مسلماً تجربة سقوط با هواپيمايي که در حال سوختن است، براي نويسندهاي مجرب خيلي ارزش دارد. او به سرعت چيزهاي مهم زيادي را ياد ميگيرد. اما اين که آيا اينها به کارش ميآيند يا نه، بسته به زنده ماندن و بقاي او دارد. در اين مواقع بقاي با عزت ــ همان حرف قديمي و در عين حال بسيار مهم ــ مثل هميشه بسيار مشکل و در ضمن بسيار مهم است. هميشه آنهايي که عمرشان زياد نيست، محبوبترند؛ چون کسي مجبور نيست شاهد مبارزة طولاني، کسلکننده و مداوم آنها ــ که معتقدند بايد قبل از مرگ کاري بکنند ــ باشد. آنهايي که زود، راحت و به دليلي پسنديده ميميرند و يا خلاص ميشوند؛ مرجحند؛ زيرا انسانهايي هستند که ميتوان درکشان کرد. شکست و جبن سرپوشيده انسانيتر و عزيزتر است. به ماريو مي گفتم داستانهايم در حد مردن در حادثه ي هوايي هست. ولي او گفت جنمش را دارم كه داستانهايم را در سطح خودكشي با زدن رگ دستم برسانم. اما هر دو دلمان ميخواهد خودمان را از بلندي بياندازيم پايين. اما آنجلينا كه تازگي ها از ريخت افتاده ولي مرام دارد ميگويد شما دو تا ميخواهيد صورت له شده اتان را نشان بدهيد و ثابت كنيد زندگي اسف باري داشته ايد. ماريو ميگويد چن ثانيه ديگه هواپيما ميخورد به زمين زودباشيد تكليف نوع مردنمان را روشن كنيد. ميگويم آخرين لحظه است و من ميخواهم تنها آرزوي برباد داده ام را بدست اورم. آنجلينا كه همه چيز را از قبل ميداند صورتش را مي آورد جلو و با اين كارش پيش دستي كرده است. در يك حركت غافلگير كننده لبهاش را ميبوسم. ماريو فرياد ميكشد تا كي بايد اين تصاوير رو ببينيم. ميشود اين هواپيما زودتر به زمين برخورد كند؟
ماريو داشت كنار من مي آمد و آرام قدم ميزديم. تمام حواسش به ويترين مغازه هاي خيابان وليعصر بالاتر از پارك وي بود. ماريو مثل هميشه كه چيزي ميبند كه احتمالن قيمتش بيشتر از حقوق سه ماه پدرش است برگشت و نگاهم كرد و گفت: به چي فكر ميكني؟ بي درنگ گفتم: به آنجلينا. چند روزه ذهنم به خودش مشغول كرده. گفت: چرا بهش فكر ميكني؟ گفتم: نميدونم. هر دو داشتيم به اجناس فرفورژه وفلزي كار دست مغازه اي كه محصولات فانتزي داشت نگاه ميكرديم.
گفتم: امروز فهميدم آنجلينا خيلي وقته كه ميدونه چي ميخواد و خيلي وقته تكليفش رو با من روشن كرده.
به ماريو نگاه كردم. منتظر باقيه حرفم نبود. گفتم: نميدونم چرا اصرار داره كه من باهاش در مورد يه موضوع خاص كه نه من ميدونم دقيقن چيه و احتمالن نه خودش حرف بزنيم.
ماريو برگشت به طرفم و گفت: اين جور مواقع كار به جاهاي باريك ميكشه چون از چيزهايي حرف ميزنيد كه خودتون هم احتمالش رو نميداديد و اصلن فكرش رو نميكرديد و به خيلي چيزها اعتراف ميكنيد و بيشترش ضعفهاي شخصيتي و اونوقت نسبتشون ميديد به متفاوت بودن باقي مردم يا طرف مقابلتون!
دستهام رو تو جيبهام فرو بردم كه احساس كردم از هميشه گودتر شده! گفتم: ماريو ما يه راننده ي قديمي داشتيم كه جايي براش كار جور شد و ميخواست از آژانس بره. به جاي اينكه بياد و حلاليت بطلبه و اظهار خوشبختي كنه از اين مدت بودنش و از اين مدت دوستي و همزيستي كه داشتيم قبل از رفتنش سعي كرد همه چيز رو خراب كنه و بره. خودش ميدونست كه ميخواد بره و ديگه اينجا بمون نيست و اين مائيم كه هستيم سرجامون ولي به ما چيزي نگفت و سعي كرد كه با دلخوري از ما جدا بشه و وانمود كنه كه اين مائيم كه مقصريم در نموندنش. اين مائيم كه لياقت موندنش رو نداشتيم.
ماريو بي تفاوت شونه اش رو بالا انداخت و چشم و ابرويي اومد كه يعني: هميشه هر پاياني يه جور قصه داره. يه جور قرباني داره. يه جور مقصر داره و هيچ كس چيزي رو گردن نميگيره و آدم بايد چند تا احساس خودش رو ارضا كنه. هم بايد فكر كنه كه ديگه جاش اونجا نبوده و بايد ميرفته. هم بايد احساس كنه از آدماي اونجا بايد كنده ميشده چون از اونا نبوده و هم بايد احساس كنه تواناييش رو داره كه هر چيزي رو خراب كنه و بدونه و خيالش راحت باشه اوني كه ضرر كرده از اين رفتن خودش نيست و ديگريه. بيتفاوتيه ماريو هميشه اينقدر معنا داره!؟
من و ماريو قرار گذاشتيم تا اومدن آنجلينا به اين بشكه ي ابجو تكيه بديم. هر دومون آرنجهامون رو گذاشتيم روي بشكه و وزنمون رو يله كرديم روي بشكه. انگار كه قراره مچ بندازيم. نميدونستيم آنجلي كي مياد. پس زياد عاقلانه نبود كارمون. منتظر شديم. منتظر شديم. منتظر شديم. ماريو نگاهم كرد و من به ماريو نگاه كردم.
ماريو گفت: اگر نياد چي؟
گفتم: همشو خودمون ميخوريم.
گفت: بنازم به اين جنبه ي لعنتي كه هميشه تو رو تو جمع بيشتر نشون ميداده.
گفتم: بيا بشينيم تو سايه ي بشكه تا بياد. اينطوري هلاك ميشيم يا ارنجهامون كبود ميشه.
گفت: همين حالاشم آرنج من درد گرفته.
دستمو بلند كردم و تالاپ تكيه دادم به بشكه. ماريو خودشو چسبوند به من و هل داد و جا باز كرد براي خودش.
گفتم: اين طرفا هيچ مغازه اي خونه اي آبي و نوني چيزي نيست؟
ماريو گفت: تا جائيكه چشماي من كار ميكنه جز خار و خاشاك و زمين خشك چيزي نميبينم.
گردن كشيدم و كمي و دور و بر رو نگاه كردم. چيزي كه شبيه چيزاي ديگه اي كه ميبينم نبود.
گفتم: فكر ميكني اينجا چند طرف داره كه ممكنه آنجلينا از اونطرف بياد؟
ماريو چشماش رو تنگ كرد و با دقت بيشتري نگاه كرد. دوباره آروم گرفت. چيزي نگفت. منم نگاهش كردم. لبهاش تكون نخوردند. منم نشستم. چند دقيقه يا ساعت يا روز يا ماه يا سال يا حالا هر چيزه ديگه اي گذشت كه ماريو گفت: فكر ميكني اون سرابه؟
از سمت كتف و آرنج و ساعد و دست و آنگشتاش، چشمام رو كشيدم تا جائيكه از شدت گرما تو فاصله كمي از زمين يه سياهي تلو تلو ميخورد!
گفتم: ممكنه سراب باشه. معلوم نيست چند وقته اينجائيم.
ماريو گفت:من حالم خيلي خراب بود و بدجوري گرفته بودتم و يادم نمياد از كدوم طرف اومدم. تو يادته؟
گفتم: راستش آره يادمه. وقتي مي اومدم روبروم يه بشكه بود و يه سياهي كه بعدش فهميدم تويي و خورشيد كه صاف ميزد تو چشمام.
ماريو چشماش رو بست و گفت: خب حالام داره خورشيد صاف ميزنه تو چشمامون. يعني تو از پشت سر اومدي.
گفتم: زمان نگذشته باشه! اره. ولي الان خيلي وقته اينجائيم. شايد يه سال باشه.
گفت : نه بابا حسابشو دارم يه سال نيست. كمتره.
گفتم : چه فرقي داره مهم اينه كه ديگه معلوم نيست خورشيد كدوم طرف بوده.
ماريو نگاهي رو به خورشيد انداخت و بعد دقيقن مقابلش خورشيد رو نگاه كرد، گفت: خب در هر صورت دو راه بيشتر نميمونه يا شرق يا غرب.
گفتم: مخ تو هم خوب مونده تو اين وضعيت ها.
صداي فريادي بلند شد.
ماريو گفت: اين صداي فرياد هر روز و هر ساعت مياد و نور ميزنه تو چشمامون و دوباره ميره. انگار يكي ام با لگد ميزنه بهم.
گفتم: من كه اينقدر خوردم كه هيچ كدومشون رو حس نميكنم. ولي پاهام درد ميكنه. صورتم هم ميسوزه.
ماريو گفت: تكليف اون سياهي رو مشخص كن. داره نزديك ميشه.
به زور گردن كشيدم و گفتم: خودشه. آنجليناست. اينقدر لاغره كه جنبه ش از همه بيشتره. مگه به اين زوديا پاتيل ميشه.
گفت: بازم دمش گرم پايه ست.
سياهي تلو تلو خوران نزديك شد. داشت گريه ميكرد. تالاپ افتاد كنار پاي ما و صداي بسته شدن دري رو شنيديم.
گفتم: خوبي آنجلي؟
آنجلينا كه ريملهاش ريخته بود تو صورتش و لباسهاش در هم بود، گفت: همه رو ول كردند غير از ما سه تا رو!
گفتم: كيا رو آزاد كردند؟
گفت: هر كي تو مهموني بود ديگه. اونا نخورده بودند. فقط ما سه تا خورده بوديم.
گفتم:تا حالا كجا بودي؟
گفت: نميدونم. اول بردنم يه جاي ديگه و بعد آوردنم اينجا.
ماريو تكيه داد و گفت: ما يه راست اومديم اينجا.
ديگه داشت كم كم از سرمون ميپريد و ميفهميديم كه تو بيابون كنار يه بشكه ابجو نيستيم.
آنجلي گفت: كتك نخوردين؟
گفتم: همه جام درد ميكنه. اگر معنيه كتك اينه.
ماريو گفت: تو چي كتك خوردي؟
آنجلي گفت: يكي همش داد ميزد پدرتونو در مياريم. مست ميكنين؟ ميدم شلاقتون بزنن. مجلس لهو و لعب راه ميندازين؟!
گفتم: صاب مجلس كه من بودم. فكر كنم دخلم اومده.
ماريو گفت: بشكه آبجو هم مال من بود و ساقي بودم.
آنجلي هم گفت: من چه كاره ام؟
گفتم: راستي تو چه كاره اي؟
ماريو گفت: راستشو بگو آنجلي تو چه كاره بودي؟
الان دارم دكلمه هاي شاملو رو گوش ميكنم كه ياد تو افتادم. نمي دونم چرا؟! شايد به خاطر شعر. و شعرهاي تو. زياد اهل شعر نيستم ولي خب آخرين بارهايي كه به شعر فكر كردم يكي دو بارش به شعرهاي تو بود.
نميدونم صداي ويلن سل همراه با تك ضربه هاي بي هارموني پيانو و تنها صداي گرم شاملوست كه جلب توجه ميكنه.
راستي بدم نمياد صدات رو بشنوم. فكر ميكني امكانش باشه؟! مثلن وقتي داري از درد كليه هات داد و بيداد ميكني. يا مثلن وقتي داستان ميخوني يا شعرهات رو احتمالن بلند بلند ميگي. يا وقتي داري براي خودت زمزمه ميكني. يا شايدم همه اينها براي تنهاييهات هست؟ و بايد صداي تو رو وقتي داري ميگي احوال شما چطوره حسين؟! اين صدا شايد غريبه باشه و آدم با اون غريبگي كنه.
( ادامه مطلب ...
)
به ماريو ميگم الان تمام ايران دارن فكر ميكنن خرداديان عجب آدم كثيفيه. ماريو ميگه نه بعضيا كلي كيف كردن كه خرداديان خيلي راحت ... شعر گفته و مثلن حرفاش رو زده. گفتم بعضيا هم خوشحالن كه يارو تابوها رو شكسته. ماريو گفت بعضيا هم دارن حرص ميخورن ايراني جماعت اينطوري نبوده. اما به ماريو گفتم: تمام ايران به غير از اين بعضيا فكر ميكنن دستهاشون رو گذاشتن روي سوراخهاي بدنشون و دارن ازش محافظت مي كنن. ماريو گفت چيزي از شلوار جين به اين سادگيا رد نميشه. به ماريو گفتم تو تمام دانشگاهها و سرباز خونه ها و اماكن عمومي توي غذاهاي عمومي كافور ميريزن و يا ميريختن. چون تمام ايران بدون اينكه اسمشون خرداديان باشه و يا انگشتر دستشون كنن و يا جلوي دوربين ازشون سوال كنن و بخوان حرف بزن متهم به تجاوز هستند. ماريو ميگه اگر تو غذامون كافور نريزن و برنامه هاي تلويزيون رو واقعي تر بسازن و اينقدر خوراك روح و معنويات به خوردمون ندن فكر ميكني منو و تو هم ميريزيم تو خيابون هر كي دم تيغ اومد بهش تجاوز ميكنيم؟ گفتم چه عرض كنم. ماريو زير لب يه چيزايي گفت و بعدش گفت اون تلويزيون رو خاموش كن نورش نميذاره بخوابم.
پ.ن: اين پست رو هيچ وقت تو وبلاگم نگذاشتم ولي نميدونم چرا حالا ميگذارمش تو آرشيوم!
دور يه ميز نشسته بوديم و ماريو كنار دستم بود. آنجلينا يه خورده اونورتر و توي ديدش نبوديم. زدم به پهلوي ماريو و گفتم هي ماريو اون دختره بد جوري تو نخ توئه. گفت اون هميشه تو نخ منه. گفتم پس چرا هيچ گهي نمي خوري؟ ماريو گفت وقتي بخواي باهاش حرف بزني فكر ميكنه ميخواي معاملات زن گرفتن رو همين حالا باهاش راه بندازي. سريع قيافه ميگيره و آماده ميشه بگه هر چي بابام بگه. گفتم خب باباش هم كه معلومه چي ميگه! خنديدم و سر جام راست نشستم. چند دقيقه گذشت و دوباره سرمو بردم دم گوشه ماريو و گفتم هي ماريو به نظرم اين دختره عاشقته ول نميكنه صورت تو رو لعنتي. منم دلم ميخواد! ماريو گفت چند بار در مورد ايدهآلهاش با هم صحبت كرديم. تا قبل از خواستگاري خيلي روشنفكره و كلي از فرهنگ عامه ي ايراني كه باعث جدائي ميشه متنفره ولي ميگه براي محكم كاري بايد مهريه اندازه يه مادر قحبه اي داشته باشه. جهيزيه هم مياره تا مادر شوهرش ... شعر بهش نگه. عروسي هم بايد بگيريم تا از اون دوست پدر سگش كمتر نباشه و حسرت به دل نمونه. سرويس طلا هم بايد بخريم تا از دختر عمه هاي ...ده كم نياره و نامزدي هم ميگيرن چون همه مزه عروسي به نامزديه ولي شيريني و كيك و ميوه و شربت و شام و فيلمبرداي با داماد! فقط جاش با اونا! گفتم پس مكان هم دارن؟ گفت اره. گفتم واقعن اينا رو بهت گفته. ماريو گفت نه بابا شوخي كردم. من اينا رو گفتم و گفتم كه از اين برنامه ها متنفرم. ولي اون سكوت كرد! گفتم اين كار رو همه ي دخترا توي جمعهاي دوستانه انجام ميدن و سكوت مي كنن. چون نظراتشون رو لو نميدن تو فرار كني. آنجلينا زد روي ميز و گفت بچه ها ميشه خفه شين ببينم اين خانوم روبرويي چي ميگه.
با ماريو نشستيم و تنها فيلم عاشقانه اي رو كه واقعن قبولش داريم رو ديديم. ماريو الان سرش رو گذاشته روي زانوهاش كه بغل گرفته. خداي من همفري محشره ولي احمقانه ميذاره و ميره. فقط با يه يادداشت. ماريو ميگه كاشكي ايراني بازي در مياورد و مثل تاپاله كنه ي دختره ميشد. خداي من اسم دختره يادم نيست. دختره وقتي اسلحه رو گرفته طرف همفري و وقتي اسلحه رو از دست ميده مثل يه زن كامله. از اون زنا كه من و ماريو دلمون ميخواد يكيش رو داشته باشيم. از اونا كه هميشه تسليممون باشن. از اونا كه هي برامون اشك بريزن و ما هم مثل آدماي قدرتمند يه جوري برخورد مي كنيم كه انگار يه چيزي رو داريم براشون به ارمغان مياريم. ماريو ميگه اگر يكي از اين زناي هميشه تسليم داشته باشه ديگه نميذاره ماريو صداش كنم. اسمش رو عوض مي كنه و همه رو مجبور ميكنه بهش بگن حسين. راست ميگه. يه زن اونطوري كه هر لحظه بهش نگاه كني توي بغلت باشه. در اختيارت باشه. هميشه خودش رو تسليمت كنه. تو بغلت گريه كنه و هي دائم تو رو بخواد. ماريو سرش رو گذاشته روي پاش. لعنتي منو هم وسوسه كرده سرم رو بگذارم روي پام. فيلم رو ميتونيم دوباره ببينيم. تنها فيلمه قديميه كه من دارم. دوست دارم صدبار اين فيلم رو ببينم ولي ماريو به اينجاي فيلم كه ميرسيم سرشو ميذاره رو پاش و منو هم وسوسه مي كنه. اصلن فيلم رو نگاه مي كنيم تا سرمون رو بگذاريم رو پاهامون و به اون دختره فكر كنيم. وقتي همفري و اون با هم چفت ميشن ( به جون راوي كلمه ي ديگه پيدا نكردم. حسين ) دستاي دختره از ضعف عشق! يا تسليم ميافته و گيلاس مشروبش رو ميزنه ميريزه. واي روياييه. مگه نه ماريو؟ ماريو سرش رو بلند ميكنه. چشماش خيس شده. زانوهاش هم همينطور. لعنتي انگار چيزي رو از دست داده. بهش ميگم بالاخره پيدا مي كني. سرتو بلند كن ماريو زشته الان آنجلي از در مياد تو ضايع ست. ماريو ميگه خفه شو حسين اين فيلمه كه داري نگاه ميكني مسخره...
آنجلينا يه سيب بهم ميده. يكي هم به ماريو ميده. من و ماريو بهم نگاه مي كنيم. ماريو به سيبش گاز ميزنه. ميگه كثافت من و مجبور كرد. به سيبم نگاه مي كنم. بعدش به ماريو و بعدش به آنجلينا. ماريو دوباره به سيبش نگاه مي كنه و يه گازه ديگه ميزنه. ماريو دوباره مي گه كثافت مجبورم كرد. به سيبم نگاه مي كنم. به ماريو و آنجلينا نگاه مي كنم. چشمهام همينطوري مي چرخند بين اونها. ماريو گاز سوم رو داره مي جوه و آب سيب از گوشه لبش چكه مي كنه. دهنش رو باز مي كنه و ميگه كثافت مجبورم كرد. دوباره به سه تاشون نگاه مي كنم. ماريو سيبش رو تموم مي كنه و دراز ميكشه و به آسمون نگاه مي كنه. ميگه كثافت مجبورم كرد. به سيبم نگاه مي كنم. به ماريو ميگم منم مجبورم بخورمش؟ ماريو ميگه نمي دونم. توي اين يكي ديگه منو شريك نكن. ميگم ماريو شيرين بود؟ ميگه بدجوري. ميگم كيف كردي پسر؟ ميگه بدجوري. ميگم الان حالت چطوره؟ ميگه حال يه آدمي رو دارم كه يه كثافتي مجبورش كرده يه سيب رو بخوره. ميگم اين چه جور حاليه؟ ميگه مثل وقتيه كه آنجلينا رو تازه پيداش كرده بوديم و مي گفت تو عمرش مرد نديده و نميدونه مردا چه شكلي اند! گفتم اون حس خوبي بود. ماريو ميگه يه حس ناب بود. يه حسي كه آدم فكر ميكنه شانس آورده تو زندگيش. ميگم ولي بعدش فكر كردم كه شانس تو زندگي ما آدماي معتقد دخلي نداره. ماريو گفت در هر صورت اون كثافت مجبورم كرد و منم مجبور شدم اون سيب رو بخورم. گفتم هنوز مشكلي پيدا نكردي؟ ماريو گفت نه. گفتم ميتونم منم مجبور بشم كه از دست اون كثافت يه سيب بگيرم و بخورم؟ گفت همه ميتونن. تازه اگر بخواي ميتوني دوتا بخوري! سيب رو ماليدم به شلوارم و يه گاز ازش زدم. گفتم كثافت مجبورم كرد بخورم...
ماريو ميگه خودش ديده كه اون رفت جلو و بهش تجاوز كرد. گفتم تو چرا جلو نرفتي تا جلوش رو بگيري؟ گفت آخه خيلي دور بودن. گفتم چقدر دور؟ گفت اونا بالاي كوه بودن انگار يا شايد دور تر. گفتم اون حالا يه بچه ي ناز و تپلي داره كه مثل فرشته ها ميمونه. دست و پاهاش مثل برف سفيده. پوستش نرمه و مثل نرماي آب ميمونه. وقتي مي خنده انگار گوشت رو بردي نزديك حركت آب و داري به صداش گوش ميكني. اون صدا داره از بهشت مياد. دلت نمياد به بچه ش دست بزني. خيلي ظريفه. وقتي گريه مي كنه انگار ميخواي دنيا رو بهم بريزي تا گريه ش بند بياد. خيلي حيفه اون فرشته كوچولو گريه كنه. خيلي حيفه. آب دهنش راه ميافته روي بالش. كيف مي كني وقتي با دستمال كاغذي دور دهنش رو پاك مي كني. دستهاي كوچولوش رو توي دستات كه ميگيري محكم انگشتاي زمختت رو مي چسبه. اينقدر فشار ميده كه فكر ميكني ميخواد بهت يه چيزي بگه ولي تو لياقتش رو نداري. زور ميزني كه بلندش كني ولي يادت مياد كه بايد دستهاي ظريفش رو از مچ بگيري براي همين منصرف ميشي. انگشتاش رو باز ميكنه. اون انگشتاي كوچولو اينقدر ظريف و نازك و سفيد و تميزن كه از خودت بدت مياد. از اينكه توي دنيايي هستي كه اونم هست. كف دستهاش رو مي بوسي بوي نا ميده. بوي موندگي پوشكش ميزنه توي دماغت. يه نگاه به مامانش مي كني. مامانش كه تازه سينش رو جمع كرده و داره يقه ي بلوزش رو ميبنده ميگه تازه عوضش كردم. ميخندي و سرت رو كه بالا مياري اون بچه ي ناز نازي بهت مي خنده. انگار يه كار خنده دار كردي. دستهاش رو ول مي كني و مامانش اونو بغل ميگيره. با همون بوي نا. مامانش موهاش رو عقب ميزنه تا توي چشمهاي اون ناز نازي نره. بعدش ميزنه پشت بچه تا شكمش نفخ نكنه. اون كوچولو مثل فرشته بالا مياره روي لباس مامانش. يه باد كوچولو هم در ميكنه و مامانش ميگه اي دختر بي تربيت. من مي خندم و ميگم مامانش كه بهش ياد نداده پس از كي ياد گرفته؟ مامانش داره مي خنده. مي برتش توي اتاق تا عوضش كنه.در رو ميبنده. ماريو مي گه از چند نفر خيلي بيشتر بودن. اگر ميرفتم جلو كتك ميخوردم و كاري از دستم بر نميومد.
استفان حالم از زندگیت به هم میخوره. ماريو می گفت باید درکت کنم. ماريو می گفت. ماريو می گفت . ماريو می گفت باید بفهمم که یه چیزی به اسم دوست داشتن وجود داره. بهش گفتم من بزرگ شدم. من دارم میرسم به اونجائی که هیچ چیز مقتضای سنم نیست. دل پیچه دارم. من دارم خودم رو دفن می کنم. استفان تو هم بیا. بیا با هم بکنیم. بیا با هم گودترش کنیم. لعنتی فکر میکنی من نمی تونم اینقدر بکنم که هر دو توش جا بشیم. شاید هم هر سه. اون ماريو دنیاش جداست. میگن پیامبرها توی قبر سالم میمونن. من نمیخوام کنار کسی بخوابم و دفن بشم که پوسیدگی منو می بینه. من نمیخوام زیر یه کپه خاک هم باز از کسی کم بیارم. استفان ولی خواهش می کنم اگر اومدی تو وصیت نامه ت بنویس که اونایی که همیشه ما رو و منو مسخره میکردن نیان سر وقتمون. به خدا فاتحه ای که با لبخند خونده بشه به دردمون نمیخوره . تنهایی کندن و تنهایی بالا آوردن مثل زایمان بدون قابله ست. استفان یادته یه بار کمکت کردم یه زایمان پر درد رو بدون خونریزی شدید پشت سر بگذاری. اون چیزی که زاییدی هر روز داره داغون تر میشه. بهش سر زدی. دیدی چی میگه و چه کار می کنه. نمیخوام یادت بندازم . ولی میخوام بگم خیلی پرونده مون سنگینه و میتونیم خوشحال باشیم که توی تیریپه جهنمیا هستیم. فکر میکنی با شلوار پارچه ای میرن تو جهنم یا با جین آبی روشن؟
استفان تو داری در مقابل یه زایمان تازه مقاومت می کنی. اولین کسی هستی که می بینم بچه ش رو سقط نمی کنه ولی اجازه نمیده که به دنیا بیاد. از ماريو یاد گرفتی نه؟! اون هم داره به خودش فشار میاره. ماريو میگه اين يه مرحله ست که باید بگذره و بره. بهش گفتم این همش دوره ایه. گفتم اگر مثل پریود شدن باشه چی؟ اولاش ازش بدت میاد و بعدش بهش عادت می کنی و وقتی از دستش خلاص شدی افسردگی میگیری که دیگه خیلی از قابلیت هات رو از دست دادی. ماريو بفهم چی میگم. اون استفان داره عادت می کنه. اون فکر میکنه قابلیت عاشق شدن رو داره. اون نمی دونه که باید فرار کنه تا بگیرنش. تا فرار نکنی کسی به دنبالت نمی دوه. استفان هر چی خونده رو پس دادي. استفان تو نیچه خوندی. تو میدونی که وقتی بگذاری سر تا پات رو نگاه کنن اینقدر حال به هم زنی که برداشت هاشون رو توی زندگیت می چپونن. تو میدونستی. تو یه شب تا ساعت یازده شب توی ترمینال ونک و قبل از رفتن به خونه هامون همین چیزها رو زر می زدی. یادت رفته. اون موقع هنوز کوله نخریده بودی. اون موقع هنوز روی عدد ده و یازده سیر میکردی و توی خاطراتشون بودی. ماريو میگه ... ولش کن. ماريو زیاد حرفهای مفت میزنه. ماريو روی اعصاب من راه میره. ماريو منو یاد احسان میندازه. اون سعی کرد بهم بفهمونه که یه چیزایی رو نباید از دست داد ولی از دست دادم و هنوز حسرتش رو میخورم. میدونم که اگر بود حالم ازش بهم میخورد ولی باید آدم همیشه حالت تهوع داشته باشه تا دنیا دور سرش گیج بخوره و نفهمه چی میگذره. استفان مگه تو چند بار یه کاری نکردی که دنیا دور سرت بچرخه؟ خودم که دیدم. ولی من همیشه حالت تهوع دارم برای همینه که آب هم میخورم اینقدر منو میگیره که میتونم مثل یه میل گرد فرفورژه ساعتها وسط براتون مثل یه دلقک برقصم. همیشه اینو تو ذهنم که دلقک به دلقک نمی خنده مگر اینکه دلقک نباشه رو تكرار ميكنم. برای خودمون متاسفم. برای اون چیزایی که بالا میاریمشون هم متاسفم. برای اون چیزایی که نمیخوای ازشون فارغ بشی هم متاسفم. و برای این همه کلمه که گفتمشون تا بهشون بخندیم هم متاسفم.