کوچکترین تصویر
از پنجره می آید
گرمش میکنم
از هواکش خاموش میرود
تصویری واضح
سرک میکشد
صورتش را قاب میگیرد
گردی صورتش را پشت شیشه میبینم
تن میکشد به پرده ی توری
ذره ذره با بوی خاک توری کهنه وارد میشود
قلبم میزند
نفس نفس میزند
مچاله ميشوم تا عبورش را ببينم
نيم تنه و نيم رخ ميرود
تصويري مبهم و پر خواهش
در را باز ميكند
موج ميزند در هرم نفسهام
تاب ميدهد همه سپيدي هاش را
رد شو
برو
خواهش ميكنم گم شو.
چهره خاك آلودم را رها كردي
و سگان تقدير قيد بريده
مي دريدند
هر چه واژه ي جفت شده بود
لكه هاي زيبا چون ستاره هاي عاشق
مي چكيدند
روي گره ي بند سپيدي كه
چشمهايت را از آن پايين
مي كشيد
به سوي برق تقدير ميان پلكانم
به سوي آن خاك آلود زخمي
به سوي چشم و گوش و لب هام
كه ميان آرواره هاي سهمگين وارثانت
با قطعه قطعه ي يكديگر همخوابگي ميكردند
و چنان ضعف بر روزنه هاي بي صورت درهم آن صخره ي سنگين بي قرار روي گردنم
مستولي شده بود
كه لنگر تنم را به مجازات قيامتي روزمره تشبيه ميكردم
آه خدايا تو كجاي اين مسندي
تا به انتهاي مسير شبانه ات بنگرم؟
يا ميان فك هاي لغزان
به دنبال مشتي علف هرز
و بوي تعفن گلهاي جويده ي مانده و ترشيده
براي رسيدن به آن سرماي جاودانه
و بهشتي آلوده به درختان و نهرها
بر اريكه هايي دندان گرد تكيه ميزنم
و سگ لرز زنان خيره به نافم
لهيدگي چهره ي خاك آلودم را تجسم ميكنم
خدايا گوسفند خليفه ات را در آسمان رها كن
من دارم ذبح ميشوم
اما هنوز برق خنجرش را نديده ام
و چنان خر خر پره هاي بيني ام
گرد و خاك به هوا پاشانده
كه مرا دچار رخوت بي اندام ملائكه كرده است
و چنان سگان تقدير، حريم دايره واري بسته اند
كه باور ته نشين شده ام
برايم لالايي غمگين سكوت ميخواند
پ.ن: يك شب كه او نميرفت نوشتمش. خدا را ميگويم!
غمگينم
بي صداترين معشوقه ي زوركي
غمگينم
ناتوان ترين معشوقه ي زوركي
غمگينم
رنگ پريده ترين
...
مظلوم ترين
...
عاشق ترين
...
( ادامه مطلب ...
)
تفالي زدم به غمزه مويت
شانه زدي فالم را
قرعه به نام تار مويي افتاد
كه نشست بر دامن ما
.
.
.
.
و تو به من گفتي: به دستهات نگاه كن
دست از سرت برداشتم و نگاه كردم.
ميان انگشتهام فالم به اندازه
يك مثنوي حماسي هزار صفحه اي بود
و طره ي موهات ميان انگشتهام بوي تو را ميداد.
بوي خدا....
پ.ن: عاشق كسي كه موهاش ريزش دارد نشويد! آن وقت تاويل فالتان با هرمنوتيك مقدور ميشود!!!
دستهام به دنبالت ميگردند
جايي روي تنت
ناصاف
با خط نوشته هاي تاريخ
كتيبه ها و ستونها
سرستونها و پله هاي پاي تختها
نقش بر جسته هايي از گوشت و پوست
پيدات ميكنم
همان نسل تاريخي را
همان نسل اميدوارم را
همان بن بستها را
پشت پلكان بسته ات
پشت لبانت كه قفل شده اند لاي دندانهات
پشت: صدات
ناله هات
كش وقوسهات
و چشمانم را بر نسل تو ميبندم.
( ادامه مطلب ...
)
تمام نفسهايم را آه كشيدم
در راه
نگاه بدرقه گر ميخواهم
و نگاهي تازه
كه مرا از خود دور سازد
شايد شايد
نبايد هيچ گاه مي آمدم
كه به نگاهت محتاج نباشم
هميشه با كاسه اي آب
به تصويرت مي كشم
مثل اينكه رفتني ام .
وقتيكه خنديدم ياد تو بودم و ياد او
وقتيكه گريستم ياد تو بودم و ياد تو
وقتيكه خنديدم درختها جامه مي كندند .
وقتيكه گريستم گلها غنچه مي كردند .
وقتيكه خنديدم بر زمين سرد سيماني نشسته بودم .
وقتيكه گريستم بر زمين سرد سيماني مي خوابيدم .
وقتيكه خنديدم سنگ مي پختند براي شب .
وقتيكه گريستم خاكها را گل ميكردند .
وقتيكه خنديدم محبت را هم ميزدند .
وقتيكه گريستم مهرباني را له مي كردند .
وقتيكه خنديدم لبه ي پرتگاهها عروسي ميكردند .
وقتيكه گريستم ته دره ها اميدوار مي شدند .
وقتيكه خنديدم
وقتيكه خنديدم دسته جمعي شاهرگهايمان را مي زديم .
وقتيكه گريستم دسته جمعي به حجله مي رفتيم .
وقتيكه خنديدم گربه ها سگ ميدريدند .
وقتيكه گريستم خوكها روي دو پا راه مي رفتند .
وقتيكه خنديدم خون بالا مياوردي .
وقتيكه گريستم با آستينت خونها را از گوشه ي لبت پاك ميكردي .
وقتيكه خنديدم به خودت تجاوز ميكردي .
وقتيكه گريستم توي گوش مردهاي بي تفاوت ميزدي .
وقتيكه خنديدم با ناخنهايت پوست صورتت را خراش ميدادي .
وقتيكه گريستم ناخنهايت تمام شده بودند .
وقتيكه خنديدم حالت از من بهم ميخورد .
وقتيكه گريستم ميخواستي از تو عذر خواهي كنم .
وقتيكه خنديدم هيچ كس تو را آدم حساب نمي كرد .
وقتيكه گريستم ساندويچ گاز زده ي توي سطل زباله را بررسي مي كردم .
وقتيكه خنديدم كودكي هشتاد ساله بودم .
وقتيكه گريستم پيرمردي دو ساله بودم .
وقتيكه خنديدم عروس و دامادهايم براي هم نقشه مي كشيدند .
وقتيكه گريستم عروس و دامادهايم تو صورتم لبخند ميزدند .
وقتيكه خنديدم گور كن در كفن بدنبال صورتم بود .
وقتيكه گريستم گور كن صورتم را رو به قبله كرده بود .
وقتيكه خنديدم خوابم ميامد .
وقتيكه گريستم نمي توانستم ادامه دهم .
بيا با من
بيا تا آنجايي كه خطوط به هم ميرسند
بيا با من تا جائيكه ميتواني بخوانمت
تا پايان انظار عاشقانه ام
تا پايان توان بي رمقم
بيا با من
با دستانت
با روحت
با تمام عشقي كه داشتي
و تمامش كردي
ميخواهم آن عشق گم شده ي رويايي را برايت زنده كنم
بيا با من
بيا با من
مگر تو عاشق دستان كشيده من نبودي؟
مگر تو عاشق حرفهاي من نبودي؟
مگر تو عاشق قد كشيده ي من نبودي؟
مگر تو نميخواستي عشق را با من تمام كني؟
همان شب خاكستري
كه ستاره ها از چشمانت بر روي سينه ي من آوار ميشدند
بيا با من تا انتهاي همان شب
همان شب سياه
كه رودر روي هم ايستاديم و نفرت ...
پ.ن: اين شعر نيمه تمام ماند
سهم من از خاطراتم
به اندازه ي يك هواست
سهم من از عكسهايم
به اندازه ي نيم رخ توست
سهم من از نگاه تو
به اندازه ي يك اشاره است
سهم من از تو
به اندازه ي به دست آوردن توست
سهم من از من
فقط تنهايي من است
به هر جان كندني است مي خواهم سهم خويش را از خاطراتم بگيرم.
لطفن مرا مسخره كنيد.
آقا، خانم، خواهش مي كنم به من بخنديد
من يك دلقك نيستم چون نمي خندم
پس سهم مرا كف دستم بگذاريد.
چنان به من بخنديد كه ريده شود به اعصابم
" آقا كوچولو زندگي قشنگه؟
ميشه با خنده هات بشاشي به هيكلم؟
خانوم كوچولو بزرگ بشي ميخواي چه كاره بشي؟
ميشه به حرفام گوش بدين؟
آقايان ، خانمها ميشه به من بخنديد؟
ميشه سهم منو بهم بديد؟ "
به خدا من مستراح عمومي نيستم.
به خدا سهم من فقط يك لبخند كوچك است.
اينقدر كوچك كه لبهاي غنچه شده ي او هم مي تواند كفاف دهد.
اعصابم زودتر از اين حرفها تخمي ميشود.
خواهش مي كنم.
" آقا كوچولو زندگي رو دوست دارم. "
به اندازه ي سهمم.
آره همينقدر كه با شست دستم و انگشت اشاره نشان مي دهم.
" خانوم كوچولو سهم من با ادبه مي فهمي يا بايد بهت بگن از تجاوز كردن ديگران بترسي؟ "
من زندگي رو با تمام قشنگيهاش دوست دارم.
به اندازه ي بلندي روزهاش و گهي بودن شبهاش.
سهم من از خاطراتم به اندازه ي دهن هاي گشاد يك عالمه آدم ريغو است.
سهم من از خاطراتم به اندازه ي دلبستگي هايم به كفتارهاست.
سهم من از خاطراتم به اندازه ي ... هاي گشاد معشوقه هايم است.
سهم من از خاطراتم به اندازه ي وابستگي هايم به دلقك هاي سيرك پلازا اينترنشنال است.
آقايان و خانمها خواهش مي كنم با چيزي، دهان گشاد مرا گل بگيريد.
خواهش مي كنم با لبخند اين كار را بكنيد.
خواهش مي كنم سهم مرا از اين يك مشت گل بدهيد.
بخنديد اينقدر كه پاره شويد.
خواهش مي كنم سهم مرا بدهيد ميخواهم خودم را زير ادب و نزاكت دفن كنم.
زير اين تير چراغ برق مي نشينم تا سگ ها به من تكيه كنند و بشاشند به تير چراغ برق.
من ميخندم.
به گربه هايي كه با چنگ و دندان عشق بازي مي كنند مي خندم.
گربه ها راضي مي شوند تا بهشان تجاوز شود.
سهم من از زندگي درنگي كوتاه بود
تا بتوانم جفتگيري گربه ها را ببينم.
سهم من به اندازه ي كنجكاوي ام براي ديدن جفتگيري خرها، گاوها، اسب ها، مرغ و خروس ها، مگس ها، ... بود
سهم من از تو چقدر بود؟
سهم من يه خاطره بود. نه چند خاطره يا بيشتر.
سيفون را مي كشم تا خاطره هايم بروند پايين.
بروند پايين.
بروند پايين.
بروند پايين تر.
بو مي دهند.
سهم من بو مي دهد.
من بو مي دهم.
عكس هايم بوي تعفن مي دهند.
بوي ماندگي و نجاست.
بوي طويله و پهن و پشم گوسفند.
سهم من لبخندي اسماني است.
باور مي كنم از آسمان به من لبخند مي زنند
باور مي كنم پشت ابرها لبخند هاي زيادي پنهان شده است.
سهم من پشت آن ابرها پنهان است.
سهم من خورشيد پشت ابر است
سهم من در كتاب ديني ابتدائي و راهنمايي و دبيرستان و معارف دانشگاه است.
سهم من لبخندي گيرا و زيبا و پنهاني ست.
سهم من پشت ابر است.
ابرها بالاي كوهند.
كوه ها دورند.
دور ها سرخند.
سرخي روي لبهاي تو هستند.
لبهاي زيباي تو كه براي خنديدن به آينده ات باز مي شوند.
لبهايت را دوست دارم.
تو را برهنه در خواب بوسيدم.
تو را وقتي در خوابهايم برهنه بودي مي پرستيدم.
برهنگي تو نشانه اي براي پيوند ما بود.
برهنگي تو نشانه اي براي بلوغ من بود.
برهنگي تو دردسر من دم صبح ها بود.
برهنگي تو سودي نداشت جز يك دروغ آسماني.
برهنگي تو وحشت من بود از احساس من نسبت به تو.
برهنگي تو تنها خواب زيبا و درخشاني بود كه در آن آرامش داشتم.
برهنگي تو انتهاي خواب دم صبح بود.
برهنگي تو كثيفي تكرار شهوت من بود.
برهنگي تو آغاز پايان جدايي من از سهم خويش بود.
من از برهنگي تو سهم مي برم.
من از لبهاي سرخ تو سهم مي برم.
من از خاطرات و عكسهايم سهم مي برم.
از بوي تعفن و نجاست سهم مي برم.
از لبخند هاي پشت ابرها سهم مي برم.
از هر آنچه كه از آسمان فرو مي افتد سهم مي برم.
حتي تكرار تقاص گناهان و كفر آميزي كلمات دعا و طلب و استغاثه ي من نيز سهم من است.
همه را با هم مي خواهم.
گناه و لب هاي سرخ و بوي تعفن را.
آنها نبايد از يكديگر جدا شوند.
لب هاي تو را با بوي تعفن خويش انتخاب كردم.
برهنگي تو را با گناهان تنهايي ام.
سهم من از من تنهايي من است.
تنهايي من
موسيقي تنهايي من
آرشه مي كشد روي اعصاب تخمي من.
آرشه مي كشد روي شيارهاي در هم مغزم
ارشه مي كشد كه از هم بپاشاندشان
آرشه مي كشد تا پاره ام كند.
دو نيم شوم.
نيمي كه سهم مي برد
و نيمي كه سهم نمي برد.
نيمي از كودكي و معصومانگي ام
و نيمي از خواب هاي بي بضاعت شهواني ام
فقط گناه خوابها برايم مانده
تقاصش را پس مي دهم.
خيالي نيست
ولي لب هايش را از من نگيريد.
خاطراتش را بگذاريد زير همان نهال كوچك بپوسد
نهال بار مي دهد و ميوه هاي برهنه و سرخ مي دهد.
سهم من برهنگي نهال كوچكي است كه تلاش مي كند رشد كند.
زيباست.
سهم من زيباست.
چون من كافر نيستم.
سهم من زيباست
زيرا ترسوي ناقابلي هستم
زيرا از تقاص برهنگي او مي ترسم.
زيرا او خوشبخت شد
زيرا او زندگي مي كند و من خدا را شكر مي كنم.
زيرا من تنهايي ام زير نهالي زيبا دفن شده و مي پوسد
زيرا من لذت ميبرم از نداشتن سهم خويش.
زيرا من لذت مي برم از پوسيدگي سهم خويش.
زيرا من مي دانم سهم من توشه آخرتم مي شود.
زيرا من اسير آخرتم شده ام.
آخرتي كه آرشه مي كشد تا بپاشاند مغز و روح و سهم مرا.
آرشه مي كشد تا قطع كند اين نهال كوچك و زيبا را...
سهم من از من تنهايي من است...
حس ترحمي در من نيست.
گونه ام را مي كشم روي گردنش.
توي تنم مي پيچد و پايين مي رود.
رهايش مي كنم و خودم را مي رسانم لبه ي ديوار چين پشت بام.
خنكاي باد مي پيچد توي تنم. بوي عرق از زير بغلم مي زند توي دماغم. سرم را فرو مي كنم توي يقه ام و بو را بالا مي كشم.
بوي عرق را دوست دارم.
بوي عرق وجود مرا ثابت مي كند.
مانند داستان زندگي ام
رهايش مي كنم.
مي نشينم لبه پشت بام.
پرنده ها روي سيمهاي برق نشسته اند
مي رينند روي سر رهگذرها
پرنده ها را دوست دارم.
روي سر خيلي ها مي رينند
حتي روي سر من.
مي خواهم پرنده باشم
كه برينم روي سر رهگذرها
خودم را از لبه ديوار چين رها مي كنم روي سر رهگذرها...