آب

لب‌هام را گذاشته‌ام لاي دندان‌هام و قفلشان كرده‌ام و از بوي آهن زنگ زده كه پيچيده توي حلقم خوشم مي‌آيد. انگار آب شير ظرف‌شويي را اول صبح از كف دستت هورت بكشي. بعد يادت بيافتد چه خوابي ديده‌اي و سرت را بگذاري روي شير ظرف‌شويي و ببيني كه چطور آب عمودي و تند فرو مي‌رود. عذاب وجدان هدر دادن آب تصاوير را مي‌پراند و شير را مي‌بندي و تكه تكه سراميك‌هاي كف آشپزخانه را امتحان مي‌كني و سرديشان را احساس مي‌كني. التهابي كه مي‌دود پايين تا در برود از جانت.
كافي‌ست دو قدم روي فرش قدم بگذارم و تنم گر بگيرد از اين‌همه گرمايي كه مي‌پيچد و مي‌چرخد و حرص مي‌زند كه روزنه‌اي پيدا كند. ديوارها پوسته كرده و دست مي‌كشم، زبر است. مثل نگاهي كه وقتي نگاهش ميكني پلك نميزند و مثل ديواري است كه هميشه زبر است. مثل نگاهي كه هميشه به جاي ديگري است.
دست به كار مي‌شوم. روز اول. يادت هست كه وقتي داد مي‌زدي: هيچ چيز مثل روز اول نيست، چقدر اين روز اولش را بغض آلود مي‌گفتي؟
هيچ وقت ديگر اينطوري بغض نكردي. يعني هيچ‌وقت ديگر اينطوري اول دستت به پيشخوان نبود كه بغض كني. اين اواخر سر به ديوار مي‌گذاشتي و انگار خيلي غم گرفته باشدت سنگين تكيه مي‌كردي. يك چيزي شبيه ديواري كج كه حالا باران خورده و بوي نم سنگيني مي‌زند در هوا. منتظر بادي، رگباري، صاعقه‌اي چيزي باشد كه فرو بريزد.

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در November 8, 2007 05:30 PM | | نظرات (53) | ترك بك (0)
..............................................................................................................................................

يكي من، يكي تو ( داستان )

سلام
صفحه ي سي و هشتم ليلي. عجيبه. از ظهر تا حالا فقط چهار صفحه خوندم! ميدوني احساس ميكنم دستم رو شده. فكر ميكنم يه نفر اومده و پرده جدا كننده ي
رختكن حمام و وان رو يه دفعه كشيده كنار و من با دو دستم جلوي عورتم رو گرفتم و نگران بقيه ي جاهام هستم. حال و روزه خوبي ندارم. به خيلي چيزها فكر كردم. اينكه اين چيزها رو بنويسم برات يا نه؟ ميدوني دوست ندارم اعتراف كنم. اعتراف كردن آدم رو درگير ميكنه. آدم رو ميندازه توي فكر و همينطوري نگه ميداره تا جواب بگيره. نميخوام منتظر باشم. انتظار هميشه سخت بوده برام. هميشه برام مسخره بوده. هميشه فكر ميكنم همه ي آدمها كار دارند. همه سرشون شلوغه و هيچ كس براي من وقت نداره. نه چرند ميگم. هيچ كس براي نوشته هام وقت نداره. نميدونم منظورم از خوندن چيه. نميدونم شايد درك كردنشون. يا شايد همزاد پنداري . نميدونم اين كلمه ها تكراري و كليشه اي اند. بگذريم. دوست ندارم تو وادي حوصله سر بري بيافتم. دوست ندارم زياد حرف بزنم. دوست ندارم برات وقت بگذارم. تو معشوقه ي تكرار شده اي هستي. دست نيافتني نه به خاطر جذابيتت. به خاطر اينكه تو چيز ديگه اي غير از يك آدميزاد ميخواي. دوست ندارم حرفهايي بزنم كه يه روزي بهم بگي خره حاليت نبود ببين چي گفتي. ميدونم مهم هم نيستند حرفام و اين دنياي خودمه كه توش دست و پا ميزنم. ولي انگار تو پرده رو يه دفعه زدي كنار. شايد بايد تشكر كنم كه گوشي رو دادي دستم و اجازه نميدي منم يه تيپ باشم مثل بقيه. آره يكي بايد ميزد تو گوشم يادم بمونه كه هر چيزي ممكنه تكرارش يه تيپ باشه.

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در September 16, 2007 11:37 PM | | نظرات (14)
..............................................................................................................................................

پارك ( قبل از خواندن داستان پی نوشت انتهای داستان رو بخونید. )

هنوز كه هنوز است وقتي مي‌خواهم بروم پارك براي دخترم توضيح مي‌دهم كه چند تا بازنشسته و پير و پاتال مرد روي كدام نيمكت مي‌نشينند و چندتايشان را كه سيگار مي‌كشند، حذف مي‌كنم. آن موقع آسم نداشتم ولي حالا دخترم نگران اين يكي هم هست. دخترم هر وقت نگران است مي‌گويد: آقا جون امروز نوبت رو به بچه ها هم بديد تاب سوار بشن. ديروز ممدعلي نرگس خانوم ميگفت "مهندس تاب رو از جاش كند با اون هيكلش" و گريه كرد.
دخترم قصه الكي مي‌گويد چون مهندس لاغر است و آن جعفري است كه اضافه وزن دارد. هميشه روي كلمه مرد تاكيد مي‌كنم و او هم مرد را سوالي تكرار مي‌كند و قضيه را مبهم و سربسته رها مي‌كنيم. و من مي‌روم سراغ كتاب و درس و مشقم!
سر وقت می‌رسم. يك در بزرگ آبي رنگ بسته و نرده‌هايي كه يك ميله‌اش را گرفته‌ام و سرم را بين ميله‌ها فشار مي‌دهم تا خنكي ميله‌ها رگ داغ شقيقه‌ام را فشار دهد محوطه‌ي آزمون صلاحيت‌هاي عمومي است و روي آن نوشته "محل برگزاري آزمون دريافت گواهينامه‌ي صلاحيت‌هاي عمومي". سرم را از بين ميله‌ها بيرون مي‌آورم. در بزرگ آبي رنگ باز مي‌شود و چند نفر بيرون مي‌آيند. هر كدام به سمتي مي‌روند. چند تا پرنده هم از سر نرده‌ها مي‌پرند. هيچ كدام به من نگاه نمي‌كنند و در چشم به هم زدني ناپديد مي‌شوند و انگار در زمين فرو مي‌روند.
يك نفر دم در ايستاده و به من نگاه مي‌كند و داد مي‌زند : لطفن كارت‌هايتان را به سينه بزنيد.
_ من سنجاق ندارم.
_ سلام پدر جان.
لبخندي به لب دارد كه هم من معني‌اش را مي‌فهمم و هم خودش مي‌داند كه بايد مراعات كند. ولي آنقدر هم مهم نيست. مرا تفتيش بدني نكرد. آن قدیم‌ها براي كنكور همه را مي‌گشتند تا موبايل و جزوه و تقلب‌هاي ديگر نداشته باشند. نگاهش كردم و لبخندي زدم. براي هر او فرقي نمي‌كند من در اين آزمون قبول شوم يا نه. از حقوقي كه از سازمان سنجش صلاحيت هاي عمومي مي گيرد مي تواند يك خانواده ي سه نفري را بگرداند. مثل جعفري که با حقوق کارمندی خانواده‌اش را مي‌چرخاند. خودش مي‌گويد: بچه‌هايش به او افتخار مي‌كنند كه با شرافت خدمت كرده است.
این روزها به دست آوردن گواهينامه‌ي صلاحيت‌هاي عمومي براي هر شهروندي لازم است. گر چه براي قدم زدن در پارك مي‌شود سر همه را كلاه گذاشت ولي براي لذت بردن از قدم زدن بايد كاري كرد. دور هم جمع می‌شویم و یکی دو نیمکت را قرق می‌کنیم.

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در January 21, 2007 09:14 PM | | نظرات (17)
..............................................................................................................................................

مرغهاي دريايي و بادهاي گرم عاشقانه ( داستانه و اگر حوصله نداريد نخونيد. )

خواب می بينی که ساعت ها نشسته ايد و با خودتان عهد می کنيد که وقتی ميخواهيد از لبه يک پرتگاه بپريد هيچ کس نبايد نامردی کند و دست بقيه را رها کند . در نگاه همه اينقدر خيره می شوی بلکه نشانه اي از بی اعتمادی پيدا کنی تا وقت پريدن تو اول دست بقيه را رها کنی. چيزی نمی فهمی. پس مجبوري بپری. خب با خودت کلنجار ميروی که بقيه هم می پرند و هر جوری هست خودت را قانع می کنی که همه با هم هستيد که می پريد. با صداي فريادي همگي دستهاي يكديگر را ميگيريد و چند قدم به جلو مي رويد. تصوير درياي سبز آبي كه تا قبل از اين ديده ميشد تبديل به تصاوير دور صخره هايي كه پاي اين ديواره ي دره و در كنار ساحل درياست ميشود. همه صورتهايشان را روبروي باد نگه ميدارند و به دورترين جايي كه ميشود خيره ميشوند. خيلي دلت ميخواهد بداني در سر هر كدامشان چه ميگذرد. مطمئنا در اين زنجيره بايد دست دو نفر را گرفته باشی و اين يعنی تحمل لحظات سخت . دستهاي هر دو نفري كه دستهاشان را گرفته اي عرق كرده است. لابد ترسيده اند. تو هم ترسيده اي؟ نمي داني از ترس است يا هر چيزي ولي ميترسي دستانت از دستهايشان سر بخورد. پنجه ات را محكم ميكني و دستهاشان را فشار ميدهي. هيچ صدايي جز ناله باد كه در گوشهايت ميپيچد شنيده نميشود. گوشهايت دارند کنده ميشوند تا بتوانی صدای سنگ ريزه های زير پای بقيه را بشنوی. منتظر صداي پريدن هستيد. صدايي كه مي گويند هميشه از پشت سر شنيده ميشود. پشت سرت را نگاه ميكني. هيچ كس اين كار را نميكند. انگار ترسيده اند. شايد تصميمشان را گرفته اند و به اين چيزها فكر نميكنند. باد خنك و شديدتر ميشود و غبار صخره ها را محو ميكند و دريا خاكستري ميشود. مي گويند در مقابل صدا كسي نمي تواند مقاومت كند و مانند دستي لزج تو را از تاريكي ميكشد بيرون و در هوا معلقت ميكند. به نفر سمت راستي نگاه ميكني. مصمم است و پلكهاش آرام ميزند. مي داند چه ميكند. موهاش كوتاه است و بيني اش روي تكه اي ابر در افق افتاده و در آن فرو ميرود. چشمهاش اينقدر گشاد شده اند كه چند تكه ابر ديگر هم در آنها فرو ميروند و تمام ميشوند. چند مرغ دريايي هم خيلي دورتر و مثل چند لكه روي شيشه پنجره به طرف شرق پرواز ميكنند. سرت را ميچرخاني و زمان را كش ميدهي. به نفر سمت چپ نگاه ميكني. گونه هاي صافي دارد. انگار هيچ وقت چيزي از روي آنها نكنده است. خورشيد در حال غروب چشمت را ميزند و از بيني اش ميچكد روي لب بالايي اش. اگر زبانش را بيرون بياورد ميتواند غروب را ليس بزند و شيريني اش را بگيرد. دور سرش قرمز است و چند تكه ابر سرگردان آلبالويي هم ريخته اند روي موهاي بلندش كه در باد موج ميخورند. دوباره به روبرو و به درياي خاكستري نگاه ميكني. ديگر وقتش شده است و بايد صدا شنيده شود:
يک، دو، سه ...

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در November 22, 2006 05:36 AM | | نظرات (36)
..............................................................................................................................................

هدیه2

مادر كاغذ و خودكار به دست آمد وسط هال ايستاد و گفت: خب.
پدر گوشه اي ايستاد و مثل هميشه چاي بعد از سيگارش را ميخورد و دخالت نميكرد. ولي منتظر بود تا نتيجه را بشنود.
من ايستادم كنار در دستشويي و بو كشيدم. خوشبختانه بويي نمي آمد و جاي بدي نبود. مريم ايستاد كنار در ورودي و حواسش بود در يكباره باز نشود. دماغش همينطوري شكسته بود و اگر به خاطر گندگي اش ناراحت بود به خاطر كج شدنش هم ناراحتي اش بيشتر شد. فرشته روي زمين نشست و مدادش را روي كاغذ راست نگه داشت. رضا پريد روي پيشخوان آشپزخانه و با اعتماد به حافظه اش به بقيه نگاه كرد.
مادر كاغذش را بالا گرفت و فرياد كشيد: بابا يه جفت كفش، چند جفت جوراب و زيرپوش، بسته به كرمتون، يك بسته تيغ، و يك دست صفحه كلاچ فابريك و يك لنگ احتياج داره.
كاغذ رو پايين آورد و گفت: خب؟
من سريع كيفم رو خالي كردم و مقداريش رو گذاشتم كنار و گفتم: زير پوش و تيغ بابا با من.
رضا داد زد: زرنگي كرديا.
گفتم: ندارم.

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در October 22, 2006 11:47 PM | | نظرات (27)
..............................................................................................................................................

دايره هاي روشن به صف شده ي توي خيابان

انگار مي ديدمش كه پشت پرده منتظرم ايستاده بود. مثل هميشه. لابد يك دستش را به كمرش زده و دست ديگرش رو شكمش است. پشت در كه رسيدم در باز شد. به صداي در طبقه ي دوم گوش دادم كه مثل هميشه آرام باز مي شود و گوش ميدهد. از جلوي همان در رد شدم و به طبقه ي سوم رفتم. در را باز كرد و بي سلام و تعارف رفتم تو. در را بست و لبخند زد. سلام كرد و لبهام را بوسيد و رفت نشست روي كاناپه. انگار خسته و سنگين بود. گفتم: وقتشه؟
دستش را روي شكمش گذاشت و انگار ميخواست جنينش را آرام كند، گفت: همين روزهاست.
نگاهي به دور و بر انداختم، گفتم: چرا خونه نيست؟
گفت: رفته مادرش رو بياره اينجا. اين چند روز مواظبم باشه.
بلند شدم و توي خانه چرخي زدم. گفتم: برات خرج ميكنه؟
خسته بود. دستش را بر پيشاني اش گذاشت و چيزي نگفت.
گفتم: به چيزي شك نكرده كه؟ چيزي نپرسيده؟
بلند شد و دست به كمر به طرف آشپزخانه راه افتاد. گفت: سرش به كار خودش گرمه. خيلي خوش خياله.

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در July 30, 2006 12:05 AM | | نظرات (45)
..............................................................................................................................................

يك مرد بد ( داستان كوتاه )

“ take a look to the sky
just before you die
It’s the last time you will “ metalica/


یک مرد بد

نمی‌دونم چقدر می‌تونم در موردش با صراحت و بدون حیا و شرم صحبت کنم اما تمام سعی‌ام رو می‌کنم تا حداقل بهش فکر کنم.
مشکل رضا این بود که با یه آدم یک شخصیتی طرف بود. شاید بگویید این مشکل نیست و رحمته ولی این‌طور نیست. البته هر کسی قضاوت خودش رو داره ولی من از این‌جور آدما می‌ترسم. همیشه در حال اعتراف کردن هستند.
رضا یک روز نشسته بوده و دیده که نامزدش آرایش نکرده و خیلی سنگین نشسته جلوش و گفته باید یه روزی بالاخره یه چیزی رو بهش می‌گفته و دلش نمی‌خواد اینقدر دیر بشه که دیگه کار از کار بگذره و اگر کسی تصمیمی جدی در موردشون گرفت و یا خودشون خواستند چیزی رو تغییر بدن تمام زندگی‌شون تحت تاثیر این موضوع قرار نگیره. که رضا هم ازش پرسیده مگه چی می خوای بگی؟ و اون‌هم گفته چیزیه که یه وقتی خیلی براش مهم بوده ولی حالا نیست. رضا هم گفته اگر حالا مهم نیست چطور این‌قدر تغییر ایجاد می‌کنه و یا این‌قدر باید براش مقدمه بافت؟ اون‌هم در جواب گفته ممکنه چیزی که برای تو می‌گم اولش باشه و برات سنگین باشه و معلوم نیست که اگر همین‌قدر هم برای تو بگذره عادی و بی اهمیت بشه! رضا هم بدون اینکه تعجب کنه که این برخوردش هم دلیل داره، گفته خب بگو ببینم چی می‌خوای بگی؟ و این‌قدر خونسرد گفته که طرفش هم فکر کرده جای امیدواری توی این ماجرا براش وجود داره. خلاصه نامزد رضا برگشته و همه چیز رو از سیر تا پیاز براش گفته. رضا در تمام مدتی که داشته می‌شنیده که چی سرش اومده اول پاهاش رو دراز کرده و شلوارش رو مرتب کرده و چین‌هاش رو صاف کرده و بعد پاهاش خواب رفته و کمی قدم زده و اون قسمت‌هایی رو که عصبانی شده هوس سیگار کرده ولی ترسیده که اگر بره و برگرده نتونه جریان رو تمام و کمال بشنوه ـ چون مثل اینکه نامزدش حسابی روی دور افتاده بوده و داشته با جزئیات تمام ماجرا رو تعریف می‌کرده ـ و فقط به قدم زدن و نشستن اکتفا کرده و خلاصه تا آخر حرف‌های نامزدش چند بار ابروهاش بالا رفته و چند بار آب دهانش رو قورت داده و خلاصه دیگه داشته از تشنگی و معده درد می‌مرده که همه چیز تموم شده و در آخرین جمله ی نامزدش سرش رو پایین انداخته بوده و شاید مدت خیلی زیادی به چیزی جزئی و بی اهمیت نگاه می کرده.

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در July 4, 2006 09:13 AM | | نظرات (33)
..............................................................................................................................................

ترمز ABS

چند برگ جزوه مچاله شده رو تو دستم گرفتم و از در آژانس زدم بيرون و رفتم زير نور مهتابي جلوي در نشستم روي لبه باغچه. خيابان تقريبا از تب و تاب افتاده بود و هر چند دقيقه ماشيني عبور ميكرد و لابد از مهماني بر ميگشت. منتظر تصاوير هر شب بودم و بوي نان تازه كه تقريبن از دوازده شب پختش شروع ميشد. نور خيابان بيشتر از پارك روبرو بود و تير برقي كه كمي آنطرفتر بالاي سر درختي بود و نورش از بين برگهايش خيلي به سختي به زمين ميرسيد.
اولي آمد. از تاريكي موبايل به دست بيرون آمد و گفت: سيگار داري؟
گفتم: كي داشتم آقاي فولادي؟
گفت: بچه هاتون ندارند؟
گفتم: كسي رو ندارم الان ازش بپرسم.
و رفت. توي گوشي آرام گفت: ببين اون كه ديشب قيمت داد كس شعر ميگفت و امشب قراره بياد پيشم. من خودم هستم.
و زير درختهاي پارك گم و گور شد. سرم را انداختم رو جزوه كه لاي دستم در همين خنكاي شب عرق كرده بود و داشت رنگ چركتاب ميگرفت. " ترمز ABS در هر ثانيه هشتاد بار باز و بسته ميشود " ...

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در June 15, 2006 11:54 AM | | نظرات (34)
..............................................................................................................................................

destiny ( داستان كوتاه)

هدفون رو گذاشتم توي گوشم و دستام رو فرو كردم تو جيبهام. رفتم سر خيابون. كمي از سر چهار راه جلو رفتم و بعد برگشتم و نگاه كردم به چراغ ماشينها. اولي كه چراغ زد با دستم اشاره كردم مستقيم. ايستاد: تا كجا؟
_ تا وليعصر.
دنده عوض كرد و راه افتاد. بعدي كه آروم كرد، داد زدم: وليعصر. سرش و تكون داد كه يعني بشين. جلو جا داشت ولي ميخواستم عقب بنشينم. يه خانم ديگه هم سوار بود. هنوز جابجا نشده بودم كه در باز شد. يه خانوم ديگه بود. جا گيري كردم و خودمو جمع كردم. دوست ندارم تنم به تن زنها يا دخترها بخوره و اونها توي خيالاتشون متهمم كنن. راننده ضبطش رو روشن كرد. هدفون رو برداشتم كه اگر آهنگش بهتر از آهنگاي منه گوش كنم. هميشه از شنيدن آهنگهاي پيش بيني نشده راديو و پخش تاكسيها خوشم مي اومده. "... واست از بهار ميخونم / تو رو تنها نميذارم / گرچه تنها جا ميمونم / اگه تو شباي سردت / با خودت تنها ميشيني / ... "
غرق شنيدنش شدم و باهاش زمزمه ميكردم. يه صداي زير از بيخ گوشم كافي بود كه صاف بنشينم سر جام. مثل وقتهايي كه ميخوام روي برگه ي كنار دستيم رو توي امتحان پايان ترم نگاه كنم. راست مينشينم و گردنم رو صاف ميكنم تا بالاترين ارتفاع ممكن رو به دست بيارم و بعدش سرم رو ميندازم پايين و از گوشه ي چشم نگاهش ميكنم.
: شلوار جين پررنگ و چسبون و خوش پوش. با ناخن بلند مشكيش! روي زانوش ميكشيد. سعي كردم صداي ناخنش رو بشنوم. انگشتري كه به انگشت شستش انداخته بود جلب توجه ميكرد. يه رينگ بدون طرح و براق. نقره ايتاليا يا پلاتين؟ پشت دستش دايره دايره جاي سوختگي بود و پوستش رو خراب كرده بود. جاي سوختگي با سيگار بود. كمي به روبرو نگاه كردم تا تابلو نشم. دوباره مراسم رو اجرا كردم و اين بار با بهانه ي نگاه كردن به يه ماشين گرون قيمت كه از كنارمون رد ميشد سرم رو چرخوندم به طرفش. لبهاي تيره و قلوه اي و جاي خطهايي كه توي صورتش بود و ابروهاي اصلاح نشده و كج و كوله. چشمهاش خمار بود و بيرون از اون پنجره براش جذاب نبود. نميديد. فكر ميكرد. خيالم راحت شد. دل سير نگاهش كردم. پالتوي كبريتي تنگ پوشيده بود. پاهام رو جمع كردم تا يه وقت فكر نكنه نگاهش ميكنم نظر بدي هم دارم...

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در April 29, 2006 08:56 AM | | نظرات (33) | ترك بك (0)
..............................................................................................................................................

عاشقی ته کاسه.

نشسته‌ام اينجا و دست دراز کرده‌ام به طرف دستش. لعاب كف دستم پريده و معلوم نيست چيزي در كف ندارم. گردن خُم را طوری چسبیده‌ام که هیچ عاشق دیگری نچسبیده و یا او این‌طور خیال می‌کند. گردن خم را گرفته‌ام و مي‌كشانمش سوی اين دستم كه به طرفش دراز شده و چيزي مي‌خواهد و چيزي ندارم كه بدهمش. ولي اين خم خالي ست. سبك است. تويش ديده نمي‌شود ولي من كه مي‌فهمم خالي و سبك است. توي پياله را هم با رنگ سرخ، مي ناب ريخته‌اند. نه من خورده‌ام و نه او.
(( شايد هنوز خودت را تازه وارد مي‌داني. شايد هنوز اين كاسه برايت تازگي دارد. اما من اين چيزها را ديده‌ام. مي‌دانم چطور عشق و تنهايي را نقش مي‌زدند. من جور ديگري بوده‌ام. با بقيه فرق داشتم. خم خالي به دستم داد، او كه مرا يك‌بار نقش زد. نمي‌خواست مست باشد و مي‌خواست منتظر و تنها بماند. اين حرف‌ها را گفتم تا بداني اگر موهايت پريشان شده و آنها را درهم كرده‌اي و به من زل زده‌اي به خاطر مستي و خماري نيست. همه‌اش تقصير آن‌كسي ست كه بعد از اين‌همه سال تنهايي و زير خاك ماندن و شكستن دست و سر و دلم، مرا از تنهايي بيرون كشيد و تو را اينجا چسباند. ))

( ادامه مطلب ... )

توسط شب نویس در February 2, 2006 01:27 PM |
..............................................................................................................................................

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوين

مي خوانم

آرشيو

 

خروجی XML وبلاگ

 Host by: Jablogi
Jablogi.com

 

New Page 2