده جدید دارم واسه داستان بعدی و جایزه ی بعدی. فقط فرصت ندارم و اینترنت توی خونه!!!!

داستان آخر :
حمید ماشین را نگه می دارد . کمی جلوتر ماشین دخترها نیز متوقف می شود . با دو دستت موهای کنار گوشت را صاف کرده و تی شرتت را روی کمرت مرتب می کنی . هنوز چند قدمی از ماشین دور نشده بودی که ستونی از نور روی تو سرت می افتد . احساس سبکی می کنی بیشتر دقت می کنی و میبینی چیزی دارد از وجودت کم می شود. حمید از ترس خشک شده و هیچ حرکتی نمی کند . یکی از دخترها از حال می رود . هنوز متوجه نیستی چه بلایی سرت آمده . به دست هایت نگاه می کنی . میبینی تکه تکه اجزا و سلول های بدنت از هم جدا شده و از ستون نور بالا می روند . هیچ دردی نداری . ترس چنان تو را فرا گرفته که قدرت درکت را از دست داده ای. بعد از حدود ده دقیقه دیگر اثری از تو باقی نمانده . حمید از حال می رود . دختری که از حال رفته بود به هوش می آید و می بیند دوستش دور خودش می چرخد و جیغ می کشد .
بعد از چهار روز در حالیکه بیهوش بودی کنار همان خیابان پیدایت می کنند. پزشکها آزمایشهای مختلفی روی تو انجام می دهند اما به نتیجه ای نمیرسند . تیم تحقیقاتی از ناسا به ایران آمده و تو را با خود می برد . بعد از پنج سال کتابی در آمریکا به چاپ می رسد به نام (وقتی ربوده شدم) داستان مردیست که توسط نیروها فرا زمینی ربوده شده . یکسال بعد فیلمی با همین عنوان ساخته می شود و در پایان فیلم مصاحبه ای با تو پخش می شود که در آن از مرگ حمید اظهار تاسف کرده و اعلام می کنی هزینه ی درمان جنون آن دو دختر را تقبل می کنی.
کات
----------------------------------------------------------------------
بابا هالیوود. شرلوک هلمز. باقالی پلو. ربطی نداشت.
میگم بیچاره حمید نه سر پیاز بود و نه تهش ولی مرد!!! روحشم خبر نداره.
ببین من جایزه رو دادم به تو. اگر دوستان شرکت کننده فکر میکنند کشکی بردی اشکالی نداره مهم نفس عمله یا در واقع جایزه ایه که با تلاشت داری می کنی از من. نه ببخشید هدیه میگیری.
ایمیلت رو یادم نیست دارم یا نه. واقعیت اصلا یادم نیست ایران بودی یا جای دیگه و کلا از بابت سوابقت در نت هیچی یادم نیست. با اینکه کلی فکر کردم بلکه یادم بیاد با کی طرفم که نیومد. در هر صورت همینجا اعلام میکنم که معمولا جمعه ظهر ها پیاده به از مبدایی خاص به سمت شهر کتاب آرین میرم و در راه موسیقی شدید گوش میکنم و اونجا حتی المقدور کتابی میخرم و بر میگردم به همون مبدا خاص یا میرم خونه دوستی یا خودمون. اگر دوست داشتی و وقت و شمارم رو داری که تماسی بگیر و قراری بگذاریم و اگر شمارم رو نداری ایمیل بزن با اینکه فکر نکنم بتونم تا شنبه چک کنم.
هم میلت رو داشته باشم و هم باقی ماجرا که انشالله خیره!!!!
راستی خدا رو شکر داستان آخر رو نوشتی و خلاصمون کردی!!!!:D

منتظر پست جدیدت هستم ... ولی انگار وقت نداری

آخرش همینجوریه که نعناع گفت(؟)
...
300بار بیشتر مشمول جمله ی آخریتون شدیم/:
دیگه اینا...

مثل از شنبه شروع می کن ام رژیم بگیر ام نیست! خودشه! خود خودشه! تو هیچ وقت لاغر نمی شی حواس ات باشه که چاق تر از این نشی.

مثل از شنبه شروع می کن ام رژیم بگیر ام نیست! خودشه! خود خودشه! تو هیچ وقت لاغر نمی شی حواس ات باشه که چاق تر از این نشی.

زودباش پست جدید بذار

لطفا يه کاری کنين وبلاگتون تو firefox هم باز شه

من فقط مي‌خوام ببينم كي برنده مي‌شه. بعدش هم اينكه با اين همه "حميد" كه اينجا هست، پيشنهاد مي‌دم جايزه از محصولات "تبرك" باشه.

الان اصلا حوصله ی نوشتن ندارم. اما خب فکر کنم چون با صفات خط یکی مونده به آخر جور در میام حتما اگه پیش بینی هم نکنم برنده میشم (واسه خنده گفتم یه کم دلت باز شه پسر)
خب من برم یه چیزی سرخ کنم و بندازم توی خندق بلا. که جون بگیرم و برم سر درس. یکی از مطالب قدیمیتو لینکیدم. چون خیلی میچسبید. بای

خب. من رفتم غذا خوردم و مخم کمی باز شد و اومدم که داستانی که به ذهنم رسیده بود (وقتی داشتم غذا میخوردم به ذهنم رسید) رو اینجا بنویسم. (میبینی چطوری مخ آدم رو مشغول میکنی؟) اما گفتم بهتره اول همه رو بخونم که داستانم تکراری نباشه. متاسفانه یا خوشبختانه نعناع داستان سومش تقریبا همون داستانی بود که من میخواستم بگم و خیلی از این بابت تعجب کردم.
البته تعجبم زیاد دوام نیاورد چون با خواندن باقی داستانهاش متوجه شدم که عجب استعدادی داره ایشون. واقعا که به خاطر قدرت تخیلش آدم به وجد میاد. جا داره بهشون تبریک بگم.
و خب بهتره حالا که داستانی برای گفتن نمونده برم به کارهای عقب اتفاده ام برسم که خیلی خیلی زیاد شدن.
بیشتر از این مزاحم نمیشم. بای

هیچی نشد

بعدش تو و حمید نشستین تو ماشین/هی نیگاشون کردین/هی/خیلی زیاد/ولی هیشکودوم پیاده نشدین/دو تا دختره/موندن/موندن/سیگار کشیدن/با هم حرف زدن/خندیدن/بلند/که شما بشنوین/پیاده شین/شما پیاده نشدین/اونقدر پیاده نشدین و موندین/که اونا رفتن/حتی اونی که قدش بلند بود/اونی که قرار بود بعدنا جوراباتو بشوره/همونی که اگه مونده بود/تو مجبور نبودی این جوری دمبال زن بگردی/همونی که شالش رزد بود....
----------------------------------------------------------------------
میگن بزرگان هنر آخر کار به سادگی میرسن!!! اگر برنده رو انتخاب نکرده بودم حتمن برنده میشدی.
دقیقا من و حمید همیشه همین کار رو میکنیم تا میرن و آخرش رو همینطوری که تو غمانگیزش کردی میگذرونیم!!!!!!!
فک کن زنم میشد و جورابامو میشست!!!!
گرچه اگر این هفته هم برنده خبری ازش نشه حتمن و میام بهت میل میدم برنده اعلامت میکنم! فک کنننن برنده شی!!!!

خيلي مشتاقه ديداره.

زدن کنار و با خنده توی ماشین رو نگاه کردن و دم گوش همدیگه یه حرفی رو پچ پچ کردن...
حوصله ندارم ادامه بدم, احتمالا شما هم پیشنهاد دادین که با هم برین یه جایی یه چیزی بخورین!!!
-----------------------------------------------------------------------
زدی له کردی با قصه ت که!!!!

این آتیه واقعا آتیه داره ها!!! ...
بهش توجه کن
جایزه رو هم به اون بده چون حقشه . اصلا از جمله بندیش خیلی خوشم اومد. تو چی؟
ایشالا که خیره ...!!
----------------------------------------------------------------------
خودم داوری بلدم... اووومممم. یعنی زبون درازی بی معرفت.
اصلا چرا ادای دختر باحالا رو در میاری؟!!!!!
اصلا تو مسابقه ای که برات مهم نبود چرا شرکت کردی؟ مگه مردم علافتن؟!
اصلا خودشو با من و اینجا چه کار داری؟!

سلام شب نویس .خب جواب مسابقه رو بگین دیگه ! هر وقت میام سر میزنم همین بساطه , الله و اکبر !
-----------------------------------------------------------------------
جواب مسابقه چیزیه که عطیه یا آتیه نوشته.

حيف كه به من جايزه بده نيستي وگرنه يه داستان به سبك خودم مينوشتم حالش رو ببري ولي خالي بند نه برام به ميلم داستان فرستادي و نه به وبلاگم سرزدي؟ حالا وجدانا حقت نيست كه بگم خر هيكلته؟
----------------------------------------------------------------------
چرا حقمه جون داداش!!!
باور میکنی اینقدر سرم شلوغه از دختر و دختربازی و این حرفای ناموسی و بیناموسی که حتی برای یک بار هم در روز فرصت نمیکنم دستمو تو دماغم کنم؟!!!!!!!!!!!!!!!

سلام خوفی آقای شب نویس؟چرا دیگه نمینویسی ترورت کردن؟!چراااااااااااااااااا؟به خاطر جایزه؟!wow

تنها دوست قدیمی که میشناسم هنوزم مینویسه...
امیدوارم همیشه پاینده باشی دوسم!
حالا من اگه خوشگل و پولدار باشم اما ننویشم چی؟:D
-----------------------------------------------------------------------
خب بستگی داره چقدر خوشگل و پولدار باشی. شوخی میکنم. نوشتن برای اینه که بشه شناخت و دید طرف چقدر معرفت و مرام داره. داشته باشه این چیزا رو همه چی حله تو قاعده بازی حتی اگر ادبیات باشه. داری مرام خبر کن جایزه ببر.

ke intor..

... به طرف كه حميد برگشتم نديدمش. دلم هري ريخت پايين.
با وحشت داد زدم: " حميد"
جواب نداد. دقت كردم. يك چيزي زير پدال ترمز تكان مي خورد؛‌ يك سوسك بود.
ماشيني كه بهش اشاره كرده بودم، زده بود كنار. براي يك لحظه ذهنم خالي شد. نمي دانستم چكار كنم. عرق كرده بودم. سرمايي عجيب تو ستون فقراتم احساس كردم. بدنم مور مور مي شد. به جلو نگاه كردم و در همان لحظه‌اي كه ديدم يكي از دختر‌ها دارد از ماشين پياده مي شود، با تعجب احساس كردم دارم به طرف كف ماشين سقوط مي‌كنم...
با زحمت خودم را به حميد رساندم. داشت جيغ مي كشيد. ساكتش كردم. خواستيم خودمان را زير يكي از پدال‌ها پنهان كنيم اما در همين لحظه دختري كه از ماشين جلويي پياده شده بود از شيشه سرش را كرد توي ماشين ما...
لحظه‌اي بعد من و حميد كف دست دختر مو طلايي با نااميدي و اضطراب وول مي خورديم...
دختر كه سوار شد با لحني عادي گفت:" اينم دوتاي ديگه. روهم چندتا شدن؟"
دوستش گفت: "نمي دونم اينقد زياد شدن كه حسابشون از دستم در رفته، حالا بده بندازمشون تو داشبورد بغل بقيه! شام امشبمون هم رديف شد."
-----------------------------------------------------------------------
باحال بود. به این سبک باید بگیم سورئال بی در و پیکر!!!
نمیدونم سوسکا چطوری به دخترای سوسکخوار اشاره کردن بزنن بغل!!!!!!
لابد استعاره از پسرای سوسک نمای مزاحمه!!!
اگه اینطوره خودتی خودتی خودتی!!! اگرم نه که داستانت باحال بود.

alafi baba mage mardom ham bikaran beshinan fekr konan shoma che ghalati kardin
gool khordam khondam vaghtam talaf shod goftam miri bame tehran hatman ahle safae
i

نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.





صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Host by: Jablogi
Jablogi.com

 

New Page 2