وابسته

_ ميدوني كي فهميدم حق باتوئه؟
وقتيكه ديدم نامه اي به رضا رسيده كه توش يه عكس بچه بود كه زيرش نوشته بود: من ازدواج كردم. شوهرم رو خيلي دوست دارم. يادته ميگفتي از اسم سحر خوشت مياد؟ اين دخترمه سحر.

توسط شب نویس در May 26, 2007 09:45 AM | | نظرات (29)
..............................................................................................................................................

به جهنم

دست و پام رو گرفتند و كشون كشون بردند. فقط كافي بود يك بار لحظه اي كوتاه درنگ ميكردند و از من ميپرسيدند كه دلم ميخواهد همراهشان بروم يا نه؟
و من مي گفتم: برويم، از اينجا كه بهتر است!

توسط شب نویس در May 13, 2007 07:52 AM | | نظرات (25)
..............................................................................................................................................

هماهنگ

_ وقتي عاشقت شدم دوشنبه بود. وقتي يادت ميافتم دوشنبه است. وقتي از يادم ميري دوشنبه است. وقتي ميخوام فراموشت كنم دوشنبه است. ولي يادم است وقتي ديدمت پنج شنبه بود. چرا؟
_ چون دوشنبه كار داشتم براي پنج شنبه هماهنگ كرديم.

توسط شب نویس در March 14, 2007 01:35 PM | | نظرات (21)
..............................................................................................................................................

...

_ ازش دوری کن.
_ نمیخوام من نزدیکی کردن رو بیشتر دوست دارم.
_ خب پس از نزدیک، بهش دوری کن!
_ میشه وقتی ازت دوریم بهش نزدیکی کنم؟!
_ چرا نمیشه عزیزم. شماها راحت باشین.

توسط شب نویس در November 14, 2006 07:40 AM | | نظرات (21)
..............................................................................................................................................

بوق

تند قدم بر ميداشت و سعي ميكرد از ماشين سفيد رنگي كه پيش پايش مي آمد و راننده اش مثل ماهي توي تنگ بلور شب عيد دهانش باز و بسته ميشد و دست راستش در هوا ميچرخيد و خم شده بود تا از پنجره او را ببيند فرار كند. مردم نگاهشان ميكردند. ماشين ايستاد و مرد شيشه پنجره اش را بالا داد و راست نشست. برايش بوق زد. دوباره بوق زد. زن ايستاد و به آن طرف خيابان نگاه كرد و راننده به امتداد نگاه زن كه رسيد چيزي نديد. دنده اش را جا زد و راه افتاد. از پيش پاي زن رد شد و رفت. زن هنوز ايستاده بود و به آنطرف خيابان نگاه ميكرد. زن منتظر بوق سوم ايستاده بود.

توسط شب نویس در November 9, 2006 10:01 AM | | نظرات (14)
..............................................................................................................................................

Gay

وقتی یهویی کله م رو فرو میکنم تو اتاق بابا و مامان. اولا تصویر تلویزیون میپره و داره اخبار سیاسی فارسی نشون میده! و بعدش مامان میگه: تقی بزن فاشیون ببینیم دق کردیم. اینا همش خون ریزی میکنن تو دنیا!
ولی بعد از صبحونه مامان میاد کله شو فرو میکنه تو اتاق من و میگه: حسین این کانال گی رو حذفش کن شبا خیلی افتضاحه!

توسط شب نویس در October 28, 2006 08:00 PM | | نظرات (30)
..............................................................................................................................................

دكمه

نگاهش ميكرد. داشت با دكمه ي مانتوش بازي ميكرد. از او پرسيد: چرا لباستو در نمياري؟
دختر نگاهش كرد. گفت: ميخوام برم. پسر نگاهش كرد. و نگاهش تا دستهاش پايين آمد. گفت: اين روزا با ما نيستي؟ دختر سرش را پايين انداخت و گفت: مگه قرار نبود از هم چيزي نپرسيم وقتيكه نمي تونيم جواب بديم؟!

توسط شب نویس در October 6, 2006 12:19 PM | | نظرات (22)
..............................................................................................................................................

ميز گرد نهايي

تمام حضار در انتهاي مقالاتشان نتيجه گرفته بودند كه فرهنگ سازي كنند تا مشكلات بر طرف شود. در سمينار بعدي قرار است از فهيمه رحيمي و م مودب پور دعوت بعمل آيد تا در ماسم آخرين ميزگرد نجات بخش و حياتي شركت كنند تا بلكه در كتابهاي بعدي ايشان در مورد بسته نگه داشتن كمربند ايمني اتومبيل حتي بعد از عبور از پليس و دادن بليط وقتي از در عقب سوار مي شويم و پز ندادن با خودروهاي ملي قسطي و تك سرنشين توي بزرگراه ها ديس ديس نكردن و مواردي از اين دست داستانهاي عاشقانه لحاظ كنند.

توسط شب نویس در September 13, 2006 08:21 AM | | نظرات (23)
..............................................................................................................................................

مه سا

_ مه‌سامون گواتر داشت. اينقدر نگهش داشتيم و خرجش نكرديم تا شوهر كرد. شوهرش هم هفت ميليون خرج كرد تا خوب شد.
یه جوری یه وری نگاهش کردم که مثلا تعجب کردم و بعد آب دهانم را قورت دادم و گفتم: مه‌ساتون فقط گواتر داشت؟ شوهرش فقط هفت ميليون خرج كرد!؟
_ ها؟ نميدونم!

توسط شب نویس در August 9, 2006 09:42 AM | | نظرات (27)
..............................................................................................................................................

شركت خدماتي سبزان شهر پاكروب

مرد به انتهاي خيابان رسيده بود. خاك و زباله ها را با جاروش هل داد توي جوب و كمي هم به دور و بر نگاه كرد. شلوار نارنجي ش رو بالا كشيد و طنابي رو كه دور كمرش بسته بود تا شلوار محكم پاش باشد را هم مرتب كرد . جاروش رو بلند كرد و روي نوك انگشتش گذاشت و سعي كرد تا تعادلش را حفظ كند. اتوموبيل بنزي در كنار پايش توقف كرد. شيشه ي دودي اش پايين آمد و دختري عينكش را بالا زد و گفت: اگه تا آخر همين خيابون بدوئي زنت ميشم!
و دختر قاه قاه خنديد. مرد يك دستش را به شلوارش گرفت و شروع كرد به دويدن...

توسط شب نویس در July 21, 2006 08:49 AM | | نظرات (26)
..............................................................................................................................................

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Host by: Jablogi
Jablogi.com

 

New Page 2