با زبان او كه مينويسي نخوان براي من كه نانوشته هايت را ميفهمم از چشمان او.
كتاب را بستم و چشمانم را. ملافه سفيد تختم را چنگ زدم. گوشه بالش را در دهان گرفتم. جيغ كشيدم.
پ.ن: اين مينيمال مثل ساعت دو و نيم شب ميماند كه تا نبينمش خوابم نميبرد.
پ.ن: اگر وجدان داريد اين پست پاييني رو هم بخونيد و در موردش حرف بزنيد. مثلن بگيد آيا داستانه؟!
پ.ن: يه خط مينيمال بنويسي و سه تا پي نوشت داشته باشي يعني با مخاطب مشكل اساي داري. بابا پي نوشتها رو چه كار دارين بشينين مينمال رو بخونين و نظر بدين اگه مردين؟!
به پشت سرم كه نگاه كردم هيچ كس نبود. وقتي برگشتم خانمي زد تو گوشم.
من امشب دیر می آیم. نگران من نباش.
از كنارم رد شد. باور نكردم. از داخل كيفم دفترچه ي تلفنم را بيرون آوردم و به دنبال شماره اش گشتم. نبود.
اگر واقعن مي خواهي كه بميري جوري خودكشي كن كه زنده بموني.و او واقعن مرد.
در را كه پشت سرش بست گفت: عجيبه امروز هم زنده موندم.
پسرم كه به دنيا آمد سيبيل گذاشتم. وقتي خدا دخترم را به ما داد سيبيلهايم را تراشيدم. حالا كه بزرگ شدند فرصت نمي كنم توي آينه به خودم نگاه كنم.
بچه كه به دنيا آمد سيبيل گذاشتم.