(( یادداشتی بر میرا نوشته ی کریستوفر فرانک/لیلی گلستان/ بازتاب نگار/چاپ سوم))
نویسنده هیچگاه نمی تواند خودش را نفی کند.
(( ... بدون شک دارند از یک اولین حرف می زنند, چون دارد به آخرینش نزدیک ی شود.
●
تصمیم داشتم از گذشته ام حرف بزنم, ولی حالا تردید دارم. حتما" وقت نخواهم داشت تا شرح بدهم که حقیقت چگونه بر من آشکار شد. تنها می توانم شکل مسئله یی بدیهی به آن بدهم و سربسته به آن اشاره یی بکنم. وانگهی برایم مشکل است که بگویم چطور و چه وقت همه چیز شروع شد. ))
( ادامه مطلب ...
)
به نظرم رسيد كه يه كمي هم در مورد داستان قبلي چيزي بنويسم كه ميتونه در مورد خيلي از داستانهايي كه ما آماتورها مي نويسيم صدق كنه و همچنين داستانهاي آينده ه اين وبلاگ . و هم در مورد داستانهاي دوستانم .
اول چند تا نكته رو بگم كه دوستان حتما در نوشته هاشون رعايت كنند تا دچار معضل استيصال نشوند .
( ادامه مطلب ...
)
شايد صد بار كه كلمه ي فرماليست را شنيده ام ، صد بار هم به فكر فرو رفته ام كه يعني فقط متن زيبا . يعني يك كودك موبور و چشم آبي ولي داراي سرطان خون ؟! هيچگونه توجيه منطقي نداشتم كه آيا كسانيكه فرماليست هستند بهانه ي روايتشان فقط اين كلمات است .؟!
آيا قصه اي ، حرفي ، فلسفه اي ، در بين نيست ؟ تمام اين حديثها براي اين باشد كه چشم بگردد و دست آخر كتاب بسته شود و به خواب عميقي فرو برويم . فكر مي كنم در ادبيات شعر بيشترين استفاده از فرم مي شود كه دلايل بسيار زيادي براي اين كار وجود دارد . شعر بايد در كمترين جا بيشترين حرف را بزند . ولي حرف مي زند . شعر بايد اصول احساسي خودش را حفظ كند . گاهي با عشوه هاي كلامي و تصويري اين كار را مي كند ...
( ادامه مطلب ...
)
شايد روده درازي يك زائو ي بدزا باشد كه بخواهم درمورد متن پايين دوباره بنويسم . دوستي گفته بود مادر خوبي هم براي اين نوشته هاي الكن و عقب افتاده هستيم يا نه ؟! اين كودكان بعد از زايمان فقط بزك مي شوند و اگر پسر باشد موهايش را آلماني كوتاه ميكنيم چون پدر پدرش چشم غره مي رفته است و اگر دختر باشد دم موشي مي شود موهايش تا با سارافون آبي و كلي هم قربان و صدقه اش برويم و هيچ كس نميتواند حتي با ويرايش اساس خلقتشان را بهم بريزد . و فقط اين كودكان بعد از چاپ در دست دوم فروشيها و گاهي كتابخانه هاي شخصي منتظر خوانش مي شوند و يا خوانده مي شوند و به تعبيري دستي بر سرشان كشيده مي شوند و بدون خاطره اي تاثير گذار دوباره خاك مي گيرند .
( ادامه مطلب ...
)
شايد هميشه قبل از نوشتن يك داستان بايد به اين فكر كنم كه چي ميخواهم بنويسم . ولي برخلاف تصور حداقل خودم دلم ميخواهد بدانم ميتوانم روز شب دامادي اين فرزند به غايت خلف و به واقعيت ناخلف رو ببينم .
دستانم رو باز مي كنم و مثل اينكه به يك دشت پهناور تا انتهاي افق نگاه ميكنم و كمي انگشتانم رو براي تايپ اثري بزرگ نرم ميكنم و نشئه از صداي تلق و تولوقشان مي شوم و بعد نگاهي به سپاهيان مي كنم تا از روحيه بسيار بالاي آنها مطئن شوم و بعد دستور فتح را صادر ميكنم .
( ادامه مطلب ...
)
خواب برادر مرگ است و شب براي خواب .
تمام روز را تحمل مي كنم تا به شب برسم . همه از روز خارج مي شوند و به خانه مي آيند و وارد شب مي شوند . روبروي مونيتور كه مي نشينم صورتم را مي پوشانم . سرم را پايين مي اندازم . چيزي از خارج اتاقم ديده نمي شود . وحشتناك است . هر استهزاء و خنده ي مرموزي را نمي توان ديد . با حضور سايه هاي عبوري شروع به نوشتن مي كنم . صداي خواب از پشت در اتاقم وارد مي شود . علامت تعجب بزرگ روي در اتاق را نگاهي مي كند و احتمالن مي خندد و آرام روي شانه هايم مي نشيند . اعتنايش نمي كنم . چون همه حضور دارند و مهماني آغاز شده است:
( ادامه مطلب ...
)
نظريات در مورد نشانه شناسي و تاويل خود باز هم نياز به تاويل دارند . من نظري دارم در مورد اينكه نشانه شناسي در واقع خود گونه اي شناخت و يا آگاهي بر داشته هايي ست كه نسبت ميدان ديد به موضوعات را افزايش مي دهد . تا مثلن نشانه ها كه چيزي جز خود متن نيستند و يا در واقع ديفرانسل متن هستند . يعني جزئي از متن را در يك دنياي تعريف شده و داراي حجم ذهني قرار دهيم تا كاركرد خودش را كه مثل علائم راهنمائي ست در كل دنيايش نشان دهد .
( ادامه مطلب ...
)