ديالوگهايي كه بعد از يادداشت يقين جمعي برقرار شد:

نويسنده : شاهزاده ي سرطاني دوشنبه 16 بهمن ساعت 9:43
عمو محی قسمتی از يقين جمعی رو گذاشتم تو وبلاگم حالا شروع می کنم . به وبلاگت هم لينک ميدم . اما در مورد نسبی بودن و پذيرش جمعی که اون رو به يقين جمعی منتهی کردم . عمو هميشه اين در ذهن بوده که يقين جمعی رو مترادف با آرامش بگيرم. اون قسمت ار باور و اعتقاد و المانهای خارجی پذيرش همگی در برقراری يک ارتباط با آرامش هستند . دنبال زيبايی می گشتيم و حقيقتش . خب رسيديم به جايی که زيبايی هم نسبی بود و با مثال فاشيون شو به نسبی بودن زيبايی و تعريف مروز به روز متغيرش . پس گزينه ی زيبايی رو ميتونی در هر جايی بعنوان شهود اين محکمه استفاده کنی . مثلا در اعتقادات نقطه ی عطف زيبايی رو در معنويت بعنوان قدرتمندی که توان هر کاری را دارد ولی تو را نابود نمی کند ياد می کنند . زيباست نه ؟ می بينی قدرتمندی و زيبايی رو يکجا عطا کرديم به ذهن تو . حالا تنها چيزی که ميمونه در اعتقادات گسترش جمعی است . خب چه کار کنيم . از اشيا گرفته تا اشخاص همگی زير اين چتر زيبا می شوند . بيشتر در مورد اين گسترش يقين جمعی صحبت نمی کنم . اما در مورد سوالاتی که مطرح کردی و به همسري رسيدی که داشتنش رو مانند همه انتظار داشتی تا در اين جمع راه پيدا کرده باشی . به نظرم بهترين مثال ممکن برای اين موضوع هست . همسر بعنوان يک برگه عبور از دروازه فردگرايی به جمع گرايی هست . اولا از يک به دو می رسی و مانند همه ی مردم ، خانواده ، يک مفهوم جمعی رو به دايره المعارف خودت اضافه می کنی و در زمانيکه مورد خطاب قرار می گيری بعنوان يک فرد سر و سامان گرفته مورد عنايت جمع کثيری از آدمهايی که آنها هم در دسته بندی تاهل قرار می گيرند قرار ميگيری . می بينی آدمهای زيادی با اين دسته بندی ها در مجموعه قرار می گيرند ... دومين بعدمثال همسر اينه که زن با پذيرش تو در واقع موجوديت تو رو بعنوان جزئی از جمعی که تا کنون در برخوردهاش داشته پذيرفته . در مورد روانشناسی شخصيت پردازی در داستان يادته گفتم که ميتونيم از اين جريان اسفتاده کنيم که : هر شخصيتی دو کار جالب رو در برخوردهاش با اشيا و اشخاص و الفاظ و کلمات و حتی مفاهيم انتزاعی انجام ميده . يکی رو گفتيم چرايی المان به صورت پرسشهای پياپی مرتبط و نا مرتبط و ناخودآگاه و دومی قضاوت . پرسشها می توانستند از هر جنسی باشند و به هر شکلی و اما برای حل کردن موضوع چندين مورد رو بايد در نظر گرفت . آيا شيء يا شخص يا ... در متن شخصيتی گذشته ی ما وجود دارد يا اين گذشته و تعريف به حال سرايت می کند و چالش خود رو با ذهن در برخورد ايجاد می کند و نشان می دهد که قضاوت و در واقع پاسخگويی به پرسشها ...
چگونه بر اساس شخصيت و ماهيت ابرداستانيه يک فرد در برخورد ايجاد می شود. و اين يعنی اختصاص هر رفتار به شخصيت پردازی . که التبه در حيطه ی ادبيات اين برخوردها انتخابی خواهد بود که دلايلی داستانی و تکنيکی داره که بعد در موردش صحبت ميکنيم . خب بر ميگرديم به زنی که در واقع با پذيرش موجوديت تو رو پذیرفته .يک ابرداستان از خودش رو با تمام مجموعه اطرافش رو مياره ميگذاره در کنار ابرداستان تو که حتی اگر فردی باشه و قائل به مجموعه نباشيم همه چيز رو توی يک دريای متلاطم تو مثل يک ضربه گير به آرامش مي کشونه . همسر يعنی داشتن چيزهايی از ابرداستانهای تک تک افراد يک مجموعه و که سرايت پيدا ميکنی به جهان داستانی يک فرهنگ . خوش آمدی پسر به جمع آدمهايی که لازم نيست فکر رو به کار بياندازند تا خوشبخت و دارای آرامش باشند . ميتوان فقط پذيرفت که بايد تن به دريا داد . موج يا خفه ات می کند يا خوشبخت .

نويسنده : محسن شنبه 17 بهمن ساعت 9:23
اگر مفهوم لذت ـ که به نظر مفهوم مجردی نمی باشد - را تعريف کنيم . می توانيم آن را به جای آرامش قرار دهيم . من فکر می کنم آرامش فريبی بيشتر نيست . يک جور مثل کبک سر در برف کردن است که باید راجع به آن صحبت بیشتری کنیم . و يک مساله‌ي ديگر هم در اين ميان وجود دارد و آن کم لذت طلبی است . آن همسری که من نوشته بودم شايد قانع بودن بر لذت کمتر است و حقير ترين نوع حکومت کردن . من ازدواج را حکومت کردن می بينم (اگر يادت باشد در آن متن اولی که با همان با هم آشنا شديم هم سه مفهوم قدرت ، لذت و حکومت را به عنوان موتورهای اعمال نامبرده بودم ) . اما ما بايد به مفاهيم جزئی و قابل تعريف برسيم . و يک مساله‌ی ديگر مساله‌ی ...منا فکری است .که این امکان هم وجود دارد در ورطه‌ی آن افتاده باشیم . موفق باشی رفیق .

نويسنده : شاهزاده ي سرطاني يكشنبه 18 بهمن ساعت 13:48
عمو محي كاش همون مفهوم لذت رو تعريف مي كردي . چون به نظر يكي از مسائل فلسفه همين تعريف لذت بوده است ( جرج ادوارد مور _ مسئله ي 68_101 مسئله ي فلسفي _ نشر مركز ) اما عمو محي جملاتت در كامنتي كه براي من گذاشتي بسيار نامفهوم هستند و بايد بيشتر توضيح مي دادي . گفتي كه لذت رو به جاي آرامش قرار بدم . خب من ميتونم در مورد آرامش چندين بعد از ابعاد اون رو بگم كه ناهمگوني خودش رو در تقابل با لذت ثابت كنه . آرامش به معني سكون و قطع ارتباط با دنياي اسامي ست . فكر كنم چيز مناسبي رو پيدا كرده باشم . گفتم اسامي چون هر اسم ميتونه تعريف بشه توسط كلمات و لفظ و مفهوم و جمله و ... باعث ادامه روند درگيري ذهن و فكر و بر هم خوردن آرامش ميشه . فكر كنم تونستم بگم كه آرامش در واقع سكون و ثبات در تعريف اسامي است . اسامي مرده و بدون جايگزين . به نظر تعريف سنگيني براي آرامش مياد و كمي دست پايين بودن اين آرامش رو نشون ميده ... ولي من در بحث يقين جمعي اصلن قصد برتري دادن يك نظريه يا رفتار جامعه شناختي رو كه نداشتم . فقط تعريفي بود از فرار كردن از جايي با تعاريف خاص و چمباتمه زدن در جايي ديگر با تعاريف خاص . كه مثل فيزيك حركت از محيط پر فشار به محيط كم فشار بر طبق يك خاصيت ماهيتي و ذاتي و ناخودآگاهي و از اين دري وري ها . خب اين خاصيت ميتونه در قسمتي از ماهيت خودش ناخودآگاه باشه . آيا لذت هم ناخودآگاه بوجود مياد و يا ناخودآگاه ميتونه ادامه داشته باشه ؟ اما در مورد اينكه آرامش فريبي بيش نيست و كبك . وقتي كلمه ي فريب رو به ميون مياري دو تا ديدگاه رو مطرح كردي . يكي اينكه كسي اين وسط در حال فريب دادن ديگران است و دومي اينكه هر كسي خودش سر خودش كلاه مي گذارد . در نوع اول كسي براي رسيدن به مقاصدي داره ديگري رو فريب ميده كه مقاصدش تعيين كننده ي دليل يقين جمعي خواهد بود و نوع دوم يك بيماري يا اختلال رفتاري و يا ناآگاهي و ... يك فرد نسبت به خودش دچار چنين رفتاري ميشه . خب در هر دو دسته از افراد هيچكدام در اين رفتار دخيل نيستند و يا بايد براي اونها يك روشنگر پيدا كنيم و يا فريبكار را نابود كنيم و يا بيماري رو درمان كنيم . به نظر مياد پيشتر تصميمان را گرفته ايم كه يقين جمعي نادرست است و همه به نوعي در گودال پر از گلي غوطه ور هستند . يقين جمعي تببين آشكار از رسيدن به مرحله ايست كه شايد هر كسي آرزوي رسيدن به آنرا را داشته باشد . و به نظر تنها راه باقي مانده است . اما هنوز قطعيتي براي وجود ندارد . و اين پرسش از وجود هم براي دسته اي از افراد ايجاد شده . مگه نه ؟ اما در مورد كم لذت طلبي و همسر . به نظر بحث تجربي سختيه . ولي اين موضوع رو ميتونم بگم كه با تو در مورد حكومت حقير در مورد همسر رو موافقم . چون همسر رو اگر بصورت فرد تصور كنيم جمعش ميشه افراد و طبق تعيف يقين جمعي به نظر حكومت بر افراد افزايش تاييد و پذيرش بيشتري رو بوجود مياره . اما حكومت بر همسر به نظر كاملترين حكومت رو تبيين ميكنه . تو مالكيت روح و جسم و ذهن و عشق و ... رو خواهي داشت . ( ايده آل عرض كردم . اگر شكستي داشتي و يا با يار و دلبر مشكل داري كه خيانت كرده تعميمش نده اگر نه كه بگذار به كارمون برسيم !) ولي حكومتي كه در نتيجه افزايش قدرت بر افراد حاصل ميشه از اين تعداد چيزي رو كم مياره . به نظرم حكومت بر همسر آرامش رو هم بوجود مياره . و اما در مورد فلان فكري كه در آخر كامنت اشاره كردي . ببين عمو محي كه ميگي نگم عمو ، رفتي روي صندلي ايستادي و از بالا نگاه كردي . اين كار مال آدمهاييه كه داشته هاشون بيشتر در شناخت سبزي آش و خورش كرفس ميمونه و قصد دارند با اين دري وري ها نشون بدن كه اين فكر ها ارزشي ندارد است . ببين يكي از جديدترين مشكلات فلسفي كه داره به ملت اضافه ميشه اينه : كسب علم نوعي از ابراز وجود است . ببين آدمهاي زيادي رو ديدم كه يك طرف الاكلنگ نشسته اند و اگر پايين باشند زمين سفت زيرشون رو جاي خوب الاكلنگ ميدونند و اگر بالا باشند پرواز در آسمون رو لذت بخش ميدونند . و وقتي پياده بشن الاكلنگ رو مسخره ميدونن و يواشكي سوار سرسره ميشن . به نظرم در مورد برخوردها با چيزهاي گنده ي دنيا ( فكر و تحليل و مفاهيم ) ملت دو دسته اند . يك دسته كه به اونها فكر ميكنند و دسته دوم كه مسخره مي كنند . فرقشون رو هم ميشه در شخصيت ها جستجو كرد . دسته ي دوم خودشون رو آدمهاي برتري ميدونند كه هنوز در تشخيص و تعريف قله !!! مشكل دارند . گاهي با قله بازي مي كنند .

نويسنده : محسن دوشنبه 19 بهمن ساعت 19:..
من منظورم همان وهم سبزی ست که فروغ به ان اشاره کرد . آرامش انتهای هيچ چيز نيست .آرامش در اين شرايط به وجود نمی آيد . شايد در خواب يا در مرگ . وگرنه اين قدرت طلبی همچون قانون جاذبه در همه جای اين زمين وجود دارد . حسین عزیز الان من با صورت مسئله شما مشکلی ندارم اما از ابزاری که استفاده می‌کنید که همان تعابیر و تعاریف مکتوب در متن می باشد ناراضی ام . من معتقدم که یقین جمعی همچون گردابی ما را به خود می کشد ولی می دانم که ما می توانیم لااقل تاثیر کمتری بپذیریم . من طرح مفهوم آرامش را قوی نمی دانم و به نظرم آرامش تنها بر می گردد به معصومیتی کودکانه . به یاد شاملو می افتم و رکسانایش : بگذار کسی نداند از رکسانا با من چه گدشت . یا آنجا که نوشت : خدای را ای ناخدای من مسجد من کجاست؟ می دانی حسین جان ما اصولا استمنا طلب هستیم . شاید برای رسیدن زودتر به لذت . من فکر می کنم خدا پرستی به نوعی استمناست . حرف گنده ای است و شاید غلظت عارفانه اش هم بالا باشد . می بینی حسین جان هیچ چیز دست من و شما نیست . کفه ی جهالت ما خیلی سنگینی می کند من نمی دانم که خلق شده ام و خالقی دارم يا نه .شايد به قول آن دوستت وقتی به بودن و نبودنش فکر می کنيم برای ان موجوديتی قائل شده ايم . من اين را می پذريم که در زندگی من نقش مهمی داشته و تاثير گذار بوده ... يک نظر ديگر هم دارم و آن به همان مفهوم آرامشی که شما به کار بردی بر می گردد . ما در رياضی به تمام ندانسته هايمان نقاب ايکس می زنيم تا بر آن تسلط داشته باشيم . انسان بر جهالت هايش بر چسب خدا زد تا بر آن تسلط يابد .

نويسنده : سورا دوشنبه 19 بهمن ساعت 13:51
حسين عزيز درود. بحث خوبي را راه انداخته ايد فكر نمي كنم با يك بار خواندن بشود در بحث شما شركت كرد اما انچه به نظرم مي رسد اين است كه يقين مي بايست به يقين رسيدن در جمع معنا شود چرا كه نمي توان يقين را كلا جمعي در نظر گرفت چرا كه يقين بار فردي نيز دارد اگر يقين را به باور رسيدن قلبي و ذهني بدانيم اين اتفاق يك وجه فردي نيز دارد در واقع پروسه اين روند رو به يقين رسيدن در هر فرد ابتدا فردي و به نوعي اكتسابي است حال امكان اينكه در جمع به دليل وجود انسان به عنوان يك موجود اجتماعي كه موازي در جمع در حال حركت است
و برخي حركاتش در اين حركت در جمع معنا مي پذيرد، يك باوري يا ايماني‌(توجه باور يا ايمان) به يقين برسد. مي دانيد كه يقين هم مراحلي دارد اگر يقين را بر طرف شدن هرگونه شبه بدانيم كه از طرق مختلف مثل استدلال، استنتاج تحقيق و بررسي به آن برسيم، يك جور حركت از مبداء يعني باور داشتن به يك فرضيه و اين حركت مي تواند در قالب جمعي اتفاق افتد مي تواند هم در قالب فردي اما رسيدن به نقطه بعدي شك و بعد يقين خواهد بود چنانچه من مي انديشم پس هستم دكارتي و نوعي از خرد گرايي و اومانيسم او در مواجه با حسيون و اصحاب كليسا به نوعي حركت از يك نوع شك به آنچه بر پايه تفكر و خرد نباشد؛ بود. علم اليقين و عين القين و حق اليقين مراتب ديگر يقين است. آنچه شما مي خواهيد به آن در اين بحث برسيد يك نوع به يقين رسيدن باورها در سايه جمع است اما به نظرم نامگذاريتان گمراه برانگيز است چرا كه مرا به ياد فلسفه انديشيدن به انچه امروزه آگاهي جمعي و نوعي الگوهاي جمعي و كهن الگوهاي جمعي مي كشاند. نظريات باركلي و نيز مثال معروف موجود مدرك و ذات حقيقت اين بحث را به انحراف كشيده است . فكر مي كنم هدف در بحث از دستتان در رفته بايد كمي جمعش كنيد تا من مخاطب به اين طرف و ان طرف كشيده نشوم. مثال دين خوب بود. در جهت انچه شما مي خواهيد جمع بخوانيد اينكه جمع اهميت دارد يا فرد و باورهاي انساني در جمع به يقين مي رسد يا در فرد اين هدف اين بحث به نظر مي ايد. اگر اين هدف باشد خوب من فكر مي كنم اين پروسه اول نقاط فردي دارد كه مي بايست به قولي در فرد به نتيجه و يقين برسدو در جمع به باوري جمعي دست يابد و دوباره در فرد به يقين برسد. انزواء مسلما و مسلما با فرديت تفاوت دارد انزواء گوشه نشيني از جمع معنا مي دهد اما فرديت به نوعي در تقابل هويت فردي و هويت جمعي مي آيد. يعني انزواء خارج شدن از جمع به منظور كناره گيري است كه مسلما در روند رو به رشد خلل وارد مي كند اما فرديت هويتي است كه در حالت حركت در جمع هم پيش مي آيد و خود را حفظ مي كند. / به هر ترتيب سپاس حركت خوب و قابل تاملي بود.

نويسنده : قديمي! دوشنبه 19 بهمن ساعت 10:53
حالا اگه بريم سر آرامش ! ميدونی يه بار يکی بم گفت برو برام يه صفحه پر کن و بگو از زندگی چی می‌خوای ؟ گفتم همين الان ميگم لازم نيست برم و فکر کنم و بگم و اون اين جملست : می‌خوام به آرامش برسم ؛ يارو گفت احسنت ! همه دنيا برای همينه !که البته انگار دنيا هميشه و يا اغلب بر خلاف آرامش آدما عمل ميکنه و ما بايد هی جلوشو بگيريم يا اينکه خودمون برخلافش پيش بريم که شايد به ارامش برسيم و ضمنا اينقدر اين آرامش برای آدما متفاوته که شايد يکی تو دل جنگ براش محل آرامش باشه و يکی تو يه غارتنهاييش به اين آرامش برسه و حتی يکی زندگی بعد از جدايی با همه تنشهاش آرامش بيشتری بهش بده تا در ازدواجی بی روح و سرد که حاکمی مستبد داره يا خيال می‌کنه که حاکمه در صورتیکه طرفش ارزشی در حد یه کارگر صفر هم بهش نمیده!

نويسنده : شاهزاده ی سرطانی شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۳ ساعت ۲۳:۳۴
سورا جان ارادت . ببخشيد كه دير جواب بحث هايت را مي دهم . اول بگويم كه بسيار به نقاط حساسي اشاره كردي كه به نظرم داري به جايي كه من ميخواستم از اين متن ها و بحث ها بدان دستيابم مي رسي . اميدوارم پاروزني خستگي ناپذير باشي . در تعريفي كه از يقين ارائه كردي آن را در جمع قرار دادي و فردي ي ان را نيز پيش كشيدي كه به نظر همان سوالي را هم كه محسن در متن خودش كه در آن از بحث يقين جمعي ي من استفاده كرده بود مطرح كردي . (( آيا صحبت از اشراق در ميان است ؟ )) سورا جان آمدي و بار فردي به يقين جمعي دادي و انسان را جامعه گرا دانستي و بطور اكتسابي او را در مراحل يقين كه فرقي ميان باور و يقين در تعريفشان قائل شدي تا به مراحل يقين كه سه تا را اشاره كردي رسيدي . من اينها را اشراق يا عرفانمي دانم. در گوشه از مقاله ي يقين يعني گسترش جمعي انسانهاي حاضر در يك مجموعه ي آرامش يافته را به دو دسته تقسيم كردم . دسته اي را كساني دانستم كه تمام تفكرات جمعي را پذيرفته اند و در يقين و آرامش كامل بسر مي برند و حتي با مجموعه هاي همجوار و يا ديگر دچار چالش هاي ذهني يا درگير نمي شوند . به نظرم بايد بيشتر بايد اين دسته را تبيين و تكوين كنم . اين دسته از آدمها طبق همان تعريف بايد بگونه اي به اين يقين و يا آرامش و باور رسيده باشند . اگر باز هم يادت باشد در جايي به آغاز يقين از جايي اشاره كرده ام كه جز قدرت ماوراء زميني چيزي را براي آغاز تشكيل يك جمع پيدا نكرده ام . آغاز جمع با پيامبران و يا كساني كه با هر تعريفي چه معنوي و چه متافيزيكي و غيره داراي يقيني شدند كه توانستند عده اي را نيز دور خود جمع كنند . و بعد جمع گسترش يافت . اما شروع بر چه اساسي بود ؟ اعضاي اصلي جامعه اي كه داراي يقين كامل و بدون چالش هستند همگي جمع بزرگي از موجودات ماوراء انسان را باور دارند . ابتدا فرشتگان را مي شناسند ( برايشان از طريق روايت وحي ارائه مي شوند ) و بعد كلمات آسماني و بعد نشانه هاي وجود خداوند موجود مي شوند و داراي روح و جاري مي شوند در ذهن بنده ي بدون چالش . تمام اين چيزها با يقين پيامبر آغاز و ساري مي شود و مثال موسي و محمد را اشاره اي كردم . اين بندگان با پذيرش اين موجودات كه حتي موجودات بي جاني را نيز شامل مي شود بر طبق همان درجات كمال يقين خويش به ايماني قلبي يا همان ايمان بي چون و چرا نائل مي شوند و بطور موثر در ادامه اين روند و تعريف جمع خويش تلاش مي كنند . اگر مي خواهم بحث اين دسته از آدمهاي اين تفكر جمعي به اشراق و يا همان عرفان و معنا كشيده شود چون تعريف ديگري براي آغاز تشكيل يك جمع ندارم . خب شايد پي به اصل نظر من برده باشي كه منظور از يقين جمعي هرگز چيزي در ذهن تك تك افراد نيست كه آنها در پي دستيابي به آن باشند . يقين جمعي چيزي ست خارج از ذهن و موجود كه افراد با پيوستن به آن آرامش پيدا مي كنند و در واقع دچار چالش نمي شوند . پس اينكه گفتي من قصد دارم باورها را به يقين برسانم در واقع درست نيست . من قصد دارم با به يقين رسيدن باورها را تقويت و بدون درگيري دچار پذيرش كنم . البته هدفم اين نيست در واقع تبيين جامعه شناختي اين موضوع در حال رخداد است و رسيدن به جوابي براي پرسشهاي دسته ي دومي كه در متن خودم به آنها اشاره كردم / اما در مورد فرديت و انزوا صحبت كردي كه به نظر من دسته ي دومي كه قصد پرداخت بدانها را دارم انزوا طلب نيستند بلكه اين دسته داراي تفكراتي هستند و در واقع داراي مختصاتي هستند كه به هيچ غالب جمعي ي ديگري نمي خورند و نمي توانند وارد يك جمع شوند و در واقع تفكرات جمعي را يا نمي پذيرند و يا اگر مي پذيرند هميشه در حال پرسش و چالش هستند . براي اينكه به بحث هم ادامه دهي چند سوال مطرح مي كنم : بنابر تعريف شما هر فردي با باورهاي خويش نيازمند جمع مي شود تا به آنها معنا دهد . چرا بايد به باورهاي فردي خويش معنا دهد ؟ ( من اسم معنا را آرامش گذاشته ام ) . گفته اي كه اين باورها اكتسابي هستند و يا با استنتاج و استدلال و فرضيه بررسي و كسب مي شوند. از كجا كسب شده اند و از چه كسي و يا چگونه بدست آمده اند ؟ ( من به آن گفتم نقطه ي آغاز تشكيل تفكر جمعي كه اين اكتساب را هم به نام پذيرش قلمداد كرده ام . كه بعد به معنويت نسبت داده ام .) راستي از دين گفته ام و مي تواند اين مسئله دين و آغاز يقين جمعي و پيامبران فقط يك مثال باشد يعني مي تواند به فلسفه ي متافيزيك و يا معنويت به هر شكل اين مثال را تغيير وجوه داد . مثلن بت پرستي و يا موجود برتر نيز مي تواند مانند دين تفكر جمعي را بوجود بياورد .
اما به سوالاتي در مورد تركيباتي كه بكار برديد مي رسم . آگاهي جمعي و كهن الگوهاي جمعي را تعريف كنيد ؟ و يا فرديت و تفكر فردي چگونه يقين را بوجود مي آورد ؟ مراحل يقين را چه كسي تعيين مي كند و آيا نشانه هايي دارد ؟ و يا كاملن جنبه ي فردي دارد ؟
اما در مورد فرد و جمع مي خواهم اثبات كنم كه اگر يقين فردي هم باشد تا زمانيكه در جمع قرار نگيرد هيچ ارزشي ندارد و در واقع يقين با پذيرش تفكر جمعي بوجود مي آيد و نه با تحليل فردي . و همانطور كه در انتهاي متن گفته ام فكر نقش پذيرش را دارد و نه نقش تحليلي . و به نظر من دسته ي دوم آدمها هميشه در گمراهي و در شكست و در تلاطم ذهني بسر خواهند برد . و اينكه طبق نتيجه اي قرمز رنگ در متن ، دسته ي دوم وقتي در جمع قرار مي گيرند هميشه در حال پرداخت تاوان و هزينه هستند . و اين شكستها و چيزهاي ديگر به معناي اينكه دسته ي دوم ضد ارزش هستند و يا حقيقت را نمي شناسند نيست . من هم سپاسگزارم از اينكه در بحث شركت كرديد و عذر خواهي مي كنم از اينكه اينقدر مخلوط پاسخ دادم .


توسط شب نویس در February 2, 2006 01:45 PM | | نظرات (0) | ترك بك (0)
..............................................................................................................................................

يقين يعني گسترش جمعي .

آيا اطمينان داريم از كاري كه انجام مي دهيم ؟ از راهي كه مي پيمائيم ؟ غذايي كه مي خوريم ؟ خدايي كه بدان اعتقاد داريم ؟ و هزاران يقين و باور ديگر ؟
اين ها از اساسي ترين سوال هايي است كه منجر به يقين مي شود و در فلسفه ي غرب بسيار رواج دارد . شاهد اين سوال ها را مي توان در طرح مسئله از رنه دكارت يافت كه مشهورترين جمله اي است كه شايد به گوش همگان رسيده باشد : " cogito ergo sum " فكر مي كنم پس هستم . اين جمله در واقع تلاش دكارت را بعنوان يك فيلسوف براي اثبات يقين خويش به تنها مسئله اي كه باور داشت قطعن آن را مي داند ، نشان مي دهد . در واقع بايد اين طور طرح مسئله كرد كه يقين قطعي و يا به تعبيري يقين كامل به نوعي آرامش اين فيلسوف انديشمند را بر هم زده است . و شايد آرامش هر انسان متفكر ديگري را كه قصد دارد موجوديت خويش را اثبات كند .

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در February 2, 2006 01:43 PM | | نظرات (0) | ترك بك (0)
..............................................................................................................................................

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Host by: Jablogi
Jablogi.com

 

New Page 2