در کابینتها رو یکی یکی باز میکردم و میبستم. بابا زودتر شِکر رو پیدا کرد. مهدی داد: کشید میتونیم زنده بمونیم، من عسل رو پیدا کردم. جای سه هفته پیشش بود.
گفتم: قاشقها جای پارسالشونم نیستند.
داد زدم: مامان من باختم. بدون تو نمیشه زندگی کرد.
بابا داد زد: آره عزیزم قَدرت رو میدونیم. بیا صبحانه حاضره، اما من قاشقها رو هم پیدا کردم جای بیست و پنج سال پیششون بودن.
مامان اومد. بابا براش چای ریخت. گفتم: مامان بازی تموم شد. بابا و مهدی بردند.
مامان گفت: منم باختم شما جای همه چیز رو پیدا کردید.
و بغض کرد. مهدی گفت: نون قندیها یادمون رفت.
بابا گفت: اون رو دیگه پیداش نکردم.
مامان خندید. مهدی توی تقویم مامان یادداشت کرد: بازم مامان تو بازی "پیدا کنید چیزهایی رو که مامان جاشون رو هر روز عوض میکنه تا قَدرش رو بدونید" برنده شد!
سعی میکردم در جریان همایش باشم. مثلا به ادبیات سوریه فکر کنم! یه کم سخته ولی خب لابد ادبیات اونها هم مثل ادبیات ما آدمهایی داره که نفس میکشن و حرف میزنن و می نویسن و ناله میکنن و گاهی سیگار میکشن.
ادبیات سوریه با مزه بود مخصوصا دست خط خبرنگار عربی که به شدت بد بود. نوشته بود " خاطرات یوم الخمیس ".
همون وسطای کار بود که برگشتم و به حمید نگاه کردم که طبق معمول این همایش آدم رو وادار به تنهایی میکنه و ازش دور افتاده بودم. اشاره میکرد به یکی توی ردیف خودم. نگاهش کردم. حمید اصرار زیادی داشت که با هیجان چیزی رو بهم بفهمونه در حد خدایگانی و بهشت و این حرفها. نمیدونست که هر خدایی یه آزمایش الهی پشت بندش میاد. مثل فیلمهای جنگ ایران و عراق که هر تانک عراقی با چند سرباز عراقی که پشتش دولا دولا میان همراهه.
کافیه آر پی جی رو برداری و تانک رو بزنی. بعدش الله اکبر.
آر پی جی رو برداشتم و از روی صندلیم کنده شدم. نگاهش کردم. حمید مصبتو شکر که از اونجا خدا رو دیدی. بعد میگن خدا رو نمیشه دید. ما که دیدیم. بعد برگشتم و به بغل دستیم نشونش دادم. آر پی جی رو گذاشته بودم زمین تا تانک عراقی نزدیک بشه بعد از سوراخم بیام بیرون و شلیک کنم.
بغل دستیم هم گفت اوهوممم. یعنی تایید کرد. دیگه داماد راضی و مادر شوهر راضی و …
از جا کندم و ….
همیشه در زندگی انگشترهایی هست که روح رو مثل خوره فلان میکنه.
خدا حلقه داشت. طبق معمول برای حمید اس ام اس دادم که میگم خوبها رو خدا زود میبره یا ملت خوبا رو زود میبرن تو شاکی میشی که چرا قصه ی تلخ تعریف میکنم.
برگشتم و به حمید اشاره کردم و روی دست چپم زدم و نشون دادم که بشین سر جات. بگذار تانکه از رومون رد بشه و شهد شیرین و اینا رو بنوشیم و به لقاالله برسیم.
برای مادرم که تعریف کردم این قضیه رو گفت: از کجا میدونی حلقه ش الکی نباشه؟
حمممممیییییییییییییییییییدددددد ببین مادرم چه باحاله. آخر امید و آرزو برای بچه ش.
به مادرم گفتم: راس میگیا.
مادرم گفت: اگه نامزد داشت یا شوهر خب با اونها میومد.
میگم: با مادرش بود.
مادرم میگه: دخترا همیشه مادرشونو میبرن اینور و اونور.
میگم: مامان اینا همش نشونه ی خوبیه ها.
مادرم میگه: مگه مثل پسرهان که بابا ننه شونو نشون ملت ندن.
میگم: مامان خیلی خوب بود ظاهرش.
مادرم میگه: دخترا که با مادرشون نیستند بعدن چنان مادرشون همیشه تو زندگیشونه که نمیشه زندگی کرد. این که از حالا هست. بیچاره میکنه شوهره رو.
میگم: من از حالا چقدر بیچاره م که یه نفر تو خیابون رو دیدم و داری از حالا شل و پل می کنی.
حمیییییییییییددددددددددددددددد میشه دیگه اینقدر دور و بر منو نگاه نکنی.!!!!!
دومین جایزه شهرکتاب اهدا شد / تجلیل از داستان کوتاه و کوتاه نویسان
گزارش تصویری/ اهدای جوایز داستان کوتاه
حوله رو برداشته داره میره به سمت آشپزخونه. به ساعت نگاه میکنم. پتو رو کنار میزنم و بلند میشم. بلند میگم: صبح به خیر خانوم خانوما. نگام میکنه و بدون اینکه وایسه میگه سلام آقا آقاها. میگم وایسا فهیمه. دستش رو میگیره به چهارچوب در و میگه وایسادم. بگو؟ میگم وایسا. میگه وایسادم حرفتو بزنه اقاهه. بلند شدم و راه افتادم. میگه ببین نامردیه دست و رو نشسته بیای. میگم مرد بودم خودتم دیشب برای بار هزارم بهت ثابت شده. میگه هزار بار کمه. نیا جلوتر. میگم وایسا. میگه نیا جلو راه می افتما. میگم نامردی میدونی چیه؟ میگه جلو نیا تا حدس بزنم. جلو میرم. حوله رو پرت میکنه طرفم و میگه نامردی اینه که من تو این هفته سه بار نشستم روی صندلی. میگم بیا نوبتیش کنیم. میگه قبول نیست. اونوقت تو دیگه از جات پا نمیشی. میگم وایسا. میگه وا نمیستم و میره تو آشپزخونه. بلند میگم: نشستی روی صندلی بی معرفت. میگه آره نشستم. آخیش. میگم چای گذاشتی. میگه مرد زندگیم میاد میذاره. میگم مردت رو از کدوم ... بی خیال نمیدونم چرا به ذهنم نرسید یکی رو گیر بیارم که ... بی خیال. بلندتر میپرسم نشستی دیگه؟ میگه همش که شد بی خیال. نشستم خیالت تخت که امروز و از دست دادی.
راهمو کج میکنم سمت دستشویی. تا میتونم شیر آب رو باز میکنم و کف دستهام آب زیادی جمع میکنم و محکم میپاشم تو صورتم. در میزنه. میگم ها؟ میگه آب هدر نده آواز بخونی هم میفهمم الان کجایی. میگم باشه.
سوت میزنم. در رو باز میکنم و از لای در نگاش میکنم. میگه سوت بزن. میگم میخوام حرف بزنم. میگه خوب بگو. میگم سینی استیله رو جون من بردار. میگه تمیز صبحونه میخوریم امروز. در رو میبندم. آب از دماغم میچکه. سوت میزنم. قطره آب می پاشه توی آینه. در میزنه. میگه مرد زندگی من صبحونه آماده ست. میگم مسخره م میکنی. میگه تحقیرت میکنم. میگم کی بدون نی نوشابه میخوره؟ میگه تو. میگم کی دونه های برنج زمین افتاده رو میخوره؟ میگه تو. میگم کی وقتی سرفه میخوره تمام نون و پنیر و کره و عسل صبحونه ش می پاشه روی لباسای تو ؟ میگه تو. میگم من بشینم روی صندلی جون فهیمه. میگه لوس بازی بسه.
چای رو هل جلوی من. رد خیسش جا میمونه. میگه خودم پاک میکنم. سر پا وایسادم. اون نشسته. لیوان رو بر میدارم. توش فوت میکنم. میگم لقمه بگیر برام. میگه فقط روی صندلی نشستم. زنت که نیستم. میگم یعنی نمیخوای زنم بشی. میگم من فقط روی صندلی نشستم. همین. ظرف پنیر و کره و عسل رو از توی سینی استیل بر میداره میذاره روی میز. میگه اشتها ندارم. سر کار میخورم. میگم یعنی پا میشی بری سر کار. میگه نه تماشات میکنم. میگم زنم میشی؟ میگه میخوای بگم آره که بگی اهلش نیستی؟ میگم با چاییت بازی کن. غلط کردم. میگه خوبدفعه قبل یادت مونده. میگم اینم قاشق چای خوری. میدم دستش. میگیره. میگم نمی گرفتیش جون فهمیه. میگه میگیرم خوبم میگیرم. دستمال افتاده زیر کابینت. میگم دستمال اونجا نمیافته. دستمال اونجا شوت میشه. میگه دستمال شوت شده زیر کابینت. خم میشم. میگه دستمال و من شوت کردم اون زیر. میگم یعنی با این بکشم روی میز. میگه خوب یه زن بگیر که دستمالا رو بشوره. میگم بی خیال این کلمه شو. میگه اینم بی خیال میشیم. میگم به کارت برش زود باید برم. با قاشقش چای نصفه ش رو هم میزنه و قاشقش رو در میاره. لقمه م رو قورت میدم و چهار چشمی به قاشقش نگاه میکنم. کجش میکنه و هر چی توش هست رو میریزه روی میز. میگم نامردی کردی. میگه یعنی چی؟ میگم اینطوری میپاشه اینور و اونور. میگه توام باید پاک کنی. میگم دیشب باید بدجوری... بی خیال بریز تمومش کن. میگه لقمه ی بعدیت رو بگیر. نمیخوام گشنه بری. نگاش میکنم. دوباره قاشقش رو از توی لیوان در میاره و یک خط خیس با چای شیرینش روی میز میکشه. همینطور ادامه داره. میگه پاک کن دیگه. میگم کارت تموم شد همشو با هم پاک میکنم. میگه قانون بازی رو عوض نکن. میگم کار دارم. گشنمه. میگه من روی صندلی نشستم. میگم راست میگی. باشه. دستمال رو میکشم دنبال قاشقش. میگم بند بنداز دستت رو. میگه دیشب صدات در نیومد. میگم ندیدم. میگه نمیتونستی ببینی. میگم نمیشه صاف بری. میگه مزه ش به نقش و نگارشه.
میگم برو کار دارم. لیوانش رو کج میکنه و بیشتر قاشقش رو پر میکنه. میگم یه چیزی بکش. میگه اگه بلند شم که صندلی رو از زیرم نمی کشی؟ میگم هر جوابی بدم که فرقی به حال قضیه نمیکنه. هر کاری بخوام انجام میدم. میگه میخوام بدونی حواسم هست. میگم بلند شو. بلند میشه از گوشه میز یه خط میکشه تا وسط و از اونجا زیگزاگ میره تا اون گوشه. میگم پاک کنم یا لقمه بگیرم. میگه لقمه بگیر. میگم نگفته بودم ولی اصلا قیافه ت اینطوری خوب نیست. میگه پاک کن. دستمال رو زیگزاگ میبرم. تند میبرم. نزدیکش میشم. میگه امروز میرم آرایشگاه و تر و تمیزش میکنم. میگم آروم میرم اون خط رو و توام برام لقمه بگیر. میگه خسته شدم. میگم ادامه بده من سیر نشدم. میگه میرم لباس بپوشم. میگم به میز آب میزنم نوچ شده. میگه وقتی برگشتی. الان دیرت شده. میگم بشینم روی صندلی؟ میگه بشین. میگم اون یکی صندلی رو چه کارش کردی؟ میگه میخوایش چه کار؟ میگم میخوام بدم تعمیرش کنن. میگه دادمش برای تعمیر. گفته چهارتا میخه امروز میکوبم فردا ببر. میگم امروز میاریش. میگه اگه بدقولی نکنه. میگم اگر آورد من نمیشینم روش. میگه منم نمیشینم میگم نوبت من بشه بدجوری حالتو میگیرم فهمیه. میگه اگه حالی بود تو بگیری خوشحالم میشم. میگم چهارتا میخه کوبیده تا حالا. میگه چهارتا میخه نکوبه خودم میکوبم. میشینم روی صندلی. میز و جمع میکنم. صورتش و کرده اونر. نگاه نمیکنه. میگم سوت بزن بدونم کجایی. میگه نرفتم هنوز. میگم برو. میگه باشه. میره. بلند میگم آرایشگاه یادت نره امروز. صداش نمیاد.
دستش رو که ستون چونه ش کرد متوجه شدم آستینش رو گرفته و تو مشتش نگه داشته. سرش پایین بود و نگام نمیکرد. دو تا شیک قهوه و شیک شکلات روی میز ما گذاشته شد. من تشکر کردم. هیچ وقت فرقشیک توت فرنگی رو هم شاید نتونم با شیک آناناس تشخیص بد. بهم گفت: اون مال منه. نگاهش کردم. و بعد به رنگ قهوه ای مالیده شده به دیواره های ماگها. یکی قهوه ای تر بود و انگار شکلاتی. لبخند زدم و کشیدمش سمت خودم. هنوز آستینش تو مشت بود و خطوط کشیدگی آستینقضیه رو جدی نشون میداد. گفتم: آستینت داره پاره میشه. قول میدم نگاه نکنم!!!
لبخند زد. گفتم: روی دستت رو خودکاری کردی و چیزی نوشتی؟
لبخند زد. سرنفی تکون داد. گفتم: عکس برگردون آدامس خرسی چسبوندی؟
باز هم لبخند زد و گفت: نه.
براش یه قصه گفتم در مورد خط گوشت اضافه آورده ی روی مچ دست دوستی و هر دومون قصه رو باور نکردیم و لبخند زنان به صندلی هامون تکیه کردیم. آستینش بی هوا رها شده بود. خط قرمزی از زیر انگشت کوچیکه تا مچ کشیده شده بود.گفتم: آستینت و ول کردی.
سریع دستش رو رو کرد و گفت: ببین روی دستم سوخته.
و جای سوختگی روی دستش رو که رنگ عوض کرده وبد نشونم داد و شروع کرد به تعریف کردن قصه ش.
قصه ش که تموم شد. گفتم: این خط چیه؟ آره این یکی.
آستینش رو داد بالاتر و گفت: اینم ...
شروع کرد قصه ش رو گفتن. گوش نمیکردم. چشمهام با دستهاش بالا و پایین میرفت و دنبال خط دیگری می گشت.
قصه دومش که تموم شد داشت نگاهم میکرد که نگاهش نمیکردم. گفتم: آستینت بالاتر از اینهم میره؟
گفت: آره ولی اینجا نه باشه؟
ماگش رو جلوم کشیدم که گفت: ناراحت نمی شم دهنی ش کنی.
نی توی ماگش رو بیرون آوردم و گذاشتم بچکه روی میز. به دور و برش نگاه کرد و یه دستمال کاغذی از جاش بیرون کشید. قطره قطره پاک میکرد . سر نی رو گذاشتم روی میز و حرکتش دادم. اون هم دنبالم. گفتم: از این خطر روی مچ پات هم داری.
گفت: آره ولی نه اینجا.
گفتم: فهمیدم.
گفتم: میگذاشتی بچکه. اینطوری اتفاقی نیست.
نی رو فرو کردم توی ماگ خودم و در آوردم و گرفتم توی ماگ اون. گذاشتم بچکه. نگاهش کردم. گفت: خط های قرمز زیاد دارم ولی نه اینجا.
گفتم: فهمیدم. ولی نه اینجا.
_ بگير اينم بالش ديگه چي؟
_ ببين انار ميخورم هي بايد بهش نگاه كنم. تازه بايد به لا لوهاش هم نگاه كنم تا يه دونه هم حيف نشه.
_ باشه اونم دون ميكنم برات ديگه چي؟
_ ديگه هيچي.
_ بزنم شروع بشه. از اولش بايد با دقت نگاه كنيا. ببينم وسطش خوابت برده ديگه خودت ميدوني!
_ اولشو كه ديشب ديديم. بزن بره جلو.
_ بايد همشو يه جا ديد و گرنه حاليت نميشه.
_ لااقل اين تيكه كه جاده رو نشون ميده و تاريكه بزن بره جلو.
_ باباجون همه معنيه فيلم به اين جاده شه!
_ كاش جاده ش ميپيچيد. صاف ميره و دوربينم دنبالش.
_ خب اينم معني داره.
_ لااقل بزن يه جاييش كه جاده ي صاف توي روز باشه.
_ مهم حركت توي جاده ست. روز و شبش چه فرقي ميكنه؟!
_ توي روز ميشه از پنجره بيرون و ديد. يا اصلا خيلي چيزا رو ديد.
_ چي و ببيني؟تو كه اصلا نگاه نميكني.
_ من تا دلت بخواد ديدم. ديگه چقدر ببينم. الانم كه دارم انارم و دون نكرده ميخورم.
_ آب اناره نچكه روي فرش.
_ نه نميچكه.
_ اگه بچكه خودت ميدونيا.
_ حالا كه نچكيده.
_ انارت و خوردي دستات و بشور. اينجوري نياي تو تخت ها.
_ كي نشسته اومدم؟!
_ فقط يادآوري كردم. شب بخير.
_ شب بخير.
_ چرا اينقدر دوستش داري؟
_ آخه اون آبيه.
_ چرا آبي؟
_ آخه اون مثل آسمونه.
_ من چه رنگي بودم؟
_ سرخ .
_ من چي بودم اون وقت؟
_ غروب.
_ بعدي قهوه ايه نه؟
_ چرا قهوه اي؟
_ چون مثل كوه ميمونه. بعدش زرد مياد. چون مثل خورشيد تابانه. بعدش سبز مثل درختا. بعد بي رنگه مثل باد. بعد صورتيه مثل گلاي شمعدوني. بعد سياهه مثل شب. بعد ...
تكان ميخورم. باور كرده ام وقتي تكان ميخورم اميدوار ميشوم به جا باز كردن. خنكي اش را هم حس ميكنم. حتمن جا باز كرده كه توانسته ام از آن جايي كه هميشه دستم ميرسيد جلوتر بروم. شايد روزي دستم برسد به سر سنجاق و اينقدر اين ميله را كه در تنم فرو رفته فشار دادم كه قفلش باز شد. به بعدش فكر نكرده ام. شايد سقوط كردم از اين زندگي. وقتي سنجاقم ميكردند به زندگي فقط چشمهام را بسته بودم تا جاي زخمش را نبينم. كسي زد روي شانه ام و گفت: تموم شد. ما رفتيم.
باز هم سعي ميكنم. دستم نميرسد. تلاش براي امروز بسه. شايد فردا قفلش باز شد و افتادم. خنكي اين ميله كه در تنم فرو رفته چيز خوبي است. خداحافظ به سلامت بچه ها. فقط يه سوال: نفر بعدي رو به كجاي اين زندگي سنجاق مي كنيد؟
مي گويد: نميدونستي من ساز ميزنم؟!
بدون اينكه ساز زده باشد براي كسي ميگويد: تنبور ميزنم.
براي اولين بار ميشنود: لابد براي دل خودت ميزني. مثل بقيه تازه كارها.
چيزي نميگويد. فنجان قهوه اش لاي آن همه سر و صداي كافه نشينها ميگذارد روي ميز. ميشنود: براي منم ساز ميزني؟ ميخوام بالاخره صدايي از تو بشنوم.
با دسته ي فنجان بازي ميكند و اينور و آنورش ميكند. نگاه ميكند به چشمهاي او و ميگويد: كجا؟ توي خيابون!
ميشنود: نه. اينهمه جا. ميرويم خانه ي ما. يا خانه ي آرين.
مي گويد: تا حالا براي هيچكس ساز نزدم. بايد به مادرم هم دروغ بگم. نميتونم برم خونه كسي.
فنجانش را بر ميدارد و سر و ته ميكند روي نعلبكي. ميگويد: تو ببين چي در اومده.
ميشنود: يه صندلي. يه مرد كه به صندلي نگاه ميكند. فكر كنم كسي روي صندلي نشسته بوده كه حالا نيست. رفته يا ميخواد بياد.
شالش را بر ميدارد و بلند ميشود. ميگويد: بايد برم.
ميشنود: يعني هيچ وقت صداي سازت رو نميشنوم.
ميگويد: من حساب ميكنم. تو بشين. ضبطش ميكنم و ميدم گوش كني.
ميشنود: اينطوري نميخوام.
از بين صندلي ها رد مي شود و ميرود.
و صداي قاشق قهوه خوري كه ميخورد به لبه فنجان اش. دينگ... دانگ... دينگ... دانگ...دييييييينگگگگگ.... دااااانننگگگگ...
با صداي دور و نزديكش سعي ميكرد حرفي نزند. يعني چيزي نگويد كه صراحت داشته باشد. اما بايد فهميده مي شد. چون رفته بود.
فهميدن يا پذيرفتن. هر كدام را دلت ميخواهد انتخاب كن ولي برو. گوشي عرق كرده را فشار ميداد توي لاله ي گوشش كه مبادا كلمه اي جا بيافتد و او نشنود كه ميماند. ولي قرار بر ماندن نبود. يعني قرار بر تكرار فراموشي گذشته بود. گذشته كدام يكي هم مهم نبود. مهم اين بود كه فراموشي گذشته يكي را خلاص كند و يكي را به بند بكشد.
كلمه اي واضح شنيده نميشد. همه ي كلمه ها مبهم بودند و در به در. تمام سعي اش را كرد تا حرف آخر را نزند. هيچكدام قصد نداشتند حرف آخر را بزنند. يكيشان رفته بود و حرف آخر را گذاشته بود به عهده آن يكي. و ديگري مانده بود و منتظر شنيدن حرف آخر.
گوشي را دست به دست كرد تا گوشش با نسيم ملايم بيابان خنك شود.
تمام ذهنش دنبال شعرهايي ميگشت كه آرين اينطور مواقع ميخواند در وصف حال. اما كدام شعر را بايد پيدا كند كه صداي بلندي داشته باشد. يا اينقدر تاثير بگذارد كه مثل ميز بازجويي كسي را كه هنوز شكنجه نشده و به آرمانهايش فكر ميكند و نه نجات جان خودش به حرفش بياورد؟
سعي كرد تا ميتواند صدايش را پايين بياورد تا او هم گوشي را محكم در دستش نگهدارد. و سعي كرد با نثر فارسي سليس و روان بگويد:
همه چيز تمام ميشود و فراموش ميكنم. حداقل تا وقتيكه يكي ديگر را پيدا كنم. همان كه ميماند. اما تو تكه ي بزرگي از داشته هاي من را كندي. و من كوچكتر شدم. و كسيكه كه ميماند خيلي بزرگتر از اين حرفهاست. و بايد چقدر نگران باشم؟
آن طرف خط بغض بود كه در خش خش باد فرار ميكرد. اما چاره اي نبود. بايد تاوان داد. يكي فقط ميگريد و ديگري به جاي خالي زخم هاش نگاه ميكند.
و بوق ممتد تمام ناشدني چشمهاش را به بيابانهاي اطراف كارخانه كشاند. چقدر زندگي كش مي آيد؟ و چه حجم زيادي از باد ميان او و افق ميوزد؟
گوشي را توي جيبش فرو كرد. دماغش را بالا كشيد و به طرف سايه ي ديوار رفت.
گفت: بايد يادت بره جاي چي كجا بوده تو اين خونه. فراموش كن باشه؟
رفتم و از گوشهی کمد دیواری ملافهی سفیدی را بیرون کشیدم و روبروش گرفتم. گفتم: همهی بوی تن من اینجاست. این و چه کارش میکنی؟
گفت: ببرش لطفا. دیگه لازمش نداریم. حالا این تخت بوی اونو میده که رفته سر کار..
به تخت دو نفرهی درهمی نگاه کردم که انگار اون با استرس دیر شدنش از رویش بلند شده و رفته سر کار.
گفت: دوست دارم مثل صبح درهم باقی بمونه و برمیگرده خودش صافش کنه.
به دیوار تکیه کردم و نگاهش کردم که نشست جلوی آینه میز توالتش.
دو طرف روتختی کرم رنگ تکه دوزی شده را گرفتم و کشیدم تا صاف شد. نفس عمیق کشیدم تا بوش را حس کنم. فقط بوی خوش مواد آرایشی بود. همین. برگشت نگاهم کرد. گفت: نمیخواستم.
برگشتم و به پشت خودم را رها کردم روی تخت. گفتم: حالا طرح من و به خودش میگیره. بگذار به هم ریختگی من و صاف کنه.