شب جمعه

فرشته فقط بايد يه جفت شيش مي آورد تا بازي رو مي برد ولي من مي تونستم با دو تا تاس هر دنبيل هم ببرمش.فرشته تاسها رو بوسيد و توي مشتش تكون داد و به من نگاه كرد. تاسها رو كوبيد به ديواره ي تخته . تاسها چرخيدند و به هم خوردند و نشستند. گفت: حسين يه بار ديگه بندازم. خواهش ميكنم.
گونه م رو بوسيد.
تاسها رو برداشت. لبهاش گرم بود. دوباره تاسها رو بوسيد و توي مشتش تكون داد. گفتم: شام چي داريم اين شب جمعه ايه؟
تاسها رو انداخت و به جست و خيز كردنشون نگاه كرديم. ميخواست چيزي بگه كه تاسها نشستند. نگاهي به من انداخت و تاسها رو برداشت و دوباره تو مشتش گرفت. گفتم: خب.
تاسها رو بوسيد و گفت: يه چيزي درست كردم كه براي امشب جون بگيريم.
گفتم: تلفن رو از پريز بكشم.
گفت: بكش.
گفتم: بريم شام بخوريم؟
گفت: ميريم صبر كن.
تاسها رو ريخت. جفت شيش نميومد. گفت: تا جفت نياد نميريم.
گفتم: مطمئني زود نيست براي اين كار؟
گفت: ما هنوز دو سه سال وقت داريم ولي من ميخوام دو تا بچه داشته باشيم.
فرشته ديگه گونه م رو نمي بوسيد. تاسها همينطور پيش چشمانم مي چرخيدند و به اين طرف و اونطرف مي رفتند. فرشته سرش رو از روي صفحه بلند نمي كرد. رفتم تو اتاق خواب و روي تخت دراز كشيدم. نمي دونم كي خوابم برد.

توسط شب نویس در June 7, 2006 09:39 AM | | نظرات (36)
..............................................................................................................................................

بدون بچه

فرشته تلويزيون را خاموش كرد. گفت چيه برنامه نداره روشن ميگذاريمش. دستم را گرفت و كشيد. گفتم: پشت بام؟ گفت آره. هر دو لبخند زنان و آماده رفتيم بالا. گفتم فكر ميكني زياد معطلمون كنن؟ گفت: نميدونم. رفتيم بالا و نشستيم روي ديوارچين. از آن بالا تمام نور گير ها ديده ميشد. يكيشان روشن ميشد و آن يكي خاموش ميشد يكي نزديك بود و يكي دور. اولين صدا از نزديكترينشان شنيده شد. هر دو با هم خنديديم. فرشته حيا كرد و چيزي نگفت. ولي من پر رو گفتم: از صبح خودش رو نگه داشته بود. حالا ديده بچه ها خونه نيستن كار خودش رو كرد. فرشته لبخند زد. صداي سيفون آمد. هر دو خنديديم. من برده بودم. يكي از نورگيرها خاموش نميشد. فرشته گفت مهمان دارند و هواكش را خاموش نميكنند. گفتم دوازده شده چرا پسر آقا رضا نمياد. گفت شايد سر به راه شده؟ گفتم كسي كه روزي ده تا فحش خار و مادر بشنوه سر به راه بشو نيست. بوي غذا هم ميآمد. فرشته گفت بلند شو بريم امشب اصلن خبري نيست. هر دو داشتيم ميزديم پشتمان تا گرد گيري كنيم كه اولين فحش نثار پسر اقا رضا شد. هر دو خنديديم. فحش بدي نبود. به قول فرشته فحش سيفوني بود. دومي بدتر شد. آقا رضا آمپرش كم كم بالا ميرفت. فحشها ناموسي شده و فرشته گوشهاش را گرفته بود و من به زور ميخواستم بشنود و دستهاش را مي كشيدم. هر دو ميخنديديم. آقا رضا فحشهاش غير مستقيم در مورد خودش بود. فرشته گفت چند وقتيه از دعواهاي اين زن و شوهر روبروئيه خبري نيست گفتم بهتر. دوازده به بعد با لبخند ميخوابيم. توي هوا بوي غذا و فحش و صداي سيفون و نور نورگير روي سرويسها و صداي هواكش ها و صداي چيدن ظرف و ظروف و قابلمه ها توي كابينت ها و چيزهاي ديگر سرگردان بود. من و فرشته اين چيزها را رصد ميكرديم.

توسط شب نویس در May 20, 2006 08:51 AM | | نظرات (24)
..............................................................................................................................................

رخوت

ديشب من و فرشته كنار دريا ايستاده بوديم. شن هاي ساحل زير پاهاي ما فرو رفته بودند و آب كه ميرسيد به پاهاي ما دورمان حلقه ميزد و كف ميكرد و فرو ميرفت. سايه فرشته به سمت راست كشيده شده بود تا روي دريا و سايه ي من كشيده شده بود روي شنها. ناگهان موج بلندي آمد و سايه ي فرشته را با خودش برد. سايه ي من بلند شد و دستي تكان داد و دوباره دراز كشيد. فرشته هنوز داد ميزد و كمك ميخواست. باز هم برايش دست تكان دادم. نسيم ملايمي ميوزيد.

توسط شب نویس در February 3, 2006 08:54 AM | | نظرات (1)
..............................................................................................................................................

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Host by: Jablogi
Jablogi.com

 

New Page 2