نه بندگي ميكنم و نه خدايي. رسيده ام اينجا. پاي فرش ماشيني طرح نه جديد و نه قديم و خطهاي صاف و صوفش كه ناكجا آبادي ست. مثل ذهن بي پرواي هرزه گرد من. اگر فكر نكنم هرزه گردي خيانت حساب ميشود يا دلگي ديد زدن خوب و ناخوب هر چه كشيدگي ست.
اين كشيدگي هاي پرستيدني. خطهايي كه از نوك سر شروع ميشود. مي ريزند پايين. مثل دسته مداد هاي رنگي قد و نيم و تمام شده و نوك شكسته و ته جويده كه ميگيرم بالا و پنجه ام را باز ميكنم و هري مثل دلم ميريزند پايين. بر سر ترنج گرد گلدار.
نه رفتني شده ام و نه ماندني. فقط ميبينم و مي پرستم و فكر ميكنم عبورشان زيبايي اشان را كم نمي كند. مثل قوس هاي آن ميان كه پرده پوشي ميكنند و باد ميخورند و دل را ميكشند روي آسفالت و گاهي تار و پود زمخت اين ماشيني هاي سيصد شانه.
نگاهش ميكنم خطهاش ريخته پايين و سايه اش طرح داده به چشمهام كه ميان ديوار و سلولهاي تنش فرقي نميگذارد. لعنت به اين چشمها كه نميفهمند بايد پرستيدني را ديد و نه گچ كشته ي ديوار را.
لعنت به من كه كِرم پرستيدنم مثل كل كل با خداست. مثل فحش دادنم وقتي خدا را در حمام ميديدم. گريه ميكردم و مي گفتم خدا كثافته. خدا كثافته.
گناه كردم ديدم تو ميخندي؟
گناه كردم ديدم خط هات وقتي ميريزند پايين يخ ميزنند بين زمين و آسمان؟
گناه كردم فكر كردم. گناه كردم ساختمت؟ گناه كردم؟
تو كثافتي وقتي چهارزانو مي نشيني. تو كثافتي وقتي به من نگاه ميكني. تو كثافتي قوز نمي كني. خط هات ميشود مثل كاشيكاري سفيد تنت. لعابي بي لك و پيس. كه حمام را بخار مي گرفت منه پنج ساله هم تحريك مي شدم. نفسم ميگرفت و لبهام را ميگذاشتم كنج كاشيها و مزه ي بند كشي كاشيها را مي چشيدم و نفس نفس ميزدم. هواي خنك از روي لعاب تنت واردم ميشد.
من توي حمام ديده نميشدم. از همه دور ميشدم. توي حمام. صدام ميپيچيد توي سرم. مثل صداي خدا ميشد. منهم كثافت ميشدم. آخرش كه گريه ام بند مي آمد منهم كثافت ميشدم. چك ميزدم توي صورت خودم كه به تو گفتم كثافت. خب نه خدا مال من بود و نه تو. نه آن موهاي خط دارت. آن چانه خط كشي شده ي كثافت پرستيدني. از نزديك من كثافتم ولي دور كه باشي تو كثافتي. حمام كه بخار نكند تو كثافتي و وقتي عرق روي كاشيها باشد من كثافتم.
برهنه مي آيم بيرون. يخ ميزنم. اشكم خشك شده. كسي خانه نيست. مداد رنگي هام را جمع ميكنم روي فرش. دسته ميكنم و مي روم لبه بالكن. سردم شده. مداد رنگي ها را از طبقه هشتم ميريزم پايين. خط هات مي روند پايين. من كثافتم. مادرم ميگويد. ميگويم تمام شده بودند. به درد نميخوردند. مادرم ميگويد هنوز ميشد استفاده كرد. من كثافتم. تو كثافتي با اين خطهاي رنگيت. تو كثافتي كه ريختي پايين. من خيلي سردم شده.
نگاهت ميكنم. نه بندگي ميكنم و نه خدايي. نه دسته ات ميكنم و نه ميريزمت پايين. فقط نگات ميكنم. نه ميروم و نه ميخواهم بماني. منتظر ميشوم كه بروي. من منتظر ميشوم كه بروي. لبه بالكن روي پنجه پا مي ايستم و بوي خاك ميپيچد زير دماغم. بوي آهن زنگ زده هم. نمي بينم كه ميريزي پايين. لاي علف ها. ديگر مداد رنگي ندارم. من چقدر سردم شده...
شايد يه چيزي باشه تو مايه هاي" از شنبه شروع ميكنم رژيم بگيرم"!
حالا كه فرصت نوشتن تو خونه نيست. بهتره سر كار بنويسم.
ميخوام اينجا زنده بمونه. با اينكه خيلي كار دارم. كاراي نون درآر! زن گرفتني. آينده بچه. جلوي مادرزن رو سفيد كن. دهن باجناق گل بگير. نيش گون از باسن جاري بگير. و خلاصه عقده پشت عقده خالي كن.
اما قبل از خواب چه كار ميكنم:
به دوستان مذكر توصيه ميكنم اي مومنان اي انديشمندان و روشنفكران مذكر كه ميتوانيد الفاظ ركيك و غير ركيك و بامزه به زبان بياريد و اي كسانيكه ميتوانيد بدون عذاب وجدان متلك بندازيد يا محترمانه تر سر صحبت را با آدمهاي از جنس مونث ارتباط برقرار كنيد البته بي دليل يا با دليل!!! برويد بام تهران. من خيليها رو بردم و ديگه با من برنگشتند.
حالا چرا اونجا. به سر جد عمر قسم اونجا جاي خوبيه. هر كي تنهاست بي دليل تنهايي نيومده. ميتونيد مزاحم ناموس مردم بشيد. ميتونيد با مزاحمت مادر بچه هاتون رو انتخاب كنيد. البته اگر كسي زد تو گوشتون بدونيد كه به قول مديرم بايد عواقبش رو تا يه بار و دو بار و سه بار و چهار با و پنج بار و شش بار و هفت بار و هشت بار و نه بار و ده بار و ... بپذيريم!
داد و بيداد كرديم گفتيم بياد پايين از منبر و ول كنه شمردن رو.
خدا وكيلي يه بنده خدايي رو ديدم كه ابعاد و مشخصاتش رو نميدم كه پس فردا منو با يكي مخالف اون مشخصات ديديد بگيد خاك بر سرش با چي راضي شد. بدويند من دنبال شعور طرفم! به شرطي كه پول داشته باشه! نداشت هم مهم نيست. ماشين داشته باشه. چون واقعا بي ماشين بام رفتن سخته به مولا.
اما اگر مشخصات اوني رو كه يه بار ديدم رو داشته باشه ماشينم نداشت نداشت!
به همون حميد بيچاره گفتم بزن كنار. گفت جا موندن. تو سرپاييني ولنجك بوديم. گفتم حميد بزن كنار. زد كنار ديدم حميد سرخ و سفيد داره ميشه. اشاره كردم بهشون كه بزنيد كنار!
خودتون پيش بيني كنيد چي شد بعدش؟!...هر كي جواب درست رو بده جايزه ميگيره. مخصوصا اگر مونث باشه.
ميخوام اين مسابقه داستان نويسي رو هميشه برگزار كنم. يعني يه چيزي مينويسم و در ادامه بايد پيش بيني كنيد. نه اينكه بگيد طرف محل نذاشت و رفت. يا من شماره دادم و ..
بايد چند خط بنويسيد كه اگر مطابقت داشت حتما جايزه ميدم. اگر مطابقت نداشت ولي باحال بود بازهم جايزه داره.
لازم به ذكر است داوري اين مسابقه با خودمه و همه جوره همه چيز سليقه اي و باند بازي و آشنا بازيه. مگر اينكه دختر باشيد و خوشگل و تو دل برو و پولدار كه اونوقت همه چيز از جمله شعور و فرهنگ و روشنفكري و كتاب و ادبيات فداي اين زلمزيمبوهاي مادي ميشه. هر كي هم خوند و شركت نكرد هم خيلي خره.
آمد
آمد
آمد
آمد
آمد
آمد
آمد
آمد
آمد
رفت
رفتم
رفتم
رفتم
رفتم
رفتم
رفتم
رفتم
نيامد
بعدي هم نيامد
و بعدي
و بعدي
و...
و اينجا منم
ولي خب وقتي تو خيابون راه ميري و هدفون توي گوشته و هي راه ميري و هي راه ميري. هي آدمها ميان و ميرن. هي ميان و ميرن. و بعضي هاشون چقدر خوبند و چقدر آدم رو به رويا ميبرن و چقدر رفتنشون سخته. بهتره برگردي و پشت سرت رو نگاه كني و فكر كني يه تصوير ساختي. حالا فكر كن بعضياشون هدفون تو گوششون باشه و قيافشون خوب نباشه. اين يعني خودشه كه داره مياد. همون آمد آمد آمد و ...
كافيه موهاش يه جعدي داشته باشه كه فكر كني طرف باهاش مشكل داره. يعني دوست نداره موهاش مجعد باشه. چون بايد موقع مهموني ها صافشون كنه يا شونه نميشه. يا زير روسريش پف ميكنه. ايني يعني تو اگر بهش بگي من از اين موها خوشم مياد ...
و يه دماغ داشته باشه كه احتياج به دستكاري داشته باشه. اونوقت طرف عملش نكرده باشه. يعني اعتقادي به عمل كردن دماغش نداره و مثل دختراي ديگه نيست. و تو هم بهش ميگي من دماغتو دوست دارم....
خدا كنه همين دو تا ايراد رو داشته باشه.
تند راه ميرم. كه يعني از سر بيكاري راه نميرم. ولي پنج شنبه شبها از سر بيكاري راه ميرم كه يعني تنهام و اين تنهاييم رو پياده روي ميكنم.
به قول دوست هموطني يعني ميدوني يعني چي؟ با لهجه ي هر جايي كه هستيد بخونيد.
بازي با مخاطب همراه با جذابيت حرفه اي ها.
اسمي كه براي شبهه تئاتر يا نمايش داستان خواني " كوارتت " انتخاب كردم. در توضيح بروشور نمايش آمده كوارتت نواختن با چهار ساز و ...
خب در اين كار دو به دو و پشت به هم داستاني نقالي شد بدون تصاوير روي پرده و بدون حضور رستم و سهراب يا شهرام و علي.
يك جور نقالي مدرن با نئون قرمز و دوربينهايي كه بازيگران نتونستند اونها رو حتي به صورت ظاهري تحت كنترل خودشون در بيارن. كه البته لزوم وجود ريموتها رو روي ميزهاي دكور و استفاده هاي بي موقع و پس و پيش كمي قضيه را دست پايين كرده بود. لزومي هم نداشت دوربينها در كنترل باشند.
و شايد حالا بيشتر به تصاوير طبيعت همراه با نريشن خوش صدا و خوش زبان و رواني كه از تدوين اين تصاوير شايد خبر ميده. البته اگر اين قصه ي سوم ماجرا باشه باز به عدد چهار يا كوارتت نزديكمون ميكنه. اما كجاست چهارمين قصه يا ساز؟
( ادامه مطلب ...
)
همون حرف سابق: اگر قضاوت ميكنيد نخونيد.
_ آخه الاغ چرا جلومو نميگيري؟ نميگي يه وقت از دختري بيافتي؟
چقدر دلم ميخواد اين جمله رو بهش بگم! ولي نميدونم چرا نميگم و مينويسمش! ميترسم اگر بگم بگه مهم نيست بابا. بعدش بايد بهش بگم براي من مهمه! بعدش فكر ميكنم چرا برام مهمه؟ ميبينم اگر اين اتفاق بيافته همش تو ذهنم دارم كه اگر نتونه هيچ وقت ازدواج كنه چي؟ تو اين مملكتيم ديگه. بعد فكر ميكنم يعني من باهاش ازدواج نميكنم؟ پس اگر ازدواج نميكنم چي ميشه بعدش. حالا بعدش نداره. خب يا بايد ازدواج كرد يا نه ديگه. هي دوستش داشته باشي و هي دوستش داشته باشي و هي دوستش داشته باشي و هي و تا كي آخه؟ تا وقتيكه دعوامون بشه و از هم جدا بشيم. قاعده بازي تا اينجاي قضيه. بعد فكر ميكنم انگار از اول هر ماجرايي معلومه كه تهش چي ميشه. اينقدر يكيو دوست داري كه عاشقش ميشي و به ازدواج باهاش فكر ميكني و يكيو اينقدر دوست داري كه خيلي زياد دوستش داري!!!! ولي عاشقش نيستي و به ازدواج باهاش فكر نميكني. يعني اگر فكر كني هم نتيجه اي نميده.
( ادامه مطلب ...
)
نويسنده ايشتوان اركني
كارگردان مائده طهماسبي
5 شنبه با ضرب و زور و زحمت دوستان دوستانم رفتم تئاتر!!! ميدونم فحش نديد. تو زندگيم حرف زياد ميزنم. ولي خب لقمه آماده بود و من فقط خوشتيپ!!! و با كلاس بعد از كار رفتم تو سالن.
و سعي كردم خاطره تلخ تئاتر بي شير و شكر كه بليط گيرم نيومد رو فراموش كنم. خب براي بي شير و شكر بعد از چهار ساعت تو صف ايستادن و نفر سوم صف بودن به خاطر اينكه شخصي بدون صف با آوردن نامه اي از دفتر يكي از شصيتهاي مملكت هشتاد يا صد بليط خريد با تخفيف كه به من بليط نرسيد!!! من رفتم توي دفتر تئاتر شهر و شروع كردم به شكايت و حميد امجد و ديگر بازيگران بي شير و شكر هم با اينكه من و ديدند و شكايت و گاهي داد و بيدادهام رو كه حتي به طبقه ي بالاتر هم كشيده شد باز هم به كار خودشون پرداختند و من هاج و واج موندم با فرهنگ تئاتر و اينكه چرا امجد نپرسيد اين چشه يا اين چرا داد ميزنه يا چرا بليط بهش نرسيده يا چرا بايد اين تئاتر اجرا بشه؟؟؟؟؟ و اين سوالها براي هميشه باقي موندند آقاي امجد.
اما اين بار:
تئاتر " خانواده تت " كه نمايشنامه اي مجاري داشت. و مترجمش هم كمال ظاهري همون مترجم " شوايك " نوشته " ميروسلاو هاشك " بود. البته فضا هم همون فضاي شوايك بود. و طنز هم تا حدودي دستكاري شده ي همون طنز كتاب شوايك بود. البته منظورم از دستكاري اين بود كه تقريبا لايه اي از هجو روي ديالوگ ها كشيده شده بود. و فقط طنز با مفهوم طنز در قصه ي نمايش بود و طنز موقعيت. در كل از نمايش خوشم اومد. نظرم رو در مورد ليلي رشيدي عوض كرد. اون دختر لوس و نچسب سريالها تبديل شده بود به دختري پر انرژي و خوش بازي و خوشفكر. كه هر وقت يك طرف تصوير اجراي اصلي بود طرف ديگه وزنش دست اون بود. فرشته صدر عرفايي هم از اون ابهت كافه ترانزيت افتاد. قد كوتاهش رو با كفش پاشنه دار جبران كرده بود. اصولا اين تئاتر به قد و ارتفاع زياد كار داشت.
( ادامه مطلب ...
)
به سعيد گفته بودم ميخواهم بين نسل پنجمي ها داستان بخوانم. وقرار بود يك نسخه از داستانم را بدهم به او قبل از موعدم. اينقدر سگ دو زدم و اينقدر زنگ نزدم و نديدمش تا رفت. سعيد نازنين رفت. و ما فقط در اين سه سال بعد از جمع هفتاد و هشت هي پشت سرش تعريفش را كرديم. من هي قم را چسباندم به استان مركزي و هي گفتم اين استان هم ميتواند آدم خوب داشته باشد. حالا ديگر ندارد. از خوبي سعيد همين بس كه هنوز از آن جمع هفتاد و هشت به غير از دو سه نفر بقيه توي خيابان سرمان را ميكنيم توي ديوار و رد ميشويم يا اصلا يادمان نيست چند صباحي با هم بوده ايم. اما سعيد هميشه و همه جا بي آنكه كاري با اين جغله ي ول توي آن جلسه داشته باشد هنوز ميشناختش. سعيد توانسته بود بدون ژورناليست بازي و وبلاگ بازي و مداحي اهل قلم خودش باشد. يكي مثل خودش. لحن و زبان خودش را داشته باشد. هنوز گاهي آرين از او نقل قول ميكند: با دو هزار و پونصد تومن ميشود بچه ها را ديد و دور هم بود و در حال و هواي نوشتن و ادبيات بود.
هنوز صداش را دارم كه براي داستان " تشك خالي " گفت: داستانت ته نداره حسين، ول شده!
خودم هم ول شدم.
هنوز باور نكرده ام كه سعيد موحدي مرده است. اينقدر ناباورم كه دارم كار روزانه ام را انجام ميدهم.
پي نوشت: مجلس ختم سعيد موحدي شنبه. ساعت 2 بعداز ظهر. مسجد الرضا. .
خودمان شدهایم بازیچه یک داستان
اي هم قبيله چي بگم؟ قبيله سر گردونه...
وداع با سعيد موحدي
سعید موحدی هم از محنت زندگی رهید...
عكسهايي كه در اونها
نيست...
يله داده بر ابرها
(( پيش نوشت: اگر ذهنيتتون در مورد من با خوندن و نوشتن متني يا داستاني تغيير ميكنه يا اگر اهل قضاوت بي چون و چرا هستيد نخونيد. چون ممكنه يه روزي همديگرو ببينيم. ))
بهم گفت: حالش خوب نیست این روزا.
یک جوری این خوب نیستم رو گفت که تو پرونده ی تجربیاتم سریع کلمه ی پریود روشن و خاموش شد. خب خاموش شد چون دلیلی نداشت این مسئله ای برای شروع ما باشه. بعد از سه سال سرگردونیه من. عجیب از این دیالوگ بود: تنهام.
و اونم گفت: میخوای با من باشی.
( ادامه مطلب ...
)
دلم میخواد برم سینما. ولی هزار تومن بیشتر ندارم. پونصد تومن کمه. البته در صورتیکه که با اتوبوس برگردم خونه یا اصلا برنگردم. دلم سینما میخواد نه برای فیلم دیدن که از هر چی فیلم دیدن و فیلم بین و فیلم و ف و ایناست متنفرم. چرندیاتی که نمیدونم چرا آدمهای توش باور نمیکنند که در چه سطحی هستند. چند شب قبل در جمعی یکی از همراهان که بازیگر سینما بود و به غیر از من هر کی تو خیابون هست میشناسدش سرش رو از زیر لحاف بیرون آورد و حدود ساعت دوازده شب رو به رفیق دیگه ی ماکه اونم فیلمبردار همین غزمیت آباده و داشتیم در مورد نمایشگاه کیانیان و بعد بازیگریش حرف میزدیم گفت: هر کسی نمیتونه در مورد سینما و بازگیری نظر بده. نقد بازیگری و اینا کار هر کسی و نیست و ...
این چرندیات رو پشت هم گفت. انگار آماده کرده بود برای روزی یا شبی که باهاش توی برنامه شب شیشه ای مصاحبه میکنند و اینها رو قرقره کنه. داشتم بالا می آوردم. باورم نمیشد و که نتونم هیچی بگم. واقعا کم آوردم از اینهمه اراجیف. از این چیزها تو ادبیات هم هست. برای همینه که تو هیچکدوم هیچی نشدیم! میخواستم بگم بهش که هر کسی میتونه نظر بده و نقد کنه. ولی نگفتم و نگفته هام رفت اونجایی که بقیه شون هستند...
قفل کرده بودم و ترجیح دادم از هوای پاک و باحال اون روستایی که اقامت داشتیم لذت ببرم. و سایه ی درختایی که توی تاریکی با باد تکان میخوردند و بوی چوب خیس و لرز سرمایی که از زیرم میکشید توی تنم و صدای بی وقفه ی رودخونه خروشانی که لذت روشنایی و دیدنش رو چند برابر میکرد.
دلم سینما میخواد برای دید زدن دختر و پسرایی که یواشکی دارن با هم ور میرن. یا دستشون تو یقه ی همدیگه ست. دستایی که دیده نمیشن کجاها میرن ولی باعث حرکتهای آروم و بیصدا و نفس کشیدنهای عمیق میشه. و لمیدن توی صندلی و کمر درد گرفتن و خوردن پفک _ لذت بخش ترین خوراکی و هله هوله ی بشریت _ و مراعات کردن در نیاوردن صداش.
( ادامه مطلب ...
)
با اين مشخصات شناخته ميشود:
1: گونه ي نادري است كه كمياب نيست. ديشب در جايزه روزي روزگاري به وفور يافت ميشد. ولي (( دنيا ديگه مثل تو نداره... نداره نه ميتونه بياره... )).
2: نوعي پرنده است كه خرطوم دارد. مخصوصا وقتي احساس ميكند طلبكار است.
3: داراي قابليتهايي است كه به نظر ميرسد به درد زندگي زناشويي ميخورد. از جمله وفاداري به نوعي در چوبي.
4: در كودكي آرزو داشته دنبال كمباين بدود اما اين آرزو را به گور خواهد برد.
5: در جوايز ادبي گاهي كانديد ميشود. گاهي...
6: گاهي سه نقطه ها معاني افتضاحي دارند.
7: او قصد دارد معروف شود و در اين راه هر از چند گاهي خفت كسي _ منو ديگه عمله! _ را ميچسبد.
8: عدد هشت را گفتم كه از تقدسش كم شود اين موجود دو پا. ببينيدش.
9: ديگه تر زدم به هر چي تقدس و اين حرفاست. اگر جايي ديدينش ميتوانيد بغلش كنيد. لطفا مرد نباشيد چون چندشش ميشود.
10: ببين ميري گم ميشي از تو زندگيم يا گم بشم تو زندگيت!!!